جهنم‌، به انتخاب‌ِ خودم / نوشته ی اسماعیل زرعی
جهنم‌، به انتخاب‌ِ خودم /  نوشته ی اسماعیل زرعی

داستان«جهنم به انتخاب خودم» نوشته ی آقای اسماعیل زرعی نویسنده ی پیشکسوت ادبیات داستانی ، در سیزدهمین جایزه ی ادبی صادق هدایت در زمستان سال گذشته، توانست از بین ۱۱۵۶ اثر، رتبه اول را به دست بیاورد.در این دوره از جایزه، هیات داوران بعد از دریافت و بررسی و داوری نهایی،۳۲داستان را برگزیدند و ...
سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:داستان«جهنم به انتخاب خودم» نوشته ی آقای اسماعیل زرعی  نویسنده ی پیشکسوت ادبیات داستانی ، در سیزدهمین جایزه ی ادبی صادق هدایت در زمستان سال گذشته، توانست از بین ۱۱۵۶ اثر، رتبه اول را به دست بیاورد.در این دوره از جایزه، هیات داوران بعد از دریافت و بررسی و داوری نهایی،۳۲داستان را برگزیدند و از این میان ۱۰ داستان را به عنوان داستان برگزیده ی و برتر آخرین مرحله ی سیزدهمین دوره ی جایزه ی ادبی صادق هدایت انتخاب و اعلام کردند.خبر بازتاب این حادثه ی مطلوب فرهنگی و ادبی در محافل و کانون های خبری و ادبی  و...منتشر و منعکس شد.
سرویس داستان بلوط ، از نویسنده ی گرامی ، برای اجازه ی بازنشر این داستان خواندنی سپاس گزار است.به زودی نقدها و یادداشت هایی از نویسندگان و منتقدان ادبی بر داستان(جهنم به انتخاب خودم) خواهید خواند.
***
موضوع که اعلام شد‌، ناگهان همه به تکاپو افتادند‌، از بازجوها و کارآگاهان و چهره‌نگاران‌ِ اداره‌ی آگاهی گرفته تا همسایه‌ها‌، آشناها و هر کس که با (الف. جیم.ک) آشنایی داشت و یا حتا فقط اسم‌ِ او را شنیده بود‌؛ که البته به علت‌ گمنامی و منزوی بودنش جز تک و توک‌، واقعاً نمی‌شناختندش و یا قیافه‌اش را به یاد نمی‌آوردند. در‌ واقع اگر جناب آقای «داستان‌نویس با القاب‌ِ متعدد‌ِ پس و پیش»‌ پیگیر‌ِ ماجرا نمی‌شد و هیاهو راه نمی‌انداخت مطمئناً تا صد سال دیگر هم کسی متوجه مفقود شدن و یا سر به نیست شدن‌ِ او نمی‌شد‌؛ اما جناب‌ «داستان‌نویس با القاب‌ِ متعدد‌ِ پس و پیش» کسی نبود که به حق و حقوق و یا مال و اموالش خدشه وارد شود و دست روی دست بگذارد و جیکش در نیاید. به قول‌ِ آشناهاش این‌جور‌ موقع‌ها با همه‌ی وجود قشقرق به پا می‌کرد و زمین و آسمان را به هم می‌ریخت‌‌؛ که اتفاقاً برای این مورد هم همین کار را کرد و این بلبشو باعث شد بعد از یک عمر کار و تجربه‌اندوزی‌، همین که ماجرا به خارج از داستان کشیده شد‌، کمی رشته‌ی کار از دستش در برود و مدام چهره‌‌اش بر‌افروخته باشد و تند‌تند متانت و وقار‌ِ روشنفکرانه‌اش را فراموش کند و گاهی لیچارهایی بگوید که شنیدنش را هیچ ‌کس از دهان‌ِ او انتظار نداشت.  
چهره‌نگاران تلاش می‌کردند دقیق به توصیف‌هاش گوش بدهند و با تجسم‌ِ جزئی‌ترین ویژگی‌ها‌، نزدیک‌ترین و حقیقی‌ترین نقش را به دست‌ِ جستجوگران برسانند که البته با همه‌ی تلاش‌شان‌، متأسفانه به علت‌ِ این ‌که «داستان‌نویس با القاب‌‌ِ ...» در جریان‌ِ توضیح و توصیفاتش‌ مرتب حرف‌های قبلی‌اش را نقض و یا به گفته‌ی خودش ویرایش می‌کرد‌، نمی‌توانستند ‌تصویر‌ی مشخص و مطمئن از شخصی که یکهو غیبش زده بود ارایه بدهند. کسانی که به ‌خوبی با روحیه و رفتار‌ِ جناب داستا‌ن‌نویس آشنا بودند‌؛ می‌دانستند امکان ندارد ایشان یک‌ جمله را عیناً دوبار تکرار کند‌؛ یعنی هر مرتبه آنچه را قبل‌تر گفته بود با اضافات و یا حذفیاتی کم‌ یا بیش‌، باز می‌گفت یا تعدادی از کلمات‌ِ آن را طوری جابه‌جا و یا عوض می‌کرد که اغلب با گفته‌ی قبلی‌اش زمین تا آسمان متفاوت می‌شد. یکی از دلایلی که اطرافیانش‌، بخصوص شخصیت‌های داستانی‌اش را جان به لب می‌کرد همین بود. شاید باورتان نشود اغلب کارکترهای قصه‌هاش‌، بخصوص آن‌هایی که دل‌نازک‌ بودند، آرزوی مرگش را داشتند چون می‌دانستند تا زمانی که او تشریف دارد‌، در هر جا و به هر شکل که باشند از چاپ شده تا منتظر‌ِ بازبینی‌‌، همین که راه‌شان پیش‌اش بیافتد ردخور ندارد یک جایشان انگولک نشود‌.  
باری‌، موضوع با همه‌ی پیچیدگی‌اش خیلی ساده بود: در بازخوانی نهایی‌ِ قبل از چاپ‌‌، داستان‌نویس متوجه شده بود رمان‌ِ حجیمی که مدت‌ها برای نوشتن‌اش طرح و نقشه ریخته و وقت و نیرو صرف کرده است، بفهمی‌نفهمی چیزی یا چیزکی کم دارد. خوب که دقت کرده بود جای یکی از شخصیت‌های فرعی بنام «الف. جیم. ک» را در بین صفحات و لابه‌لای کلمات خالی دیده بود. «الف. جیم. ک» جوان یالقوز‌ِ بلند قدی بود که روزهای آفتابی گوشه‌ی خیابان بساط‌ پهن می‌کرد و روزهای برفی و بارانی کنج اتاقکش لِنگ هوا می‌کرد‌، فِرت‌ و فِرت سیگار می‌کشید و فقط کتاب می‌خواند. شام و ناهارش کنسرو لوبیا بود یا نیمرو و املت و بعد‌ها‌، یعنی در صفحات‌ِ پایانی کتاب‌، «عالی‌مقام سه صفر» که بزرگ‌ِ مجتمع‌ِ مسکونی و مهمترین شخصیت‌‌ِ رمان محسوب می‌شود‌، عاقبت دلش به رحم می‌آید و با این که از قُدبازی‌های صد تا یک قاز او دل‌ِ خوشی ندارد به علت‌ خواهش و اصرار یکی دو نفر از همسایه‌ها‌، پیش یکی از همکار‌های بازاری‌اش ریش گرو می‌گذارد و شغلی برایش دست و پا می‌کند در حد آبدارچی‌، دربانی‌ و یا چیزی از همین دست. و همین آقا که بعد از یک عمر سختی و گوشه‌ی خیابان‌نشینی آخر به خیر شده‌، یکهو غیبش زده بود. 
 قبل از وقوع‌ِ ماجرا‌، داستان‌نویس به یکی دو نفر از اهالی قلم گفته بود او را از روی شخصیت‌ یکی از دوست‌های قبل از دوران‌ِ اشتهارش کپی کرده است. دوست‌ِ نقاشی که از شدت‌ِ درماندگی تصمیم می‌گیرد خودش را بکشد و چه کارها می‌کند و چه اتفاقاتی می‌افتد و چطور برای خودکُشی هم بد‌ می‌آورد که تعریفش بماند برای بعد. گفته بود: اگرچه خیلی راحت می‌توانستم مثل الگوی واقعی‌اش وادارش کنم دست به انتحار بزند و حتا بجای نجات دادنش، بگذارم بمیرد که در این‌ صورت ماجرا رمانتیک می‌شد و حسابی اشکِ خواننده را در می‌آورد ولی به ‌خاطر دوستی سابقم با «نقاش» این کار را نکردم تا خدمتی کرده باشم بهش که امیدوارم مثل بقیه‌ی رفقا این یکی دست‌کم نمک‌نشناس نباشد!  
او دوباره و سه‌باره فصل‌ها را نگاه کرد و صفحات را ورق زد و حتا مجبور شد یکبار دیگر‌، بعد از آن‌ همه بازخوانی‌های کور کننده‌، از اول تا آخر‌ِ رمان را کلمه به کلمه بخواند اما هیچ اثری از او ندید. ناچار شروع به پرس‌وجو کرد که اگرچه از این کار هم نتیجه‌ای نگرفت اما به دو نکته‌ی قابل توجه رسید. اول این که در مجموع همه‌ی اشخاص داستان در مواجهه با او به سه دسته تقسیم می‌شدند: گروهی که از مال و منال‌ِ قابل توجه و یا حتا رفاه نسبی برخوردار بودند جانانه تملقش را می‌گفتند‌ بی‌آن که برایش کار‌ِ ارزشمندی انجام دهند جز غر زدن سر‌ِ بقیه و ترغیب و تهدید‌ِ دیگران برای همکاری با او و از این دست امر و نهی‌ها که خودش بهتر از هرکس‌ِ دیگری می‌توانست انجام بدهد. دسته دوم آدم‌هایی که یا نمی‌دانستند او کیست و یا اگر می‌دانستند‌، برایشان تفاوتی نداشت‌؛ سرشان به کار خودشان گرم بود و به ‌قول معروف آهسته می‌آمدند و آهسته می‌رفتند که گربه شاخ‌شان نزند‌، حتا در جواب دادن به سؤالات‌، جانب‌ِ احتیاط را می‌گرفتند؛ اما گروه سوم که اغلب فقیر بیچاره‌ها بودند و یا آن‌هایی که طی وقایع و ماجراهای رمان متحمل ضرر و زیان‌ِ مالی‌، جانی و یا معنوی شده بودند‌؛ همه از او نفرت داشتند بی‌آن که جرأت ابرازش را داشته باشند.  
نتیجه‌ی دوم این ‌که از آن‌ همه اشخاص‌ که به علت‌ِ سال‌ها همنشینی‌ به قول‌ِ معروف از جِک و پوک‌ِ هم خبر داشتند، کمتر کسی «الف. جیم. ک» را می‌شناخت. شناخت‌ها هم جزئی بود. برای مثال یکی گفت: اسمش را که نمی‌دانستم‌؛ حالا از شما می‌شنوم. فقط می‌دیدم هر روز لنگ‌ِ ظهر از خانه می‌زند بیرون و شب‌ها همین که هوا تاریک ‌شد‌، می‌آید می‌چپد تو اتاقش. این که کی بود و چکاره بود‌، ربطی به من نداشت. راستش‌، من بیشتر سرم به کار خودم گرم است تا فضولی کردن تو کار‌ِ دیگران. شما که باید بهتر از همه مرا بشناسید!  
دیگری هم بعد از مکث‌ِ نسبتاً طولانی و نگاه معنی داری که به قد و بالای او انداخت‌، جواب داد: جان‌ِ تو آن قد‌ِ دیلاغ و قیافه‌ی چپ‌اندر قیچی‌ِ عبوس جوری تو ذوق‌مان می‌زد‌‌ که خوش نداشتیم اصلاً نگاه‌اش کنیم. نه که بدی‌‌‌، چیزی ازش دیده باشیم‌ ها‌؛ یعنی مال‌ِ این حرف‌ها نبود که بد کند و قِسِر در برود‌؛ منظورمان این است که اصلاً یک کلمه‌ هم باهاش حرف نزدیم‌ تا بگوییم باعث شده ازش برنجیم، ولی چرا از قواره‌ی نکبتی‌اش حال‌مان به هم می‌خورد، خودمان هم نمی‌دانیم. دو سه دفعه خواستیم الکی بهانه‌گیرش کنیم و مشت و مالی بهش بدهیم ولی دل‌مان نیامد جان‌ِ تو!  
چند نفری پوزخند‌زنان اما با ظاهری مؤدب‌، دقیق به پرسش‌ گوش دادند‌؛ شانه بالا انداختند و راست یا دروغ جواب دادند نمی‌شناسند‌. عده‌ای هم طوری ساکت ماندند و ژست گرفتند که بفهمانند سعی دارند قیافه‌اش را به خاطر بیاورند که در آخر‌، تلاش‌شان بی‌نتیجه می‌ماند. در این بین «عالی‌مقام سه صفر» تنها کسی بود که با توجه به اهمیت‌ِ حضورش در رمان‌، کمی مغرورانه جواب داد: من عمل‌ِ خیری را که باید انجام بدهم‌، دادم. گذاشتمش سر‌ِ یک کار‌ِ آبرومند. دیگر وکیل ووصی‌اش نیستم یا تعهد نداده‌ام تا ابد مراقب رفتار و کردارش باشم برادرجان!  
داستان‌نویس که متوجه شد از این راه نتیجه‌ای نمی‌گیرد‌، کتاب را بست و رفت سراغ ناشرش و پرسید: شما دست برده‌اید توی کار‌ِ من؟  
و ماجرای ناپدید شدن «الف. جیم. ک» را شرح داد. آقای ناشر حس کرد به او تهمت زده شده است. کمی دلخور شد. جواب داد: استاد‌، در این همه سال که با هم کار می‌کنیم‌، کدام دفعه بدون هماهنگی با شما کلمه‌ای را عوض کرده‌ام که این‌، دفعه‌ی دوم باشد!  
داستان‌نویس متوجه شد تند رفته است. عذرخواهی کرد و گفت: منظورم شخص‌ِ شما نبود. تایپیست‌ِ شما‌، صفحه‌آرای شما. منظورم ایشان هستند. نکند حواسش‌ نبوده و او را پرانده است!  
ناشر‌، صفحه‌آرا و تایپیست‌اش را احضار کرد و خواستار توضیح شد. خانم جواب داد: وا‌، استاد به ما اعتماد ندارن، همیشه خودشون زحمت تایپ‌و می‌کشن‌؛ مگه یادشون رفته؟... تازه‌‌، تو صفحه‌آرایی این‌جور اتفاقی ممکن نیس بیفته. نهایت‌ِ نهایتش صفحه‌ای جابه‌جا می‌شه یا دوسه سطری از قلم می‌افته‌. این‌ که من بیام صفحه به صفحه رو ورق بزنم و از لابه‌لای سطرها شخصیتی رو بیرون بکشم‌، بدون این ‌که لطمه‌ای به ساختار داستان بزنم نه منطقیه و نه شدنی!  
و رو به او پرسید: غیر‌ِ اینه استاد؟!  
پیدا بود اگرچه حفظ‌ِ ظاهر می‌کند اما از داستان‌نویس دل‌ِ خوشی ندارد. البته این قضیه را پیش ناشر کتمان نکرده بود. بارها به او گفته بود: اصلاً دوست ندارم چشمم بهش بیفته از بس که مغرور و متکبره با اون سبیلای دسته‌جارویی‌اش!  
ناشر می‌دانست غرور و تکبر به گفته‌ی خانم‌ِ صفحه‌آرا‌، فقط یک بخش‌ِ قضیه است‌؛ بخش‌ِ مهم‌تر مربوط می‌شود به بی‌اعتمادی استاد که باعث شده بود خانم از مزد‌ِ تایپ‌ِ کامل‌ِ نوشته‌های او محروم بماند. 
 بعد از مرخص کردن‌ِ تایپیست‌، داستان‌نویس پرسید: به نظر شما بین راه گم و گور نشده؟  
: شما که آثارتان را پُست نمی‌کنید. همیشه از طریق ایمیل می‌فرستید. به قول‌ِ این خانم‌، اگر گم شدنی بود که باید همه‌اش گم می‌شد نه فقط یک شخصیت‌ِ فرعی! 
 این‌‌، یعنی اعلام‌ِ دومین‌ِ شکست‌ِ رمان‌نویس. او که می‌دید خودش به تنهایی راه به جایی نمی‌برد و از اطرافیانش هم چیزی دستگیرش نمی‌شود ناچار شد پیگیری ماجرا را از متن و شخصیت‌های داستانش و همین‌طور از محیط محرمانه‌ی بین‌ِ خودش و ناشر به دنیای بیرون بکشاند و دست به دامن پلیس شود.  
برای بازجوها شخصیت‌های داستانی و انسان‌های واقعی تفاوتی نداشت‌؛ همه را مورد تحقیق و تفحص‌ِ دقیق و طولانی قرار دادند. قبل از هر کسی هم از خود‌ِ رمان‌نویس شروع کردند. آقای داستان‌نویس که کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود نمی‌توانست آرام و قرار داشته باشد. به‌ جای نشستن روی صندلی و معقولانه جواب دادن مرتب از این‌ سر‌ِ اتاق‌ِ تنگ و کم ‌نور به آن سر می‌رفت و غر می‌زد و عصبانی صداش را بالا و پایین می‌برد که: هزار جورش را دیده‌ام ولی این‌جوری‌اش را نه. آقای محترم‌، این شغلی که من دارم... حالا می‌خواهید اسمش را بگذارید شغل‌، یا هرچه... همین‌، باعث شده است در سراسر‌ِ عمرم با اتفاقات‌ِ عجیب و غریب‌ِ بسیاری روبه‌رو بشوم که اگر بخواهم یکی یکی برای شما تعریف کنم‌، یک عمر طول می‌کشد. مطمئناً شما هم از تعجب شاخ در می‌آورید. بی‌خود موهایم سفید نشده و یا به ‌قول عوام‌الناس این ریش را در آسیاب سفید نکرده‌ام که‌؛ اما این‌جورش را ندیده‌ام‌، جداً عرض می‌کنم‌، این‌ یکی دیگر نوبر است!  
او توضیح داد: شاید باورتان نشود‌، من با مُرده ملاقات کرده‌ام. بخوانید. داستان‌ِ (دیدار با شیطان) را در مجموعه‌ی (نفرین شده) بخوانید. جوانی که بیست ‌سال‌، بیست و چند سال‌ِ قبل از بین رفته‌، در آن داستان آمده است و از من می‌خواهد او را زنده کنم و به وصال‌ِ دلبرش برسانم!  
چشم‌های بازجو گِرد شد. پرسید: این کار را کردید؟  
داستان‌نویس پقی زیر‌ِ خنده زد: البته که نه. مگر می‌شود؟ داستان را نوشته بودم رفته بود پی‌ِ کارش!  
و با لحن‌ِ نرم‌تری اضافه کرد: البته اگر می‌دانستم داستان شکیل‌تر می‌شود، حتماً به خواسته‌اش تن می‌دادم. تازه‌، این که چیزی نیست‌؛ برخلاف‌ِ این «الف. جیم.ک»‌ی نمک ‌نشناس‌ِ گمنام‌، یکی از شخصیت‌های اصلی رمانم‌، کسی که اتفاقاً حضورش برای بیان‌ِ خیلی مسایل ضروری بود‌، هر کلکی زد‌، هرچه واسطه فرستاد‌، هر کاری کرد و دنبال‌ِ هر روزنه‌ای گشت که دوباره به رمان برگردد‌، نتوانست. چون همه‌ی راه‌ها را به رویش بسته بودم! 
 بازجو‌، نه که کتابخوان نباشد‌، به‌ گفته‌ی خودش خیلی هم کتاب‌ خوانده بود‌؛ بخصوص کتاب‌های مهمی که مفت و مجانی به چنگش می‌افتاد؛ اما این قسمت‌ِ قضیه گیجش کرد. پرسید: مگر نمی‌گویید شخصیت‌ِ اصلی. خب‌ اگر شخصیت‌ِ اصلی بوده‌، بیرون از رمان چکار می‌کرده؟  
: خودم انداختمش بیرون. با یک چرخش‌ِ قلم!  
: چرا؟ 
داستان‌نویس با همه‌ی عصبانیت‌اش پوزخند زد. نگاه‌ِ معنی‌داری به او انداخت و با لحنی شبیه غر زدن جواب داد: شما که بهتر از من باید با مصلحت‌اندیشی آشنا باشید!  
بازجو بور شد‌؛ با نُک‌ِ خودکار آرام‌آرام به دماغ‌ِ خودش کوبید و به فکر فرو رفت. فقط صدای پای داستان‌نویس شنیده می‌شد که دور و نزدیک می‌شد‌، همین‌طور نفس‌نفس زدن‌های او که نشان می‌داد چقدر کلافه است. عاقبت سکوت را شکست: خب‌، حالا‌ این یکی چه؟ یعنی بود و نبودِ این «الف. جیم.ک» خیلی مهم است؟  
داستان‌نویس از قدم زدن ماند و اول به لامپ‌ِ پُر نوری که روی کله‌ی طاس‌ِ بازجو تاب می‌خورد نگاهی انداخت و بعد زل زد به چشم‌های او. لب که باز کرد کمی هم تحقیر و تمسخر با کلماتش بیرون ریخت: شاید درکش برای شما سخت باشد چون داستان‌نویس نیستید که‌؛ اما آن‌هایی که اهل فن هستند می‌دانند گاهی برخی اشخاص خودشان به تنهایی هیچ ارزشی ندارند‌، فقط برای این که نقش‌ِ شخصیت‌ِ اصلی را پُر رنگ‌تر کنند آفریده می‌شوند!  
بازجو بعد از سوال‌های متعدد‌ِ مرتبط یا بی‌ربط‌ِ دیگری که منجر به پُر شدن چند صفحه کاغذ آ-چهار شد‌، ناچار رفت داخل رمان و با خیلی از اشخاص حرف زد. عده‌ای از بودن‌ِ او در جمع‌ِ خودشان متعجب شدند‌، برخی پوزخند زدند‌، چند نفری عصبانی و اخم‌آلود زیر‌ِ نظر گرفتندش و یکی دو نفر هم بفهمی نفهمی هول کردند‌؛ اما در مجموع همان چیزی را فهمید که آقای داستان‌نویس خودش خواسته بود به او بفهماند؛ یعنی این که «الف. جیم. ک» جز سلام و علیکی اتفاقی با هیچ یک از اشخاص داستان گپ و گفتی نداشته و کسی هم اصلاً او را داخل آدم حساب نمی‌کرده است که تمایلی به گفتگو و مراوده با او داشته باشد.  
موقعی که آقای بازجو دست از پا درازتر‌، دفتر دستکش را جمع می‌کرد که از فضای رمان بیرون بیاید‌، منیژه خانم‌، دختر‌ِ شیک و پیک‌ِ یکی از همسایه‌های طبقه‌ی بالای آپارتمان‌، ندانسته‌، سر نخ‌ِ ماجرا را دستش داد. او که موقع حرف زدن‌ نصفی از کلمات را می‌جوید و مرتب با چرخاندن‌ِ سر و دست و کمر و اشارات‌ِ چشم و ابرو قِر و قَمیش می‌آمد و بوی عطر و ادوکلنش اطرافیان را گیج می‌کرد‌، گفت: سرکار جان چرا نمی‌روید تو خیابان‌، آن‌جا که این یارو بساط پهن می‌کرده پرس و جو ‌کنید؟  
دختر خانم درست زده بود وسط خال. بازجو از این که دخترکی راهکارهای پلیسی را به او یاد‌آوری کند‌، حسابی کفری شد. توی دلش گفت‌: شده‌اند افعی‌، از بس این‌جا و آن‌جا پلاسند!  
گره‌ای به ابرو انداخت و در جواب گفت: کار‌ِ ما مرحله به مرحله پیش می‌رود خانم. لازم نکرده شما بفرمایید. آن، قدم‌ِ بعدی ماست!  
و خیلی زود‌، البته آرام و خونسرد از آپارتمان بیرون زد و همین که کمی دور شد‌، بسرعت به سمت‌ِ خیابانی رفت که غروب‌ها بیشتر‌، محلِ گردش و تفریح‌ِ اهالی شهر بود. پرسان‌پرسان جایی را که «الف. جیم. ک» بساط‌ِ کتاب‌فروشی‌اش را پهن می‌کرد پیدا کرد و از مغازه‌‌دار‌ها‌، فلافل‌پز‌، سیگار‌فروش‌، واکسی‌ِ دوره‌گرد‌، سنبوسه‌پز‌، پفک‌فروش‌، پیرزنی گدا و هر کس که آن‌جا بود شروع کرد به سؤال و جواب. هیچ‌کس خبر نداشت «الف. جیم. ک» کجا رفته و یا چه بلایی سرش آمده است. حتا تاریخ غیبتش را هم دقیق نمی‌دانستند. یکی ‌گفت سه روز است که بساط پهن نمی‌کند‌، دیگری جواب داد یک هفته‌، بعدی گفت یک ماه است‌، مدتی است‌، و سیگار‌فروش‌ِ سبیلو هم مدعی شد همین دیروز عصر او را دیده و حتا یادش است یک پاکت سیگار هم از او خریده است. اگرچه خیلی ضد و نقیض حرف زدند اما در یک نکته مشترک بودند: این که به احتمال‌ِ زیاد نقاشی که هرازگاه می‌آید همان‌جا کنار‌ِ پیاده رو در قبال‌ِ مبلغ‌ِ ناچیزی تصویر‌ِ مردم را می‌کشد خبر دارد او کجا رفته است!  
در ادامه‌ی تحقیق و تفحص‌ مشخص شد آقای نقاش متعلق به دنیای واقعی است که بعضی عصرها دزدکی می‌آمده است داخل رمان که هم به دوست‌ِ کتاب‌فروشش سر بزند و هم با کشیدن‌ِ عکس‌ِ سیاه و سفید‌ِ بقیه‌ی شخصیت‌ها‌ شندرقاز کاسبی کند. از قرار معلوم او تنها کسی بود که «الف. جیم. ک» باهاش حشر و نشر داشت. نقاش‌، مرد‌ی بود حدوداً چهل و هفت‌هشت ساله‌، بلند قد‌، لاغر‌، عینکی‌، با موهایی فلفل‌نمکی و بوی سیگاری که همه‌جا همراه‌اش کشیده می‌شد‌؛ دقیقاً کپی همان توصیفی که عاقبت داستان‌نویس از شخصیت‌ِ گم‌شده‌اش کرده بود‌، منهای تفاوت‌ِ سنی‌‌شان. او‌ که به شدت نگران بود و چشم‌هایش دودو می‌زد و مرتب لب می‌گزید‌، بریده‌بریده گفت: خدا وکیلی اصلاً خیال نمی‌کردم راست‌راستی این‌جور خودش را سر به نیست کند و گرنه همان اول سیر تا پیاز‌ِ ماجرا را خبر می‌دادم‌، حالا یا به شما‌، یا به دوستم!  
بازجو پرسید: از کجا می‌دانی خودش را سر به نیست کرده؟  
نقاش حس کرد مچش را گرفته‌اند. هول شد. به لکنت افتاد: نخیر تصدقتان‌‌. نه که... یعنی در‌واقع همین‌جوری می‌گویم!  
بازجو مطمئن شد کسی را که باید‌، پیدا کرده است. امر کرد هرچه می‌داند‌، همه را بدون کم و کاست اطلاع بدهد وگرنه حسابش با کرام‌الکاتبین است. تهدید خیلی زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت‌، موثر افتاد. معلوم شد «الف. جیم. ک» سرانجام پیش یکی درد‌دل کرده است. او گفته بود: من نمی‌خواهم کسی برایم تصمیم بگیرد‌، چه آقای داستان‌نویس‌، چه پدر‌ِ آقای داستان‌نویس!  
نقاش ‌توضیح داد واقعاً منظورش پدر‌ِ آقای داستان‌نویس نبوده است چون پدر ایشان در قید حیات نیست. فقط از شدت عصبانیت این‌طور گفته است. و در ادامه توضیح داد: خب‌، هر کس عقیده‌ی خودش را دارد. اگر من بودم‌، شاید از این که عاقبت بخیر می‌شوم هم دست‌ِ آقای داستان‌نویس را می‌بوسیدم و هم دست‌ِ (عالی‌مقام سه صفر) را‌؛ ولی او می‌گفت نه. می‌گفت نه کار می‌خواهم و نه بهتر شدن‌ِ اوضاع‌ِ زندگی‌ام. اصلاً تو بگو بهشت. صد تا از این بهشت‌هایی که این آقایان قرار هست برایم بسازند را با یک جهنم‌ِ فکسنی که به انتخاب‌ِ خودم باشد عوض نمی‌کنم‌؛ گور بابای زندگی داستانی هم کرده‌اند! 
 نقاش که علاوه بر پریدگی رنگ‌، حالا دیگر کمی هم دستش می‌لرزید‌، گفت: هر وقت همدیگر را می‌دیدیم‌، بدون‌ِ استثنا از حال و روزش می‌نالید و مدام می‌گفت‌، موقعش که برسد‌، فلنگ را می‌بندم و از این رمان‌ِ نکبتی می‌زنم بیرون. البته من همه‌اش خیال می‌کردم خالی می‌بندد‌؛ فکر نمی‌کردم یک روز واقعاً نقشه‌اش را عملی کند. حالا هم به نظر من اتفاق‌ِ مهمی نیفتاده. برای استاد کاری ندارد‌، این نشد‌، یکی دیگر. کتاب‌فروش نشد‌، واکسی‌، جوراب‌فروش‌، یا هر کس‌ِ دیگری!  
اگرچه نقاش با همه‌ی وجود سعی می‌کرد قیافه‌ی حق‌بجانب بگیرد و طوری حرف بزند که جای هیچ شک و شبهه‌ای باقی نگذارد‌ اما بازجو که مأمور‌ِ کارکشته‌ای بود از اظهار‌ِ نظرش فهمید او حرف‌های ناگفته‌ای هم دارد که بهتر است با تهدید و ارعاب و چوب و چماق از دهانش بیرون کشیده شود‌؛ اما به قول‌ِ خود‌ِ نقاش‌ خدا وکیلی کار به شکنجه و زندان نکشید‌، همان‌جا‌، گوشه‌ی خیابان بعد از یک نهیب‌ِ درست حسابی‌، معلوم شد «الف. جیم. ک» توی انبار کاغذ‌ِ ناشری که کارهای داستان‌نویس را چاپ می‌کند پنهان شده است تا آب‌ها که از آسیاب افتاد و قضیه‌اش فراموش شد‌، بیرون بیاید و مثل یک آدم‌ِ واقعی برود‌ِ دنبال‌ِ لقمه‌ای نان‌ِ بخور‌ِ نمیر‌ِ به گفته‌ی خودش بدون‌ِ آقابالاسر. وظیفه‌ی سوخت‌رسانی این مدت هم با نقاش بوده‌، که روزی یک وعده غذا را طوری به او می‌رسانده است که کسی متوجه نشود.  
شرح‌ِ جزئیات به جایی رسید که معلوم شد «الف. جیم. ک» برای این که گند‌ِ انبار‌ِ کاغذ بالا نیاید‌، بقدری می‌خورده است که ذره‌ای از آن پس داده نشود.  
ماجرای روبه‌رو شدن‌ِ دو دوست‌ِ قدیمی‌، تعجب‌، اخم و تَخم‌ و گلایه‌ی داستان‌نویس از نقاش که چرا حرمت‌ِ رفاقت‌ِ گذشته را نگه نداشته و در کار او موش دوانده است‌؛ و همین‌طور تحقیقات‌ِ محرمانه‌ی بازجو که عاقبت برایش معلوم شد علت‌ِ موش‌دوانی فقط و فقط حسادت بوده است به مال و شهرت‌‌، همه بماند‌. هوا تاریک شده بود که بازجو به اتفاق‌ِ رئیس پلیس‌، عده‌ای مأمور‌، نقاش و آقایان داستان‌نویس و ناشر‌ِ ایشان ریختند توی انبار‌ِ کاغذ که سوله‌ی بزرگی بود پُر از کتاب‌های مرجوعی یا منتظر‌ِ پخش‌، کارتن‌های پُر و خالی چیده شده تا سقف‌، چند رول کاغذ و مقداری مقوا برای طرح‌ِ جلد‌ِ کتاب‌های در دست‌ِ چاپ.  
یورش‌ِ ناگهانی این عده باعث شد «الف. جیم. ک» هراسان گالن‌ِ چهار لیتری بنزینی را از گوشه‌ای بیرون بکشد‌، قُلپ‌قُلپ روی کومه‌ی کاغذ‌ها بریزد و همان‌جا سنگر بگیرد‌ با کبریت‌ِ آماده‌‌ای در دست. اولین کسی که دادش درآمد‌، ناشر بود که فریاد زد: مرد‌ِ ناحسابی داری چکار می‌کنی. من بابت‌ِ آن کاغذ‌ها کلی پول داده‌ام. حرف‌ِ حسابی داری بیا به خالقت بگو!  
نفر‌ِ دوم‌ نقاش بود که متعجب پرسید: بنزین از کجا گیر آوردی؟!!!  
«الف. جیم. ک» زهرخندی زد و با لحنی تمسخرآمیز جواب داد: حساب‌ِ این لحظه را کرده بودم دوست‌ِ عزیز‌؛ چون حدس می‌زدم تو هم مثل بقیه لَنگ بزنی. نه تو‌، همه‌ لنگ می‌زنند‌؛ اصلاً آدم‌های خوب لابه‌لای صفحات‌ِ کتابند که هر وقت ورق‌شان می‌زنیم‌، خمیازه‌ای می‌کشند و با بستن‌ِ کتاب دوباره می‌خوابند! 
 کمی صداش را پایین آورد و با لحن‌ِ پوزشخواهانه‌ای اضافه کرد: خجالتم کلمه‌ی همه را به کار می‌برم ولی از بس بدی دیدم!  
ناشر داد زد: آقا مشخص است شما آدم فهمیده‌ای هستید‌؛ پس لطفاً کاری نکنید که به منی که در این میان هیچ تقصیری ندارم خسارت بزنید!  
نقاش هم تندتند سعی کرد علت‌ِ لو دادن‌ِ او را توجیه کند اما «الف. جیم. ک» بی‌اعتنا به آن دو‌، با بقیه‌ی مهاجمان به جروبحثی طولانی پرداخت که معلوم است مضمونش چه بود. در نهایت‌، داستان‌نویس کمی دست‌ِ زیر گرفت و قول داد اگر‌ از خر‌ِ شیطان پایین بیاید و برگردد به رمان‌، او زندگی‌اش را تغییر‌ِ اساسی خواهد داد‌، یعنی علاوه بر شغل‌، زن هم برایش می‌گیرد و بچه‌ای‌ هم‌، ای‌، شاید. ولی «الف. جیم. ک» کبریت کشید و شعله‌اش را به انبوه کاغذ‌ها نزدیک کرد و قاطعانه جواب داد: نع. نمی‌خواهم. بی‌خود وقت‌ِ خودتان را هدر ندهید. من تصمیم‌ِ خودم را گرفته‌ام. بمیرم هم به آن رمان‌ِ لعنتی برنمی‌گردم! 
 رئیس پلیس پیشنهاد کرد: استاد‌‌، حالا که این‌جور می‌گوید حذفش کنید. این دیگر به درد‌ِ شما نمی‌خورد‌؛ نمی‌توانید ازش کار بکشید‌؛ یاغی شده. ما هم برای این که دل‌‌تان خنک شود جلبش می‌کنیم به هر عنوانی که شما دوست دارید. این که کارت‌ِ شناسایی‌، یا چیزی ندارد که بخواهد هویت‌ِ خودش را ثابت کند. خودم طوری پدرش را درمی‌آورم که به غلط کردن بیفتد! 
 اما او زیر بار نرفت: مگر هرکه هرکه است جناب؟ هر کس هر جور دلش خواست آن‌جوری بنویسمش که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود عزیز‌ِ من!  
و خودش مثل‌ِ فرمانده‌ای مقتدر‌ دستور‌ِ حمله و دستگیری را صادر کرد. صدور فرمان درست هم‌زمان شد با موقعی که شعله‌ی کبریت به آخر رسید و سرانگشت‌ِ «الف. جیم. ک» را سوزاند. تا رئیس پلیس تصمیم بگیرد فرمان او را نقض کند و به شیوه‌ی خودش ماجرا را فیصله بدهد‌ و تا «الف. جیم. ک» جای امنی را برای انداختن‌ِ کبریت پیدا کند، کار از کار گذشته بود. یک‌مرتبه‌ شعله‌ی آتش بقدری زیاد شد که همه یورش بردند سمت‌ِ در‌، طوری که ناگهان راه بند آمد و تا بیرون بروند‌، سر و صورت‌ِ دو‌سه نفر زخمی شد‌، دست‌ِ یکی از نزدیکی‌های آرنج شکست و کم مانده بود نقاش زیر‌ِ دست و پا له شود. 
 بیسیم‌ها به کار افتاد. آژیر‌ِ آمبولانس و ماشین‌های پلیس و آتش‌نشانی هیاهو راه انداخت. صد‌ها زن و مرد و کودک جمع شدند همهمه‌کنان و با حفظ‌ِ فاصله ایستادند تماشای آتشی که تا دل‌ِ سیاه‌ِ آسمان زبانه می‌کشید. رئیس‌پلیس مرتب این‌ طرف و آن‌طرف می‌رفت و به هرکس که می‌رسید‌، دستوری می‌داد. نقاش کوفتگی بدنش را فراموش کرده بود و اشکریزان‌، بی‌آن‌ که مخاطب مشخصی داشته باشد‌، داد می‌زد: کمکش کنید. کمکش کنید. ترا به خدا کمکش کنید؟  
همه در جنب و جوش بودند‌، منهای آقای داستان‌نویس که گوشه‌ای ایستاده بود و به رمان‌ِ ناقصش فکر می‌کرد. سایه روشن‌هایی که نور‌ِ آتش روی صورتش انداخته بود‌، مرتب جابه‌جا و کم و زیاد می‌شد.  
اسماعیل زرعی ۲۸ بهمن‌ماه ۱۳۹۲  

نظرات [۵]
پنجشنبه، ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۱۲:۱۴
این داستان را خواندم راستش گیج شدم خیلی پیچیده س.کاشکی نقد و تحلیلی روی آن نوشته شود.تا گره های ذهنم باز شود. ممنونم
سه شنبه، ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۲۳:۱۱
دست اقاى زرعى درد نکنه از خواندن اىن داستان مدرن حسابى لذت بردم.
سه شنبه، ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۸:۰۱
خانم محمودی عزیز ، ممنون از نگاه گرم تان
سه شنبه، ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۷:۵۵
درود بر آقای زرعی و تبریک به خاطر انتخاب این داستان.
دوشنبه، ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ :: ۱۶:۳۲
سلام . داستان جالبی بود.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟