بیسکوییت های تلخ / ملوک هاشمی.ایلام
بیسکوییت های تلخ / ملوک هاشمی.ایلام
داستان/خاطره ی((بیسکوییت های تلخ))، با زبانی ساده وصمیمی و روان نوشته شده و می تواند برای مخاطبان نوجوان هم خواندنی ومناسب باشد.شروع قشنگ وملایمی دارد و مخاطب را ترغیب می کند تا با او وارد اثر شود.تجربه ی نویسنده از جنگ و اتفاق های معمول این فضا به او کمک کرده تا اطلاعات تازه و ملموسی از زندگی در دوران جنگ به مخاطب ارائه نماید...


سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:داستان/خاطره ی((بیسکوییت های تلخ))، با زبانی ساده وصمیمی و روان نوشته شده و می تواند برای مخاطبان نوجوان هم خواندنی ومناسب باشد.شروع قشنگ وملایمی دارد و مخاطب را ترغیب می کند تا با او وارد اثر شود.تجربه ی نویسنده از جنگ و اتفاق های معمول این فضا به او کمک کرده تا اطلاعات تازه و ملموسی از زندگی در دوران جنگ به مخاطب ارائه نماید.پایان بندی نوسته، خیلی قدرت مند نیست،تلخ ،اما حقیقتی مشهود است. نویسنده،تلاش داشته تا این اتفاق خونین را در پایان اثرش به عنوان ((ضربه ی نهایی)) به کارگیرد.استفاده از ((زمان گذشته)) نیز بر اثر بخشی بر مخاطب، افزوده است.
این اثر ،میان خاطره وداستان قرار گرفته. احساسات بر نویسنده  غالب بودو او را از منطق داستانی دور کرده است. اگرتلعیق،فضاسازی وبه کارگیر زبانی استوارتر وجدی تر و دوری از فضای شعارزدگی در اثر رعایت شود،مرز خاطره بودن نوشته، کم  رنگ می شود،اما با این حال، اثری موثرو احساسی است.
نویسنده در این اثر، رسالت خودش را در ثبت ونگارش لحظه ای از بمباران در کوچه پس کوچه های شهر ((ایلام)) به جا آورده است و همین برای ابراز تعهد، کافی است.

***

بعدازظهر یکی از روزهای خردادماه سال های نخستین جنگ بود. هواخیلی گرم بودهمه  ومشغول درس خواندن وآماده شدن برای امتحانات خردادماه بودیم. بچه های کوچه کمتر از خانه بیرون می آمدندوسرگرم درس خواندن بودیم.بابا جبهه ی میمک بود و((صفورا)) و ((سمیه))هم تازه به دنیا آمده بودند ومن و ایراندخت هم به مادر کمک می کردیم و هم درس می خواندیم. دبستان برای همه ی ما بچه ها لبریز از خاطرات به یاد ماندنی وزیبایی بود که از هیاهوی شاد و غمناک بچه ها پر می شد واین روزها داشت با بچه ها خداحافظی می کرد.
مادر کوچه را آب وجارو کرده وبوی خاک نم خورده ،کوچه را معطر کرده بود.عقربه های ساعت، هنوز به عددیازده نرسیده بودندکه صدای وحشت ناک آژیرقرمز در کوچه پیچید... همه با این صدای یکنواخت و تکراری آشنا بودیم.می دانستیم که دوباره حمله ی هوایی دشمن شروع می شود:
-       ((شنوندگان گرامی توجه فرمایید!شنوندگان گرامی توجه فرمایید!آژیری را که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت قرمز است ومعنا ومفهوم آن این است که حمله ی هوایی دشمن انجام می گیرد.محل کار خود را ترک کنید وبه پناه گاه بروید.))
    آشناترین جمله برای همه ی ما و مردم ایلام بود.من و ایراندخت برای مدرسه آماده می شدیم. ایراندخت، روپوش آبی اش را مرتب کناری گذاشته بود ومن هم کتاب هایم را آماده می کردم. صدای همهمه از داخل کوچه شنیدیم. مادرم به سرعت دوقلوها را برداشت و فریاد زد:
-       ایران، قرآنو بیار تا بریم زیر زمین.
      ایراندخت،فرز و به سرعت قرآن را از طاقچه برداشت و با هم به سرعت به طرف زیر زمین دویدیم.کمتر ازیک دقیقه ی دیگر،صدای ضدهوایی های از جاهای دور به گوش رسید. صدای وحشت ناکی بلندشد و ناگهان زمین لرزید و صدای خرد شدن شیشه ها به گوش رسید. زیر زمین به شدت لرزید و ایران، جیغ بلندی کشید.صفورا و سمیه از خواب پریدند وشروع کردند به گریه کردن...مادر سعی می کرد آن دو را ساکت کند... اماموفق نمی شد.مادر((قطره))اش۱ را که داداش اسفندیار آن را از کربلا برایش آورده بود را روی سرمان کشیده بود. من هم زیر لب((آیت الکرسی)) می خواندم.اشک از چشم های ایراندخت جاری شده بود.بوی تند باروت همه جا پخش بود.صدا آن قدربلند بود که انگار بمب توی کوچه منفجر شده بود.صدای((یاخاص علی))۲ ویاحسین(ع) یازهرا(س)به هوا بلند بود. چند دقیقه را در سکوت گذراندیم.صدای بمباران وضدهوایی ها قطع شد.مادر از جایش بلند شد و گفت:
_ دیگه تموم شد.نترسید...هنوز بیرون نرین نباداموج انفجارشماها روبگیره.
      چند دقیقه گذشت.سمیه به شدت گریه می کرد و صفورا هم با گریه ی بی امان ویکنواخت سمیه، به گریه افتاد. احتمالا زخمی های زیادی الان به کمک نیاز داشتند.نمی دانستیم که دقیقا کجا را بمباران کرده بودند. بعد همه گی به از زیر زمین خارج شدیم. هم چنان صدای داد و فریاد به گوش می رسید.
مادر گفت:
-       فکر کنم این نزدیکی هارو بمباران کردند.
  گریه ی ایراندخت بند آمده بود و داشت آرام آرام به مادرم کمک می کرد.خیلی دلم می خواست جایی که بمباران شده بود را ببینم.حس عجیبی داشتم.یک لحظه به یاد پدرم افتادم. توی جبهه بود و احتمالا داشت به رزمنده ها کمک می کرد.علی اشرف،جعبه ی کمک های اولیه را از داخل آشپزخانه برداشت .صدای مادرم بلند بود که داد می زد:
-        جایی نرین.خطرناکه.توروخاصِ علی مواظب باشین...مواظب باشین بلایی سرتون نیاد...یا خاصِ علی خودت بهشون کمک کن...
علی اشرف به ایوب گفت:
-        ایوب! بیل وکلنگ رواز تو انباری رو بردار و بیار.خیلی نزدیک زده ن نامردا.
بعد درحالی که می دوید به من گفت:
-        تو دیگه نیا...کنار نه نه و بچه ها باش...
من که خیلی دلم می خواست که به زخمی ها کمک کنم،گفتم:
-        نه داداش...من هم میام...
درحالی که صدایش از من دور می شد،گفت:
-        پس با ایوب بیا...
و به سرعت وارد کوچه شد.ایوب با عجله به طرف انبار دوید ومن هم توی آشپزخانه ،جعبه ی بیسکویتی که آن را به تازگی خریده بودم، برداشتم.با خودم فکر کردم که شاید بچه ویا زن ویا مردی زخمی که او را از زیر آوار درآورده بودند،گرسنه اش شده و  به بیسکویت نیاز داشته باشد.در ذهنم صحنه ی بمباران وکمک کردن به زخمی ها را مرور می کردم.احساس بزرگ بودن می کردم....با ایوب به سرعت به طرف بالای کوچه دویدیم.دود سیاه رنگی به هوت بلند بود وبوی تند باروت، بینی ام را آزار می داد. روسری ام را دور دهانم گره زدم.
داخل کوچه غوغایی بود.همه در حال دویدن بودند. دود غلیظی به هوا بلندبود وصدای آمبولانسی از دور به گوش می رسید. همسایه ها به سرعت به طرف دودغلیظی که ازپشت کوچه بلندبود،می دویدند. قلبم به شدت می تپیدوحس عجیبی سراپایم را گرفته بود.ایوب خیلی از من دور افتاده بود.از دور پیرمردی را دیدم که بچه ای را روی دست هایش گرفته بود.چشم هایم می سوخت.کمی چشم هایم راماساژدادم.پیرمردبه من نزدیک شد. پسرک را شناختیم.همسایه ی کوچه ی بغلی بود که شهید شده بود. از چشم های پیرمرد؛سیل اشک جاری بودو لب هایش به شدت می جنبید وزیر لب زمزمه می کرد.دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.بغض راه گلویم را گرفته بود.اولین بار بود که آدمی را می دیدم که دیگر نفس نمی کشید.خون سروصورت پیرمرد راپوشانده بود. دست ها و لباس های پسرک خونی بود.به طرف خانه ای که بمب آن را ویران کرده بود، دویدم.کارتنی کوچک پر از بیسکویت گوشه ای از کوچه پخش ودرکنارکارتن،خون زیادی برزمین ریخته شده بود.بیسکویت ها خونی شده بودند.پسرک معصوم بیسکویت فروش همسایه، به شهادت رسیده بود.
جعبه ی بیسکویتی که ظهر همان روز از او خریده بودم از دستم بر زمین افتاد..سرجایم روی زمین نشستم وشروع کردم به گریه کردن...
ایوب وعلی اشرف برگشتند وسرتا پایشان خاکی وخون آلود وصورتشان باریکه ای از اشک خاک آلود برجا مانده بود.آنها هم از شهادت پسرک بیسکوییت فروش می گفتند که با آنها در یک مدرسه بود...
بوی اشک وآه در فضای کوچه می پیچید...
پانویس:
۱.       چادر مخصوص زنان در استان ایلام که معمولا پیرزنان آن را بر سر می کنند.
۲.       امامزاده علیِ صالح(ع)که در زبان محلی به آن خاصِ علی گفته می شود و در ۴۰ کیلومتری شهر ایلام قرار دارد و مردم اعتقاد وباوری محکم وعجیب به آن دارند.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟