داستان کوتاه ملوک / نعمت مرادی
داستان کوتاه  ملوک  /   نعمت مرادی
نعمت مرادی ، متولد ۱۳۶۰ در خرم آباد از ایل و تبار «کاکاوند» است و بزرگ شده ی «هرسین». مرادی از چهره های جوان و فعال داستان و شعر است. او چند سالی در شهریار ساکن شده و نزدیکی به تهران و حضور در کانون های ادبی و فرهنگی و... اندیشه هایی تازه در او به وجود آورده تا در محافل و نشست ها و صبح و عصر شعرهایی بی شمار که در تهران، برپا و برقرار است، حضور پیدا کند و


سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:نعمت مرادی ، متولد ۱۳۶۰ در خرم آباد از ایل و تبار «کاکاوند» است و بزرگ شده ی «هرسین». مرادی از چهره های جوان و فعال داستان و شعر است. او  چند سالی در شهریار ساکن شده و نزدیکی به تهران و حضور در کانون های ادبی و فرهنگی و... اندیشه هایی تازه در او به وجود آورده تا در محافل و نشست ها و صبح و عصر شعرهایی بی شمار که در تهران، برپا و برقرار است، حضور پیدا کند و دانش افزایی نماید و با چهره ها و اندیشه های تازه آشنا شود و باقی قضایا...
برخی از داستان های کوتاه مرادی، در نشریات تخصصی هم چون :«گلستانه» و«کارنامه» منتشر شده و با روزنامه های: «اطلاعات» (ویژه نامه ی هنر و ادب) «آرمان» ، «شهروند» ، «ابتکار» ، «فرهیختگان» و «باختر» (چاپ کرمانشاه) و هفته نامه ی «سیروان» (چاپ کردستان) همکاری دارد و در مجلات الکترونیکی: (آوانگارد، شعرانه ، طغیان و مرور و پیاده رو ، چوک) سایر آثارش را منتشر می کند.
نعمت ، داستان «ملوک» را برای انتشار در بلوط در اختیار سرویس داستان قرار داده.داستانی خواندنی و دارای فضاهایی وهم انگیز و سیال در واقعیت و خیال.توجه او به باورها و اعتقادات بومی و منطقه ای که لایه هایی از خرافه هم در آن قابل رصد است، دست مایه ی نگارش این داستان شده ، با گفت وگوهایی مناسب و شخصیت پردازی لازم ، با پایان بندی محکم و تعلیقی.
نعمت مرادی از این باورها و فضاها در داستانش به خوبی بهره برده و زبانی مناسب و پرداختی صیقلی، (ملوک)را جذاب کرده است.
در ادامه داستان را باهم می خوانیم:
***

ملوک با چشم‌های همیشه پف‌کرده و دندان‌های زرد و خراب و موهای ژولیده رو کرد به باجی و گفت:
-«باجی اگه امکان داره از اون کتابی‌که همیشه زیر رف‌ها قایم می‌کنی برام یه چیزی بخون.»
باجی با دهان بی‌دندان و موهای سفید نیشخندی زد و گفت:
- «ملوک دست بردار، بعد از این‌همه سال زندگی تو دوروزنه نمی‌دونی من سواد خوندن نوشتن ندارم. نه من حتی کدخدا و بقیه دوروزنه‌ای‌ها هم بلد نیستن اسم خودشونو بنویسن. مگه ندیدی اگه کاری چیزی هم دارن به استوار احمدی می‌گن، اون‌هم با هزار صدقه‌سری و منت دو خط براشون می‌نویسه، تازه اون دو خط هم واسه گرفتن سجل واسه دوروزنه‌ای‌ها و پاچه بلوطی‌ها، تازه کلی هم ازشون شاهی می‌گیره.»
ملوک نگاهی به جوراب‌های کلفتی که باجی پوشیده بود،کرد و گفت:
-«تابستونا پاهات اذیت نمی‌شه جوراب می‌پوشی اونم تو اون کفش‌های لاستیکی؟»
 باجی گفت:
-«به‌خاطر ترک‌های پام مجبورم بپوشم. گاهی هم با وازلین چرب‌شون می‌کنم.»
 ملوک گفت:
-«باجی اگه دوغ داری یه لیوان بهم بده. گلوم خیلی خشکه. اگه از تو کوزه بیاری که بهتره.»
باجی با چشم‌های متعجب و حرکات خشک که از روی بی‌توجهی بود، گفت:
-«دوغ؟ به همین چشمه قسم من شیر گوسفند و بزهارو تو دوروزنه‌ای‌ها تقسیم می‌کنم؛ بعضی تو خونشون هم یه قرص نون جو هم پیدا نمی‌شه.»
 بعد گفت:
-«ملوک نگفتی کارت چی بود؟»
 ملوک خنده‌کنان گفت:
-«ببین باجی من از چندتا از زن‌‌های دوروزنه ، سرچشمه شنیدم که آدم‌های شبیه من که هر شب خواب بد می‌بینن رو می‌تونی نجات بدی، چندبار هم سرچشمه خروس نذرکردم و خونش رو ریختم پای چشمه ولی هرشب خواب‌های بد می‌بینم.»
باجی چشم‌هایش را تنگ کرد و گفت:
- «خوب چی‌چی می‌بینی؟»
-«خواب‌های ترسناک. صبح که بیدار می‌شم تمام کراس و زیر کراسم خیس عرق می‌شه. می‌بینم دوروزنه پر شده از هیولاهای ترسناک. سرشون شبیه آدمی‌زاده ولی تنه‌هاشون شبیه گربه‌اس.»
 باجی گفت:
- «اگه گربه رو به تو بکند و خودش را بخاراند کسی از شما می‌میرد.»
 ناگهان ملوک با حالتی عصبانی گفت:
-«این چشمه، نگهدار شوهر و‌ بچه‌هامه.»
 باجی چراغ موشی را نزدیک‌تر آورد و به صورت و بعد به چشم‌های پف‌کرده‌ی ملوک نگاه کرد و گفت:
-«گربه مرده رو باید از دیوار کاهگلی خونه بیرون انداخت. آب که به گربه بپاشی ملوک‌خانم پشت دست‌هات زگیل در میاره.»
 باجی با خودش فکرکرد بعد از بیست‌سال زندگی کردن در این روستا، هنوز کسی پاشو به این خونه نذاشته. از وقتی‌که از هم‌کیشام جدا شدم مجبور بودم این‌جوری زندگی کنم ولی همیشه مراسم و دعاهای خودم رو انجام دادم. بعد گفت:
- «ملوک تو که دیدی ناخوشی به نیت سلامتی در شب چهارشنبه‌سوری به کریم شوهرت بگو جام مسی کوچکی رو برداره، در خونه دوروزنه‌ای‌ها رو بزنه بدون اینکه گپی یا سخنی بزنه؛ همسایه‌ها هر کدوم جو، گندم و یا شاهی داخل جام مسی می‌ریزن. اگه همه‌ی اون جو یا گندم رو بخوری، سر هفت شب ناخوشیت خوب می‌شه. اگه نخوری که هر شب خواب‌های بدتری می‌بینی یا در همین شب چهارشنبه‌سوری کوزه‌ آبی رو زیر ناودون رو به چشمه بذار و فال بگیر.»
 ملوک که چهارزانو نشسته بود. پاها را دراز کرد روی گلیم و گفت:
-«باجی ببخشید، پاهام خیلی درد می‌کنه.»
 باجی ادامه داد:
-«هرکسی از اهل خونه‌ات نیت کرده و چیزی رو تو اون کوزه میندازه. فرداش یه دختر نابالغ دست می‌کنه تو کوزه. اگه چیزهایی که از داخل کوزه دراومد به فالت شبیه بودن، تو بعد از سه ‌تا هفت‌روز خوب می‌شی، اگر هم این کارو نکردی شب همین چهارشنبه یه بته خشک و یا گون بیابونو در سه یا هفت‌کپه روی زمین، آتش بزن و به اهل خونواده از کوچیک تا بزرگ بگو از روش بپرن. بعد از سه تا هفت‌روز حالت کوکِ کوک می‌شه.»
 یک لحظه صورت باجی شبیه گربه شد و تنه‌اش شبیه آدمی‌زاد. ملوک فکر کرد خیالاتی شده، اما اولین کسی‌که خواب او را آشفته می‌کرد، همین باجی بود. اولین هیکل وحشتناکی که می‌دید، سر آدمی‌زاد و تنه گربه‌ای سیاه که از زن‌های سرچشمه شنیده بود که سر آدمی‌زاد و تنه گربه‌ای سیاه نشانه جن و پری و دیو است.
 اما امشب ملوک با تمام وجود جرأت کرده بود به خانه باجی بیاید. تا حالا که چیز عجیبی آن‌طور که از زبان یحیی و زبیده شنیده بود، اتفاق نیفتاده بود. هوای بیرون آن قدر تاریک شده بود که از چند متری، چیزی قابل تشخیص نبود. باجی از روی گلیم بلند شد. چندبار دور ملوک چرخید. نیشخندی زد و گفت:
-«خوب میشی. شنیدی که میگن شیطان کونه پاهایش را به‌هم بمالد الخناس می‌ریزد. این الخناس‌ها روی دوش همدیگه سوار میشن و میرن آسمون هفتم. ببینند چه خبر است. یکی دستور میده به همه تیر بزنن، اون‌وقته که همشون می‌ریزند.»
 ملوک، ابروهایش درهم رفت اما چیزی از گپ‌های باجی نفهمید، ولی به خاطر این که باجی ناراحت نشود سرش را به علامت تأئید تکان داد و به صورت باجی نگاه کرد. یاد خواب چند شب پیش افتاد که باجی سر گربه‌ای‌اش کوچک و تنه‌اش شبیه یک دختربچه سه یا چهارساله شده بود و در طول راهی که از چشمه کاکلی تا چشمه وسط دوروزنه آمده بود، دنبالش را افتاده بود و تندتند و در یک خط مستقیم سرگین انداخته بود و صدای قورباغه‌های داخل جوی بغل پل را درآورده بود. قورباغه‌های بغل پل که در چند متری چشمه وسط دوروزنه، صدای عجیب و غریبی دارند که اگر کسی دقت کند، می‌تواند تفاوت صدای آنها را تشخیص دهد. آنها هیچ‌وقت شبیه هم آواز نمی‌خوانند. به‌خاطر همین است که پاچه‌ای‌ها یا خیونی‌ها یا خود دوروزنه‌ای‌ها تو دل نخودکوه هم صداهای عجیب و متفاوتی می‌شنوند.
می‌گویند این صدا شبیه صدای قورباغه‌های داخل جوی دوروزنه است و دیده شده که باجی در سایه‌روشن‌های دوروزنه غیب شده بود. اما از آن شب به بعد حس می‌کرد که باجی با همان قد و قواره کوچک، با سر گربه‌ای و تنه دختر بچه‌ای اورا دنبال می‌کند.
 باجی به‌سمت پنجره چوبی رفت و به تاریکی حیاط خیره شد. ملوک دست‌اش را به جیب کراس بلندش برد. مطمئن شد کارد دسته چوبی‌ نیفتاده. با زیرکی تمام کارد را از از جیب کراس بیرون آورد و زیر پای راستش گذاشت. باجی گفت:
-«گاهی آنقدر بزرگ میشم که ماهی‌های خیلی بزرگ رودخانه گاماسیاب هرسین رو می‌تونم بگیرم و همون‌جا در تاریکی سرخ کنم و بخورم.»
ملوک خندید و گفت:
-«تو که میگی تو این سال‌ها هرسین نرفتی!»
-«هنگام شکار که بشه همه‌جا می‌رم.»
 ترس چهره ملوک را غمگین کرد. از جایش بلند شد. کارد را پشتش قایم کرد و آهسته از آن‌سر اتاق به‌سمت باجی رفت. باجی هم چنان به تاریکی و سمندری که روی سنگ داخل حیاط بود نگاه می‌کرد. گفت: «ملوک تا حالا بختک یا فرنجک تو خواب روت افتاده؟» ملوک چاقو را بلندکرد. باجی خندید و گفت:
-«کدخدا به یاغی‌های پاچه تو نخودکوه گفته بود که تفنگ خالی رو رو به مردم آبادی نگیرن چون ممکنه شیطان اون‌و پر کنه.»
 باجی شبیه گربه‌ای شد که تنه آدمی‌زاد داشت. تنه‌ای شبیه به دختر بچه‌ای چهارساله. 
نظرات [۸]
سه شنبه، ۲۵ آبان ۱۳۹۵ :: ۲۱:۴۵
واقعا چیز جالبی بود امیدوارم نسخه کوردی هم پخش بشه درک مطالب به زبان فارسی کمی سخته تشکر فراوان
جمعه، ۲۶ تیر ۱۳۹۴ :: ۰۵:۲۱
نعمت مرادی می تواند نویسنده ای جدی و موفق باشد اگر بر داستان تمرکز کند نه شعر و نقدهای مطبوعاتی.
پنجشنبه، ۲۵ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۳:۱۱
آفرین نعمت!داستان خوبی نوشته ای.مخصوصا پایان بندی اش که عالی است
پنجشنبه، ۲۵ تیر ۱۳۹۴ :: ۰۳:۴۷
باداستان های ایشان در انجمن ادبی شهریار آشنا شدم.داستان خوب و زیبایی نوشته اند.ممنون.
چهارشنبه، ۲۴ تیر ۱۳۹۴ :: ۰۳:۴۶
دوست عزیز و «ناشناسم»! با سلام و احترام... از ابراز لطف تان سپاس گزارم. همه ی ما در برای ادبیات و فرهنگ و هنر غنی و دیرسال و تاثیرگذار استان مان مسئولیم.فرق نمی کند کجا باشیم و نفس بکشیم...مهم این است که آسمان ادبیات ملی مان، یک رنگ دارد و همه بایستی با احترام و ارزش گذاری به داشته ها و قابلیت ها و فرصت های موجود فرهنگی، ادبی ، هنری و...در مناطق و استان های کشور و کنکاش و استعدادیابی و شناسایی اندیشه ها، برای معرفی ؛ بالندگی و اعتلای ادبیات ملی ، تلاش و همت کنیم.
سه شنبه، ۲۳ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۲:۴۶
أفرین حال کرىم.داستان خوبیه.ممنون
سه شنبه، ۲۳ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۰:۳۴
داستان جالبی است.مخصوصا آخر آن که یه دفعه متفاوت می شود.
دوشنبه، ۲۲ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۶:۱۵
ممنون ومتشکرم از استاد عزیز وبزرگوارم جناب مرتضی حاتمی که یکی از عزیزانی هست که نه فقط برای غرب کشوربلکه برای ادبیات این مرزو بوم تلاش زیادی کرده است .از ایشان نهایت تشکروسپاس را دارم.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟