شامی ستمکش / خسرو پرهام
شامی ستمکش / خسرو پرهام
آشنایی حقیر با روانشاد شامی کرمانشاهی به اواسط دهه¬ی ۳۰ (حدود پنجاه و چند سال پیش) برمی گردد. شامی(شاهمراد مشتاق وطن¬دوست) فرزند مرحومان خدامراد و فانوس متولد ۱۲۹۶ در کرمانشاه، فوت دوم آذرماه سال ۶۳، شصت و هفت سال در این شهر گذران عمر کرد و در زادگاه خود وفات کرد و به خاک سپرده شد. به هر علتی در اثر اختناق رژیم سابق یا خودسانسوری، اشعار ایشان به صورت مکتوب در دسترس مردم نبود. در آن زمانها ...,

چندی پیش، دوستان از این حقیر خواستند یادداشت­هایی درباره­ی«شامی کرمانشاهی» بنویسم. حیفم آمد با این کمی وقت یاد خیری از «رودکی کرد کرمانشاهی» نشود. (این تعبیر از طرف دوست ارجمندم جناب اردشیر فرخ­پورعنوان شده است)
در دوران کودکی ما، شاعرانی چون آقای اصغر زعفرانی متخلص به«سرخوش» اشعار «فارسی کرمانشاهی» یا «کردی کرمانشاهی» را می­خواند، و همچنین تصنیف­های روز کشور در یکبرگ یا بیشتر، جداگانه یا به همراه روزنامه­ها چاپ و فروخته می­شد. اصولاً تصنیف فروشی یک شغل بود و روزنامه­فروشان دوره گرد شهری، آنها را با صدای بلند و آواز و با آهنگ می­خواندند. اندازه تصنیف­ها در حد یک پاکت پستی معمولی بود و تصنیف­فروشی تا حدود سال­های دهه­ی ۳۰ و بیشتر ادامه داشت.
چکیده نظر حقیر در مورد شامی، به عنوان یک شهروند کرمانشاهی، که حدود شصت سال است با کتاب، شعر و... آشنا هستم و همچنین کتابفروش و مدیر اولین آموزشگاه هنری استان کرمانشاه و علاقمند به هنر، ترانه، شعر، ادب نیز هستم چنین است:

اما و صد اما، از مظلومیت، محرومیت، مهجوریت و جفایی که در حق جناب شامیِ ستم­کش به ناروا، روا داشته­ایم. البته بنده جواب همه­ی سؤالات را دارم و در یک کلام نبود سازمان و مؤسسه­ای مردمی که حافظ مسایل فرهنگی مردم شریف کرمانشاهان باشد، باعث چنین مشکلاتی شده است. آن هم در نبود «انجمن کرمانشاه­شناسی» که خالی از «چوچفت­ها» باشد و با حضور انسان­های دلسوز و عاشقِ پیشرفت و ترقی این کشور و این خطه ایجاد شود. به امید روزی که چنین مؤسسه­ای دایر و برقرار شود.
ابتدا دست مریزاد و سلامت باد به کسانی که با کوشش و زحمت بسیار کتاب شامی را چاپ و در دسترس مردم قرار دادند و بزرگداشت برایش گرفتند و یا مقاله و مقالاتی نوشته­اند. هیچ دانش آموخته، مدرک دار، «این انجمن برو»،«آن انجمن ببین»، «در اینجا و آنجا شعر بخوان و شعر بشنو»، با اینهمه امکانات امروزی و...، یک هزارم این بیسوادِ کارگرِ نابینای معیلِ وقت ندارِ تلاش­گر مدام، نه مطلب نغز گفته و نه شعر عمیق و دلچسب سروده است و نه مقبولِ خاص و عام گشته.
در سراسر اشعار این «رودکی کرد کرمانشاهی» یک بیت سبک، تصنعی، عاریه، جلف، بی­محتوا، بچه­گانه، لوس و... را نمی­توان دید و هیچگونه ادعای اولین بودن را نیز ندارد. در حالیکه بنیان­گذار سبکی است ویژه خودش، که باید چنین اشعاری که سرایندگان بسیاری هم دارد را به نام «سبک شامی» نامگذاری کنیم و کسانی که پس از ایشان به این شیوه شعر سروده­اند را باید پیروان «سبک شامی» نامید.
اینک گوشه­هایی از مشاهده­های خودم و مردم صاحب­نظردرباره­ی «شامی رودکی کرمانشاهی» را عرض می­کنم.
آشنایی حقیر با روانشاد شامی کرمانشاهی به اواسط دهه­ی ۳۰ (حدود پنجاه و چند سال پیش) برمی­گردد.
شامی(شاهمراد مشتاق وطن­دوست) فرزند مرحومان خدامراد و فانوس متولد ۱۲۹۶ در کرمانشاه، فوت دوم آذرماه سال ۶۳، شصت و هفت سال در این شهر گذران عمر کرد و در زادگاه خود وفات کرد و به خاک سپرده شد. به هر علتی در اثر اختناق رژیم سابق یا خودسانسوری، اشعار ایشان به صورت مکتوب در دسترس مردم نبود.
خودسانسوری و ترس مردمِ باسواد هم از عواملی بود تا مردم از بیان هرگونه مطلب طنزی که بوی اجتماعی و انتقاد داشته باشد بپرهیزند، که این نکته نیز علت مهجور ماندن و چاپ نشدن اشعار شامی بود. از همه بدتر و مهمتر اینکه رواج شعر کردیِ شامی، همزمان با دوره­ای بود که کردی­زدایی و مسخره­کردن کردی گویی، توسط عمال ضد ایرانی شروع شد.( حال هر سازمان و طبقه­ای متولی آن بود بماند.) شاید هم شامی که انسان تیز و آگاهی بوده، در اثر حشر و نشر و نشست و برخاست با مردم فهیم و آگاه محله و شهر و  توجه آنها به این موضوع، خواسته باشد پاسخی به این کردی­زدایی بدهد، و این دوران مقارن با اوج شکوفایی شامی، یعنی سال­های ابتدای دهه­ی ۳۰ بود، که برای اقوام و اقلیت­ها جوک می­ساختند و طوری فضا را آماده کرده بودند، که ما خود را کرد ندانسته و لطیفه و طنزهای این­چنینی بر زبان ما جاری می­شد: «فلان قوم خر است، کُرد هم اگر دیپلم بگیرد، باز کلاس اول است!»
در حالی که در همان سال­ها حتی کلاس ششم ابتدایی هم ارزش استخدامی داشت و بر بالای گواهی­نامه­های تحصیلی، حتی کلاس ششم ابتدایی که امتحان نهایی داشت، نوشته شده بود: «دارنده این گواهینامه از مزایای قانونی آن بهره­مند می­گردد» تا چه برسد به دیپلم، که کمتر کسی داشت و صاحب آن دارای ارزش و اعتبار بالایی بود و حتی بیشتر آموزگاران و کارمندان دولت از داشتن گواهی­نامه ششم ابتدایی محروم بودند. در آن­ سال­ها سواد خواندن و نوشتن کفایت می­کرد.
در آن زمان­ها حدود ۷۵% مردم جامعه روستایی بودند. از ۲۵% مردم شهرنشین تعداد بسیار کمی سواد خواندن و نوشتن و بالاتر داشتند. به علت استمرارِ استبداد، اختناق و... مردم باسواد نیز بسیار محافظه­کار بودند.
به هر صورت اشعار شامی از حدود سال­های پیش از ۱۳۳۰(حدود ۶۰ سال پیش) زبانزد مردم بوده است.

۱: آشنایی حقیر بصورت جدی، ادبی و رخ به رخ با مرحوم شامی، برمی­گردد به سال­های تحصیلی(۳۷-۳۶) به بعد در دبیرستان شاهپور(انقلاب) که روزی با قرار قبلی هرکدام از همکلاسی­های چهارم ریاضی، تعدادی کاربن و کاغذ ورق بزرگ امتحانی آوردیم، که بنا به سفارش بیژن پورمطراحی(همکلاسی با ذوق و اهل مطالعه­مان که سال­هاست مقیم سوئد است و یادش به خیر) شعر بلند «کرانشینی» اثر شامی را آوردند تا در زنگ­های تنفس و ورزش رونویسی کنیم. اصطلاحاً کپیه می­کردیم(کپی). در آن زمان­ها دستگاه فتوکپی وجود نداشت. مدارس برای تکثیر اوراق امتحانی از دستگاهی به نام(استنسل) که ویژه ادارات آموزش و پرورش و مدارس بود، استفاده می­کردند.
این دومین آشنایی حقیر (بعد از ترانه­های محلی کردی کرمانشاهی جناب دکتر محمد مکری) با «کردی کرمانشاهی» نویسی بود.
البته انواع کتاب­های کردی تاریخی مانند: «شاهنامه»، «حسین کرد» و «بهرام گلندام» موجود بود، اما مشخصاً «کردی کرمانشاهی» نبودند. بیشتر مکتوبات کردی منطقه­ی کرمانشاهان، (غیر از کردستان شمالی، اورامی) نوشته­هایی شبیه اشعار چاپ شده و دست­نویسِ حضرات «سَی صالح» و «سَی یعقوب ماهیدشتی» و شاعران هرسینی و سایر مناطق کرمانشاهان بود.
در رهگذر رونویسی و کپی برداریِ ما از شعر«کرانشینی» ، شعر «روین نواتی» و سایر اشعار «شامی» بقیه محصلین، به ویژه دانش­آموزان دبیرستان نظام که با امتحاناتی از بین ما انتخاب شده ، و با همان لباس نظامی در کلاس­های درس حاضر و ظهرها و عصرها به مقرّ نظامی­شان می­رفتند، این اشعار را کپیه(کپی) می­کردند. به همین دلیل در سطح خیلی وسیعی در شهر پخش گردید. بعضی به صورت شب­نامه این اشعار را رونویسی و پخش می­کردند.
۲: شامی در آن سال­ها حدود چهل سال داشت. آدمی از هر نظر پخته، تنومند با قدرت و هیکل­دار بود. بعضی اوقات در داروخانه سینا بین آقایان دکتر محمود شامبیاتی و حاج ابراهیم ملکشاهی در قسمتی از داروخانه که وسعت آن دو برابر امروز بود، می­نشستند، واقعاً از دهان «شامی» گل می­شنیدند و می­خندیدند. بعدها آقای دکتر شامبیاتی فرمودند: «شامی با استفاده از اشکال و سر حیواناتی که بصورت تسبیح در دست دارد، برای بیان اشعار و مکنوناتش استفاده می­کند.
۳: شامی در پیاده­روهای خیابان سپه (مدرس) محکم و با سرعت حرکت می­کرد. یکی از راههای کسب درآمد و ارتزاق ایشان، مسافرت به قصرشیرین و خرید اجناسی بود که از آن طرف مرز وارد قصرشیرین می­شد. مردم در ایام اعتدال هوا، برای خرید جنس ارزان خارجی از قصرشیرین( که تا مرز خسروی حدود ۱۵ کیلومتر فاصله دارد)، به آن حدود می­رفتند، البته این مسافرت­ها بیشتر در فصول پاییز، زمستان و بهار انجام می­شد. ضمن گذران و تفریح یک یا چند روزه، با خرید اجناس خارجی و بردن به شهرهای خود، علاوه بر جبران هزینه­های سفر خانواده­ها، سوغاتی­هایی نیز برای مسافرین می­ماند. به عبارتی هم فال بود و هم تماشا.
یکی از این افراد که حداکثر استفاده را از این طریق می­کرد، شامی بود. چون افراد حرفه­ای در این مسیر مشخص بودند. ژاندارم­ها در پاسگاه گردنه پاتاق ضمن بازرسی، مزاحمت­هایی برای بعضی از این افراد فراهم می­کردند. ولی شامی به دلیل شخصیت ویژه و شوخ و بذله­گویی­هایش از این بازرسی­ها معاف بود. این افراد اجناسی که می­آوردند تحت عنوان مصارف شخصی بود، مثل چند کیلو چایی، ظروف سرسفره، قوری، استکان، آدامس­های نیزه­ای، ماشین­های اسباب بازی در اندازه­های کوچک که در جیب هر لباسی۷-۶ عدد از آنها جای می­گرفت. بعضی­ها (از جمله شامی) چند عدد کت و جلیقه روی هم می­پوشیدند (لباس­های فرده­ای). شامی این اجناس را یا به سفارش می­آورد و یا به سلیقه و نیاز مردم. شامی از معدود نابینایانی بود که با عزت نفس و مناعت طبع بسیار بالا هزینه­ی زندگی خود و خانواده­اش را تأمین می­کرد.
در آن زمان­ها، بیماری­های چشمی از قبیل: تراخم، آبله، کوری و.... بیداد می­کرد. در جامعه (به ویژه روستاها) وجود افراد کور امری عادی بود و تکدی­گری هم عادی­تر. به صورتی که ما در دوران ابتدایی خرجی روزانه­مان را به عنوان صدقه به پدر همکلاس­های فقیر می­دادیم و فرزندان­شان از آن طرف جلو چشم ما از بابایشان خرجی روزانه را از همان پول ما دریافت می­کردند.
۴: ضمن تأیید مطالب بالا توسط جناب اسناد عباس­ بنی­عامریان، ایشان که مدتی در تیمچه چنانی در جوانی سکونت داشته­اند، می­فرمودند: شامی موقع برگشتن از قصرشیرین چنانچه یک هفته در کرمانشاه حضور داشت، سه چهار روز دم ِدرِ دکان عطاری برادران حاجی مرتضی و حاجی خان عاطفی که پاتوق اهالی قلم بود (خود حاجی خان نیز طبع شاعری داشت و شعر می­سرود و تخلصش عارفی بود) گرد هم می­آمدند.
شامی شلوار جافی می­پوشید، بلند قد و درشت­اندام، دارای صورتی استخوانی بود و همراه دیگران روی جعبه­های میوه­ی میوه­فروشی دکان مشی عباس می­نشستند که نزدیک عطاری برادران حاجی مرتضی و حاجی خان و مغازه حلاجی اوسا حاجی بود (هر سه مغازه نزدیک هم قرار داشتند) همچنین نانوایی شاطر کمال (که بعد از ایشان به آقای سالاری رسید) و بقالی عموثانی (آقای حاجی احمد عاطفی برادر کوچکتر حاجی خان و حاجی مرتضی عاطفی) همسایه مغازه­های ذکر شده بودند، که هر سه برادران عاطفی، پسرعموهای مرحوم مشهدی حبیب­اله عاطفی (پدر بزرگوار شاعران خوب شهرمان مرحوم اسداله و استاد یداله عاطفی بودند).
مردم گذر علیمرادخان و کوی سعدوندی­ها، کریمی آل آقا، متینی­ها، ورشوچی، آل آقا، زین­العابدینی دارای خانه­های بزرگی بودند که زمانی رضا شاه به همراه ایادیش در آن محل سکونت داشته و اهالی محل نیز از خاطرات رضا شاه در آن نشست­ها تعریف­ها می­کردند. خانواده­های ذکر شده و اهالی گذر بسیار به شامی احترام می­گذاشتند.
خداوند همه رفتگان بافرهنگ و ادب را غریق رحمت فرمایند، که عمر گرامی را نه تنها به بطالت نگذرانده، بلکه با این نشست­های فرهنگی سرگذری­شان، عاملی شدند تا از یک نابینایِ خانه شاگرد همیشه کارگر، «شامی رودکی کرد کرمانشاهی» و از کودکان و نوجوانان محله شخصیت­های فرهنگی و شاعرانی چون برادران عاطفی تحویل جامعه دهند.
شامی عجیب جهت­یابی دقیقی داشت. امکان نداشت به دیوار بخورد و به کمک عصایش (گوچانش) مسیر را راحت طی می­کرد و خیلی حفظ شخصیت می­کرد. به ویژه غیرتمندیش یکی از محبوبیت­های او بود. مردم احترام زیادی برایش قائل بودند و آدم شوخ طبعی هم بود.
برای اولین بار حدود نوروز (سال­های ۵۱) شعر «کرایه­نشینی­» در تلویزیون در قالب یک تله تئاتر (تئاتر تلویزیونی) به نمایش درآمد و تا آن زمان مطلقاً این اشعار در تلویزیون خوانده نشده بود. البته اولین تله تئاتر(سه گل و سه آرزو) با بازی خانم احمدی و آقای شهراز اجرا گردید که به کارگردانی جناب استاد عباس بنی­عامریان ضبط و پخش شد.
پیش>تر هم عرض شد در سال­های تحصیلی (۳۷-۱۳۳۶) در دبیرستان شاهپور(انقلاب) آقای بیژن­پور مطراحی، از اولین کسانی بود که اشعار «شامی» و بعدها حدود سال­های ۱۳۵۰ به بعد اشعار جناب «پرتو» را برای اولین بار تکثیر(کپیه) کرد و در دسترس دیگران قرار داد.
چون در آن سال کتاب و نشر اشعار بسیار کم بود. شاعران بیشتر در انجمن شعرا گرد هم می­آمدند و اشعار خود را می­خواندند. امکانات چاپ و نشر مانند امروز چنین گسترده نبود.
۵: جناب اردشیر فرخ­پور که بیش از ده سال با «شامی» مأنوس،همدم، همراه و کاتب ایشان هم بوده است. یکی از عزیزان روزگار است که برخلاف ما کمتر دچار قوم­الظالمین شده، در نتیجه بسیار انسان موفق و ادیبی است. حدود سال­های( ۶۱-۱۳۶۰) که در تهران خدمت ایشان رسیدم، با حافظه عجیبی که دارد (و شاید تمامی اشعار شامی را حفظ باشد)، مطالبی بیان فرمود که عیناً نقل می­شود: « حدود سال ۱۳۵۰ همراه با همسر و مادر همسرم از تهران به کرمانشاه آمدیم و در محله چنانی (محله شامی) منزل دایی همسرم آقای «حسین قلی­خان مهروان» اقامت نمودیم که کارمند بازنشسته پست، تلگراف و تلفن بودند. لازم به ذکر است که ایشان همان کسی بودند که استاد محقق گرانمایه آقای محمد علی سلطانی نزد ایشان رفته و آقای مهروان اوراق و اسنادی که شاهمراد یا «شامی کرمانشاهی» نزد ایشان به امانت سپرده بود، بی­دریغ در اختیار آقای محمد علی سلطانی نهادند.
آقای مهروان دارای شخصیتی مورد احترام و مردی صدیق، راست­گفتار، امانت دار و اهل مطالعه و پرمایه و کم توقع بود. در خلوتی عارفانه ایام بازنشستگی را به سرمی­ برد.
و هنگام نماز در مسجدی که حضرت آیت­اله حاج آقا محمد میبدی امام جماعت آن بود، پشت سرآن حضرت نماز را ادا می­نمودند. پس از چند ساعت اقامت در منزل ایشان، زنگ درب منزل به صدا درآمد  همسرم فوراً به درب حیاط رفته و درب را گشودند. پیرمردی نابینا و میان­سال وارد حیاط شد. پس از احوال­پرسی با همسرم، گفت که شنیدم شوهر کردی؟ ایشان هم در جواب گفتند بلی شوهرم همین جاست الان او را به شما معرفی می­کنم. پهمسرم مرا صدا زد و به شاهمراد معرفی نمود و من هم به گرمی دست ایشان را فشردم. در این لحظه شاهمراد زن دایی همسرم را خطاب قرار داد و گفت: می­خواهم برای خرید به بازار بروم، شما چیزی لازم ندارید؟
زن دایی گفت چرا لازم داریم. الان از تهران برایمان میهمان آمده، چند تا نانِ سنگک و یک مقدار گوشت، دوغ و سبزی خریداری کنید. لازم به یادآوری است که آقای مهروان و همسرشان که هر دو به سن کهولت رسیده بودند. از داشتن اولاد بی­بهره بودند و آقای شاهمراد که همسایه دیوار به دیوار ایشان بود قبول زحمت نموده و خرید منزل را برایشان انجام می­داد.
من به زن­دایی تعارف نموده که همراه همسرم با ماشین به بازار برویم و اجناس مورد احتیاج را خریداری کنیم. زن دایی گفت: مشی شاهمراد در بازار و بین کسبه این جا خیلی مورد احترام است و از وقتی که شعر«روغن>نباتی» را سروده­است، هیچ کاسبی جرأت ندارد جنس تقلبی و بی­کیفیت به او بفروشد. پس از ساعتی شاهمراد با اجناس خریداری شده برگشت و به زن­دایی تحویل داد و من دوباره با احترام او بلند شده و دست او را به گرمی فشردم. از او تقاضا نمودم که یکی دوساعتی در خدمتش باشم. قبول نمود و نشست. پس از صرف چایی و میوه، از او درخواست نمودم و گفتم از آن گنجینه که مالامال از صدق و صفاست و در آئینه قلبت خدانماست برای ما دکلمه بفرما. او گفت که این کلمات برای من آشناست و چه کسی آن را گفته است. به ایشان گفتم که این شعر کردی از مرحوم سید صالح ماهیدشتی است که اینطور سروده:
سینه­ام گنجینه صدق و صفابی
آئینه قلبم خدانمابی
یک ساعت صحبت یاران گیانی
بهتر له تخت و تاج کیانی
و از همین جا بود که باهم آشنا شدیم. این آشنایی که از اول پاییز سال ۱۳۵۰- شمسی  تاسال ۱۳۶۰ به مدت ده سال بطور متناوب ادامه داشت که هروقت به کرمانشاه می­آمدم فرصت را غنیمت شمرده و از طریق دایی همسرم با ایشان قرار ملاقات گذاشته و اشعار او را یادداشت می­نمودم. چنان مجذوب گفتار او شده بودم که هرشب او را با اجازه دایی همسرم به شب­نشینی دعوتش می­کردم. با او به صحبت می­نشستم و درباره شعرایی که مورد نظر او بود گفتگو می­کردم. و درباره شعر کرایه­نشینی به بحث می­پرداختم. ایشان از گردش روزگار و یتیم شدن در سن کودکی و از دست دادن بینایی گفت و شروع به دکلمه نمودن اشعار خود کرد. چند شعر هم از گلشن راز شیخ محمود شبستری درباره نعمت بینایی خواند. شامی یادی از لطف­علی­خان زند نمود که از گردش روزگار به دست خواجه تاجدارنابینا شد که میل در دیده جهان بین او کشیده بود. خان زند بعد از کور شدن اشعار گلشن راز شبستری را که در حفظ داشت، با آوازی خوش زمزمه کرده و گریه می­نمود. بعد از گریه احساس آرامش کرده و به خوابی عمیق فرو می­رفت. این موضوع چنان بر من تأثیر گذاشت که من هم بارها می­گفتم: خوش و حال او کسه که مِرید آسوده­س
 دکتر مصدق تکلیف­مان چه­س؟
و بعد شامی اظهار نمود که شبستری این طور سروده است:
عدم آئینه، عالم عکس و انسان
چو چشم عکس دروی شخص پنهان
تو چشم عکسی و او نور دیده است
بدیده دیده را دیده که دیده است
چو نیکو بنگری در اصل این کار
هم او بیننده هم دیده است و دیدار
و من که از نعمت بینایی محروم هستم به کسی توسل جستم که هم بیننده و هم دیده و هم دیدار است، و می­خواهم شعری در مقابل این شعر شبستری بگویم که یک کلمه چندبار تکرار شود و هربار معنی خاص خود داشته باشد. بعد از آن جلسه به تهران رفتم و شش ماه طول کشید. وقتی که به کرمانشاه آمدم و سراغ شامی را گرفتم. ایشان فوراً آمدند و پس از خوش و بش از او درباره شعر جدید پرسیدم اظهار داشت درمقابل گلشن راز که شبستری سروده و فرموده بود: بدیده دیده را دیده که دیده است. من هم گفته­ام
تا دمِ مِردن دمادم دم له دیدار تو ده­م
تا بزانی دل اسیر چاه ترک چون بیژنه
بنده هم از گفتار ایشان لذت برده و از هنرنمایی و ریزه­کاری که در این نوع از صناعت شعری به کار برده بود، از ایشان تعریف و تمجید به عمل آوردم. شامی از من سؤال کرد: «شما در تهران به چه کار مشغول هستید؟»
من هم از اول که در شرکت ملی نفت مشغول به کار شدم و بعد به شرکت نفت خارجی رفته و استخدام شدم را توضیح دادم. او پرسید:« این شرکت مربوط به کدام دولت خارجی است». تا گفتم انگلیس، آهی کشید و گفت: «شما اشتباه بزرگی مرتکب شده­اید که بعداً تاوان آن را خواهید پرداخت.»
 وقتی پرسیدم به چه مناسبت آنقدر به انگلیسی­ها بدبین هستید. گفت: «انگلیسی>ها رضا خان را بوسیله ژنرال آیرون ساید روی کار آوردند. در آن زمان ملوک­الطوایفی هرج و مرج در ایران حکمفرما بود. به دست رضاشاه همه را قلع و قمع کرده و امنیت برقرار نموده و انگلیسی­ها با خیال راحت نفت ما را به غارت بردند. بعد هم او را به جزیره موریس تبعید کردند. خیانت دولت انگلیس یکی دو تا نیست.»
 و من هم در جواب گفتم که من یک کارمند معمولی هستم و هیچ نگرانی نداشته باش.
شاهمراد گفت: «اینها یک کارمند معمولی را ابزار قرار می­دهند و در پشت پرده او را راهنمایی نموده و مسئولیت­های زیادی به او واگذار کرده و درآمد و حقوق سرشار به جیب او سرازیر نموده و در ضمن او را به مصرف­گرایی و تجملات و تشریفات پرهزینه عادت داده و شخصیت کاذبی هم برای او به وجود آورده و بعد از این مراحل او را در اثر کوچکترین اشتباهی از کار اخراج می­کنند این کارمند فلک زده مختصر پس­اندازی که داشته به مصرف می­رساند. دنبال کار کم زحمت و پردرآمد می­چرخد ولی هیچوقت دیگر چنان کاری را نخواهد یافت. و شما دوست من از این صحبت من پندگیر و مواظب باش.»
من که این صحبت-ها را شنیدم، دیدم که این مرد بزرگ نه تنها شاعری توانا و پرمایه است که باید او را «رودکی زبان کردی قلمداد کرد»، بلکه سیاست­مداری پخته و کاردان و کهنه­کار است که از تمام ریزه­کاری­های علم سیاست آگاهی کامل دارد و شعر ­«دکتر مصدق تکلیفمان چه­س» خود گویای این حقیقت است. وقتی شاهمراد  اشعار دکتر مصدق را بیان کرد و من یادداشت می­نمودم، دیدم که در این اشعار دکتر مصدق را با زبان سیاست استادانه مورد حمایت قرار داده و نکات قوت و ضعف او را هم با زبان سیاست گوشزد نموده است. از اینکه توانسته از حقوق ملت ایران دفاع نماید و صنعت نفت را از چنگال شیر پیر استعمار رهایی بخشد، تشکر نماید. در ضمن نکات ضعف دولت را هم که در اثر تحریم استعمار تحمیل شده زیر سؤال ببرد و از دولت ملی دکتر مصدق خواستار چاره­جویی شده و برای رفع بیکاری و تورم و نابسامانی اقتصادی دولت را به زبان شعر گوشزد نماید.»
/

نظرات [۴]
جمعه، ۱۷ آبان ۱۳۹۲ :: ۱۷:۳۵
خسته نباشی سلام امیدوارم دوباره با ان قلم دلنشینت ما را به سر ذوق اورده و همچنان مطلبی در مورد چنانی ان دوره اگر بخاتر دارید بنویسید
شنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ :: ۰۴:۵۰
با تشکر از حسن نظروهمیت شما در ارتقائ سطح فرهنگی و شناخت ادبیات قومی و بومی شهرمان کرماشان
چهارشنبه، ۱۴ تیر ۱۳۹۱ :: ۰۰:۰۵
سلام ارجمند ممنون از اطلاعات ارزنده تون.پیروز باشید.
سه شنبه، ۱۰ آبان ۱۳۹۰ :: ۱۹:۲۳
باسلام خدمت آن جناب ازخداوند منان توفیق همراه باسلامت رابرای حضرت عالی آرزومندم اگه وقت داشتی وبه زبان کردی تسلط داری سری به وبلک { ئه فزاری } بزنید که همانند شامی کرماشانی شاعیر روشندل بوده است
اطلاعات شما ذخيره شود ؟