مردی شبیه لاک پشت ها داستانی از آرش محمودی/کرمانشاه
مردی شبیه لاک پشت ها  داستانی از آرش محمودی/کرمانشاه
نسل تازه ی ادبیات داستانی کرمانشاه ، در این سال ها شاهد اتفاق هایی خجسته وارج مند و خوش حال کننده بوده که داستان نویسانی جوان وخوش فکرواهل مطالعه و البته فعال در این عرصه و جریان های ادبی ومطبوعات وپای گاه های مجازی طلوع کنندوحرمت تاریخی ادبیات داستانی کرمانشاه را پاس بدارند.جوانانی برومند و پرتلاش که ...


سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:
نسل تازه ی ادبیات داستانی کرمانشاه ، در این سال ها شاهد اتفاق هایی خجسته وارج مند و خوش حال کننده بوده که داستان نویسانی جوان وخوش فکرواهل مطالعه و البته فعال در این عرصه و جریان های ادبی ومطبوعات وپای گاه های مجازی طلوع کنندوحرمت تاریخی ادبیات داستانی کرمانشاه را پاس بدارند.جوانانی برومند و پرتلاش که با بهره گیری ازقابلیت های فردی و استعدادهای ذاتی و هم چنین مطالعات هدف مند واستخوان دار و کسب تجربه و تخصص از محضر داستان نویسان پیش کسوت و پرعیار هم استانی،در تعالی و بالندگی ادبیات و نقدداستان کرمانشاه خوش بدرخشند.

در شهرکرمانشاه؛آرش محمودی،امیرسنجابی،محمود شاه محمدی،مهران موسوی احمدی،سعید رضایی سعید،علی نجات غلامی و... نام های آشنا در نسل جدید ادبیات داستانی کرمانشاه هستندو تلاش هایی ارج مند و موثر در این راستا از خود نشان می دهند.سرویس داستان بلوط،مخاطبانش را به خوانش نام وداستانی ازآرش محمودی دعوت می کند.

آرش،متولد۱۳۶۴درشهرکرمانشاه و دانش جوی رشته ی خبرنگاری است.مدتی هم با هفته نامه ی(نقدحال)در بخش سرویس داستان،همکاری جدی داشت و چراغ داستان در این هفته نامه را روشن و برقرار کرده بود.آرش محمودی،قلمی روان در نوشتن داستان داردوگاه گاهی نقدویادداشت هایی ازاودر نشریات کاغذی و الکترونیکی،منتشر می شودوهمراه با سایر دوستانش در برگزاری نشست های ادبی،نقدو رونمایی و معرفی کتاب، هم اندیشی های ادبی و فرهنگی و... تلاش و نقش موثر دارد.امیدوارم که به زودی مجموعه ای از آثارش را در قالب کتابی مساقل بخوانیم.

برخی از اقدامات و فعالیت هایش:
·        داور جایزه ی ادبی کرمانشاه(برگزار کننده: هفته نامه ی نقدحال)
·        برگزیده ی اثر در جشنواره ی متیل
·        برگزیده ی اثر در جشنواره ی نارنج
·        برگزیده ی اثر جشنواره ی داستان استان کرمانشاه

********

داستانی از او:

تومحوطه جمع شده بودیم. سرمای خشکی بود و باد می‌آمد. ولی بازار دست ‌فروش‌هاوکارگرهاگرم شده بودو چمدان‌هارااین طرف و آنطرف می‌ بردند.یقه‌ی کاپشنم را داده بودم بالا و کلاه پشمی را تا رو گوش‌هام کشیده بودم. گیتی همیشه می‌گفت«اینجوری شکل لاک‌پشت میشی.»می‌خندیدو می‌گفت. شاگرد شوفر داد زد:

-  کرماشا حرکته.

مسافرها وسایل‌شان را برمی‌داشتند و می‌رفتند سمت اتوبوس.نصف سیگارم مانده بود.پک عمیقی زدم و پرتش کردم رو برف‌ها.آخر از همه سوار شدم. صندلی‌ها را رد کردم و رسیدم به شماره‌ی رو بلیط. زنی کنار پنجره نشسته بود. دوباره بلیط را نگاه کردم. درست بود. زیپ کاپشنم را باز کردم. زن نگاهم کرد. نشستم. خودش را جمع کرد طرف پنجره. شاگردراصدازدم. چند نفر نگاه مان کردند. زن به شاگردگفت که صندلیش را عوض کند.اوهم زن را با خودش برد و با پیرمردی برگشت. ‌بلندشدم تاپیرمرد کنار پنجره بنشیند.پیرمرد نشست. بیرون را نگاه می‌کرد. نشستم و گیره‌ی صندلی را فشار دادم و پشت زدم. اتوبوس راه ‌افتاد.دختربچه ای دنبالمان می دویدوبرای پیرمرد دست تکان می داد.

خورشید را تماشا می‌کردم که پشت تپه‌ی سفیدی گم می‌شد. باد می‌زد به برف‌های رو تپه و انگار که گرد و خاک شده باشد، دانه‌های برف را می‌پاشید جلو خورشید. صدای خواندن کسی از بوفه بلند شد. نگاه کردم. سربازان بی بلیطی بودند که جمع شده بودندآنجا. شاگرد رفت و ساکت‌شان کرد. پیرمرد پرده‌ را انداخت که باد از درز پنجره ها نیاید تو. یکی گفت«آقا بخاری نداری؟» راننده زیر لب چیزی گفت و دست برد زیر فرمان.بخاری روشن شد،پیرمرد سرش را آورد نزدیک گوشم و گفت:

-  نگا کو! پدر آمرزیده‌ها انگار اولشانه!

اشاره کرد به صندلی کنار دستی. زن و مرد میان سالی بودند.با هم شوخی می‌کردند و مرد اَدا در می‌آوردبراش.من وگیتی که هیچ‌وقت با هم اینطور نبودیم. یعنی آن وقت‌ها که ماشین داشتیم همیشه فاصله‌ی راننده و شاگرد بین‌مان بودو بعدش هم که ماشین را فروختیم، دیگر نه گیتی آن زن سابق بود و نه من حوصله مسافرت‌داشتم. پیرمرد ول کن نبود:

-  نگاکو! نگاکو!

بهش‌ چشم غره رفتم. آرام سرش را چرخاندآن طرف.یقه‌ی کاپشنم را دادم بالا و کلاه را کشیدم پایین که بخوابم. صدای زن و مرد تو گوشم بود وهرلحظه دورتر می‌شد. انگار یکی تلویزیون را روشن کرد. گیتی تو آشپزخانه با خودش حرف می‌زد و ظرف‌ها رامی‌ریخت رو هم. خودم را زده بودم به بی‌خیالی و با کنترل تلویزیون وَر می‌رفتم. سر و صداش که بلند شد،رفتم تو اتاق وخوابیدم.

چشم‌هایم را که باز کردم تلویزیون را دیدم. مردی سه تار بغل کرده بود و با خودش چیزی می‌خواند. یادم افتاد که فیلم شب یلداست. گفتم:

-  خیلی مسخره‌ست. چرت و پرت ساختن.

گیتی نگاهم کرد و بالِش را برداشت و رفت نزدیک تلویزیون.کلاهم را درآوردم و صندلیم را دادم بالا. بیشتر مسافرها خواب‌شان برده بود.فقط صدای سربازها می‌آمد که داشتند سر فیلم جر و بحث می‌کردند.شاگرد هم چند دقیقه یک‌بار به‌شان اشاره می‌داد که سروصدا نکنند.زن و مرد داشتند باهم حرف می زدند و چیپس می‌خوردند. مرد گاهی دست می‌کشید به موهای بیرون افتاده‌ی زن و درگوشی چیزی می‌گفت. زن می‌خندید و سرش را تکان می‌داد.تو فیلم،مرد عاشق زن و بچه‌اش بودو از دوری‌شان بی‌قراری می کرد.آخر فیلم هم که پادر هوا بودومعلوم نمی‌شد کی به کی است. گیتی چند بار این فیلم را گذاشت که باهم نگاه کنیم.

اتوبوس سرعتش را کم کرد.از توتاریکی جاده چند چراغ معلوم شدو نئون‌هایی که چشمک می‌زدند.راننده پاش را گذاشت رو ترمز و اتوبوس جلو غذاخوری ایستاد.سربازها نمی‌خواستند پیاده شوند.شاگرد رفت طرف‌شان:

-  یالا... همه پایین.

پیرمرد از جاش بلند شد،رفتیم پایین. باد تندی می‌آمدوآدم را پس می‌زد.رفتم تو سالن و نشستم. مرد دو تا ظرف مرغ برد سر‌میز:

-  بفرماخانومی.

گیتی از غذاخوری‌های تو راهی چیزی نمی‌خورد.توخانه غذا درست می‌کرد و با خودش می‌آورد. پیرمرد دو استکان چای آورد،گذاشت سرمیز. نشست و گفت:

-   جوان شنیدی میگن صاعقه شده؟!

گفتم :نه‌

-   همینه! خدا که قهرش بگیره ایجورمیشه،آسمان می‌تَپه. سالم برسیم کرماشا خوبه.

چیزی نگفتم.گفت :

-  بخور تا سرد نشده.خدا بد نده. سر کیف نیسی، چیزی شده؟

-   نه. چیزیم نیست

دیگرحرفی نزد. چای اش را هورت کشید و رفت بیرون. چای غلیظی بود.اگرمی‌خوردم ترش می‌کردم.پیرمرد را دیدم که از پشت در نگاهم‌ می‌کرد.کمی مزه کردم و سرم را گذاشتم رو میز.صدای درهم آدم هاو رفت وآمدشان می آمد.سر که بلندکردم کسی نمانده بود جز راننده و شاگردش. بیرون را دیدم.در ِاتوبوس باز بود.رفتم بیرون و چشمم به دستشویی افتاد.می خواستم آبی به سر و صورتم بزنم.رفتم تو،زن و مرد جلو روشویی ایستاده بودند.مرد تکیه‌ش به دیوار بود و زن آیینه‌ای کوچک تودستش بودوآرایش می‌کرد.ماتیک را می کشیدرو لبهاش وتاییدمرد را می خواست.انگارمتوجه من نشده بودند. صورتم را شستم و آمدم بیرون.سوار شدم و سرجام نشستم.پیرمرد شالی پیچیده بود دور صورتش و خروپف می‌کرد. شاگردداد زد:

-   کسی جانمانه. کرماشا حرکته.

زن ومردهم سوار شدندو نشستند سر صندلی‌شان.راننده دستش را گذاشت رو بوق و راه افتادیم.چنددقیقه‌ای شلوغ بود و بعدش دوباره ساکت شدیم.مرد پالتوش را درآورد و مثل پتو پیچیدش دور زن.زن هم سرش را گذاشت رو شانه‌ی مرد و انگار دست هم رازیر پالتو گرفتند. گیتی هم بعضی وقت‌ها از این کارها می‌کرد. سرش را می‌گذاشت رو شانه‌م.آن اوایل.

کلاه را سرم کردم و کشیدمش تا رو چشم هام. همه جا تاریک شد.دیگر صدایی نمی‌آمد.انگار سربازها هم خوابیده بودند.نمی‌دانم چند ساعت گذشت که اتوبوس ترمز خشکی کرد واز چندتاسرعت گیر رد شد. کلاه را برداشتم. نزدیک شهر بودیم. همه جا را مِه پوشانده بود. به ((هوانیروز))که رسیدیم.سربازها سر و صداشان بلند شد ومسافرهارا بیدارکردند. راننده کشید تو خاکی و درِ  سربازخانه، پیاده‌شان کرد. زن پالتو را از رو خودش برداشت و داد به مرد. اتوبوس مه را می‌شکافت و می‌رفت سمت شهر. مرداز جاش بلند شد و پالتوش را پوشید. خم شد طرف زن و صورتش را بوسید. به هم لبخندی زدند و مرد رفت کنار در. به راننده چیزی گفت و اتوبوس آهسته ایستاد.مرد پیاده شد و تو مه گم شد. کمی جلوتر تابلو ((شهید کاویانی)) معلوم شد. رفتیم تو ترمینال و اتوبوس جلو تعاونی ایستاد. شاگرد زودتر از همه رفت پایین که وسایل مسافرها را بدهد. پیرمرد هنوز خروپف می‌کرد. بیدارش کردم. پیاده شدم و ساکم را گرفتم. راه افتادم آنجا که تاکسی‌ها بودند.زن کمی جلوتر از من می‌رفت و چمدانش را می‌کشید رو آسفالت. جلوتر،چراغ‌های ماشینی چشمک می‌زد.زن رفت طرف ماشین. پسر بچه‌ای از ماشین پیاده شد و دوید سمت زن.«مامان...مامان».زن زانو زد و بچه پرید تو بغلش. مردی از ماشین پیاده شدوآمد طرف شان. کاپشن و کلاه پوشیده بود.گیتی راست می‌گفت.مردشبیه لاک ‌پشت‌ها بود.خنده ام گرفت.مرد چمدان رابرداشت.زن بلند شد و باهاش دست داد. دوتایی دست بچه را گرفتند ورفتند طرف ماشین. رفتم ونشستم رو صندلی‌های ایستگاه. صندلی‌هایی که یخ زده بودند.صدای زوزه‌ی ماشین را می شنیدم که دور می‌شد.جمع شدم تو خودم و خیره شدم به چراغ‌هایی که مِه بی‌رمق‌شان کرده بود.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟