وقتی درختان استوار شعر کُردی به شکوفه می‌نشینند! / گزارشی از مراسم رونمایی از کتاب استاد عباسی قصری / جلیل آهنگرنژاد


QASRI03.jpg
رونمایی از تازه‌ترین مجموعه‌شعر کُردی استاد عباسی قصری در شبی به‌یاد‌ماندنی؛
وقتی درختان استوار شعر کُردی به شکوفه می‌نشینند! 
از آخر به اول شروع می‌کنم. نه به آن دلیل که استانم‌کرمانشاه این سالها همیشه از آخر «اول» است! . گاهی از آخر شروع کردن ها شیرین‌تر است.مثل همان مَثَل معروف که:«شاهنامه آخرش خوش‌است»و یا مثل مراسمی که برای رونمایی کتاب «کیومرث عباسی قصری» برپا شد.
اینجا کرمانشاه است. سالن حوزه‌ی هنری پیش‌روی ماست که برای ورود به آن انگار باید از یکی از خوان‌های شاهنامه بگذریم. مسیری «چپ‌اندرچپ» و «پیچ اندر پیچ». ساعت حوالی بیست‌و‌یکِ سه‌شنبه‌ای از شهریور ۹۵ شمسی مراسمی به پایان می‌رسد که «مرکز ثقل» آن زمزمه است. «زمزمه‌ی نار و نی»نامِ تازه‌ترین اثری است که از شاعر نام‌آشنای کُرد قصر شیرینی ویزای عبور به کتاب فروشی‌ها را یافته و زحمت انتشارش بر عهده‌ی انتشارات دیباچه‌ی کرمانشاه بوده است. جمعی روی «سن» رفته‌اند، در سالنی که گرمای آن مثال‌زدنی است. هم مخاطبان به شوق آمده‌اند و با نگاه‌های گرمشان به روی «سن» خیره شده‌اند و هم گرمای اولین روزهای شهریور در غیاب خنک‌کننده ها بی‌اجازه‌ی رئیس حوزه‌ی هنری، خود را بر فضا تحمیل کرده است.
رضا حساس شاعر و مجری محجوب کرمانشاهی، از میان آنانی که روی «سن» رفته‌اند، دو نفر را دعوت می‌کند که از کتاب استاد عباسی قصری رونمایی کنند. قرعه‌ی فال به نام فرشید یوسفی «مرد سفیدپوش همیشه حاضر»در فضاهای فرهنگی کرمانشاه و تنبورنواز برجسته ی این دیار: علی اکبر مرادی می‌افتد و از کتاب پرده برداری می‌کنند و با تشویق حُضار روبرو می‌شوند.
اینجا کرمانشاه است و صدای شعر کُردی بسیاری را به وجد آورده‌است. به ویژه قصرشیرینی‌های فرهنگ‌دوستی که این سال ها مقیم کرمانشاهند و در کنار آنها خیل مشتاقان و فرهنگ‌دوستان گرد آمده‌اند. اگرچه فضا گرمای طاقت فرسایی دارد، اما حسی ویژه مخاطبان را بر صندلی‌هایشان میخکوب کرده‌است جمعیت در این اواخرِ مراسم، همچنان پرشور نشسته‌اند.
قبل از رونمایی از کتاب، مجری با شیرینی خاصی از استاد عباسی قصری دعوت می‌کند که پشت تریبون بیاید. با تشویق حضار و با آرامشی ویژه از پله های «سن»بالا می رود. او که به پله های بالای «سن» خود رسیده، با خوشرویی تمام، به آرامی رو به جمعیت می‌کند. دستانش را به نشانه‌ی تشکر به سینه می‌گذارد و مخاطبان به احترامش برمی‌خیزند. شک نباید کرد که در میان خیل سخنرانانی که پیش از او وقت مراسم را پر کرده‌اند، تنها اوست که بر کلام مسلط است. به عنوان مخاطب کلام این شاعر پیشکسوت، می توانم پیش‌بینی کنم که سخنانش، غیر‌منتظره است و همین‌طور هم می‌شود. هر دقیقه که از صحبت هایش می‌گذرد، سیل همراهی خیل همراهان بیشتر می‌شود، ایمان می‌آورند که او استاد سخن است.
با خاطره‌ای شروع می‌کند:«من آبان ماهی‌ام. به این خاطر برای ثبت نام در اول دبستان، حدود دو ماه کسری سن داشتم و پدرم که آن زمان در قصر اعتباری داشت، با هر واسطه ای نتوانست مرا ثبت نام کند. به ناچار به مکتب خانه‌ای رفتم. میرزای مکتب، شاگرانش را به «عربی خوانی» تشویق می‌کرد و من هم به‌سختی از عربی آزار می‌دیدم. تا اینکه پدر مجبور شد مرا در مکتب‌خانه‌ی دیگری ثبت‌نام کند: مکتب‌خانه‌ی «ایران‌خانم». دیدم فضا با مکتب‌خانه‌ی قبلی متفاوت است. ایران خانم می‌گفت که: «بچه‌ها کتاب و دفتر را کنار بذارید و به لب های من نگاه کنید. هر چه که من میگم شما تکرار کنید» ما هم مشتاقانه به حرف معلم گوش می‌دادیم. هفته‌ای که از کلاس گذشت، روزی پدرم گفت:«پسر! کتابت را بیار ببینم چه یاد گرفته‌ای؟» من هم دستپاچه و با استرس نزدش رفتم و بدون اینکه اجازه بدهم چیزی از من بپرسد، گفتم: «ما هنوز چیزی یاد نگرفته‌ایم» گفت: «پس چه می کنید در سر کلاس؟»گفتم: «فعلا به لب‌های ایران خانم نگاه می‌کنیم. ایران‌خانم گفته فقط به لب های من نگاه کنید و ما کلاً این هفته همین کار را می کردیم...» این جمله که با لحن شوخی استاد قصری همراه می‌شود، مخاطبان را به وجد می‌آورد و سپس شروع می کند به شعرخوانی شعری با ردیف «کونج ده‌می» : مه‌رهه‌م جه‌رگ منه کونج ده‌می / زه‌مزه‌م دل‌ته‌زنه کونج ده‌می. هه‌ر له ئه‌و رووژه که ناوی ئه‌زه‌له/ سه‌وکارم خسنه کونج ده‌می...»و همینطور حرف‌های بسیار شنیدنی که با چاشنی خاطراتی شیرین همراه می شود.
در جای دیگری می گوید:« در شیراز بودم که اولین بار دوستی به من یادآور شد که دنبال شعر کُردی بروم . زمانی که در شهربانی و راهنمایی شیراز به کار مشغول بودم. از توصیه ی آن همکار «یکّه» خوردم و پس از آن بود که به شکلی جدی خود را موظف کردم که برای ادبیات کُردی مایه بگذارم. اولین کار من یک شعر طنز بود. شعری که در حال و هوای آوارگی قصرشیرینی‌ها سروده شد و ناباورانه دیدم که همین شعر پس از مدت کوتاهی حتی از مرزها هم خارج شد و به اروپا هم رسید ونقل محافل کُردهای مهاجر به اروپا شد. از آن به بعد بود که دیگر مرا به عنوان شاعرِ «کُردی‌گو» می شناختند و شاید این اشتهار در شعر مدیون همان پیشگویی «سیدی» بود که در یازده سالگی به پدرم گفته بود».
خاطره‌ها گاه با شوخی می‌آمیزد. شوخی هایی که مخاطبان را به وجدی مضاعف می‌آورد. از جمله تعریفی از روزگار کودکی می‌کند که شبی از کدخدایشان پرسید: خانه‌ی خدا چگونه است؟ و او که تازه از حج برگشته بود، برایشان به زبانی کاملاً عامیانه و با تصویری از خرمن و خرمنکوب سنتی آن فضا را ترسیم کرده بود.
شعر پایانی‌اش را می‌خواند. اما در میان جمعیت هستند کسانی که مشتاقند این شعرخوانی‌ها ادامه یابد بر همین اساس مجری هم با بسیاری از مخاطبان همصدا می شود که از شاعر بخواهد یکی از شعرهای معروفش را بخواند: «عَسَس کیه؟ مَسَس کیه؟ عسس غلط کَی! بِرِشن!». این مصراع که بسیاری از مخاطبان شعر کُردی در طول ماه‌های گذشته شنیده اند و «اپلی‌کیشن‌ها» بارها این شعر را به گوش مردم رسانده‌اند، از استاد «کیومرث عباسی قصری» است. او مشتاقانه می‌پذیرد و می‌خواند و اینجا نقطه‌ی اوج تلفیق احساس و همدلی با شاعری است که مردم دوستش دارند. شاعری که انگار تازه برای عام جامعه‌ی اهلِ فرهنگ کُرد، پیدا شده است.
هوای سالن گرم است. به همین خاطر مجبورم سری به بیرون بزنم و نفسی تازه کنم. در بیرون از سالن دیدار با یکی دو شاعر، فرصت خوبی است و صفایی دارد. «فرشاد فرصت‌صفایی» گوشه ای نشسته و با نگاهی شاعرانه اطرافش را می‌کاود. امین شیرزادی با فاصله‌ای چند قدمی ادامه دهنده‌ی راه اوست. «زینب اکبری» هم که از شاعران جوان این سال های کرمانشاه است و غزل‌های کُردی‌اش شنیدن دارد، از سالن خارج می‌شود که برود. خوش و بشی با آنها و بحثی درباره‌ی شعر کرمانشاه برای من که سال هاست از فضای انجمن هایش دورم، غنیمتی است.
به سالن که برمی‌گردم می‌توانم برنامه را «به اول» خلاصه‌تر کنم: چند شعرخوانی خوب، یک اجرای موسیقی و چند نفر که به‌عنوان سخنران روی «سن» می‌روند. امین شیرزادی چند شعر شیرین کُردی می خواند و با تشویق حُضار پایین می‌آید. فرشاد فرصت‌صفایی غزلی را از مجموعه‌شعرش با صدایی حزن انگیز می‌خواند. رضا جمشیدی شاعر توانای سرپل ذهابی نیز شعر زیبای کُردی‌اش را تقدیم مخاطبان می کند. ایرج قبادی که «پرتره»هایش این سالها در بین اهل فرهنگ جای پایی باز کرده، مشتاقان را به شعر طنزی مهمان می‌کند. چند شاعر خوب کرمانشاهی در این محفل حضور دارند.
از استاد شمس‌علیزاده درس می‌گیرم. در این مجلس که به گونه ای به نام او نیز برپاست، پشت تریبون می‌رود. تنها سه دقیقه و سی‌و‌پنج ثانیه حرف می‌زند. سپس شعری می‌خواند و تشکر می‌کند و می‌گوید که: «زیاد دلبسته‌ی تریبون نیست». حرفی که می‌تواند برای سخنرانان! قبلی هم مؤثر باشد. «رضا حساس» مجری برنامه با احترامی خاص دستش را می‌گیرد و می‌بوسد و می گوید: به نمایندگی از شعر کرمانشاه این کار را می کند. تشویق ممتد مخاطبان به نوعی «دستمریزادی» است به او که با فروتنی دست استادش را می بوسد.بعد از او و در بخش پایانی مراسم، رییس حوزه‌ی هنری نیز به احترام اهل هنر و در مقابل چشمان مخاطبان فهیم برنامه، دستان استاد عباسی قصری را می‌بوسد.
نمی دانم چرا«سخنرانی» در محافل فرهنگی کرمانشاه همواره « اشتباه» گرفته شده است. نمی‌خواهم سختگیرانه بگویم که این به‌ظاهر سخنرانان دنبال «تئوری های ارتباطات اقناعی» بروند و ... اما لازم است که «علیکم بالمتون...» راحداقل رعایت کند و حرفه‌ای‌تر با «تریبون»ها برخورد نماید. راستی چرا هر کسی به خود اجازه می‌دهد به پشت تریبون برود و وقت مخاطب را بگیرد. آن هم با سخنانی که نه ربطی به موضوع دارد و نه به قول ارسطو مخاطب از شنیدن آن «اقناع» و «ترغیب» می‌شود. حرف ارسطوی بزرگ را باید بر پیشانی تریبونها نوشت تا درسی باشد برای من و امثال من که قبل از هر چیز اصول بیاموزیم و سپس در پشت تریبون قد علم کنیم. بغل‌دستی‌ام از چهره‌های فرهنگی کرمانشاه است. او نیز معترض است به اینگونه سخنرانان!.
پشت سری‌ام می‌گوید:«یه چه ئیوشید؟» و همین جمله چندین بار در سالن تکرار می شود. بهتر این بود که به دو «صاحب‌نظر» می‌گفتند که بیایند و به اختصار درباره‌ی کتاب «زمزمه‌ی نار و نی» و شعرهای کُردیِ استاد قصری سخن بگویند. یک اجرای موسیقی می‌تواند برخی از مخاطبان را قانع کند. به‌ویژه صدای جوانی که استعداد خوبی دارد.تیر صدایش توانست دلهایی را شکار کند. احتمالاً شُهرتش «تیرانداز» باشد. «زمزمه‌ای» در بین مخاطبان با گرمای «نار»ِ سالن آمیخته است و «نی‌نواز» چه با سوز ، نارِ «نی» می‌افروزد و دلهایی را می برد به عالمی دیگر!. مراسم هرچه به اول می‌آید، کمرنگ‌تر است و آنها که به اول برنامه نرسیده‌اند، بی‌شک ضرری نکرده‌اند.
زحمت تلاشگر خوشفکر اهل فرهنگی به نام «محسن عزتی» که این سال ها در عرصه‌های مختلف هنری تلاش می‌کند، قابل تقدیر است. در ورودی سالن از ما استقبال می‌کند و در طول مدت مراسم از همه کس فعال‌تر است و با دقت همه چیز را می‌کاود.
به‌سختی از کوچه‌های «خم اندر خم» به سمت خیام و حوزه ی هنری رفته ام در گرمای ساعتی که به شانزده‌ونیم بعدازظهر ختم می‌شود. روز قبل به لطف مجموعه‌ی حوزه‌ی هنری، برای این مراسم دعوت شده‌ام.
اینجا کرمانشاه است. سالن حوزه‌ی هنری پیش روی ماست که برای ورود به آن انگار باید از یکی از خوان‌های شاهنامه بگذریم. مسیری «چپ‌اندرچپ» و «پیچ‌اندر‌پیچ». آیا این «چپ اندر چپ» ربطی به راه‌های دشوار فرهنگی این استان دارد؟
از آخر شروع کردم. مِثل همان مَثَل معروف که« شاهنامه آخرش خوش است». ای کاش همه‌ی «آخرها» و پایان‌ها برای فرهنگ‌وهنر دیارم-کرمانشاه- «خوش» باشد و مسیرهای چپ‌اندرچپ فرهنگ به شاهراه‌های روشن فردا برسد. به یقین مدیران تازه‌نفسِ فرهنگی، می توانند در آسمان کرمانشاه طرحی نو دراندازند.

QASRI04.jpg



QASRI05.jpg


نظرات [۱]
شنبه، ۱۳ شهریور ۱۳۹۵ :: ۱۳:۰۷
ممنون از زحمات شما در عرصه ادبیات کوردی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟