حضور پنهان شمس و غیرت حسام الدین در مثنوی / دکتر علی حیدری دانشیار دانشگاه لرستان
حضور پنهان شمس و غیرت حسام الدین در مثنوی / دکتر علی حیدری دانشیار دانشگاه لرستان
شمس قهرمان بلامنازع غزلیات مولوی است. تا جایی که این دیوان کبیر به نام او مزین شده است؛ اما همین شمس در مثنوی حضوری ظاهراً کم رنگ دارد و قابل مقایسه با حضور او در غزلیات که هر دو سرودة مولوی اند، نیست. به نظر می رسد از آن جایی که مثنوی به خواهش حسام الدین سروده شده است و هم اوست که کاتب مثنوی است، دوست ندارد که مثنوی نیز جلوه گاه نام شمس شود؛ ...

چکیده:
شمس قهرمان بلامنازع غزلیات مولوی است. تا جایی که این دیوان کبیر به نام او مزین شده است؛ اما همین شمس در مثنوی حضوری ظاهراً کم رنگ دارد و قابل مقایسه با حضور او در غزلیات  که هر دو سرودة مولوی اند، نیست. به نظر می رسد از آن جایی که مثنوی به خواهش حسام الدین سروده شده است و هم اوست  که کاتب مثنوی است، دوست ندارد که مثنوی نیز جلوه گاه نام شمس شود؛ بنابراین مولوی  که از این غیرت حسام الدین مطلع شده است، برای احترام و رعایت حال او آشکارا، از شمس در مثنوی و در محضر وی صحبت نمی کند؛ ولی بنا به دلایل دیگر، در اوایل دفتر اول (دو بار) و دفتر دوم (یک بار) صریحاً به توصیف شمس پرداخته  است و در دفترهای بعدی اگر نامی از شمس آمده، مراد خورشید است نه شمس تبریزی. مگر حدس زد  که با ایما و اشاره به شمس تبریزی نیز نظر داشته است. در این صورت نیز می توان گفت: شمس بنا به دلیلی که گفتیم به ناچار از خودآگاه مولوی در مثنوی حذف شده است؛ اما در ناخودآگاه او هنوز زنده است و هرگاه از حسام الدین، خورشید و آفتاب صحبت می-کند، با ایما و اشاره نیز گوشة چشمی به او دارد.
کلمات کلیدی: مولوی، مثنوی، شمس، حسام الدین، غیرت.
 
مقدمه:
با توجه به حضور پررنگ و بی نظیر شمس در غزلیات مولانا، انتظار می رفت  که حضور شمس در مثنوی نیز اگر نه به اندازة غزلیات؛ ولی چشم گیر و قابل ملاحظه باشد. درحالی که به جز سه مورد (دو بار در اوایل دفتر اول و یک بار در نیمة اول دفتر دوم- ابیات ۱۱۰۰ به بعد-) که صریحاً به وصف و ذکر خاطرة شمس پرداخته شده است، در مابقی مثنوی، نام و یادی از «شمس تبریزی» نیست؛ مگر به صورت پنهانی و در مواردی  که با قراینی بتوان حدس زد که شاید مقصود مولوی از کلمة «شمس»، شمس تبریزی نیز بوده باشد و یا علاوه بر معنی حقیقی و اولیة «شمس= خورشید» بتوان معنی «شمس تبریزی» را نیز  لحاظ کرد. این درحالی است  که مولوی هم زمان با مثنوی، تا آخر عمر غزل نیز می سروده است و در غزلیات از شمس تبریزی به فراوانی یاد کرده است. 
به نظر می رسد یکی از دلایل عمدة این موضوع آن است که مولوی برای احترام و رعایت حال حسام الدین چلپی که مثنوی را بنا به درخواست او سروده است و هم اوست  که کاتب مثنوی است، آگاهانه از ذکر مناقب شمس، جز در مواردی معدود، آن هم در اوایل مثنوی، خودداری کرده است؛ زیرا طبیعی است حسام الدین که هم اکنون خلیفة مولوی شده است، دوست ندارد شاهد عشق ورزی معشوقش(مولوی) با کسی دیگر باشد، هر چند آن شخص شمسی باشد که خود او نیز برایش ارزش و شأن والایی قائل بوده است. شاید به همین دلیل است که مولوی بین دو راه بدتر از هم قرار می  گیرد. او یا باید علیرغم غیرت حسام الدین، مثنوی را مانند غزلیات، جلوه گاه نام شمس کند، یا برای رعایت حال حسام الدین، از یار دیرینه و معشوقی که واقعاً دوستش می داشته و بر زندگی اش تأثیری به سزا گذاشته، دل بکند. به نظر می رسد مولوی راه بینابینی برگزیده است، و در اکثر مواقع، غیر مستقیم از شمس یاد کرده و به وصف او پرداخته  است.      
۱) پیشینة تحقیق:
 به نظر می رسد اغلب محققانی که در مورد مولوی، شمس و مثنوی تحقیق کرده اند، برخلاف واقع به حضور پررنگ شمس در مثنوی اشاره کرده، یا در این مورد سکوت کرده اند. به عبارتی دیگر، حضور نامرئی شمس در مثنوی، توجه کمتر محققی را به خود جلب کرده است. ذیلاً نظر تنی چند از محققان را ذکر می کنیم:
زرین کوب معتقد است: «احساسات عاشقانه با یاد شمس و ماجرای او و اسرار شور و غلبات روحانی در جای-جای کلام{ مثنوی} به اوج بیان می رسید» (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۲۲۲) در جایی دیگر می نویسد: البته یاد صلاح-الدین و شمس نیز... در مثنوی جلوه ای محسوس دارد چنان که هر جا مناسبت پیش می آید...گوینده را به یاد شمس تبریزی می اندازد (زرین کوب، ۱۳۸۳: ۲۵). استعلامی نیز معتقد است: در مثنوی، کلمة شمس همیشه یاد شمس تبریزی را در ذهن مولانا زنده می کند و غالباً زبان مولانا هم متوجه شمس می شود... (استعلامی، ۱۳۷۹: ۲۹۴) شایان ذکر است علاوه بر «شمس» در مثنوی بیش ۱۹۰ بار آفتاب،۱۴۰ بار خورشید آمده است، اما بر خلاف انتظار و اعتقاد بعضی از محققان، جز در موارد بسیار محدودی که خواهیم گفت، مولوی گریزی مستقیم به شمس تبریزی نزده است. 
آقای موحد نیز شمس را مهم ترین عامل سرایش مثنوی دانسته است. او حضور و طلوع شمس را داعیة سرودن دیوان کبیر و فتور و غروب او را داعیة به نظم کشیدن مثنوی دانسته است. (موحد: ۱۳۷۹: ۱۷۴) در جای دیگر می-گوید: مولوی، شمس را حتی یک لحظه در طی سی سال اخیر عمر، رها نکرده است. (موحد، ۱۳۷۹: ۱۷۵) پورنامداریان نیز ظاهراً حضور شمس را در مثنوی پر رنگ و برابر حسام الدین دانسته است: «این فرایند خاص سخن گویی{در مثنوی} که چهار «من» از زبان و دهان یک «من» سخن می گویند و آن چهار «من» (حق، شمس تبریزی، حسام الدین و من الهی مولوی یا بعد حقیقی و ناپایدار او) در عین حال هویتی یکسان دارند» (پورنامداریان، ۱۳۸۴: ۳۶۴). در جای دیگر می گوید: «این نفر سوم که غایب است و سخن را به مولوی تلقین می کند شمس است یا حسام الدین...» (همان: ۳۶۶). اسلامی ندوشن نیز می گوید: «مولوی در مثنوی هم شمس را رها نکرد. باز جا به جا...از او حرف می زند» (اسلامی ندوشن، ۱۳۸۱: ۷۹). خانم «آنه ماری شیمل» با احتیاط بیش تری می نویسد: «هر زمان که ما در شعر مولوی اشاره ای  به خورشید می بینیم، می توانیم یقین بدانیم که او آگاهانه یا ناآگاهانه شمس-الدین را در فکر داشته  است» (شیمل، ۱۳۸۹: ۹۴). شمیسا با دقت بیشتری می گوید: «مولانا هم در مثنوی و هم در غزلیات چه آشکارا و چه به صورت پنهان از شمس تبریزی و ماجراهای خود با او سخن گفته است و این جنبه معمولاً مورد غفلت شارحان مثنوی قرار گرفته است» (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۷۵)؛ اما در ادامه فقط به همان سه موردی که مد نظر ماست اشاره کرده است (همان ) و...
اما چنان که بعضی از محققان به درستی بیان کرده اند؛ مثنوی با نام حسام الدین و غزلیات با نام شمس پیوند خورده است. افلاکی می نویسد: «مثنوی شرح سرّ حسام الدین بود و در وصف او نازل شد» (افلاکی، ۱۳۸۵: ۶۲۸) و (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۴۰) سپهسالار هم به درستی اشاره کرده است که: «دیباچه ی مثنویات مزین است به القاب شریف او{حسام الدین}» (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۱۹). نقش حسام الدین در مثنوی مانند نقش شمس در غزلیات است (زرین کوب، ۱۳۸۳: ۲۹). پور نامداریان می گوید: مولوی غزل های خود را گفتة شمس تبریزی و مثنوی را گفتة حسام الدین چلبی می داند (پور نامداریان، ۱۳۸۴: ۱۰۵). شمیسا نیز معتقد است که بعدها حسام الدین تا حدودی جای خالی شمس را پر می کند و تأثر مولانا از شمس بر حسام الدین فراافکنده می شود (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۷۲).
 تعلق خاطر مولوی به حسام الدین تا جایی است که در آغاز دفتر ششم رسماً مثنوی را «حسامی نامه» خوانده  است. (مولوی، ۱۳۷۷: ۶/۲) تمام مثنوی و تمام زندگی هر روزینة مولانا در این چهارده ساله و... از شور و شوقی است که مولانا به حسام الدین دارد (زرین کوب،۱۳۸۳: ۲۵). 
۲) بحث و بررسی:
از سخنان افلاکی برمی آید که شمس در ۲۶ جمادی الآخر سال ۶۴۲ به قونیه وارد شده است و ده پانزده روزی طول کشیده است تا مولانا را ببیند (افلاکی، ۱۳۸۵: ۸۶). در مورد اولین ملاقات رسمی مولوی و شمس و این که چه مطالبی رد و بدل شده است، اقوال متفاوتی نقل شده است.(۱) آشنایی مولوی با شمس علاوه بر انقلاب روحی، باعث شکوفایی قوة شعری وی نیز شده است. در این که مولوی قبل از آشنایی با شمس شعر می گفته یا نه؟ اقوال مختلفی وجود دارد. بعضی از محقّقان جمله؛ زرین کوب و استعلامی معتقدند  که مولوی قبل از آشنایی با شمس شعر می گفته است. (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۲۳۵) و (استعلامی، ۱۳۷۹: ۳۹). موحد معتقد است: معلوم نیست مولوی قبل از آشنایی با شمس شعرگفته باشد (موحد، ۱۳۷۹: ۱۷۳). بر عکس، اسلامی ندوشن معتقد است که مولوی تا سن ۳۸ سالگی(زمان آشنایی با شمس سال ۶۴۲) شعر نمی گفته است (اسلامی ندوشن، ۱۳۸۱: ۷۳) و به صورت دقیق تر معتقد است که مولوی پس از اولین غیبت شمس (سال ۶۴۳) شروع به سرودن شعر(غزل) کرد (همان: ۷۸). او معتقد است مدت سرودن غزلیات ۱۶ سال و مثنوی ۱۰ سال طول کشیده است (همان: ۷۳ و ۱۰۰). ظاهراً آقای اسلامی ندوشن تاریخ سرودن مثنوی را سال ۶۶۲ مقارن با سال سرودن دفتر دوم دانسته، وقفة دو ساله و مدت سرودن دفتر اول را نیز نادیده گرفته است؛ زیرا بین دفتر اول و دوم دو سال تأخیر افتاده است. (افلاکی، ۱۳۸۵ :۷۴۳). از طرفی دیگر حتی طبق نظر خود ایشان، اگر سال ۶۴۲ (سال آشنایی با شمس) یا سال ۶۴۳ (سال غیبت شمس) را سال سرودن غزلیات مولوی بدانیم و سرودن غزلیات نیز ۱۶ سال طول کشیده باشد، باید مولوی از سال ۶۵۸ یا ۶۵۹ دیگر غزل نگفته باشد. در حالی که مولوی در غزلی به سن ۶۲ سالگی خویش (سال ۶۶۶) اشاره کرده است:
به اندیشه فرو برد مرا عقل چهل سال
به شصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم
         (مولوی، ۱۳۸۴: غزل۱۴۷۲)
و در غزلی دیگر از سن شصت سالگی خود(۶۶۴) یاد می کند. (غزل۱۴۱۹) و مطابق آنچه در مناقب العارفین آمده است (افلاکی، ۱۳۸۵ :۵۹۰)، مولوی تا آخرین شب عمرش غزل می گفته است؛ اما زرین کوب به درستی اشاره می کند  که مولوی هم زمان با مثنوی به سرودن غزلیات ادامه داده است (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۲۲۲).  
موحد معتقد است که مولوی در ۱۰ سال اول بیشتر غزل و دوبیتی و از آن پس بیش تر مثنوی می گفت (موحد،۱۳۷۹: ۱۷۳). این بحث از آن جا قابل اهمیّت است که بدانیم، مولوی تا آخر عمر غزل می گفته و از ذکر و یاد و خاطرة شمس در غزلیات تا آخر عمر غافل نمانده است، بلکه فقط در مثنوی است که از ذکر نام شمس، بنا به دلیلی  که خواهیم گفت شانه خالی می کند.    
۱-۲) حضور شمس در مثنوی:
۱-۱-۲)  ذکر نام شمس به تصریح:
مولوی فقط در دفتر اول و دوم از شمس صریحاً  و با سوز و گداز سخن گفته است و در دفترهای بعدی، دیگر از شمس خبری نسیت، مگر با ایهام و کنایه که آن هم فرضیة ما را تقویت می کند؛ زیرا از یک سو برای رعایت حال حسام الدین نمی خواهد صریحاً از شمس سخن بگوید و از سوی دیگر در مقابل خواستة درونی خود که خواهان توصیف و یاد شمس است، نمی تواند مقاومت کند، لاجرم به گونه ای سخن می گوید که نه سیخ بسوزد و نه کباب خام بماند. مواردی را مولوی صریحاً از شمس سخن گفته، عبارتند از:   
الف) در اوایل دفتر اول، مولوی در داستان «پادشاه و کنیزک»، از لفظ سایه به شمس(آفتاب) می رسد و از آن به مدح شمس تبریزی گریز می زند:
از وی ار سایه نشانی می دهد
شمس هر دم نور جانی می دهد...
 واجب آمد چون که آمد نام او
شرح رمزی گفتن از انعام او
این نفس جان دامنم بر تافت ست
بوی پیراهان یوسف یافت ست
از برای حق صحبت سال ها
بازگو حالی ازآن خوش حال ها...
فتنه و آشوب و خون ریزی مجو
بیش از این از شمس تبریزی مگو
               (مولوی، ۱۳۷۷: ۱/۱۱۷تا۱۴۲)
بعضی از منتقدان و شارحان مثنوی بدون توجه به ظاهر کلام، فاعل بعضی از جملات و کسی را که با مولوی به مجادله و مناظره پرداخته است، حسام الدین گرفته اند. مانند؛ کریم زمانی(زمانی، ۱۳۸۸: ۹۷)، آنه ماری شیمل، (شیمل،۱۳۸۹: ۷۵)، شمیسا (شمیسا، ۱۳۸۹: ۲۲۸) و بعضی نیز کلمة «جان» را استعاره از حسام الدین دانسته اند (انقروی،۱۳۸۰: ۲۴) و بعضی «جان» را فاعل گرفته اند. از قبیل: (اکبرآبادی،۱۳۸۳: ۳۴) و (استعلامی، ۱۳۷۹: ۲۹۵)   زرین کوب هر دو وجه را جایز می داند؛ اما در پایان «جان» را ترجیح می دهد (زرین کوب، ۱۳۶۶: ۶۰ و ۶۱ و ۶۳). به اعتقاد ما علاوه بر ظاهر کلام  که جان (این زمان جان دامنم بر تافت ست)، فاعل است، حسام الدین هرگز از مولوی نمی خواهد  که مثنوی را مانند غزلیات، تجلی گاه نام شمس گرداند؛ بلکه یکی از دلایلی  که مولوی وصف شمس را در همین جا ابتر می گذارد و به آینده ای(این زمان بگذار تا وقتی دگر) موکول می کند، غیرت عاشقانة حسام الدین است. زرین کوب در تحلیل این ابیات به درستی تشخیص داده  است که مولوی بنا به دلیلی  که برای ایشان ناشناخته است، نمی خواهد بی پرده در مورد شمس صحبت کند و از وصف شمس سر باز می زند (زرین-کوب،۱۳۸۲ :۶۳). شایان ذکر است که مولانا، مثنوی را به خواهش حسام الدین سروده است (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۴۰)؛ اما در همین جریان نکتة ظریفی نهفته است، چون حسام الدین، «شبی حضرت مولانا را خلوت یافته سر نهاد و گفت که دواوین غزلیات بسیار شد و انوار آن طرفی البّر و البحر را فراگرفت... اگر چنان که به طرز الهی نامة حکیم و اما به وزن منطق الطیر کتابی باشد تا در میان عالمیان یادگاری بماند...» (همان: ۷۴۰). به نظر می رسد حسام الدین خوش نمی دارد هنگامی  که در خدمت مولاناست، غزل هایی را بشنود و احیاناً مکتوب کند که قهرمان بلامنازع آن ها شمس باشد:
ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق      گر چه منکر در هوای عشق او دق می زند              (مولوی، ۱۳۸۴:غزل۷۳۸)                                                                                                                
به همین دلیل در نهایت ادب و زیرکی از مولوی خواسته است از ادامه دادن غزل سرایی حداقل در زمان حضور او خاتمه دهد و به سرودن مثنوی بپردازد، تا شاید به جای شنیدن پیاپی نام شمس، شاهد شنیدن نام خود باشد. زرین کوب معتقد است که علت تشویق حسام الدین برای سرودن مثنوی به علت دیگری بوده است: «ظاهراً چون به فراست دریافت  که در مولانا آن شور و هیجانی که منجر به نظم غزلیات می شد تدریجاً در حال فروکش کردن است...» (زرین کوب، ۱۳۸۳: ۱۰۹)، در حالی که در هیچ مأخذی از فروکش کردن طبع مولانا از سرودن غزلیات سخنی به میان نیامده است. چنان که ذکر کردیم، طبق نظر خود زرین کوب، (زرین کوب، ۱۳۸۳: ۱۱۳) و (زرین-کوب، ۱۳۸۴: ۲۲۲) با شروع مثنوی، مولانا از سرودن غزلیات منصرف نشده است و طبق روایت افلاکی آخرین سروده اش نیز غزل سوزناک «رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن» است (افلاکی، ۱۳۸۵ :۵۹۰).  
ب)  در اوایل دفتر اول، در ضمن «قصة دیدن خلیفه لیلی را» مجدداً از لفظ«سایه» به یاد آفتاب و از آن به یاد «شمس تبریزی» می افتد: 
رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب...
ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو...
عقبه ای زین صعب تر در راه نیست
  ای خنک آن کش حسد هم راه نیست...

چون کنی بر بی حسد مکر و حسد
زآن حسد دل را سیاهی ها رسد
خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بــر ســر کـــن حسد را هم چــــو ما 
(۱/۴۲۷ الی ۴۳۶)                               
  به نظر می رسد یکی از دلایلی  که مولوی در این قصه به یاد شمس می افتد، آن است  که این قصه، قبل از مولوی در مقالات شمس آمده و یقیناً مولوی آن را در آن جا خوانده،  زمانی  که قصه را از کتاب شمس نقل می کند، به یاد او می افتد. جالب تر این که شمس نیز در ضمن این قصه به خوبی مولوی را ستایش کرده است: «من از شناخت مولانا قاصرم ولله از شناخت مولانا قاصرم. در این سخن هیچ نفاق و تکلفی نیست...» (شمس تبریزی، ۱۳۸۴: ۱۹۶). بعید نیست که مولوی در این جا خواسته باشد، شکر نعمتی گزارده و حق او را ادا کرده باشد.
ج) در دفتر دوم در ضمن داستان «حسد کردن حشم بر غلام خاص» از لفظ «آفتاب» به یاد شمس می افتد: 
ما که واپس ماند ذرات وییم
در دو عالم آفتاب بی فئیم
باز گرد شمس می گردم عجب
هم ز فرّ شمس باشد این سبب...
هان ضیاء الحق حسام الدین تو زود
داروش کن کوری چشم حسود
جمله کوران  را دوا کن جز حسود
کز حسودی بر تو می آرد جحود
مر حسودت را اگر چه آن منم
جان مده تا هم چنان جان می کنم
آن که او باشد حسود آفتاب
وآن که می رنجد ز بود آفتاب...
نفی خورشید ازل بایست او
کـــــی برآیــــد این مـــراد او بگـــــو
(۲/ ۱۱۰۹ تا ۱۱۲۹) 
شباهت بیش از حد بین شمس، مولوی و حاسدان شمس با حسد بردن حشم بر غلام خاص شاه، یکی از مهم-ترین دلایلی است تا مولوی به یاد خاطرات شمس و حسد اطرافیانش بیفتد. علاوه بر این چنان که می گوید:
از کمال طالع و اقبال و بخت
او ایازی بود و شه محمود وقت
(۲/۱۰۴۹)               
چندین حکایت شبیه به این حکایت، مربوط به «محمود» و «ایاز» در مقالات شمس وجود دارد (شمس تبریزی، ۱۳۸۵: ۵۰، ۴۹ و۲۲۷) بعید نیست مولوی در پرداختن به این حکایت، گوشة چشمی به حکایات شمس داشته، ذکر نام او را لازم دیده باشد. 
چنان که پیداست در دو مورد اخیر، مولوی پس از ذکر نام شمس بلافاصله به مذمت حسد می پردازد و مخاطب را ازآن بر حذر می دارد. زرین کوب معتقد است اگر مولوی در مثنوی هم گام با ذکر نام حسام الدین از حسد صحبت می کند، می خواهد حسام الدین را به مقاومت در مقابل حاسدان تشویق و به مدارا ترغیب کند و تحسر و یادی از شمس نیز در این اشارات هست  که او در مقابل این حاسدان مقاومت نکرد. (رزین کوب، ۱۳۸۳: ۳۰) در جای دیگر می نویسد: این که حسام الدین را نصحیت می کند که در مقابل حسد یاران ناراحت نباشد، احتمال تکرار ماجرای شمس را در نظر دارد (زرین کوب، ۱۳۸۳: ۳۱ و۶۱). استعلامی نیز معتقد است که حسد در این ابیات علیه حسام-الدین است (استعلامی، همان: ۳۱۷). (۲) این درحالی است که علیرغم این که بعضی از محققان نیز در مورد محسود بودن حسام الدین سخن گفته اند، (چنان که خواهیم گفت)؛ اما حسادت اصحاب مولوی نسبت به حسام الدین زمانی که خلیفه گشته بود، کم تر شده، یا اصلاً از بین رفته بود: «در زمان حسام الدین {مریدان} بی حقد و حسدی مستفید می شدند» (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۲۱). استاد فروزان فر به کرّات به این مطلب اشاره کرده است (فروزان فر، ۱۳۸۵: ۱۶۴ و ۱۶۵). 
شایان ذکر است به جز موارد ذکر شده، دو بار دیگر در مثنوی، همراه با وصف حسام الدین، از حسد سخن به میان آمده است: ۱- در دفتر سوم، ابیات ۲۱۱۱ به بعد، چنان که خواهیم آورد. ۲- در آغار دفتر پنجم. این مورد نیز چنان که خواهیم آورد، از جمله مواردی است  که با کنایه و ایهام از شمس نیز سخن به میان آمده است. ذکر شمس و بلافاصله ذکر حسام الدین و بر حذر داشتن مخاطب از حسد در این موارد تصادفی نیست. به نظر می رسد یکی از اهداف مولوی در این موارد، هشدار به حسام الدین است نه حاسدان او. به اعتقاد ما مخاطب اصلی او در پند دادن و دوری جستن از حسد، علاوه بر افادة عموم و توبیخ کسانی که احیاناً به حسام الدین و شمس و زرکوب حسد می برند، می تواند به طور اخص حسام الدین باشد و او را به کنایه از غیرتی که از ذکر نام شمس در دل او شعله کشیده  است، برحذر دارد و یا او را در مقابل عمل انجام شده ای قرار داده باشد که تو ای حسام الدین! حسود شمس نیستی زیرا کسی که به او حسد ورزد (آن که او باشد حسود آفتاب) چنین و چنان است! به عبارتی عامیانه تر «به در می گوید تا دیوار بشنود»؛ زیرا بعید به نظر می رسد در زمانی که مولوی این ابیات را می سراید، (بین سال های ۵۵۸ تا۶۶۲) دیگر کسی به شمس حسد برد، زیرا دیگر شمسی وجود ندارد و مانند گذشته، عرصه را بر کسی تنگ نکرده، الا بر حسام الدین که دوست دارد مولوی بیش تر از هرکسی به خود او بپردازد و هر کس دیگری  که مولوی به او بپردازد، مورد حسد و غیرت حسام الدین قرار خواهد گرفت. 
۲-۱-۲) حضور پنهان و نامرئی شمس در مثنوی:
علاوه بر مواردی که مولوی با صراحت به ذکر شمس پرداخته است، موارد دیگری نیز وجود دارد که بعضی از محققان، آن ها را مربوط به شمس دانسته اند. لازم است ذکر کنیم که مولوی در آغاز دفترهای ۲ الی ۶ مثنوی به تمجید حسام الدین پرداخته است (صحبت از حسام الدین در دفتر اول در ابیات ۴۲۷ به بعد آمده است). چنان که از قول سپهسالار نقل کردیم: «دیباچة مثنویات مزین است به القاب شریف او{حسام الدین}» (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۱۹). در تمام این موارد نیز(جز دفتر اول) پس از وصف حسام الدین از شمس با ابهام و کنایه و غیر مستقیم(نه به تصریح)، نامی برده است. در ادامه به طور مختصر این موارد را نقل می کنیم:
الف)  چنان که گفتیم در دفتر اول (نه در مقدّمه) به تصریح از هر دو سخن به میان می آورد:
رو زسایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب
ره ندانی جانب این سور و عرس
از ضیاء الــــحق حسام الـــــدین بپـــــرس
(۱/ ۴۲۷ .۲۸)
ب)  در ابتدای دفتر دوم در ضمن وصف حسام الدین می گوید:
زان که بی گلزار بلبل خامش است
  غیبت خورشید بیداری کش است
 آفتابا ترک این گلشن کنی
تا که تحت الارض را روشن کنی...
مطلع الشمس آی اگر اسکندری
بعد از آن هـــر جا روی نیکـــــو فـــری
(۲/ ۴۱ تا ۴۵)
ج)  در اوایل دفتر سوم نیز بعد از ذکر حسام الدین از شمس(خورشید) نه شمس صحبت می کند:
این چراغ شمس کو روشن شود
نه از فتیل و پنبه و روغن بود
(۳/ ۴)
 د)  در دفتر چهارم  که از حسام الدین صحبت می کند از شمس و آفتاب نیز صحبت کرده است: 
زآن ضیاء گفتم حسام الدین ترا
که تو خورشیدی و این دو وصف ها
کین حسام و این ضیاء یکّی ست هین
تیغ خورشید از ضیاء باشد یقین...
شمس را قرآن ضیاء خواند ای پدر
و آن قمــــر را نــــور خــواند این را نگر... 
(۴/ ۱۵ تا ۳۵)
ح)  درآغاز دفتر پنجم نیز پس از وصف حسام الدین با ایهام و کنایه از شمس یاد می کند:
مادح خورشید مداح خودست
کو دو چشم روشن و نامردم ست
ذم خورشید جهان ذم خودست
که دو چشمم کور و تاریک و بد ست
تو ببخشا بر کسی کاندر جهان
شــــد حسود آفتاب کامـــــران
(۵/ ۹ تا ۱۱)                              
 ط)  در اوایل دفتر ششم نیز بعد از ذکر مجدد حسام الدین به ذکر آفتاب و خورشید و شمس می پردازد؛ اما از شمس تبریزی آن چنان که انتظار می رود، سخنی به میان نمی آورد: 
چون زمین زین برف در پوشد کفن 
  تیغ خورشید حسام الدین بزن
برف را خنجر زند آن آفتاب
سیل ها ریزد ز کوه ها بر تراب...
منکری این را که شمس کُوّرت
شمس پیش توست اعلــــی مــــرتبت 
(۶/ ۹۰ تا ۹۷)

۳-۱-۲)  علاوه بر این موارد بعضی از محققان، اظهار نظرهای دیگری کرده اند: 
 الف)  موحد در یک اظهار نظر مشکوک می گوید: در جایی از مثنوی او را شیخ کامل خوانده  است. (موحد، ۱۳۷۹: ۱۷۵) شایان ذکر است  که کلمة شیخ سه بار در مثنوی آمده است:۱- (۱/۳۳۳۸).  اکبرآبادی می گوید: گفته اند مراد جنید بغدادی است (اکبرآبادی، ۱۳۸۳: ۴۴۸)، ولی هیچ قرینه ای وجود ندارد  که مراد از شیخ دین چه کسی است؟ ۲-(۶/۱۵۶۹). به یقین جنبة طنز دارد و در مورد قاضی ای است که مورد سرزنش صوفی ای قرار می -گیرد.۳- (۶/۲۱۱۹ ). مراد از شیخ در این بیت،  قطعاً «خرقانی» است.
ب)  پورنامداریان ابیات ۱/ ۱۷۲۷ تا ۱۷۲۹ در داستان طوطی و بازرگان را مربوط به شمس دانسته است (پور نامداریان، ۱۳۸۴: ۳۶۰)؛ اما هیچ قرینة آشکاری در این باره وجود ندارد:
قافیه اندیشم و دل دار من
گویدم مندیش جز دیدار من

خوش نشین ای قافیه اندیش من
قافیة دولت تویی در جان من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن
حـــرف چه بــــود خار دیــــوار رزان
(۱/۱۷۳۷-۱۷۳۸)
آنه ماری شیمل، این ابیات را خطاب به حسام الدین دانسته  است نه شمس! (شیمل، همان: ۷۱). ناگفته پیداست که مولوی در هیچ کدام از موارد فوق با تصریح از شمس تبریزی صحبت نکرده  است، حتی در اوایل دفتر اول که بیش تر از جاهای دیگر به شمس پرداخته است، خود و جان را از دریای زلال او سیراب نکرده و خواهان آن است که مکشوف و برهنه، از شمس سخن بگوید و در این باره از هر کنایه و ابهامی پرهیز کند:
پرده بردار و برهنه گو که من
می نخسبم با صنم با پیرهن
(۱/۱۳۹)
ج) شمیسا معتقد است: «مسألة شمس تبریزی به صورت غیر مستقیم در سرتاسر مثنوی قابل حس است. مثلاً به نظر می رسد شرح فراق یکی از موتیف های مثنوی باشد، به هر حال هر جا در داستان های او به نحوی بحث فراق پیش می آید مولانا به نحو سوزناکی از آن سخن می گوید که به ناچار داستان خود او به ذهن متبادر می شود» (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۸۲ و ۱۸۳). طبق نظر شمیسا، مولوی در بعضی از ابیات داستان خلیفه و اعرابی، (شمیسا، ۱۳۸۹ :۱۳۳) قصة آن شخص  که اشتر ضالة خود می جست، (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۸۲) و ابیات فراوان دیگری از مثنوی، به صورت غیر مستقیم از شمس صحبت کرده است. (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۷۲تا ۱۸۲، ۲۴۸ تا ۲۵۱).  
اما با توجه به علاقة شدید مولوی به شمس، انتظار می رفت علاوه بر دفتر اول و دوم، در دفترهای دیگر مثنوی نیز از او به تصریح نام برده شود. به اعتقاد ما ذکر شمس بعد از اواسط دفتر دوم، آگاهانه از خودآگاه مولوی در مثنوی، برای رعایت حال حسام الدین محو شده است؛ اما طبیعی است آن چنان در ناخودآگاه و «من برتر» مولوی جا خوش کرده و ملکة ذهن او شده است که در جاهای دیگر بنا به دلایل مختلف غیر مستقیم و نامرئی از او ذکری رفته است. حتی بعید نیست خاطره و یاد شمس، بدون این که حتی مستقیم از او یاد کرده باشد، داعیة سرودن قسمت هایی یا تمام مثنوی بوده باشد؛ ولی در متن مثنوی چنین چیزی به راحتی قابل اثبات نیست. شمیسا می-گوید: «به نظر من کسانی که با مثنوی مأنوسند با توجه به مفهوم ناخودآگاه و ناخودآگاهی می توانند یاد و مدح شمس تبریزی را حتی در داستان هایی که به ظاهر هیچ ربطی به مولانا و شمس ندارد بیابند و حس کنند» (همان: ۱۸۱). 
در تمام موارد نقل شده در(قسمت ۲و۳) یا چنان که از ظاهر کلام برمی آید، مراد از شمس، شمس تبریزی نیست،  یا این که با ایما و غیرمستقیم در بعضی از موارد، (اوایل دفترهای ۲ الی ۶) می شود مراد از شمس، شمس-تبریزی نیز باشد، اما در همة موارد معنی حقیقی(خورشید) بر معنی دیگر(شمس تبریزی) برتری دارد. در این مورد نیز می توان استنباط کرد که مولوی خواهان ذکر نام و یاد خاطرات شمس است؛ اما برای رعایت حال حسام الدین آن را در پرده بیان می کند. ناگفته پیداست که شمس(خورشید) در عرفان نمادی از حضرت حق است و این که تصادفی با نام محبوب مولوی(شمس تبریزی) یکی شده است، تقارن مبارکی است که مولوی از آن برای مقاصد خویش، به بهترین وجه، بهره برده  است. آنه ماری شیمل می نویسد: «قرآن نیز امکانات تازه ای را برای پیوند جان مایة خورشید با خداوند به مولوی بخشیده  است. مگر خداوند در سوره ی مشهور نور، خود را نور السماوات و الارض نخوانده  است؟» (شیمل، ۱۳۸۹: ۹۶). شمیسا معتقد است: «این همانی شمس با خورشید(شمس) هر چند ظاهراً از راه هم سانی لغوی صورت گرفته و متبادر شده است، اما بی شک مبتنی بر زیرساخت های کهن اساطیری نیز هست... مولانا خودآگاه و ناخودآگاه شمس تبریزی را به خورشید و از آن طریق به مفهوم خدا نزدیک می کند» (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۷۶). شمیسا بر مبنای اسطورة آفتاب و ضمیر ناخودآگاه در روان شناسی یونگ که هر چیز می تواند هم خودش باشد و هم به شکل دیگری جلوه کند، (مثلاً شمس تبریزی که هم خودش هست و هم خورشید) معتقد است: «شمس تبریزی در ذهن مولانا به حدی اساطیری است که مو به مو با اساطیر مربوط به آفتاب مطابقت دارد» (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۹۱و ۱۹۲). 
 ظاهراً با گذشت زمان هر چه از یاد شمس در مثنوی کاسته می شود، بر ذکر نام حسام الدین افزوده می شود. زرین کوب نیز معتقد است که تکریم حسام الدین در سه دفترآخر بیش تر است (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۲۳۲).
  این که مولانا در دفتر اول دو بار و در دفتر دوم یک بار آگاهانه و صریح به یاد شمس می افتد؛ اما در دفترهای دیگر صریحاً از او یاد نمی کند و احیاناً با کنایه و ایهام  و یا نامرئی و پنهانی از او سخن می گوید،  طبیعی می نماید؛ زیرا احتمال دارد مولانا در اوایل از غیرت و حسادت حسام الدین تا این اندازه اطلاع نداشته است. یا به احتمال قوی تر، حسام الدین در هنگام سرودن دفتر اول و آغاز دفتر دوم، رسماً خلیفة مولانا نشده است؛ زیرا «مقارن آغاز دفتر دوم منجر بدان شد که حسام الدین به خلافت و شیخی مولانا تعیین شود» (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۲۰۹). اما از آن به بعد برای رعایت حال حسام الدین و پرهیز از شعله ورکردن آتش غیرت او دیگر با صراحت (حداقل مانند دفتر اول و دوم) از شمس صحبت نمی کند. در غیر این صورت مولوی که حکایات، کلمات، شمس، آفتاب، سایه، ستاره برای او تداعی معانی می کنند، و بارها در دفاتر دوم به بعد، زمینة گریز مستقیم به شمس، برایش مهیا شده است، باید آن چنان که خودآگاهش(جان) در مقدمة دفتر اول می خواهد یا مخاطب توقع دارد، به تمجید شمس می -پرداخت، به ویژه در ابتدای دفاتر شش گانه (به جر دفتر اول) که از حسام الدین  صریحاً تمجید می کند، یا می بایست به یاد شمس  بوده باشد و مستقیماً از او هم یادی می کرد و یا به طور کلی شمس با تمام خاطراتش از خاطر مولوی محو شده باشد، و با عبارات و کلمات دو پهلو در این مورد سخنی نمی گفت؛ اما چنان که گفتیم یکی از دلایل این کار این است  که مولوی هم وفاداری خود را به شمس نشان داده و هم ظاهراً باعث رنجش خاطر حسام الدین نشده است. شایان ذکر است که یاران سه گانة مولانا (شمس، صلاح الدین زرکوب و حسام الدین) در زمان حیات خود مورد حسد اطرافیان قرار گرفته اند که ناشی از علاقة مولانا به آن ها بوده است. از این مهم تر در بین این یاران نسبت به هم نیز نوعی غیرت عاشقانه وجود داشته است، که ناشی از علاقة شدید آن ها به مولوی بوده است که مولوی به تصریح به این موضوع اشاره کرده است؛ اما قبل از هر چیز لازم است ابتدا در مورد غیرت مطالبی مختصر مطرح گردد.
۲-۲) تفاوت غیرت و حسد:
«غیرت... خصلتی پسندیده باشد و به میان اهل فتوت گزیده و منشأ آن شعور نفس است... قال نبی(ص) سعدُ غیورٌ و انا أغیرُ من سعدٍ و اللهُ اغیرُ مِنّی» (کاشانی، ۱۳۶۹: ۲۷۸). غیرت را بر سه وجه دانسته اند: غیرت عاشق، غیرت معشوق و غیرت عشق (ابوالقاسمی، ۱۳۸۴: ۱۷۳)، (کاشانی، ۱۳۶۷: ۴۱۴)و (هجویری،۱۳۸۴: ۴۵۵، ۸۵،۵۵۰، ۴۸۷)؛ اما عین القضات غیرت را بر دو گونة غیرت خدا و غیرت بنده می داند (عین القضات، ۱۳۷۷: ۳۱۶) ابن عربی نیز غیرت را مربوط به عبد و خدا می داند (ابن عربی، ۱۳۸۳: ۵۰۱). اما در ادامه غیرت خدا را نفی می کند و برخلاف همه معتقد است که غیرت؛ ناشی از بخل طبیعی است و بخل در آن حضرت وجود ندارد. (ابن عربی، ۱۳۸۳: ۵۰۲). خواجه عبدالله انصاری نیز معتقد است که غیرت صفت عاشق است نه معشوق (انصاری، ۱۳۷۱: ۱۲۷). آن چه در مقالة حاضر نیز مد نظر ماست، همین نوع غیرت است. غزالی در سوانح العشاق معتقد است که عاشق دوست ندارد که معشوقش جز، او  به کس یا چیزی دیگر، مشغول شود:
یا رب بستان داد من از جان سکندر         کو آینه را ساخت که در وی نگری تو
(غزالی،۱۳۷۰: ۱۳۶)
عین القضات غیرت بنده نسبت به خدا را تا جایی می داند که بندة غیور تاب دیدن نام هیچ کس (حتی انبیاء) را کنار نام خداوند ندارد. از شبلی نقل می کند  که« وقتی شبلی شنید که مؤذن بانگ زد «اشهدُ انَّ محمداً رسولُ-الله» غیرت بر وی غلبه کرد. پس او از غیرت نشانِ این داد که «لو لا انَّک اَمَرتَنی بهذهِ الکَلَمه ما ذَکرتُ مَعَکَ غیرَک» (عین القضات، ۱۳۷۷: ۳۱۷). عاشق در مرحله ای بالاتر، دوست ندارد  که کسی دیگر، به معشوقش متمایل شود. ابن-عربی در فتوحات مکیّه، به این برداشت از غیرت، که قشیری از قول شبلی نقل کرده، خرده گرفته است «بدو{شبلی} گفتند کی آرامش می یابی؟ گفت: هنگامی  که او«تعالی» را ذاکر و یاد کننده  ای نبینم، این غیرت نیست و قشیری اشتباه کرده  است» (ابن عربی، ۱۳۸۳: ۴۹۷). 
 بعضی از عرفا در تعریف و مصداق های غیرت راه افراط پیموده و دست به تأویل های ناروا و شگفتی زده اند. از جمله عین القضات  که «بزرگ ترین مدافع ابلیس در تاریخ اسلام است» (نیکلسون، حواشی شفیعی کدکنی، ۱۳۷۴: ۱۴۵) ابلیس را از جملة غیوران دانسته  است (عین القضات، ۱۳۷۷: ۲۲۱). شفیعی کدکنی معتقد است که جمعی از بزرگان تصوف، خرق  اجماع کرده و در درون این ملعونی و مهجوری، مقام والا و برجسته ای برای او یافته اند و از او به عنوان پاک بازترین عاشق یاد کرده اند. (نیکلسون؛ حواشی شفیعی کدکنی، ۱۳۷۴: ۱۴۵). شفیعی  کدکنی معتقد است مسألة ستایش ابلیس و دفاع از او با حلاج آغار می شود (همان ). دفاع از ابلیس و تفسیر موحدانة  کفر او علاوه بر عین القضات و حلاج، در باور و اعتقادات بزرگانی مانند احمد غزالی، سنایی، رشیدالدین میبدی، عطار دیده می-شود.(۳) غزالی معتقد است در بالاترین درجة غیرت، کار برعکس می شود. عاشق، دوستِ معشوق را دشمن می گیرد و دشمنِ او را دوست (غزالی، ۱۳۷۰: ۱۴۵). مولوی نیز در دفاع از شیطان اشعاری سوزناک دارد (شمیسا، ۱۳۸۹:  ۸۰ - ۸۲).
باید توجه داشت  که حسد با غیرت (چنان که خود مولانا هم خاطرنشان می کند) تفاوت بنیادی دارد؛ زیرا حسد بیماری عظیمی است دل را (غزالی، ۱۳۹۰: ۵۱۵) و از جملة مهلکات (همان: ۵۱۱) و حجاب های ظلمانی، (همان: ۱۰۲) و خصال ذمیمه (همان: ۷۹) است. در حالی که منشأ غیرت، شعور نفس است، (کاشانی،۱۳۶۹: ۲۷۸) و یکی از مقامات پسندیده به حساب آمده  است. افلاکی این غیرت را معادل رشک انبیاء نسبت به هم دانسته است (افلاکی، ۱۳۸۵ :۷۸۷). ابن عربی غیرت را مخصوص رسول(ص) و اولیا لله دانسته  است. (ابن عربی، ۱۳۸۳: ۴۹۸) غزالی در یکی از نامه هایش  که به عین القضات نوشته است، می گوید: «فرق است میان حسد و غیرت؛ اما حقیقت آن است  که حسد روی در منعمٌ علیه دارد، و غیرت روی در معشوق و عشق و حالت دارد» (غزالی، ۱۳۷۰: ۲۶۸)؛ بنابراین ما رقابت یاران ویژة مولوی را نسبت به هم غیرت می نامیم. در ادامه در مورد حسد اطرافیان به این یاران سه گانه و غیرت این یاران نسبت به هم، بحث خواهیم کرد.
۱-۲-۲)  حسد بردن به یاران سه گانة مولانا:
الف) شمس: چنان که افلاکی به کرّات آورده است؛ بسیاری از یاران و هم نشینان مولوی از شمس بدگویی می-کردند و به او حسد می بردند (افلاکی، ۱۳۸۵: ۲۱۳ ،۳۱۳ ،۳۱۴ ،۳۱۵ ،۳۱۶، ۶۸۴، ۶۸۹، ۶۹۶، ۶۹۸). علاوه بر افلاکی محققان دیگری نیز به این موضوع اشاره کرده اند. (۴) حسادت علاءالدین پسر مولوی نسبت به شمس مهم-ترین این حسادت هاست (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۶۶). او یکی از متهمان اصلی توطئة قتل یا غیبت شمس به حساب می-آید،  به همین دلیل مولوی در تشیع جنازة او شرکت نکرد (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۶۶). مهم ترین دلیل حسادت اطرافیان به شمس، ارادت مولوی به اوست (افلاکی: ۱۳۸۵، ۲۸۳ ،۶۴۶). ارادت مولوی در حق شمس تا حدی است که بعضی از محققان مانند استعلامی در مدخلی تحت عنوان: «شمس و مولانا، کدام مراد و کدام مرید؟» بحث کرده اند (استعلامی، ۱۳۷۹ :۴۰). 
ب) صلاح الدین زرکوب: حسد بردن به صلاح الدین نیز کم نبوده است (افلاکی، ۱۳۸۵ :۷۰۴) و (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۱۵). مولوی صلاح الدین را بعد از غیبت شمس به عنوان هم دم بر گزید (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۰۴). مولوی برای صلاح الدین آن قدر ارزش قائل بود که برای حفظ شأن او« قلف» و «مفتلا» را مثل او تلفظ می کرد (افلاکی، ۱۳۸۵ :۷۲۶). مشهور است مولوی بعد از غیبت نهایی شمس به منبر نمی رفت؛ اما به درخواست صلاح الدین به منبر رفت (افلاکی ، ۱۳۸۵ :۷۰۹) مولوی چند غزل را در رثای او سروده است از جمله:
ای ز هجران فراقت آسمان بگریسته
دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته
(غزل:۲۲۶۴)
ج) حسام الدین: محسود بودن حسام الدین نیز امری طبیعی به نظر می رسد. (۵) یکی از مشهورترین حاسدان حسام الدین، فاطمه خاتون دختر صلاح الدین زرکوب و همسر سلطان ولد بوده است. افلاکی معتقد است که حسادت همسر سلطان ولد نسبت به حسام الدین حتی بعد از مرگ مولوی فروکش نکرده بود و سلطان ولد را به دشمنی با حسام الدین ترغیب کرده، اما سلطان ولد به سخن همسرش عمل نمی کرد (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۷۲).
 مولوی به حسام الدین ارادت ویژه ای داشته است: «منقول است  که روزی... پروانه رحمه الله علیه جمعیتی عظیم ساخته بود و جمیع صدور و اکابر را خوانده و آن روز حضرت مولانا اصلاً به معنی شروع نفرمود و هیچ کلمات نگفت و گویند هنوز حضرت حسام الدین چلبی را نخوانده بودند؛ پروانه را به فراست معلوم شد که البته چلبی را باید خواندن، از حضرت مولانا اجازه خواست  که حضرت چلبی را به باغ بخوانند؛ فرمود  که مصلحت باشد، از آن که جاذب شیر معانی از پستان حقایق حضرت اوست» (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۶۹). عبدالباقی گولپینارلی بر منبر رفتن مجدد مولوی را به درخواست حسام الدین دانسته است (گولپینارلی،۱۳۸۲: ۵۹). مولانا به حسام الدین اعتقاد راسخ داشت و سه بار قبل از مرگ اعلام کرده بود که حسام الدین جانشین اوست. (افلاکی، ۱۳۸۵: ۵۸۶)
۲-۲-۲) غیرت یاران سه گانه به هم دیگر:
 از سلطان ولد منقول است: «پدرم فرمود که پیش شیخ صلاح الدین ذکر مولانا شمس الدین مکنید و پیش چلبی حسام الدین ذکر شیخ صلاح الدین مکنید، اگر چه در میان انوار ایشان اتّحاد کلیّ ست و فرقی نیست، اما غیرت الهی در کارست و نشاید که یاد کرد که ادب مشایخ این است» (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۱۱). همین مطلب در جای دیگر با تأکید بیش تری آمده است: (همان:۶۸۰) افلاکی از زبان سلطان ولد نقل کرده است  که پدرم در دمشق یار محبوبی به نام شیخ حمید الدین داشت که از اولیای کامل خدا بود و پدرم او را دوست داشت. چون از دمشق به سوی روم عزیمت کردیم به پدر گفتم او را با خود بیاوریم. گفت: «شیخ صلاح الدین ما به قونیه است، نشاید او را آن جا بریم که دو ولی خدا هم چون دو شیرند، در یک موضع نگنجند. پرسیدم شما چون می توانید ساختن؟ فرمود پدر مشفق با همة فرزندان خود می تواند ساختن؛ اما فرزندان با هم دیگر نسازند. چنان که یعقوب (ع) با فرزندان خود می ساخت، اما برادران یوسف او را نمی خواستند و رشک ها می بردند» (همان: ۷۱۴).
 ظاهراً صلاح الدین مانند هر عاشق غیور دیگر، تحمل دیدن کسی دیگر را با مولانا نداشته  است. در رسالة سپهسالار در مورد دلگیری صلاح الدین و مولوی اشاراتی وجود دارد (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۱۷). توجه مولانا به حسام-الدین در زمان حیات صلاح الدین را یکی از دلایل این کدورت دانسته اند (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۸۶). زرین کوب ناخرسندی فاطمه خاتون (دختر صلاح الدین و همسر سلطان ولد) از حسام الدین و وادار کردن سلطان ولد را علیه او حتی بعد از مرگ مولوی، ناشی از سابقة ناخرسندی اعلام نشده ای بین صلاح الدین و حسام الدین می داند (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۱۹۸ و۲۳۲)؛ هم چنین از احتمال ناخرسندی صلاح الدین انحصارطلب، در ایام بیماریش نسبت به حسام-الدین  که بعضی از کارهای مریدان را مولانا به او حواله می کرد، صحبت می کند (همان ). 
از مناقب العارفین برمی آید که حسام الدین بیش از حد تصور، غیرت عاشقانه داشته است و مولوی را سراپا برای خود می خواسته است. به عنوان مثال: روزی «کرا خاتون» (همسر مولانا)، مولانا، حسام الدین و سلطان ولد حضور دارند، کرا خاتون خوابی را که دیده است، چنین روایت می کند: «امشب در خواب دیدم که حضرت مولانا مانند عنقای مُغرب... پرّ و بال خود را بر سر مولانا بهاء الدین(سلطان ولد) باز کرده بود و او را در زیر جناح نجاح خود فرا گرفته هر کجا بهاء الدین رفتی حضرت مولانا با او رفتی؛ همانا بر ضمیر منیر چلبی گذشت که مرا چون ندید؟ و از آن، خطرات اثر غبطه در سیمای مبارکش پیدا شد؛ چنان  که رشک مردان غیور مشهور است:
گر رشک و حسد بری بر او بر
کین رشک بُدست انبیا را
(افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۸۷) 
فی الحال آن معنی حضرت ولد را به فراست معلوم شد فرمود که تعبیر این خواب مبارک چنین است... اکنون حضرت چلبی ما بچّة آن شهبازست و پیوسته پرّ و بال برگشاده در پرواز است و ما بچگان ضعیفیم که در درون بیضة تن مانده ایم، لاجرم حضرت خداوندگار ما، در تربیت جان ما مشغول است» (افلاکی، ۱۳۸۵: ۷۸۷). حال به درستی می توان دریافت؛ وقتی که حسام الدین خواب شخصیِ مادری را در حق فرزند دلبند و شوهرش را تحمل ندارد و دوست دارد در خواب «کراخاتون» به جای سلطان ولد، در زیر پرّ و بال مولانا باشد، چگونه می تواند حضور پر رنگ شمس را در مثنوی  که به درخواست خودش سروده می شود، تحمل کند! به نظر می رسد بی دلیل نیست  که مولانا در دفتر سوم چنین می گوید:
ای ضیاء الحق حسام الدین راد
که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد...
چند کردم مدح قوم مامضی
قصد من ز آن ها تو بودی ز اقتضا...
تا برو آه حسودان کم وزد
تا خیالش را به دندان کم گزد
خود خیالش را کجا یابد حسود
در وثاق مــوش طوطی کـــــی غنــــــــود
(۳/ ۲۱۱۱ تا ۲۱۱۹)                     
     به نظر می آید حداقل یکی از مصادیق «قوم مامضی» شمس تبریزی باشد.
از طرف دیگر، حتی مولوی هم (هر چند نادر) از تعریف و تمجید شمس، از جانب دیگران، برآشفته می شود: «وقتی مریدی به خاطرِ نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: حیف! مولانا برآشفت و گفت: اگر به خدمت مولانا شمس الدین نرسیدی، به روان مقدس پدرم به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمس-الدین آونگان است و در ادراک سرّ سرّ او حیران» (افلاکی، ۱۳۸۵: ۱۰۲) وقتی مولوی هم از تعریف و تمجید شمس تا حدی برافروخته می شود،  عذر حسام الدین و امثال او موجه می نماید. 
۳-۲) ارتباط بین شمس و حسام الدین چلبی:
در زمان حضور شمس بین سال های ۶۴۲ تا ۶۴۵ حسام الدین جوان  که حدود بیست سال عمر داشته، در نزد مولانا و اصحاب او، از پایگاه ویژه ای برخوردار بوده است. ظاهراً بین او و شمس احترام متقابلی وجود داشته، منقول است  که شمس گفته است: «... حضرت مولانا مرا و سه کس دیگر را بس است... از سرّ آن سه کس پرسیدند. فرمود: شیخ صلاح الدین و شیخ حسام الدین و مولانا بهاء الدین» (همان: ۳۱۷). حسام الدین نیز برای شمس ارزش ویژه ای قائل بوده است و با او رابطة حسنه ای داشته است (همان: ۷۸۲). حتی منقول است بر سبیل امتحان که شمس از وی خواسته بود، تمام اموال منقول و غیر منقول خود را به شمس هدیه کرد (همان: ۶۲۷). ارادت و خدمت گزاری حسام الدین نسبت به شمس در زمان حضور او در قونیه زبان زد بوده است. در مناقب العارفین آمده است؛ در برهه ای از زمان کسانی که می خواستند به ملاقات شمس بروند باید از حسام الدین اجازه می گرفتند و پیش حسام الدین لابه-ها کردندی (همان: ۷۸۲) ؛ اما با این همه تضمینی وجود ندارد که بعد از غیبت شمس و خلیفه شدنش هنوز هم، او خود را چاکر و نقیب شمس بداند.
 چنان که از قول مولوی نیز نقل کردیم، رشک و غیرت حسام الدین نسبت به شمس رشکی است که بین انبیاء نیز وجود دارد و عاری از هرگونه حسد دنیوی است. چنین غیرتی در بین بعضی از ادیبان بزرگ نیز وجود داشته است. مثلاً در باب پنجم بوستان وقتی پراکنده گویی، سخن سعدی را می شنود و می گوید: سخنان تو در زهد و طامات و پند بی نظیر است؛ اما در حماسه این شیوه بر دیگری(فردوسی) ختم شده است، سعدی برآشفته گشته و باب پنجم بوستان (باب رضا) را به نوعی به از حماسه  اختصاص داده  است (سعدی، ۱۳۶۹: ۳۲۲). یا وقتی کسی در حضور خاقانی می گوید: عنصری طبع روانی داشته است، خاقانی برآشفته شده، سخن او را تعریضی به خود دانسته و به بیان برتری خود بر عنصری پرداخته  است (خاقانی،۱۳۶۸: ۹۲۶). 
نتیجه:
 با توجه به آنچه نوشته شد، می توان نتیجه گرفت  که:
۱) حضور شمس تبریزی در مثنوی  بیش تر پنهانی و غیر مستقیم است.
۲) ارادت حسام الدین به مولوی و غیرت وی نسبت به شمس؛ هم چنین احترام مولوی به او می تواند از مهم ترین دلایل این موضوع باشد. شاید یکی از دلایلی که حسام الدین در نهایت ادب و زیرکی از مولوی می خواهد که به جای غزل (یاد شمس)، به سرودن مثنوی (توجه به حسام الدین) روی آورد، از همین رهگذر باشد.
۳) مولوی فقط در اوایل دفتر اول دو بار و در اواسط دفتر دوم یک بار صریحاً از شمس سخن می گوید. این که مولوی در دفتر اول بیش تر از دیگر دفترها به ذکر مناقب شمس می پردازد، می تواند به این دلیل باشد که هنوز حسام الدین رسماً خلیفة مولوی نشده است و اگر در دفترهای بعد به تصریح از شمس صحبت نشده است، مگر با کنایه و غیر مستقیم، به این دلیل است که مولوی برای رعایت حال حسام الدین و غیرتی که از او سراغ دارد و ترس از رنجیدن و تکدّر خاطر او، آن چنان که دوست دارد مکشوف و برهنه، از شمس سخن بگوید:
پرده بردار و برهنه گو  که من
می نخسبم با صنم با پیرهن
(مولوی، ۱۳۷۷:  ۱/۱۳۹)
به رغم میل باطنی مجبور می شود در پرده از شمس سخن بگوید(خوش تر آن باشد  که سرّ دلبران ...)   
۴) در اکثر مواردی که مولوی از حسام الدین سخن می گوید با کنایه از شمس نیز صحبت می کند و بلا فاصله به مذمت حسد و حاسدان مشغول می شود. ظاهراً علاوه بر این که مولوی قصد توبیخ حاسدان دوران گذشتة شمس و حاسدان احتمالی کنونی حسام الدین را دارد، به طور اخص می خواهد به حسام الدین هشدار دهد  که اگر به تصریح یا کنایه از شمس نامی برده است،  حسد نورزد و از عواقب وخیم آن پرهیز کند. 
۵) مولوی در آغاز تمام دفترها (در دفتر اول از بیت ۴۲۷ به بعد) به توصیف حسام الدین می پردازد و در تمام این موارد با کنایه و اشاره و ایهام (جز دفتر اول و دوم) از شمس نیز ذکری می کند، تا به هر نحوی انصاف گونه ای رعایت کرده باشد. 


پی نوشت:
۱- برای اطلاع بیش تر، ر. ک: (افلاکی، ۱۳۸۵: ۸۸)، (فروزا ن فر، ۱۳۸۵: ۹۵)، (زرین کوب، ۱۳۸۴: ۱۱۱و ۱۱۲)، (سبحانی،۱۳۸۴: ۳۶). 
۲- برای اطلاع بیش تر، ر.ک: (شمیسا، ۱۳۸۹: ۱۸۵ و۱۹۵)
۳- برای اطلاع بیش تر، ر.ک: (نیکلسون؛ حواشی شفیعی کدکنی، ۱۳۷۴: ۱۴۳تا ۱۶۴)
۴- ای اطلاع بیش تر، ر.ک: (سپهسالار، ۱۳۸۷: ۱۰۸)، (استعلامی، ۱۳۷۹ :۳۰) و (فروزان فر، ۱۳۸۵: ۱۰۸).
۵- برای اطلاع بیش تر؛ ر.ک: (افلاکی، ۱۳۸۵ :۷۷۱)، (مولوی، ۱۳۶۲: ۹۵، ۱۳۴ تا ۱۳۷)، (فروزان فر، ۱۳۸۵: ۱۴۵ و ۱۴۶)، (زرین کوب،۱۳۸۳:  ۱۱۱، ۲۹)و (استعلامی، ۱۳۷۹: ۳۴) 
منابع و مآخذ:
ابن عربی، محی الدین. (۱۳۸۳). فتوحات مکیه. ترجمه، تعلیق و مقدمه محمد خواجوی. تهران: مولی.
ابوالقاسمی، سیده مریم. (۱۳۸۴). نقد و بررسی سوانح العشاق. تهران: دانشگاه شهید بهشتی.
استعلامی، محمد. (۱۳۷۹). مقدمه، تحلیل و تصحیح مثنوی مولوی. چاپ ششم. تهران: سخن. 
 اسلامی ندوشن، محمدعلی. (۱۳۸۱). چهار سخنگوی وجدان ایران. چاپ دوم. تهران: قطره.
افلاکی ، شمس الدین احمد. (۱۳۸۵). مناقب العارفین. به کوشش تحسین یازیجی. چاپ چهارم. تهران: دنیای کتاب. 
اکبر آبادی،  ولی محمد. (۱۳۸۳). شرح مثنوی مولوی. به کوشش ن. مایل هروی. چاپ یازدهم. تهران: زوار.
انصاری، خواجه عبدالله. (۱۳۷۱). رسائل جامع خواجه عبدالله انصاری. به تصحیح حسن وحید دستگردی. چاپ ششم. تهران: فروغی.
انقروی، رسوخ الدین اسماعیل. (۱۳۸۰) شرح مثنوی، ترجمة عصمت ستارزاده. چاپ دوم. تهران: برگ زرین. 
پورنامداریان، تقی. (۱۳۸۴). در سایة آفتاب. چاپ دوم. تهران: سخن. 
زرین کوب، عبدالحسین. (۱۳۶۶). بحر در کوزه. تهران: علمی. 
______  .(۱۳۸۴). پله پله تا ملاقات خدا. چاپ بیست و ششم. تهران: علمی. 
  ______ . (۱۳۸۳). سر نی. چاپ دهم. تهران: علمی. 
______. (۱۳۸۲). نردبان شکسته، تهران: سخن.
زمانی، کریم. (۱۳۸۸). شرح جامع مثنوی معنوی. جلد اول. چاپ سی ام. تهران: اطلاعات. 
خاقانی شروانی، افضل الدین. (۱۳۶۸) دیوان خاقانی. مصحح: سید ضیاء الدین سجادی. چاپ سوم. تهران: زوار.
سبحانی، توفیق. (۱۳۸۴). زندگی نامة مولانا، تهران: قطره.
سپهسالار، فریدون ابن احمد. (۱۳۸۷). رسالة سپهسالار. مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمد افشین وفایی. چاپ دوم. تهران: سخن.
 سعدی، مصلح الدین. (۱۳۶۹). کلیات سعدی. مصحح محمد علی فروغی. چاپ هشتم. تهران: امیرکبیر.
شمس تبریزی، محمد. (۱۳۸۴). مقالات شمس. به کوشش جعفر مدرس صادقی. چاپ ششم. تهران: مرکز. 
شمیسا، سیروس. (۱۳۸۹). مولانا و چند داستان مثنوی. تهران، قطره.
شیمل، آنه ماری. (۱۳۸۹). شکوه شمس. ترجمة حسن لاهوتی. چاپ ششم. تهران: علمی و فرهنگی.
عین القضات همدانی. (۱۳۷۷) تمهیدات. با مقدمه و تصحیح و تحشیه و تعلیق عفیف عُسیران. چاپ پنجم. تهران: منوچهری. 
غزالی، احمد. (۱۳۷۰). مجموعه آثار فارسی احمد غزالی، به اهتمام احمد مجاهد. چاپ دوم. تهران: دانشگاه تهران. 
غزالی، محمد. (۱۳۹۰). کیمیای سعادت. با مقدمة بهاالدین خرمشاهی. تهران: نگاه.
فروزان فر، بدیع الزمان. (۱۳۸۴). شرح مثنوی شریف. چاپ یازدهم. جلد اول. تهران: زوار.
________. (۱۳۸۵).  مولانا جلال الدین محمد، تهران: معین.
کاشانی، عزالدین محمود. (۱۳۶۷). مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه. مصحح جلال الدین همایی. چاپ سوم. تهران: هما. 
کاشانی، کمال الدین عبدالرزاق. (۱۳۶۹). تحفه الاخوان فی خصایص الفتیان. مقدمه و تصحیح؛ سید محمد دامادی. تهران: علمی و فرهنگی. 
گولپینارلی، عبدالباقی. (۱۳۸۲). مولویه پس از مولوی. به کوشش توفیق سبحانی. تهران: علمی.
موحد، محمدعلی. (۱۳۷۹). شمس تبریزی. چاپ سوم. تهران: طرح نو، 
مولوی، جلال الدین محمد بلخی. (۱۳۶۲) فیه مافیه، مصحح؛ بدیع الزمان فروزان فر. چاپ دوم. تهران: امیرکبیر.
_______ . ( ۱۳۸۴) کلیات شمس تبریزی. مصحح؛ بدیع الزمان فروزان فر. چاپ چهارم. تهران: نشر ثالث. 
_______ .(۱۳۷۷). مثنوی معنوی. مصحح؛ رینولد نیکلسون. تهران: پیمان.
نیکلسون، رینولد.ا. (۱۳۷۴). تصوف اسلامی و رابطة انسان و خدا، ترجمة محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ دوم. تهران: سخن.
هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان بن علی جلابی (۱۳۸۴). کشف المحجوب. به کوشش محمود عابدی. چاپ دوم. تهران: سروش. 
بازنشر از نشریه زبان و ادب دانشگاه علامه طباطبائی

نظرات [۵]
چهارشنبه، ۰۳ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۲:۱۷
با سلام دفتر اول مثنوی معنوی به فرمت pdf از آدرس زیر قابل بارگیری است. http://www.pwut.ac.ir/FA/Staff/S_Mousavi/PresantationFiles/daftar_۱.pdf با تشکر
دوشنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۹۴ :: ۱۳:۰۸
جناب دکتر حیدری دست مریزاد مقا له رزشمندی بود من از دوستان سنندجی شما هستم
دوشنبه، ۱۸ اسفند ۱۳۹۳ :: ۱۴:۳۹
درود بر استاد حیدری و قلم تیزبین ایشان
چهارشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۹۳ :: ۱۶:۰۶
درود. مقاله ی جالبی بود. سپاس از شما
سه شنبه، ۱۲ اسفند ۱۳۹۳ :: ۲۲:۲۷
درود بر دکتر حیدری عزیز مقاله پربار و مفیدی بود. استفاده کردیم دست مریزاد.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟