چهار داستانک عاشورایی نوشته ی :مرتضی حاتمی
... عروسک‌هایش هم،همه غمگین بودند.در میان وسایل بازی‌اش،چشمش به شیشه‌ی شیرش افتاد،خیالش راحت شد،آن را برداشت و به دقت شست.بعدپنجره را باز کرد و به پرچم سه‌گوشی که رویش نوشته شده بود:«یاعلی‌اصغر(ع)»نگاه کرد و...
سرویس داستان بلوط:

نـذر
       به اطرافش خوب نگاه کرد. قلکش را تکان داد. سبک بود و کم‌صدا، پشیمان شد. پیراهن سیاهش را درآورد و روی فرش، پهن کرد.پیراهنش خیلی بزرگ شده بود، دوباره پشیمان شد.سبداسباب‌بازی‌هایش را از داخل کمد بیرون آورد و همه‌ی آن‌ها را روی فرش خالی کرد.
      عروسک‌هایش هم،همه غمگین بودند.در میان وسایل بازی‌اش،چشمش به شیشه‌ی شیرش افتاد،خیالش راحت شد،آن را برداشت و به دقت شست.بعدپنجره را باز کرد و به پرچم سه‌گوشی که رویش نوشته شده بود:«یاعلی‌اصغر(ع)»نگاه کرد و به‌آرامی زمزمه کرد:
-    نذر آقای شش‌ماهه... حضرت علی اصغر(ع)


عروسک هـای سیاه پوش
     اندازه‌ها را که با دقت می‌گرفت، قیچی تیزش را روی پارچه‌ی سیاه می‌کشید و آن را برش می‌زد. یک‌ساعت گذشت.پارچه‌ی سیاه تمام شد.خیلی تعجب کرد،به اندازه‌ی همه‌ی عروسک‌ها،پارچه‌ی سیاه برش‌زده بود. نه‌کم، نه‌زیاد، حالا دیگر عروسک‌هایش هم سیاه‌پوش شده بود.آن‌ها را توی سبد گذاشت و با خودش به باغچه آورد. انگشتش را روی گِل تازه‌ی باغچه کشید و روی شانه‌های عروسک‌ها را با گِل مالید.سبد عروسک‌هایش را برداشت و در حیاط به دسه‌های عزاداری خیره شد و آرام‌آرام به سینه کوبید و زمزمه کرد:
-    حسین...حسین...حسین...


شربت نـذری
      هنوزکمی می‌لنگید.اما می‌توانست به‌راحتی قدم بردارد.ویلچرش را به کمک پدرش،توی حیاط آورد. مادرش قابلمه‌ی بزرگ شربت‌زعفران را برای آخرین‌بار به‌هم زد.پدر،قابلمه را برداشت و روی ویلچر گذاشت،با کمک هم ویلچر را تا در حیاط بردند. به «هیأت» نگاه کرد.تمام زورش را در دست‌ها و پاهایش جمع کرد و ویلچر را هُل داد...
   همه‌ی اهالی محل می‌دانستندکه بعدازاین در شب عاشورای سال‌گذشته،پاهایش شفا پیدا کرد،تصمیم گرفت که هر سال نذرش را به‌تنهایی با ویلچر به هیأت ببرد.


موضوع داسـتان
      نویسنده،آن‌قدر مدادش را نوک‌زده بودکه به زور توی دستش جا می‌شد.سرش به‌شدت درد می‌کرد و داشت دیوانه می‌شد. نمی‌دانست چه بنویسد.مغزش قفل شده بود و چشم‌هایش سیاهی می‌رفت.وقتی به دفترش نگاه می‌کرد که هنوز چیزی در آن ننوشته بود، احساس شرمندگی می‌کرد. صدای ضرب و سنج و دهل می‌آمدو فریاد یاحسین به گوش می‌رسید.
      ناگهان، چشم هایش گرد شد. لبخندی روی لب‌هایش نشست. باعجله مدادش را برداشت و با خودش گفت:
-    چرا زودتر به‌فکرم نرسید؟
بعد شروع کرد به نوشتن وتکرار:
-یاحسین... یاحسین... یاحسین
 
صحنه/ عاشورای ۹۱

اطلاعات شما ذخيره شود ؟