پاک‌کنی همیشه در کمین‌ نشسته... / داستانی ازمحسن عظیمی
داستانی ازمحسن عظیمی/(۱۳۵۸/صحنه)نویسنده،کارگردان ونمایش نامه نویس.
سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی: محسن عظیمی، از همان ابتدای راه مسیرش را آگاهانه و با شناخت و جسارت انتخاب کرد.«نویسندگی و کارگردانی»از مهم ترین دغدغه های ادبی و هنری اوست.او با جدیت و همت بسیار و البته پرکار و پر انرژی، می نویسد و هر روز هم می نویسد. قالب اصلی نوشتارش هم متون نمایشی (بلند وکوتاه)و داستان های(کوتاه، بلندو مینی مال)و البته گاهی شعر هم می سراید. تخصص اصلی و حرفه ایش را بر «نمایش نامه نویسی» متمرکز کرده و کتابی با عنوان(همیشه همه چیز یه جور نیست)در انتشارات افراز به صورت دو زبانه منتشر کرده و تاکنون در جایگاه نویسنده، بازیگر، کارگردان هم حضوری فعال و جدی داشته است.
محسن، با مطبوعات و خبرگزاری ها و پایگاه ها و سایت های خبری و هنری و ادبی همکاری جدی دارد و کارهایش هم در این فضاها منتشر شده است.محسن چند سالی است که در تهران ساکن و مشغول کار شده است.
داستان زیر و چند اثر زیبا و خواندنی دیگر را برای انتشار در بلوط در اختیار سرویس داستان گذاشته که او این دوست دیرین و مهربان سپاس گزارم. به زودی داستان های دیگرش را با هم خواهیم خواند. 


پاک‌کنی همیشه در کمین‌ نشسته...
مداد چه نوشته بود؟نمی‌دانم. شاید... فقط می‌دانم هربار پس از نزدیکی مداد و تراش، تراشه‌های مداد از کناره‌ی تیغِ تیز تراش،پیچان و لغزان جدا می‌شد و چرخ‌زنان روی سفیدی صفحه‌ای از دفتر می‌افتاد.بعد مداد، نوکِ تازه‌جان‌گرفته‌اش را روی صفحه می‌چسباند و تا می‌خواست بنویسد... نوکش می‌شکست. اما باز خودش را به تراش می‌رساند و... حالا دیگر سفیدی صفحه‌ی دفتر پر شده بود از تراشه‌های تنِ مداد و مداد هم شبیه تنی که گویی فقط سر و گردنش مانده، داشت به ته می‌رسید. اما بازهم خودش را به تراش رساند و بعد از نزدیکی با تراش، بازهم نوکش را روی سفیدی صفحه‌ی دفترگذاشت.می‌دانست اگر این‌بار هم نتواند بنویسد و نوک تازه‌تیزشده‌اش بشکند، باید سر و گردنش هم تراشه‌وار به دیگر تراشه‌ها بپیوندد؛پس به نرمی با تمام وجودش آغاز به نوشتن کرد.
وقتی به نقطه آخر رسید،به ته رسید. برای آخرین‌بار نوکش شکست و مثل سری که از گیوتین جدا شده باشد،چرخ‌زنان کنار پای تراش افتاد و با آخرین نفس‌هایش چیزی به تراش گفت و جان داد. درهمین لحظه پاک‌کنی که در کمینش بود، نوشته را پاک کرد و آمد روی سرِ تراش ایستاد. تراش با دیدن پاک‌کن در حالی که خیره مانده بودبه سَرِ بی‌جان مداد،گفت: گفت عاشق من بوده... و پاک‌کن درحالی‌که دستانش را به‌هم می‌مالید جواب داد:
-آخرین‌بار هم اگر نوکش را مثل دفعه‌های پیش تیزتر می‌زدی نمی‌توانست حتی آن جمله‌ی آخر و اولش را هم بنویسد.
تراش گفت:
- چه نوشته بود؟
 پاک‌کن جواب داد:
- چیزی که باید پاک می‌شد. تا وقتی من هستم هیچ‌کس حق ندارد،در این دفتر چیزی به جز آن چیزی‌هایی که در کتاب آمده بنویسد.
مداد چه نوشته بود؟ نمی‌دانم.شاید... شاید چیزی نوشته بودشبیه همین قصه که پاک‌کنی همیشه در کمین‌ش نشسته....
نظرات [۳]
دوشنبه، ۰۵ مرداد ۱۳۹۴ :: ۱۴:۱۰
آفرین!زیباست.
سه شنبه، ۳۰ تیر ۱۳۹۴ :: ۲۱:۳۴
داستان زیبایی است.
دوشنبه، ۲۹ تیر ۱۳۹۴ :: ۰۹:۰۵
زیبا درود بر شما....
اطلاعات شما ذخيره شود ؟