گزارشی از تودیع و معارفه‌ی مدیران فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ / تیشه‌ی شیخ و دل‌های بیستونی / جلیل آهنگرنژاد
گزارشی از تودیع و معارفه‌ی مدیران فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ / تیشه‌ی شیخ و دل‌های بیستونی / جلیل آهنگرنژاد
«اصلاً برای چه بروم؟ «آب به غربال پیمودن است» تو که بازار آشفته‌ی فرهنگ را می شناسی، به چه امیدی شال و کلاه کرده ای؟ تا بوده در این شهر اسم‌ها تغییر کرده‌اند و دیگر هیچ!» کسی در درونم مدام این جملات را تکرار می‌کند اما پاها و دستهایم مصمم‌اند که مرا به تالار موعود بکشانند...


جلیل آهنگرنژاد: «فصلی خواهم نبِشت، در ابتدای این حال{وداع کردن} آن مرد »که براستی چون «حسنک» نبود! و چرخ دنیایش بر مسیری دیگر می‌چرخید. 
 در آرامشی محض به سمت میدان آزادگان در حرکتم. صدای «فرهاد» این روزها همنفس خوبی است:«بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی...» راستش را بخواهید، روزگاری است در اسفندهای پی در پی  به این صدا خو کرده ام.
شاید «تالار انتظار»کرمانشاه در این روز انتظار کسی چون من را نمی‌کشد. «اصلاً برای چه بروم؟ «آب به غربال پیمودن است» تو که بازار آشفته‌ی فرهنگ را می شناسی، به چه امیدی شال و کلاه کرده ای؟ تا بوده در این شهر اسم‌ها تغییر کرده‌اند و دیگر هیچ!» کسی در درونم مدام این جملات را تکرار می‌کند اما پاها و دستهایم مصمم‌اند که مرا به تالار موعود بکشانند.
از پله‌های ورودی حیاط تالار بالا می‌روم. توقعم این است که با جمعیت زیادی روبرو شوم. چند «اهل هنر» در ورودی تالار در حال گفتگویی گرم هستند. حرکات دستِ کسی از آنان با کیف قهوه‌ای بر دوش، نشان از این دارد که همه‌ی جمع درباره‌ی موضوع بحث! همفکر نیستند. «احمدی محجوب» اولین کسی است که فرصت احوال پرسی با او را دارم. او همچنان آتش حمایتش از مدیر سابق، تیز است و می گوید:«عده ای منصفانه درباره رحیمی قضاوت نمی کنند» مطمئنم که منظورش من نیستم!.
در حالی که وارد سالن می شوم، ناخودآگاه زمزمه می‌کنم:«فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه،شوق یک خیز بلند از روی بته­ های نور،برق کفش جفت شده تو گنجه­ ها،با اینا زمستونو سر می­کنم،با اینا خستگیمو در می­کنم...» و یکی از کارمندان ارشاد به ناگهان رشته‌ی زمزمه‌ام را به هم می ریزد و با لحنی غیر جدی «تسلیت» می‌گوید. نکند این ماه‌ها «آب زیر پوستش رفته» و هوایی شده باشد! نه؟ به ردیف اول نگاهی می اندازم. یکی دو تن «زوزنی» وار نیم‌خیز در مقابل دیگران می ایستند و می نشینند. 
 این سالها مثل زاغی که در باب «الحمامة المطوقة و الجرذ والغراب والسلحفاة والظبی» از کلیله و دمنه بالاتر از همه نظاره‌گر اتفاقات است، در این سالن، صندلی اختصاصی! دارم. «نشسته و چپ و راست می‌نگرم». سمت راست، بالاترین صندلی جای دلنشینی است. از آنجا می‌توانی همه‌ی حرکات و سکنات مخلوقات بی‌زبان خدا را در تالار ببینی.گاه تحسین کنی و گاه لبخندی بزنی و گاه ...
مدیر سابق با حیرتی آمیخته به یأس شاید در این فکر است که:« در ایامی که تلاطم امواج فتنه کار جهان بر هم شورانیده و امن و امان چون تیر از دست اهل زمان بیرون رفته، از شکایت بخت افتان و خیزان فصلی چند» پشت تریبون بگوید. او به‌راستی مصداق «زیدری خرندزی» بود. چرا که «توجه به «منِ» شخصی و از خود گفتن و البته کمی پیچیده‌تر...» در وجودش نهادینه شده بود.وَ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّه.
انگار امروز از جنس آن روزهایی نیست که استادان دانشگاه رازی، راضی به آمدن باشند و پروانه‌وار بر گرد شمع خویش به جنبش برآیند و به قول شیخ فریدالدین:«... مست مست/پای کوبان بر سر آتش بنشینند»
 صندلی های بسیاری چشم به راه تماشاچیان این بزم است. کسی مثل همیشه‌ی این روزها پشت تریبون می رود و می گوید:« اگر بخواهم  اسم افراد ارگان ها و نهادهای حاضر در جلسه را ببرم، باید اسم همه‌ی حُضار را بیاورم» که معلوم می کند جز تنی چند از کارمندان و یکی دو گم کرده راه مثل من، کسی دیگر در این نشست حضور ندارد.
مجری با صدایی محزون «سحر» آرزو می‌کند و «خلوت و مژگان تر ...» و بعد مدیر سابق پشت تریبون می رود. او قرار است آخرین غزلش را بخواند. یعنی غزل خداحافظی اش را... 
با بغض شروع می‌کند. معلوم است که براستی نگران است. می‌گوید:«کمبود وحشتناک بودجه مانع فعالیت‌های فرهنگی در استان کرمانشاه نشد.» گاهی هیجانی می‌شود. به گونه‌ای که اگر همان مجموعه‌ها و تماشاچیان قبلی در سالن حضور می داشتند، مثل این روز ساکت نمی‌شدند. صدایش را بالا و بالاتر می برد و به اوج می‌رسد و حرکاتِ دست و میمیک صورت را هم به کمک می‌آورد:«اگر بودجه‌ی کافی می‌داشتم، کرمانشاه را متحول می‌کردم» این اوج کلام، تشویق ممتد و ویژه می‌خواست. اما با کمال حیرت هیچ دستی بر روی هم نمی‌خورد. «سیم دادگان»به این مجلس نیامده‌اند. لیوانی را پر از آب می کند و احتمالا به گوارا بودنش شک دارد. عبدالله مرادی را که در صدد گرفتن عکسی ویژه از اوست، ناکام می گذارد.  به یاد حکایت سلطان سنجر می افتم که پس از شکست از غزان اعتراف کرد:«کارهای بزرگ به مردم خُرد فرمودم و کارهای خُرد به مردم بزرگ و...»به یاد روزهایی می‌افتم که « باران رحمت بی‌حسابش برخی را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش برخی جا کشیده...» اما انگار «امروز» بیشتر شبیه به «آب دهان مرده بود و..»  
 باز می‌افزاید: از جمله برنامه‌های شاخص طی این مدت می‌توان به اجرای «اردیبهشت تئاتر ایران» - که در هیچ دوره ای از تهران خارج نشده بود و ما توانستیم در سال ۹۳  در طاق بستان کرمانشاه با حضور هنرمندانی همچون سالار عقیلی آن را اجرا کنیم- اشاره کرد.» و کسی هم نمی‌توانست بپرسد که آن همه هزینه چه دستآوردی برای زمستان تئاتر کرمانشاه داشت؟ بغض او که در آستانه‌ی شکستن است، کم کم مسیرش را عوض می‌کند. آرام زمزمه می‌کنم: «بوی تند ماهی دودی، وسط سفره ی نو، بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ، با اینا زمستونو سر می‌کنم» و سر می کردند اهل هنر، اهل فرهنگ . جز نظر کردگان... براستی که «فرهاد» دل بیستونی ام را برده است.
مدیر کل سابق ارشاد اسلامی که  اهل «ساخت و ساز» بود، در ادامه می‌گوید: «با اجرای برنامه های مناسبتی مخالف بودم اما با تمام کوشش به برنامه‌های اصلی پرداختم». با ابیاتی از سنایی شروع کرده بود و با غزلی از حافظ به پایان سخن می رسد. در حالی که حکایتش در اداره ای فرهنگی با لایه های پنهان بسیار، کم کم آشکار می شود. اینجا نقطه پایان «سور»های ساختگی فرهنگی است اما نقطه ی آغاز چه چیزی باشد، نمی دانم! صبور باید بود تا روزگار دیگری بر اهل فرهنگ بگذرد. اما چگونه؟ این را هم زمان، روشن خواهد کرد.
فرشید یوسفی پیر سفید پوش محافل ادبی کرمانشاه که این روزها زحمات زیادی می‌کشد و حتی در افتتاح آتلیه‌ی عکاسی هم قیچی تدبیر بر دست دارد، پشت تریبون می رود. ضمن تأکید بر این که نمی‌خواسته بیاید ولی به اصرار چند باره آمده!، به پاس زحمات دکتر رحیمی، از او تقدیر می کند و راه خود را می گیرد و می رود. 
مدیرخانه‌ مطبوعات، با انگیزه‌ای مضاعف پشت تریبون رفته است. «فریدون»،آتشش تیز است. می‌گوید: چیزی برای از دست دادن ندارد. در صورتی که همگان می دانند این یک تعارف است. چرا که او به تازگی علاوه بر مدیریت نشریه‌ی بیستون و مدیر خانه‌ی مطبوعات، در حوزه‌ی موسیقی برای خودش ستونی محکم است و  همیشه نشان داده که بازیگر خوبی است.(سریالش را در ایام عید حتماً ببینید) او نیز باید مثل استاد یوسفی ادای دَین می‌کرد.  به هر حال او همچنان که در دوره‌ی قبل دفاع جانانه و تمام قدی از «محمد آفتابی» داشت، این بار هم به جای نمایندگی از اهل رسانه به دفاعی جانانه از رحیمی زنگنه می‌پردازد. این را «شاه حسینی» با ظرافت خاصی در جمع اعلام می کند. معتمدیان به مدیریت ارشد استان می تازد که چرا این همه از شما درخواست ملاقات داشته ایم و موافقت نکرده اید؟ و ایضاً چرا در محافل فرهنگی حضور ندارید؟ و...
مسیر جلسه‌ی تودیع و معارفه کمی تغییر می‌کند. معاون سیاسی، امنیتی و اجتماعی استانداری کرمانشاه به دفاع از مدیریت ارشد بر می‌آید و ضمن بهره‌گیری از کنایات «خاص» در پاسخ به رییس خانه‌ی مطبوعات که این روزها بازیگر خوبی است و صدای خوبی دارد، به مباحث دیگری نیز اشاره می کند: «وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باید به سمت نهادسازی و تقویت انجمن های فرهنگی و هنری برود. مجموعه‌ی استانداری کرمانشاه چیزی از فرهنگ و هنر و ارشاد استان دریغ نکرده است.» دست تدبیر بر یقه می کشد و همچنین می گوید:« : اگر سیاست یقه فرهنگ را بچسبد، همه ضرر می کنند. باید با عینک فرهنگ به سایر مسائل مانند اقتصاد نگاه کنیم.» دسته‌ی عینکش را دستی می‌کشد و لیوانی راکه دکتر رحیمی دقایقی پیش در پشت همان تریبون پُر کرده بود، سر می کشد و مثل گلادیاتوری پیروز به سوی دیگر «سن» می رود.
 از یکی دو تن خواسته شده بود که بیایند و از مدیر سابق تشکر کنند . بر این اساس قبل از  شاه حسینی یکی از پیشکسوتان تئاتر به پشت تریبون فراخوانده می شود که از رحیمی زنگنه تقدیر نماید. یکی دوبار اسمش تکرار می شود اما انگار در تالار حضور ندارد. نفر بعدی که دعوت می شود، استاد جواری از چهره‌های ممتاز هنر خوشنویسی است. او هم انگار نمی خواسته در سالن حاضر باشد.
حجت الاسلام جعفری برای اولین بار به عنوان مدیر فرهنگی جدید، روی سن فراخوانده می شود. حکم ریاست رد و بدل می شود. کارنامه‌اش در کردستان برای ناظران اهل فرهنگ کرمانشاه، قابل رصد و پیگیری است. اهل فرهنگ امیدوارند که چند نفر «دوره‌اش» نکنند و در حلقه‌ی محدود چند «تمامیت‌خواه اپورتونیست» اسیر نشود. تنی چند از دوستداران رحیمی زنگنه هدایا و یادگاری هایی تقدیمش می کنند. نگاه متفاوت «جعفری» هم نشان از این دارد که برای مراسم تودیعش ممکن است هدایایی بهتر بگیرد. 
جعفری تریبون را به دست می گیرد. اگر چه کلامش مثل مدیر قبلی نافذ نیست، اما مسلط بودنش را به رخ می کشد. برای اینکه ثابت کند کرمانشاهی است و غیر بومی نیست، به نکته‌ی ظریفی اشاره می کند:«نوجوان که بوده در اولین روزهای جنگ به گیلان غرب رفته و ...» شاه بیت کلامش همین جمله است:« خود را سرباز فرهنگی کرمانشاه می دانم امیدوارم آن طور که لایق مردم شهید پرور کرمانشاه است بتوانم در این عرصه خدمت کنم.»
پایان سخنان «شیخ»، آغاز بوسه هاست. بوسه هایی که بر چهره های آمده و رفته نقش می بندد. در این میان هواخواهان مدیر تودیع شده، بیشترند. عده ای قلیل که «روز»شان«به» شده پروانه وار برگردش می‌چرخند.  «امرالله عظیمی» می خواهد که من هم از این سفره‌ی دوستی بی نصیب نمانم. من هم از این بوستان بوسه ها بهره ای می برم و به دکتر رحیمی زنگنه «خسته نباشید» می گویم  اما بال پروانه بودن را نداشته ام و ندارم. کم کم جمعیت از او جدا می شوند و تنها می افتد و البته نه چون حسنک که «حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود»
پله‌های حیاط تالار انتظار را یک به یک پایین می آیم. نسیم بهاری در حال وزیدن است. ماشین که روشن می‌شود، صدای ضبط صوت دوباره طنین افکن می شود:« عشق یک ستاره ساختن با دولک / ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه/ بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب/ با اینا زمستونو سر می‌کنم/ با اینا خستگیمو در می‌کنم»
نظرات [۱]
پنجشنبه، ۲۶ اسفند ۱۳۹۵ :: ۱۹:۴۹
درود بر شما.خیلی خوشمان امد مخصوصا از تیکه ی استاد فرشید! شده عینهو مرد دوربینی همه جا هست و به کارهای دیگه شم میرسه.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟