یکی دو شب است به زخم شیعی اثنی عشر دچار شده ام، شاهرگهایم تیغ می کشند، استخوانهایم مثل سگ توی کوچه های عصبم می دوند. کتابهای قفسه ی سینه ام ورم کرده است. کلیه ی راست و چپ وجودم درد می کند. وقتی نفس می کشم، سنوس هایم شوپنهاور می نوازند. وقتی محموله آوازم را از بندر حنجره ترخیص می کنم باربران احساسم سرفه می کنند. دیگر نمی توانم ادای قناری درآورم. ناچارم دستم را ببرم به تونل جیبهایم و مثل قطار سوت بکشم، وقتی صدای شکنجه ی کمانچه ای را می شنوم فورا به قلبم اکسیژن می رسانم. وقتی قند شعرمی پایین بیاید بی درنگ آب نباب غرل می زنم.
من خیلی قلبم ضعیف است دلم مثل پروانه ها می لرزد وقتی در ایستگاه گازوئیل پیاده می شوم از درختان خجالت می کشم.
می دانید من عاشق پرورش زخمم، همیشه یک ماهی سرخ کوچولو در شقیقه ام خواب دریا را می بیند . فقط خدا کند امشب باران ببارد من رختهای تعالی ام در ایوان است. سحر وقتی بیدار می شوم غنچه ی تازه دست و رویش را با شبنم می شوید. من زودتر از یا کریم ها وضو می گیرم. از همان بچگی عادت داشتم حتما شبی یک چتول مفاتیح الجنان بزنم. می دانید مستحب است اگر وقت نماز چشمتان به قبله ی ابروئی باشد. به هرتحریر الوسییله ای که شده باید با عشق مکاتبه کرد. نماز مثل صحبت کردن با دوشیزگان زیباست. باید مواظب تکلم بود اگر زرنگ باشی و بتوانی شماره ی تلفنت را به یکی از حوری های بهشتی بدهی، آنها هم شب به آیینه ات زنگ می زنند و از تصویرهای ملکوتی برایت کارت پستال می فرستند .
در جوانی درویشی را دیدم که با هفتاد سال سن روزی سیصد رکعت تبسم به جای آورد . پیران عاشق در فریزر روزگار جوان می مانند جوانی، فصل انبوهیست. جنگلیست بر مدیترانه ی روح. پر از طاووسهای رنگارنگ تجلی پر از دختران بلند قامتی که شنل قصیده می پوشند. پراز آهو چشمانیست که تو را به بیابانگردی سرمه می کشند.پراز زنانیست که مثل نسیم بر بوته های مژگان می وزند. زنانی که دارند در شالیزارها اشراق را نشا می کنند . زنانی که بره های بهشت را می دوشند.
زنانی که از ایلیات ایلیادند. زنانی با چشم های میترائیست، با دستهای باستانی، زنانی که از مرمر یاسها و عقیق شقایقها تراشیده اند. با النگوهای ابدیشان با گوشواره های ازلیشان، با سبدهایی که پر از انجیل و تورا تاست.
من برای یکی از این زنها ، قلب زمین را ترجمه کردم ، می دانید دل آدم به تاپ تاپ تجلی می افتد. آنها شیرینی نازند، آدم نمی تواند آب دهان نیازش را قورت دهد. مثل جبرئیل با تو حرف می زنند، وقتی از چای دم می زنند بوی گلسرخ در حیاط تنفسشان می وزد.
امسال، سردردهای ابدی من آغاز شده است. امسال به اندازه ی تمام اساطیر چاق و چله شده ام. امسال آرزوها را آنقدر در خود تکرار می کنم که از چشمانم ترانه می ریزد. امسال لباسهای تفکرم نو است. هر روز صبح یک دوش گیسو می گیرم . هر روز ظهر یک گیلاس تلاوت می زنم . می نشینم سادگیهایم را سشوار می کشم. موهایم را مینیاتور می زنم. آیینه را آب می کشم. استکانهای استراحت را تمیز می کنم. تمام ارض را طی می کشم . تمام سماوات را گرد روبی می کنم. تمام مشرق ها را آب می دهم. تمام جوجه ها را سیمرغ می کنم. تمام کتابها را برهنه می کنم. به زیارت تمام زیارتنامه ها می روم. برای تمام دعاها آهنگ می سازم .
شبها سرم را می گذارم زیر پنجره ی خدا و جنگل را خواب می بینم.
از سرِ اِنَّ الابرار تا ته والجبال اوتادا را می دوم. می روم نزدیک قله ی الله الصمد. از آنجا چند بوته مریم می چینم برای ناشتائی مسیح . تمام جهان را مثل نوزادی در آغوش می گیرم عشق می کنم با گوش زیبای طبیعت. خط سبزی زمین را می بوسم.
من هر روز صبح با ابوسعید قرار دارم. ساعت ده صبح اید برسم به بزم صوفیان در عشرتکده ی خرابات. آنجا یک غمزه ی والیل اذا یغشی ببینم، یک عشوه والصبح اذا نتفس کنم.
توی پارک بسم الله الرحمن الرحیم بگردم دنبال خیمه ی زلفی ، چشم حوری، یک بطر شراباً طهورایی یک تیکه و ممارزقناکم ینفقونی، بدوم. من سگدو می زنم برای خیرات، هر ماه سر برج دلم را نذر می کنم و تقسیم می کنم بین همه. من از سوختگی های خودم به سینه ها انفاق می کنم. می گذارم مردم پشت سرم شکلک دربیاورند. می گذارم مردم زیبایی مرا مصادره کنند. بیایند و هر چه می خواهند از روحم بچینند. می گذارم تمام دلارهای دلم را ببرند . می گذارم با دوربین من از فرشتگان عکس بگیرند. می گذارم دوچرخه ی مرا تا چمن های ملکوت ببرند. می گذارم با شلوار شعر من بروند به مهمانی ماوراء.
وقتی فیلسوفان را می بینم خود را به بلاهت می زنم. وقتی خوانندگان را می بینم زخم زیبائیم عود می کند. وقتی با هنرمندان روبرو می شوم عطسه ی ابدیم می گیرد. هر جا دریاچه ای می بینم ناخود آگاه به یاد نو می افتم. باران مرا تسکین می دهد. ماه برایم شکوفه ی لبخند می آورد. پنجره ی من ییلاق پیچکهاست. هر شب می روم کمی ایوان را عطر آیینه بپاشم . بنفشه ها را مژگانهایم آب می دهم. چند لیوان اشک می ریزم روی نسترن های همسایه. به ناودان خانه می گویم تا صبح به همسرایی باران ادامه دهد. می گذارم قناری ها دانه های دلم را بچینند.می گذارم آیینه ها پریشانیم را تصویر کنند. می گذارم گلها گوشم را بکشند و یاس ها مرا نصیحت کنند. می گذارم ماهی ها از صدف چشم هایم عبور کنند تا کسی آدمیان را به عصیان متهم نکند. من آبرویم را به خاطر عشق قربانی کردم و این قصاص تناسخ است. من کبوتر مصلوب قلب خود را به تاوان تبسم فروختم و این جنون الهیست. جنون، لعاب عشق بازیست و گرانه عاشقان ، فرازنه - پروانه گانند که خود را بر شمع شیطان فرو نمی ریزند.
عارفان، شمشیر را تحمل می کنند.عارفان مواظب بچه بازیهای بشرند. عارفان می خواهند سزارها را فرشته کنند. عارفان می خواهند آدمیان بمیرند اما به وبای جاودانگی. عارفان زخم حقیقت را در ما تازه می کنند. چرا باید چشم های بشر نابینا باشد؟ چرا انسان در خوک زارها به گلف بازی شهوت بپردازد. چرا انسان به عشقبازی با ملکوت بیگانه باشد . بگذاریم حوریان بهشت با ما قرار ملاقات بگذارند. بگذاریم شماره تلفن فرشتگان معصوم را برای روز مبادای محشر.
پنیر شمس تبریزی بخوریم، پالوده ی مولانا بزنیم. حلوای پرهیزگاری بپزیم. مهمانی تجدیدی بدهیم. گوسفند گلایه بکشیم، عشق، کباب کنیم. شراب محنت بخوریم، پارتی معصومیت برگزار کنیم. شبهای جمعه برای یک جرعه حدیث له له بزنیم. برویم محضر آیینه یک یک نیایش بگیریم. باید برای این لکه های هوسناک، پماد پرستش تجویز کرد.
برای این یک مشت بوزینه باید ادای انسانها را در آورد، باید از ناموس عصمت دفاع کرد. باید از چشم چرانی مشیت بر حذر بود. باید عاطفه ها را پرورش داد. باید نفس را تربیت کرد. باید این وجدان های خاموش را با برق اضطراری عرفان روشن نمود. این دختران ابلیس را باید ابدال ، به ملکوت تبدیل کنند، باید امام زمان بیاید تا آفتابگردان ارزان شود. باید امام زمان بیاید تا همه ی انسانها پرواز بیاموزند.
ما چند گام بیشتر به پایان جهان نداریم. الان زمین آبستن زلزله ای در اسطوره هاست. همین آتشفشان های خاموش که می بینید، کاروان فنی های استارت قیامتند. هر آن امکان سیلابهای ازل می رود. ناگهان صبح بر می خیزی و می بینی آسمان شده است یک شقایق خونین.
و تو با عجله عینکت را برمی داری تا رقص گرد بادها را تماشا کنی. ناگهان همه چیز از هم می گریزد. تمام پدیده ها دهانشان را باز می کنند برای لقمه ی انسان، ماهیان بخار می شوند، کوهها مسابقه می گذارند . جنگلها مثل کودکانی با موهای سبز بر گردابها می چرخند. همه ی رنگین کمانهای تاریخ آتش می گیرند. ترق و تروق کمر ستونها بر می خیزد. جاده ها می زنند به ویرانه های تخت جمشید ، رودخانه ها بر یکدیگر شلاق می کشند، تواضع کائنات ، شعله ای می شود در جنگل ابدیت.
طاقهای جسمیت فرو می ریزد. مرزهای خاکی ویران می شود. آن وقت ادراک بی واسطه خواهد شد. آن وقت ما می توانیم همه چیز را احساس کنیم. آن وقت همه ی لفظ ها معنی می شوند و بشریت صیغه ی مفرد می شود. آنوقت فصل تنهائی تکلم انسان با خدا آغاز می شود. آن وقت آفرینش مثل نجوایی به گوش می رسد. تنها یک مشعل باقیست و آن حرارت دیدار انسان و ملکوت است.
ناگهان آفتابی دیگر بر مجمره ی مشیت می آورند . سحری خدائی بر همه جا حاکم می شود.
فشار خون طبیعت بالاترین درجه ی خدا را نشان می دهد . عضویت تب کرده است . یک مِه ماورائی همه جا را فرا گرفته است. خداوند از لای پرده ی ابری بر اقلیم انسان می نگرد: پیکره ی زیبای احسن الخالقین . و خداوند معشوقش را در آغوش می کشد و انسان از بالاترین و سهمناکترین زیبایی ها عبور می کند و مثل کبوتری بر حرم کبریا فرو می آید. پرهایش را در آواز می شوید. بی نهایت کوچک؛ بی نهایت بزرگ را لمس می کند. آه اینجا ماهتاب آنقدر نزدیک است که نفس نقره ای ما پیداست.
انگار جهان گلی شده است بر روی بال نسیمی . شب تا صبح، مطلق- فروشی ها بازند و اجناس محض را حراج می کنند. گل تنهائی ، گیسوی شب، عطر تلاوت ، کِرم کبریا، سایه های آسمانی فراوان است. هر لحظه قلب دوشیزه ای سخن می گوید و عظمت با کره ای به زانو در می آید. همه در طلائی ترین شکل تکلم سخن می گویند. همه دلدادگان جهان با هم آه می کشند. همه قلبهای جهان می تپند، همه ی کائنات به یکدیگر وصل می شود. افیون جاودانگی به خون اشیاء رسیده است. دیگر دردی در عضلات عشق نیست. همه چیز منبسط است ، همه اشیاء عالم عبدالباسط می خوانند . نی ها تلاوت می کنند. دف های دیوانه بر سر و صورت می کوبند. چه ذکر زیبائی بر زبان پدیده هاست . همه ی جهان پنجره ایست و معشوقی و تاریخ کوچه ای و خاطره ای، اینجا ابلیس هم از تنهائی در آمده است و دارد از ته مانده های زمزم، گناه های کوچک را پاشوره می کند.
اینجا کوهپایه ی امن خداست. بره های عروج و نی لبک های ابدی فراوانند. اینجا خانقاه الوهیت است: کسی را از انالحق منع نمی کنند . نگاه می کنی می بینی ظاهر غیبش زده و غیب ظاهرست. همه نشسته اند و آبشار بلند نیایش را نگاه می کنند. همه به یک زیبایی بزرگ نفرین شده اند. انگار گرد زندگی بر صحرای مرگ نشسته است. گاهی جبروت به گریه می افتد و ملکوت آسمانها می ترکد. آنگاه رگبارهای سیل آسائی از عظمت بر عرش تجلی فرود می آِید. و زیبائی ، خود را بر بال سنجاقک مصلوبی آویزان می کند. پس برقهای ازلی بر رعدهای ابدی فرود می آیند و تا صبح، تنها پرنده ی جهان در آشیانه ی تنها قلب کائنات می لرزد و بدینسانست که تجلی، طوفان می کند و دخترک عشق در جنگل مشیت سرگردان می شود.صبح یک بادام چشم ، ظهر به اندازه ی یک خال سبز، شب یک قاشق هوا خوری تنفس رحمت الهی. خیلی از طرفداران حکمت اشراق روبروی آیینه می نشستند و از انرژی تصویر برای توربین تخیل خود استفاده می کردند. گاهی که برق تجلی می رفت، بلافاصله چراغ قوه به فعل تبدیل می شد. و پیشانی همه دختران را یک سپیده دم اشراقی فرا می گرفت. بشر خیلی با میکرب ها پاستور بازی کرد تا بالاخره بازی زندگی را برد.
آن دوره یک باکتری کوچک به اندازه ی چنگیز خان قدرت داشت. اما حالا دستگاه هائی اختراع شده اند که آدم را به یاد خردسالی حوا می اندازد . الان بشر نوک دماغ تاریخ را تشخیص داده است. می داند جریان رودخانه ی جهان به کجاست، می داند عاقبت دریاها چیست و اگر روزی پروانه ی گلها باطل شود چه بر سر مغازه ی آفرینش می آید.
به نظر من کفران، هم نعمتیست. بشر تا کافر نشود، مؤمن نخواهد شد. کمترین نفع شیطان توجه به خداست. انسان در پرتو گناه، آمرزش می یابد و از برکت فسق بخشوده می شود. خدا وکیل مدافع انسان است. خدا رئیس هیئت ژوری خلقت است.
ملائکه ، شورای امنیت انسان را اداره می کنند. اگر فرشتگان نبودند . انسان تا حالا صد بار از گاهواره ی شیطان فرود افتاده بود . الان حدود سه چهار هزار سال است که نوزاد زمین را زیر چادر اکسیژن گذاشته اند.
تاریخ بچه ی همین پسکوچه های . قهرمانان زیر همین گذر به دنیا آمده اند. جهان ماهیتی دمکراتیک دارد، همه در این عالم به وحدت وجد رسیده اند همه ی اشیاء با هم در میتینگ تجلی فریاد می زنند: وحده لا اله الا هو ، ذرات ، همه در کائنات اجتماع کرده اندو ندای الله اکبر سر می دهند. از انقلاب آفرینش تا آزادی انسان، آدم ریخته است. همه آمده اند تا در راهپیمایی عظیم هجرت شرکت کنند. جهان شناسنامه اش را به دست گرفته است برای مهر تجلی.
شیطان انتخابات الهی را تحریم کرده است. سگهای دهکده ی جهانی زوزه می کشند. چه کلبه ی عمو تمی است زندگی، چه کلیدر زیبائیست حیات. چه نظریات صائبی بیدل داده است. چقدر فلاسفه به قله های دلیل نزدیک شده اند. چه قدر عرفان توی طبیعت ریخته است.
حالا سنجاقکها به مدرن ترین رنگها مجهز شده اند. حالا پروانه ها در سورئالیستی ترین چمن ها پرواز می کنند. حالا می توانی دکمه ی دلت را فشار بدهی تا یک بمب اتمی اشک، منفجر شود. حالا می توانی با یک پیک سحرگاهی از نشئه آمیزترین نیایش ها برخیزی.
الان پلها را به سیستم صراط ، وصل کرده اند. زمین دارد بین مستضعفان تقسیم می شود و جغرافیای جهان تغییر می یابد. مثل اینکه رتوش روزگار تمام شده و دارد فیلم تاریخ ظهور می یابد. عقل، فارغ التحصیل الوهیت شده است. علم عصای نابینائی انسان است. دارد باران دانش می بارد و شکوفه های مکاشفه شادی می کنند . خداوند خود را در چشمه های انسان مشهود کرده است.
علفهای احساس بالاست. به زحمت می شود مروارید را از زنان باز شناخت : غلامان در باغ و حور در عبور.
خداوند به زبان مینیاتور سخن می گوید. اسطوره ها دارند آب بازی می کنند. نحویان ملکوت نشسته اند و افعال پاکیزه خود را به صیغه ی مؤنث صدا می زنند. درجه ی حرارت عشق بالاست . احساس در برهنه ترین آیینه های تحیر است. اشراق در بازوان تو به خواب رفته است. انسان لخت شده است و زده است به اقیانوس ابدیت. انسان می ترسد به اندازه ی یک قوس بیشتر به جاودانگی نزدیک شود. تمام درخشندگی را در قندیلی بر قلب انسان آویخته اند. انگار تمام معشوقان جهان در آغوش یکدیگرند.
زخم نیست، غربت نیست، فاصله های طبقاتی تنهائی نیست، خشکسالی های پی در پی اندیشه نیست، تو می توانی هر روز صبح، سهمیه ی بوسه ات را از لبهای جهان بگیری . تو می توانی هر روز در رودخانه ی گیسو شناور باشی. تو می توانی به میخانه های مژگان بروی و شب را تا صبح یک گوشه ی چشم یار بیفتی و هی دندانه های مژگانت را مسواک سرمه کنی.
براستی چقدر خداوندگار ما زیباست با آن پیراهن ارغوانی که دوشیزه ی انسان پوشیده است. اکنون انجیل را می توان با تفسیر خورد. اکنون می توان سفره ی سینا را با ته - چین تورات تزئین داد و کنار هر استکان بوسه، یک قندان لب گذاشت، اکنون می توان گلهای داوودی را شنید و کبکبه ی کوکب ها را متوجه شد. اکنون می توان تا اعماق عشق جستجو کرد و تا منتهی الیه آفرینش دراز کشید.
اکنون می توان بر گنبدهای عشق ایستاد و اذان اشتیاق سر داد. تو احساس می کنی مثل گناهی در بازوان رحمت به خواب رفته ای. و رودخانه ی خداوند از چمن های الوهی می گذرد. در سلسله جبال ابدیت، کولاک بینهایت ادامه دارد. دیشب تمام جاده ها را برف سبز گرفت. دیشب فرشتگان تازه به دنیا آمده را در چشمه های تسنیم می شستند. دیشب آنقدر خدا بارید که کاجهای بلند مشیت در خواب فرو رفتند . انگار کوهستان ها طنین بلبل اند انگار دشتها رمه ی تجلی اند. انگار آبادی ها را همین الان با الماس شسته اند . انگار کوه دست در گردن آسمان انداخته است تا در گوش شکوفه ها چیزی بگوید.
احمد عزیزی