سه داستانِ فلش فیکشن نوشته ی : محمدرضا کلهر
اگر عابری، غریبه ای از آنجا رد شود، فقط میتواند دو احتمال بدهد، اول اینکه تو همینطوری برای خودت نشسته ای و داری با خودت حرف میزنی. و اگر لحظه ای هم گوشی ات را درآوری و به کسی، جایی هم زنگ بزنی، خُب زدهای، اینکه زیاد نشانه ی تعقل نیست! در این حالت، راحتت کنم،...
سرویس داستان بلوط /مرتضی حاتمی: 
نیم نگاهی به  آثار و فعالیت های محمد‌رضاکلهر نویسنده ،روزنامه نگار و مترجم  کرمانشاهی وسه اثر از او
متولد هفتم تیرماه سال ۱۳۴۹ کرمانشاه.در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی فارغ التحصیل شد. بیست وپنج سال است مدام می نویسد و بیست کتاب آماده انتشار دارد.او با نگارش داستان‌های سه اپیزدیک« یک‌وقت می بینید » و «بعد از دشت اول صبح» شکل بدیعی در روایت داستان خلق کرده است. وفضای دموکراتیک راوی‌های متعدد در داستان‌های کتاب‌هایش منشوری چند وجهی از واقعیت به دست داده است. در شعرهایش نیز توجه به تکنیک و موتیف‌سازی و نیز آمیختگی ژانرها و نقیضه‌ی ژانرها مورد توجه قرار گرفته است.وی سردبیر فصلنامه«فرهنگ کردستان» و سردبیر بخش ادبی «هفته‌نامه آبیدر» و فصلنامه «وه‌رزان »و از سردبیران کتاب «هه‌نگاو» منتشر در سال ۹۲ خورشیدی و... بوده است.
کتاب های منتشرشده:
«یک وقت میبینید»مجموعه داستانِ سه اپیزُ دیک. «اولین سه‌گانه‌های من»
«وباد،ذهن منتشرشاعر»دفترشعر. 
«صدلحظه ی روشن ازسرزمین تاریک من». دفترشعر.
«ماه،مدِّ مدام اندوه»دفترشعر.
«من،کیشلوفسکی وخانم شیمبورسکا». مجموعه داستانِ کوتاهِ کوتاه.
«یک بادکنک آبی»دفترشعر. 
«بعدازدشت اول صبح»مجموعه داستانِ سه اپیزُدیک. «دومین سه‌گانه‌های من»
«آشوب متناطرح»مجموعه تایپوگرافی وکالیگرافی همراه بامتن‌های فلسفی داستانی.

ناشراین آثار«نشرداستان»درتهران می‌باشد.ضمناًدرفروشگاه عظیم «آمازون»به سه شکلe- book( فرمت دیجیتالی) وبه شیوهon-demand (درخواست اینترنتی ازطریق پست هوایی) ونیز به شکل کتاب اسپرسو( عابربانک کتاب)  قابل درخواست و دسترسی در سراسر جهان می‌باشد. 
کارگاه داستان‌خوانی 
یکی از اقدامات تأثیرگذار«محمدرضا کلهر»حضور و تشکیلِ کارگاه‌های داستان در«حوزه هنری استان کردستان» و بخش فوق برنامه دانشگاه‌های شهر سنندج وکانون‌های فرهنگی/هنری وابسته به آموزش و پرورش و یا موسسات فرهنگی در شهر سنندج، و نیز دفتر «سینماجوان» کردستان است. وی جلسات هفتگی آموزش داستان و داستان‌خوانی و نقد داستان را از سال ۱۳۷۸ تاکنون و در هر شرایطی به صورت مستمر برگزارکرده است. از اقدامات حائز اهمیت دیگر وی داوری درجشنواره های ادبی و هنری استان کردستان از آن جمله: «جشنواره ی داستان بانه» و جشنواره های داستان استان کرمانشاه از آن جمله «جشنواره داستان کوتاه و داستانک «کلک خیال انگیز» و... بوده است.
ترجمه:
«کلهر»ازشاعران ونویسندگانی همچون«دنیابس»،«راجرم کگوف»،«یوسف الخال»،«ویلیام کارلوس ویلیامز»،«سیلیویا پلاث»،«راجرز واترز»،«بورسه ولاندراجرز»،«جیمز ثربر»و...آثاری راترجمه کرده‌است.
وکتاب«ترانه‌های ملل»او،شامل مجموعه‌ای ترجمه ازشعر و ترانه‌ی مشهور‌ از فرهنگ‌های مختلف می‌باشد،آماده‌ی چاپ وانتشاراست.
مقاله:
بیش ازصدمقاله منتشرکرده یا آماده انتشار دارد.ازآن جمله:
جریان سیال ذهن،ترجمه
مدرنیسم و پست مدرنیسم درادبیات،تألیف وترجمه
هنر زیبای داستان کوتاه،ترجمه و تألیف
تجربه نویسندگی ازدیدگاه تجربه‌گرایان (خاصه دیویدهیوم)،تألیف وترجمه
یک گفتگوی تلسکوپی با یوسا،پژوهشی درباره‌ی «ماریوبارگاس یوسا»،تألیف
اگرهاوحجم‌های مکاشفه،بررسی داستان شب برفیِ«عطا نهایی»،تألیف
کژفهمی ماوکرگدن شدن دراپیدمی پست مدرن نویسی،تألیف
می‌مانیم توی تاریکی نقد داستانی ازمیترا ایلیاتی،تألیف
آن چیزشایدفصل تمیزغریب گی،نقد«نمازخانه‌ی کوچک من» هوشنگ گلشیری،تألیف
و...
محمدرضا کلهر دارنده مقام های برتر بسیاری از جشنواره های کشوری در مقاطع دانش آموزی، دانشجویی و فرهنگیان و آزاد...، از آن جمله رتبه اول همزمان دو رشته داستان و شعر دانشجویان سراسرکشور اردیبهشت ۷۸ دانشگاه بوعلی همدان، رتبه دوم داستان کنگره سراسری پرسش مهر فرهنگیان  سال ۱۳۸۷ رتبه اول و دوم و .. متوالی سه سال جشنواره داستان بانه و داور سال‌های بعد این جشنواره مهم غرب کشور...
برای اطلاعات بیشتربه وبگاهِ رسمی آثارش«یوتوپیای من»
http://uotopieman.persianblog.ir/و یا«دفترهنرمندان غرب کشور»درسایت بلوط: www.balout.irویابانک هنرمندان سایت«چوک»:
http://www.chouk.ir/می توان سرک کشید...از آخرین فعالیت محمدرضا کلهر می‌توان به عضویت هیئت علمی «همایش مترجمان کرد ایرانی» به این نشانی ،اشاره کرد: http://www.ncikt.ir/fa



***

اگر در این عصر یکشنبه
اگر عابری، غریبه ای از آنجا رد شود، فقط می تواند دو احتمال بدهد، اول اینکه تو همینطوری برای خودت نشسته ای و داری با خودت حرف میزنی. و اگر لحظه ای هم گوشی ات را درآوری و به کسی، جایی هم زنگ بزنی، خُب زده ای، اینکه زیاد نشانه ی تعقل نیست! در این حالت، راحتت کنم، تو پاک مثل دیوانه هایی و تردید نکن. احتمال دوم؛ اینطور که به گورهای گورستان خیرهای و داری با مرده ها حرف میزنی، تو یحتمل به چشم عابران و گذرکنندگان، عزیزی را از دست داده ای و دلشان برایت می سوزد. اما این داستانها نیست. تو با مرده ها گرم گرفته ای. پیداست و سعی میکنی که به شوخیهایشان با صدای بلند بخندی وباهاشان دردِ دل کنی. اما اگر در این عصر یکشنبه، که هیچ مسلمانی به صرافت مردگانش نیست، پیرزنی پیدایش شود وبه تو خرمای درشتِ هستهِ گردو تعارف کند، به حتم دانهای بر می داری و به صورتش نگاه می کنی تا تشکر کنی:
      - ممنون قبول باشه.
      - نوش جان. نذر نیست.
به نظرت، صورت خوش سیمایی دارد این پیرزن. چه طعم شیرینی دارد این خرما! و اینکه پیرزنک ازکجا یک دفعه پیدایش شد، دیگر رازی است که هرگز هیچ عابری پی به آن نخواهد برد. بعد صدای دور آمبولانسی را می شنوی که چند خیابان آنسوتر، دارد هی آژیر میکشد و نزدیکتر می آید. سرت را آنطور که بالا میگیری و تیز میشوی، اینطور پیداست که انگار صدایش خیلی به تو مربوط است. و باید در سرخی و سیاهی برگهای سپیدارها و صنوبرها، نشانی گنگ و مبهم بجویی از چیزی که خیلی گنگ و مبهمتر است!اما چشمت را بازی نور و رنگ و تاریکی میگیرد. آنی که غروب دارد به پایان میرسد و شب نزدیک میشود. اما یک آن به صرافت پیرزن میافتی. نیست. اذعان میکنم که اگرهمه ی واقعه چنین باشد و من اینطور بنویسمش تمام سعی ام این خواهد بود که در آخر وقتی مردان سفیدپوش به سوی تو میآیند تا نعش بی جانت را به جایی، پزشکی قانونی، مرده شورخانه ای ببرند؛ من خودم را پشت درختی پنهان میکنم تا چشمم به چشمان بیفروغت نیفتد.
      - این دیوونه خودش به ما زنگ زده!
یکی از مامورانی است که رو به همکارانش این را می گوید و به گوشی تو اشاره می کند. اگر در این گورستان، دراین عصر، چیزی آشنا میزد؛ واقعاً آشنا! آنوقت تو میتوانستی شخصیت شوخی باشی که مضمون تازهای را برتابی و نویسندهای گمنام مثل من فارغ البال سیگارش را آنسوتر دود کند و به دختر جوانی فکر کند که بر خلاف پیرزن همه نمود بارزی از زندگی میتواند باشد و متأسفانه در این عصر نشانی از او نیست.
اریبهشت ۸۷

اون اگه تو رو شناخت، یعنی تویی!
 صبح زود بیرون که زدم، درکوچه ردپایی را بر برف دیدم. بی آنکه بخواهم از پیشان بروم، ردشان را گرفتم؛ چون همان مسیری را رفته بودکه من بایستی میرفتم. رد، تا نانوایی ادامه داشت. وارد شدم. آنجا مردی منتظر بود که به گمانم از من گرسنه تر بود و عجیب اینکه از پشت، شبیه من بود و شاطرها داشتند تازه شروع میکردند. روبه رویش نشستم، سرش را که در دست گرفته بود، ناگاه بلند کرد:
      - وای!...
و خیره، چشم به چشمش دوختم و مثل او فکر کردم که: «چقدر شبیه من است!»
شاطر گفت:
     - خب... نانهاتو دسته کن.
من به جای او پول دادم و دسته شان کردم و رفتم، به خانه رفتم در راه به رد مخالف پیش رو فکر کردم و اینکه آیا رد من است که جای رد دیگری پای نهاده؟ یا اینکه دارد به خانه میرود آیا خودِ منم؟ کلید همراهم بود اما مثل غریبه ها در زدم:
- اون اگه تو رو شناخت یعنی تویی...
 همسرم در را باز کرد:
     - مگه کلید نداری؟
     - چرا... فکر کردم همراهم نیست؟
من به جای خودم لبخند زدم. و از ذهنم گذشت: «تو رو چون شناخت یعنی تویی.»
و حتماً من بودم و نان را به دستش دادم و رضایتمندانه عبورش را در آن همه برفِ حیاط نگاه کردم. دم درِ راهرو گفت:
- اون جا چرا وایسادی بیا تو سرده؟
      «من» داخل خانه شدم. جاییکه، خوب میشناختم.

آبان ۸۶

بر چنار کهن طاقبستان
      شاید پشت دروازه های یوتوپیایِ افلاطونیِ آدمها، همین آدمها بودیم. دروازه های بسته، همه ی پاسخِ منسوخ ما بود. ناکجایی، لامکانی، عجیب، و غریب. انگار همه چیزی به رویا می مانست. اما رویا نبود. انگاره ها، نا انگاره ها و مُثُل و نا مُثُل بود و نبود.آسمانِ فلسفیدن فیروزهای بود. رودِ رازها، از میان درهای پر خروش میگذشت. چه آوای شادی داشت، رود! رایحه ی نسیم، عطر آویشنهای وحشی می داد. آفتاب در آفتابی ترین حد خود می درخشید.
       از میانِ مان، «کافکا» با چشمهای همیشه مضطربش روبه من کرد،آخر او مرا می دید. گفت:
تاوان باید داد. برای اندیشیدن تاوان باید داد. 
      بی آنکه لکه ای ابر در آسمان باشد.آذرخشی زد و صدای کوبنده ی رعد آمد.«کامو» به پاسخ «کافکا» شاید، اول سیگارش را روی تکه سنگی خاموش کرد و بعد سنگ را چند قدم آنسوتر پرتاب کرد، و گفت:
همه ی عمر دنبال آزادی بودیم. آزادی یعنی همین، در هیچ یوتوپیایی نباشی!
      او و هیچکس دیگر به غیر از «هدایت» و «کافکا» مرا نمیدیدند.«همینگوی» پَیکی پُر، برای «بونوئل» ریخت و همهی بطریش را سرکشید. «بونوئل» در آمد که:
گند بزنه به همه ی ناکجاها...
    «داستایوفسکی» نه در پاسخش، گفت:
اینجا هم، همه چیز مکافاتِ خودش و داره... همزاد آدمی همیشه رنج است.
     «فاکنر» از روی تخته سنگی که رویش نشسته بود، بلند شد. از جمع دورشد. دنبالش مثل سایه ای رفتم. رفت تا لب رود. آنجا اول تأمل کرد، چند دقیقه، بعد سوزنی از جیب جلیقه اش بیرون آورد. این همان سوزنی بود که همه ی حرفهای خوب خدا را نوکش نگاشته بود. نگاهش کرد، چند لحظه نگاهش کرد و پرتابش کرد توی رود. یک لحظه بیشتر به رود نگاه نکرد و در امتدادش به راه افتاد. رسید به جایی که روی دو صندلی سپید، «فروغ» و «شیمبورسکا» برای هم شعر می خواندند. در پاسخ سلامشان مهربانانه سری تکان داد و کلاه لبه دارش را برایشان از سر بلند کرد و آرام و با طمأنینه رفت و آنسوترشان زیر سایه ی سپیداری پشت به رود نشست. سفارش مشروبی داد و مشغول شد که پیپی چاق کند. هیچکس مرا نمیدید. رفتم. از آنجا رفتم. کمی که خسته شدم، ایستادم و به رود نگاه کردم. اول بار بودکه صدای قهقهه ی «شاملو» و «دیوید هیوم» را نمیشنیدم. آنها در جایی که آب آرام بود، با قلابهای ماهیگیری در دستانشان، رو به هم، در قایقِ سپیدی نشسته بودند و داشتند وانمود میکردند که ماهی میگیرند! این تصویر را من از چشم «لورکا» دیدم که دست در جیب شلوارش با تبسمی غریب تماشایشان میکرد و آخرین ترانه اش، با نام: «چنین گفت نیچه.» را با خودش زمزمه میکرد. «نیچه» کجا بود؟ دیگران کجا بودند؟ نمیدانستم، حتماً آنها و خیلیهای دیگر همین دور و برها بودند. نمیخواستم بروم اما ناگهان «هست» و «وجود»م با درنایی بلند شد. پرواز کردم. پرواز کردیم و از ناکجایشان، ناکجایمان، دور شد، دور شدیم. رفت و رفتیم. بالا رفتیم با درنا، پایین آمدیم. دوغ و ماست نبود، اما همه چیزی سپید بود و قصهی ما راست بود، امان از قصه ی ما !... و قصه ی ما به سر رسید. سر آخر از درنا شدن درآمدم و کلاغی، نه غرابی شدم و برخلاف انتظار به خانه رسیدم. وناگاه از این همه «هست»های گونه گون در ناکجاآبادهای شگفت، شادمان شدم. از این همه تصاویر. از این جهانها. جهانهای معنی و فراتر، بی معنی. انگاره ها و ناانگاره ها. 
بر چنار کهنش نشسته ام، همچون غرابی و غروب «طاق بستان» را نگاه می کنم.






نظرات [۳]
پنجشنبه، ۰۷ اسفند ۱۳۹۳ :: ۰۹:۵۴
استادی فاضل و اندیشمند
پنجشنبه، ۰۹ مرداد ۱۳۹۳ :: ۱۲:۲۳
توبزرگی مث اون لحظه که روی کا کل (په راو: پَراو) ماه می زنه... رفیق تو
چهارشنبه، ۰۸ مرداد ۱۳۹۳ :: ۰۸:۰۱
اقای کلهر را نمی شناسم ولی به این همشهری افتخار می کنم با این همه کارهایی که کرده.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟