پرونده/داستانی کوتاه از :کیوان کیخسروپور
پرونده/داستانی کوتاه از :کیوان کیخسروپور
جناب سروان گردنم بشکنه. قلم پام خرد. دیشب تا صبح چشم رو هم نگذاشته بودم .پیری و هزار عیب. از فشار خون ودرد کمر و هزار درد بی درمان .صبح که از آبادی می خواستم بیام سر جاده «صبرآمد». بدبختی زد پشت گردنم. التفات نکردم. هرچه راننده میگه راسته.رفتم پشت ماشین. سوز سردی می آمد که مثل تیغ می برید. از سرما و خستگی و پیرمردی، وسوسه شدم ....


 گروهبان پشت میز نشست و پرونده را باز و شروع به نوشتن کرد . بعد از مدتی سر بلند کرد و از راننده نیسان پرسید :
ـ شرح ماوقع؟           
ـ والله سرکار ما ماوقع و باوقع سرمان نمیشه . ولی اون چیزی که با جفت چشام دیدم به حضور ملازمان آقایی که شما باشین عرض می کنم .ما هفت سر عائله داریم و همین ماشین لکنته زوار دررفته عهدبوق(اشاره به نیسان).ماشین که نیس،« شینه».اون روز جنازه یه آدم به رحمت خدا رفته ایی را گذاشتیم پشت ماشین  بردیم امامزاده حسن که قربان ذات وجدش برم. خاکش که کردن. تابوت را انداختیم پشت ماشین و با دو سه تا از برو بچه ها فلنگ را بستیم.یعنی آمدیم پس. از اونجا که همه برق می گیردشان و ما چراغ موشی .بد آوردیم و خوردیم به پست این پیرمرد ریش سفید. هوا سرد بود و این بیچاره سر جاده مثل بید می لرزید . از یک طرف جلوی ماشین تکمیل تکمیل بودیم . تو نمیری، خودت بمیری گفتیم چه بکنیم چه نکنیم؟!سرآخر این دل ذلیل مرده مان طاقت نیاورد . زدیم رو ترمز . برای رضای خدا گفتیم:
-  بپر پشت ماشین!
 گروهبان که ازطرز حرف زدن راننده سبیل در رفته نیسان، عاصی شده بود تو حرفش پرید و به پیرمرد مغموم که کز کرده بود، گفت:
-         بقیه اش را تو بگو! خلاصه و جمع و جور .
  ـ جناب سروان گردنم بشکنه. قلم پام خرد. دیشب تا صبح چشم رو هم نگذاشته بودم .پیری و هزار عیب. از فشار خون ودرد کمر و هزار درد بی درمان .صبح که از آبادی می خواستم بیام سر جاده «صبرآمد». بدبختی زد پشت گردنم. التفات نکردم. هرچه راننده میگه راسته.رفتم پشت ماشین. سوز سردی می آمد که مثل تیغ می برید. از سرما و خستگی و پیرمردی، وسوسه شدم . شیطان رفت تو پوستم .رفتم تو تابوت و پتوی میت را کشیدم رو سرم .آنقدر خوش بود و گرم که با خودم گفتم :
ـ اوخیش برای مردن. والله بالله واگذارم به این قبله، بی هیچ غرض و مرضی خوابم برد و دیگه هیچ حالیم نشد...
گروهبان وسط حرف پیرمرد دوید و صحبتش را قطع کرد . آنگاه رو به مرد دست وپا شکسته کرد و گفت:
ـ بقیه اش را مختصر و مفید تو بگو . مثل اینا قصه حسین کرد شبستری تعریف نکن !
 ـ بالای چشم. والله قربان من و حسینقلی پسرعمو هستیم. سی ساله کارمان  جلاوی یه ( معامله گری احشام). دیروز معامله خوشی کرده بودیم . دو سه آبادی پایین تر آمدیم سر جاده . دست بلند کردیم. نیسان این لندهور ایستاد .ما هم پریدیم پشت. تابوت این جنازه (اشاره به پیرمرد)را دیدیم. فاتحه ایی برای شادی روحش و جمیع اموات فرستادیم و رفتیم سر حساب و کتاب. حسینقلی خدا رحمت پول می شمرد. لامصب تا چشمش به پول می افتاد، هوش از کله اش می پرید. راستش از قدیم گفتن«دو گاو اگه بو هم را نگیرن، خوی هم را می گیرن .» حواسم پریده بود. خدا برای این پولا نسازه که ماشین خورد تو دست انداز و یه هو این میت (اشاره به پیرمرد) از خواب مرگ بلند شدو تو تابوت نشست. جناب سروان! خوب نگاش کن! زنده اش از مرده اش خوفناک تره. بعدش حسینقلی خدا رحمت از ترس خودش را هوا داد و.... عمرش را داد به شما. منم پشت سرش پریدم. شانس آوردم تو اون سرعت فقط دست و پام شکست.
  گروهبان سر بلندکرد. به فکر فرو رفت. ته خودکارش را می جوید. سپس زمزمه کرد:
ـ تو کتاب قانون ذکر نشده که خوابیدن و نشستن تو تابوت جرمه. ولی...ولی آخه اینجوری هم که نمی شه . یه جسد رو دست ما مانده...
نظرات [۱]
پنجشنبه، ۲۲ مرداد ۱۳۹۴ :: ۰۳:۳۹
دستت درد نکند. بازگشتت این نویسنده توانمند، بیشک باعث شکوفایی عرصه ادب و هنر کرماشان خواهد بود.وی در این داستان کوتاه با مختصر کلمات شخصیت پردازی زیبایی نموده است و این قصه حتی میتواند منشا یک فیلم سینمایی باشد.اما نفرات جلویی ماشین غیر ازراننده در سکوت وسایه هستند. شاید هدفمند وشاید هم تصادفی!
اطلاعات شما ذخيره شود ؟