گلایه / داستان کوتاهی از معصومعلی صیدی
گلایه / داستان کوتاهی از معصومعلی صیدی
داشتم سال آخر٬ داشتم دیپلم می گرفتم که یک شب مردی لاغراندام٬ زنی میانه٬ اما گوشتالود و تپل که جذابیتی نداشت و عینک روی چشمش بود به خانه مان آمدند. غروب همان روزدیدم پدرم چند نایلون میوه دستش بود و به من گفت: ...

داشتم سال آخر٬ داشتم دیپلم می گرفتم که یک شب مردی لاغراندام٬ زنی میانه٬ اما گوشتالود وتپل که جذابیتی نداشت وعینک روی چشمش بود به خانه مان آمدند. غروب همان روزدیدم پدرم چند نایلون میوه دستش بود و به من گفت:«اینها روبا سلیقه وخوب بشورو بشقاب وکارد میوه خوری را حاضر کن که مهمان داریم؛ البته مهمان توهستن. برای خواستگاری میان. یه وخت حرفی٬ چیزی نگی ها ... اصلا˝ تو چیزی نمی شنوی وچیزی هم حق نداری بگی. کوچکترین حرفی بزنی تارتارگیسهایت را می کَنم.»
 حرفهای پدرم تمام پیکرم را به لرزه انداخت. با خود گفتم: یعنی چه ؟چرا چیزی که به من مربوطه٬ حق حرف زدن در موردش نداشته باشم؟ توی خانواده ی ما رسم این جور بوده. دو تا خواهر بزرگتراز خودم نیزبه همین شکل با همین قرار ومدار و نداشتن حق هیچ دخالتی شوهر کرده اند. یکی شان شوهرش معلمه وسه تا بچه٬ دوپسر ویک دختر. داره وتقریبا˝! از زندگیش راضیه. اما این یکی کهدو سال کوچکتره. منیره وچهارسال ازمن بزرگتر؛ گاهی وقتها که می آید وسری به خانه مان میزند. خون گریه می کند. بخت آدم بیچاره ازاین بهتر می شه؟
٭٭٭
آخه قربانش برم٬ خدا این عتیقه را چه جور نصیب من کرد؟ ماهی دو روز می ره سرکشی کار...
آقا مثلا˝ پیمانکاره!ماهی دو سه روز ما یه لقمه نان داریم بخوریم٬ بقیه اش؟ وسلام و نامه تمام... تف به گوراین بابای تحفه ی نطنز... 
ازخدا نترسی و یه شب کارد تیز بکشی و شاهرگهای گردنش را بزنی٬ خلاصش کنی. در حقیقت خودت را خلاص می کنی.
فرت فرت دو تا بچه گذاشت توی دامن من. شیره به شیره اولی ده ماهه بود که دومی هم به دنیا آمد. هر چه باهاش حرف میزنم به التماس و بدبختی ...می گم آقا این طریقه زندگی نیس که تو پیش گرفتی... خانواده باید بهش برسی؛ گور بابای من٬ اما این دو طفل شیر می خوان که اونم شده خون ناحق... مگه با آدم حرف میزنم !؟ نه! انگار نه انگار. انگار با دیوار حرف می زنی با خشت وماسه وآهک. اینا هم که گوش ندارن...خودم با خودم حرف می زنم! گورآبا واجداد من برای بخت واقبالم. بخت سگ گر ...تف...تفبه آن روزی که ناف مرا بریدن. حتما˝ یه روز نحس ونجس بوده. یک ساعتی با فکرو درد دل وپکرکردن. آرام پا میشود
 وحتی بسیاری اوقات خداحافظی هم ازدهانش بیرون نیامده این صنوبر وقتی یک کلمه از دردهای زندگیش را می گه آدم می خواد گریه کُنه... سیر سیرگریه کنه وهمه ی دق دلهایش را با گریه بیرون بریزد. منیره که سه ماه یک دفعه هم نمی یاد احوالپرسی؛ چهارتا حرف ازکار فلان فامیل و...« دو روزه سرما خورده ام با زورخودم را رساندم اینجا امشب به خیر نباشه٬ مهمان داریم.نه توبگو ای خدا نوک زبانمه ...هر کی ؛بازه و بوره (۱). به خدا مانده ام چه براشان درست کنم وبرم یه خاکی بگیرم به سرم...» خداحافظی٬  احوالپرسی با پدر که شش ماهی می شود او را ندیده. بیست دقیقه ای بیشتر نمی شه.
وقتی بابام حرفش تمام شد. یاد حرفهای صنوبر افتادم و بدنم هنوز می لرزید. خدایا معلوم نیست چه جورآدمی گیرم می افته؟
 ساعت نزدیک نه ونیم بود که صدای زنگ در آمد. خودشان بودند مرد وزنی تقریبا˝ پنجاه وپنج وپسری با آبله های پراکنده و تک تک توی صورتش که موقع قرارومداروشیربها ومهریه واین جور چیزا. پانزده گرم طلا برای من بخرند. پسره می گفتند درس مهندسی می خوانه. بعدا˝دانستم که٬ یه ساله میره دانشگاه وبعد دیگه ادامه نمی ده. حالا هم بیکار بیکاره و یک ماهی طولنکشید که مارا از خانه پدری بردن. مادرم که ازچهار سال پیش فلج شده و روی باسن و با تکیه دادن دستها به زمین٬ حرکت میکنه ٬  شب آخردیدم اشک توی چشمانش حلقه زد ولبهایش را تکان داد که چیزی بگوید ونگفت و دست راستش راتکان داد  یعنی خداپشت و
 پناهت. خداعاقبت به خیرت بکنه ... 
سه ماهی از عروسی مان نگذشته بود که  دیدم ازاین داروهای روانگردان می آورد و مرا هم وادارمیکند که کمکش بکنم. دفعه ی اول نرفتم وآخرشب امام حسین را کی شهید کرده نسرین! با کمربند افتاد به جانم تا اینکه پدرش آمد وکمربند را ازدستش گرفت وگفت:حالا امروزهم نیامد٬ مثه دیروز. قول میدم فردا بیاد وحسین راپیش خودش بگذارد توهم هرکی هرچند تایی میخوای٬ براش می بری و شد همین حرف.
شش ماه تمام شد. یک سال شد. دو سال تمام شد. شش سال کارم بود وهنوز کارم هس. بعضی وختها فکرها یی توی مغزم میاد که اگر اتفاق بیفته. هرکسی یه تهمت و یه حرف برایت درست می کنن:حتما˝ با یه مرد دیگه گیرکرده. همین. می شه آدم کشته باشه؟ خدا عالمه! می گن شوهرش قاچاقچیه واینم بخاطرهمدستی گرفتن... نگا نگا ببین نورآدمیزاد توی صورتشان هس؟ شیطان از سر ورویشان می باره... و دهها حرف دیگر.
الان یه پسر هم داریم که چهارسالشه واول صبح٬ قبل از ما میره سرچهار راه ویه گوشه می شینه و مدام سرش رابه اطراف می چرخانه وانگار دوره تخصصی دیده!توی این مدت اصلا˝ پیش نیامده که یکماه یا دوماه وحتی سه ماه یکبار به بازار بریم ویک وسیله ای ویا لباسی و پارچه ای بخریم...
 فقط سالی یک دفعه. پانزده روز به عید مانده بعدازظهرش ٬ساعت چهار می گفت: « پاشوتا بریم یه دست لباس عیدی وکفش براتان بخرم...» درحق خودشم همینجوره همان سالی یه دفعه. وهفته نیس یه کتک فصل  نخورم. زندگی من از زندگی صنوبر بدتره از گرگ ومیش صبح تا بوق سگ که دیگه عبور ومرورتمام شهر قطع میشه سفره کوچکمان را پهن می کنم و برای هرکسی جداگانه غذا می کشم.
راستی راستی چه زندگی بدی! گر ترازسگ گر بشی وزندگی بکنی؟ این هم اینجوری؟ فقط برای چند لقمه نان که بعضی وقتها٬ خواب چنان چشمانم را رو به هم فشار می دهد که نشسته وغذا نخورده خوابم میبره وصبح که بلند میشم متوجه می شم این همه سگ دوی کردن فقط برای کف پاره ای نان واین بها وارزش منه. مهریه وهرچیز٬ کفپاره ای نان. آدمی چه بی ارزش وبی بهاس؟ بی قرب و
 منزلت... تف به این زندگی....

بریده ای از یک داستان بلند ۱۹ آبان ماه۱۳۹۱
۱) بازه وبوره: دو نام مشهور محلی برای «سگ» 
    

اطلاعات شما ذخيره شود ؟