داستان کوتاه «خان لیلی» / امیر سنجابی
...وقت شام است. سهمت را می گیری و می بری اتاقت. شام را می خوری و می روی لب پنجره. صدای خنده ی گروهبان سالاری و سربازها را از اتاق کناری می آید. بلکی را تو تاریکی نمی بینی. لباس های نظامی را در می آوری. زیر پوش سفید و شلوار کردی ات را می پوشی...

    سرویس داستان- مرتضا حاتمی:  شهریوری است و سال ۱۳۷۰ در کرمانشاه متولد شده . داستان نویسی را از تابستان ۸۹ شروع کرده حدود سی و پنج داستان کوتاه و یک داستان بلند -که هنوز تمامش نکرده -  حاصل این چهار سالِ نوشتن است. امیر،دانشجوی روانشناسی در دانشگاه رازی کرمانشاه هم هست. حدودهشت ماه خبرنگار سرویس ادبی خبرگزاری بین المللی ((کرد پرس)) بوده که برایش کلی تجربه شده. به شکل پراکنده هم با هفته نامه  های محلی استان؛((نقدحال)) و ((آوای کرمانشاه))و.. همکاری دارد.
     حالا هم به نفع داستان نویسی و روان شناسی، کمتر کار خبرنگاری انجام می دهد. امسال هم یک مجموعه داستان با عنوان «انارهای ترک خورده» به دبیرخانه ی جایزه ادبی کرمانشاه(هفته نامه ی نقد حال) فرستاد، که جزء سه کاندید نهایی اولین دوره برگزاری جشنواره شد و اتفاق خوبی برایش رقم زدو اینکه هر چقدر درکم از زبان و داستان بیشتر می شود، نوشتن بیشتر بهش می چسبد.
       زبان داستان های امیر ساده و بر گرفته از وقایع و حوادث اطرافش است.او در نوشتن و انتخاب کلمات،به خودش سخت نمی گیرد و تجربه هایی تازه در دنیای ادبیات داستانی امروز تجربه می کند.او یکی از استعدادهای خوب ادبیات داستانی کرمانشاه است و امیدکه نامش در قله ی ادبیات داستانی ایران زمین مانده گار شود.


داستانی کوتاه از او : خان لیلی
از لوله آب حیاطِ پاسگاه دست و صورتت را می شویی و با دستمال خشک می کنی. دستمال را می گذاری تو جیب و می روی آشپزخانه. صبحانه ات را از سرباز آشپز می گیری و می بری اتاقت. مربای آلبالو است با نان تنوری. پشت میز می نشینی و لقمه ها ی درشت می گیری. دو لُپی. صبحانه که تمام می شود نان مانده را از تو سینی بر می داری و با خودت می بری تو حیاط. نان را تکه تکه می کنی و هر تکه را پرت می کنی جلو سگ پاسگاه. سگ خیز برمی دارد طرف نان ها و هر بار که نانی را می بلعد دمی تکان می دهد و دوباره نگاهت می کند. رنگ پوستش سیاه است و به همین خاطر نامش را گذاشته ای «بِلَکی». تکه ی آخر را کمی دورتر می اندازی و برمی گردی اتاقت. نگاهی می اندازی به ساعت دیواری. گزارش های منطقه و کمین را می گذاری تو پوشه. لیست خرید پاسگاه را برمی داری و می روی تو حیاط. می نشینی پشت تویوتا نظامی و پوشه را می گذاری رو صندلی شاگرد. تویوتا را روشن می کنی و راه خاکی قصر شیرین را می گیری. تو راه سیگار دود می کنی و با هندزفری اِبی گوش می دهی.
بر می گردی پاسگاه. چشمت می افتد به تابلو زنگ زده ورودی. بعضی نقطه هاش پاک شده است. می خوانیش «یاسگاه سوم مرری حان لیلی». با خودت می گویی فردا که رفتی شهر یک قوطی رنگ بگیری و بدهی به سربازی نقطه ها را پر رنگ کند. تویوتا را گوشه ی حیاط پارک می کنی. ناهارت را می گیری و می بری اتاقت. ناهار را که خوردی یک چای لیوانی می نوشی. بعد، دراز می کشی رو تخت و می خوابی تا پنج و نیم، شیشِ غروب.
بیدار می شوی و می روی طرف پنجره. بازش می کنی و خودت را جا می دهی رو لبه اش. پاکت سیگار را از جیب در می آوری و نخی روشن می کنی. چشم می چرخانی تو حیاط پاسگاه. گروهبان سالاری سربازها را جمع کرده و رو سکوی پاسگاه دوز بازی می کنند و گپ می زنند. بلکی زیر تویوتا سایه گرفته و زبانش را تا آخر بیرون داده و نفس نفس می زند. دو سرباز رو میز بد مین تون، بازی می کنند. زل می زنی به توپ بدمینتون و منحنی هایی که دنبال خودش تو هوا رسم می کند. سیگار که به فیلتر می رسد از پنجره پرتش می کنی. چرخی تو اتاق می زنی و چشمت می افتد به دفتر خاطرات آموزشی. پشت میز می نشینی و صفحاتش را ورق می زنی. خاطره ی بیوه زن را می خوانی و کلی می خندی. پای خاطره نوشته به قلم احمد، بلبل آسایشگاه. لب پنجره برمی گردی و سیگارهای پاکت را یکی یکی دود می کنی.
وقت شام است. سهمت را می گیری و می بری اتاقت. شام را می خوری و می روی لب پنجره. صدای خنده ی گروهبان سالاری و سربازها را از اتاق کناری می آید. بلکی را تو تاریکی نمی بینی. لباس های نظامی را در می آوری. زیر پوش سفید و شلوار کردی ات را می پوشی. پنجره را تا آخر باز می گذاری و رو تخت دراز می کشی. هندزفری را می گذاری تو گوشت و چشم می بندی.
صبح شده و آفتاب چشم هات را می زند. یک چشمی ساعت روی دیوار را نگاه می کنی. بلند می شوی و لباس های نظامی را می پوشی. می روی تو حیاط. آبی به سر و صورتت می زنی. صبحانه را تو اتاقت می خوری. غذای بلکی را می دهی. سوئیچ می اندازی تویوتا و می روی شهر. بین راه سیگار می کشی و با هندزفری اِبی گوش می دهی. به پاسگاه که برمی گردی چشمت می افتد به تابلو ورودی. یادت رفته رنگ بگیری. تویوتا را گوشه ی حیاط پارک می کنی. ناهارت را می خوری و چای می نوشی و چرتی می زنی.
از خواب بیدار می شوی. می نشینی لبه ی پنجره و شروع می کنی به سیگار دود کردن. زل می زنی به بلکی و به این فکر می کنی که تنهایی چطور روزهاش را سر می کند؟ به ذهن می سپاری بار بعد که رفتی مرخصی یک جفت براش بیاوری. شام می خوری  و دراز می کشی رو تخت. فکر می کنی به کارهای فردا.."از خواب بیدار شوی. آبی به صورتت بزنی. صبحانه را تو اتاق بخوری. غذای بلکی را بدهی. بروی شهر. بین راه سیگار دود کنی و اِبی گوش بدهی. برگردی پاسگاه. ناهار و..."
حساب می کنی. سی و نه روز دیگر اینجایی. قبل از خواب چیزی یادت می افتد. از رو تخت می شوی و با پلک های سنگین لیست خرید و خودکار را پیدا می کنی. زیر لیست با خط کج و کوله ای یادداشت می کنی: «قوطی رنگ».

نظرات [۱۲]
شنبه، ۰۷ فروردین ۱۳۹۵ :: ۰۸:۵۲
سلام آقای سنجابی یعنی تو پاسگاه خان لیلی اینطوری آزادیه و سخت نمی گیرن آخه برادر من اونجا افتاده ؟؟؟؟
پنجشنبه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۷:۰۱
از دوستانی که بابت خواندن داستان وقت گذاشتن و نظر دادن ممنونم.. تشکر.
دوشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۵:۳۳
داستان خوبی بود، نویسنده موفق شده حس تکرار و روزمرگی را با جملات کوتاه منتقل کند و بی معنی بودن داستان، بی هدف بودن انسان امروز را به خوبی نشان میدهد. اما ایرادات کار به نظر من ضعف در پیوستگی آهنگین کلمات است. مکث ها و کششها تا حدودی به انتقال حس تکراری بودن کمک کرده اما نقص دارد و دیگری معلق بودن کلام میان محاورهای و ادبی، بیشتر قسمتها محاوره ای است به همین قیاس به عنوان مثال بجای چای نوشیدن باید می نوشت چای خوردن. موفق باشی و درود بر تو
دوشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۵:۳۲
داستان خوبی بود، نویسنده موفق شده حس تکرار و روزمرگی را با جملات کوتاه منتقل کند و بی معنی بودن داستان، بی هدف بودن انسان امروز را به خوبی نشان میدهد. اما ایرادات کار به نظر من ضعف در پیوستگی آهنگین کلمات است. مکث ها و کششها تا حدودی به انتقال حس تکراری بودن کمک کرده اما نقص دارد و دیگری معلق بودن کلام میان محاورهای و ادبی، بیشتر قسمتها محاوره ای است به همین قیاس به عنوان مثال بجای چای نوشیدن باید می نوشت چای خوردن. موفق باشی و درود بر تو
دوشنبه، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۵:۳۲
داستان خوبی بود، نویسنده موفق شده حس تکرار و روزمرگی را با جملات کوتاه منتقل کند و بی معنی بودن داستان، بی هدف بودن انسان امروز را به خوبی نشان میدهد. اما ایرادات کار به نظر من ضعف در پیوستگی آهنگین کلمات است. مکث ها و کششها تا حدودی به انتقال حس تکراری بودن کمک کرده اما نقص دارد و دیگری معلق بودن کلام میان محاورهای و ادبی، بیشتر قسمتها محاوره ای است به همین قیاس به عنوان مثال بجای چای نوشیدن باید می نوشت چای خوردن. موفق باشی و درود بر تو
جمعه، ۰۱ اسفند ۱۳۹۳ :: ۰۴:۰۲
باسلام خدمت مدیریت سایت جناب آهنگر نژاد عزیز ونویسنده جوان در حوضه ادبیات داستان. البته قبل از هر چیز بگم که من فقط دارم نظر شخصی خودم رو عنوان می کنم و جنبه ی نقد گونه نداره چون من به حدی نرسیدم که نقد کنم. ابن داستان خیلی خالی از احساس، عاطفه یاحس انقلابی یا عشق و مانند این ها بود. و زندگی تکراری یک فرد رو نشان می داد که توی یه پاسگاه با یه سگ بدون جفت توی حیاط. شاید اون سگ تنها و این فرد تنها رو نشون می داد یا موارد دیگه ولی خیلی ساده بود درسته ساده گویی باید باشه ولی نه تا این اندازه. درضمن اسم سگه اگه مشکی بود بهتر بود. ولی در نهایت ممنون بابت تلاشتون انشالله که در این زمینه موفق باشید.
شنبه، ۱۳ دی ۱۳۹۳ :: ۱۳:۴۰
ی نایدسمانه سر کار
شنبه، ۱۱ مرداد ۱۳۹۳ :: ۰۸:۵۷
آفرین. داستان خوبى بود جناب سنجابى
شنبه، ۰۴ مرداد ۱۳۹۳ :: ۱۱:۴۶
از دوستانی که نظر دادن بسیار ممنونم. به سوتی بدمین تون کلی خندیدم و حتما اعمال میکنم. مرسی.
سه شنبه، ۳۱ تیر ۱۳۹۳ :: ۰۷:۰۹
داستانی متکی به تکنیک روایی.ممنون.
دوشنبه، ۳۰ تیر ۱۳۹۳ :: ۱۰:۰۳
خوب بود اما بدمینتون میز نداره اون پینگ پونگ که میز داره!!!البته شاید یه صنعت ادبی مدرنه ک ما خبر نداریم ازش!!!
سه شنبه، ۱۷ تیر ۱۳۹۳ :: ۱۴:۱۸
آفرین جناب سنجابی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟