گل بانو/داستانی تازه از نعمت مرادی
گل بانو/داستانی تازه از نعمت مرادی
داستان گل بانو، مثل داستان قبلی (ملوک) نعمت مرادی،از همان فضای وهم آلود آمیخته با اسطوره و خیال و گمان های ناممکن و توجه به زاد و بوم ، برخوردار است. فضایی که بی شک در ذهن و اندیشه ی نویسنده اش به عنوان انسان معاصر امروز، ریشه دارد...

سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی: داستان گل بانو، مثل داستان قبلی (ملوک) نعمت مرادی،از همان فضای وهم آلود آمیخته با اسطوره و خیال و گمان های ناممکن و توجه به زاد و بوم ، برخوردار است. فضایی که بی شک  در ذهن و اندیشه ی نویسنده اش به عنوان انسان معاصر امروز، ریشه دارد.
نعمت مرادی،در این داستان، گرایش ها و علاقه اش به فضاها موقعیت ها و شخصیت های بومی ومحلی را هم فراموش نکرده و وامدار این بخش از اقلیم بومی منطقه ی خودش شده است.
داستان عشق و شوریدگی میان مردی که رفتاری عادی ندارد و دزدیدن عشقش و فرار به کوهستان وحرف ها و حدیث مردم وبی اعتمادی مردم و  برگشتن به روستا و مرگ قهرمان داستان بر اساس گمان بداهالی. همان اتفاق های معمولی که در فضای روستاهارخ می دهد.که ای کاش مرادی در انتخاب موضوع داستانش کمی خلاقه تر عمل می کرد.
مرادی، در توصیف و فضاسازی این داستان، خوب عمل کرده. دزدیدن «گل بانو» خیلی راحت و ساده و آسان اتفاق افتاده و در ادامه برگشتن و اجرای حکم سنگسار زناکار در زیر درخت سنجد آن سوی چشمه...
مرادی داستانش را خوب به انجام رسانده:
« گل بانو از پشت پنجره‌ی چوبی نگاه کرد و زیر گریه زد. او تنها کسی بود که می‌دانست منت هیچ آزاری به او نرسانده، اما زبان‌اش قفل شده بود. مه، روی نخودکوه غلیظ و غلیظ‌تر می‌شد.»
با هم این داستان زیبا را بخوانیم:
***
کسی‌که همیشه به همه دوروزنه‌ای‌ها کمک کرده بود منت بود. مردی با موهای ژولیده دماغ و ریش‌ بلند و لباس‌های ژنده که دوروزنه‌ای‌ها از سر دل‌سوزی به او می‌دادند. ولی یکی از عادت‌های بدش این بود که هیچ‌وقت به جز خانه‌ی خودش، جایی غذا نمی‌خورد؛ حتی روزهایی هم که برای دروکردن جو و گندم یا چیدن نخود با دوروزنه‌ای‌ها به نخودکوه می‌رفت.
حالا هم چه زمستان، چه تابستان، داخل اتاقی که محمود و هاشم بگ و کدخدا برایش روبروی روستا ساخته بودند، زندگی می‌کرد. تمام فکر و ذکرش دوست داشتن تمام دخترها و زن‌های روستا بود اما همه آنها از او می‌ترسیدند.
خوب نمی‌توانست صحبت کند. همیشه در مواجه با زن و دخترها به مشکل بر می‌خورد. یکی از این دخترها، که‌ چشم‌های درشت و موهای مواج بلندی داشت؛ موهایی‌ فرفری و درهم؛ «گل‌بانو» نام داشت.
 موهای سیاهش باعث شده بود که منت هر دختری را می‌دید می‌گفت موهای گل بانو. به جز دوروزنه‌ای‌ها تمام روستاهای اطراف هم او را خوب می‌شناختند.
 روزهای بیکاری را هم به جمع کردن تنباکو از روستا می‌گذراند. به چشم روستایی‌ها او یک دیوانه شهوت‌پرست ساده بود که کار کل روستایی‌ها را راه می‌انداخت. سرچشمه هم همه برای وقت‌گذرانی، از کدخدا گرفته تا باجی و بقیه دوروزنه‌ای‌ها دوست داشتند سربه‌سرش بگذارند و کمی بخندند، اما او صبور بود و از خنده‌ی آنها ناراحت نمی‌شد. فقط زمانی ناراحت می‌شد که در سرچشمه می‌خواستند شلوار کردی‌اش را بکشند پائین. کسی از جلو نمی‌توانست این کار را انجام بدهد و بیشتر وقت‌ها از پشت غافلگیرش می‌کردند. بعد از آن هم تا چندروز کسی او را به چشم نمی‌دید. نه داخل اتاق نه بیرون روستا.
 وقتی با زن‌ها یا دخترها حرف می‌زد احساس آسایش و راحتی می‌کرد و تا خود شب کوک بود و کار همه را انجام می‌داد. به‌خصوص این زن اگر گل‌بانو بود. هرروز صبح که بیدار می‌شد، اولین کاری که انجام می‌داد این بود که به در خانه گل نساء می‌رفت، جایی لابه‌لای دیوار یا پستویی قایم می‌شد تا گل‌نساء گوسفندها را به‌سمت خاکی جاده ببرد.رهسپار کوه‌های «سرتزن» می‌شد.
گل نساء شیرزنی بود که با این که سنش بالا بود و شوهرش چندسال پیش، مرده بود؛ بیشتر مواقع چوپان نمی‌گرفت و خودش گوسفندهارا به چرا می‌برد. او که می‌رفت، منت بدون اینکه کسی به او گفته باشد، با بیل و پاروی چوبی، شروع به تمیزکردن حیاط می‌کرد. پشگل و پِهِن‌های گوسفندها و گاو را جمع می‌کرد و داخل گونی می‌ریخت. بعد هم گونی را روی شانه می‌انداخت و می‌برد پشت روستا خالی می‌کرد.
گل‌نساء هم بی‌خبر، غروب که به خانه برمی‌گشت حیاط را تر و تمیز می‌دید و برای دخترش دست به دعا می‌شد. منت حتی اگر کل خانه را هم تمیز می‌کرد، تنها چیزی که از گل بانو می‌شنید این بود:
-«آهای منت خل و چل دستت درد نکنه، حالا دیگه برو کاری نداریم.»
و زیر لب هم خنده‌ای می‌کرد و با آن صورت ساده و بچگانه و مژه‌های بلند، با تابی که به موهایش می‌داد، منت را دق مرگ می‌کرد. آرزویش این بود که برای یک‌‌بار هم که شده موهای گل بانو را بو کند و با دست‌هایش لباس‌هایش را بشوید.
-«فردا صبح منتظرم»
 تنها جمله‌ای بود ازگل بانو در ذهنش مانده بود. وقتی می‌گفت خل و چل؛منت با لب‌هایی که زیر سبیل‌هایش پنهان بود خنده‌ای می‌کرد، اما سبیل‌ها آنقدر بلند بودند که کسی متوجه خنده‌اش نمی‌شد. شاید هم به‌خاطر زردی و خرابی دندان‌هایش بود که سبیل گذاشته بود. اما کسی نمی‌دانست چرا موها و سبیل و ریشش آنقدر بلند می‌کرد، یا چرا فقط پیراهن مشکی می‌پوشید. هرچند همین پیراهن را هم از ده جا دوخته بود اما باز آن را می‌پوشید. کسی نمی‌دانست چرا بیشتر دوست دارد روی قبرها بنشیند و سیگار لاپیچ دود کند...گل بانو هم همیشه از روی خوشحالی و رضایت موهایش را به دندان می‌گیرد و می‌خندد. در آن لحظه‌ها می‌شد احساس رضایت را در چهره‌اش دید. اما اگر یک روز گل بانو نبود و یا از زور بی‌حوصلگی چیزی به منت نمی‌گفت؛آن‌روز مریض و غمگین می‌شد. لب‌ها و چشم‌هایش آویزان می‌شد و تا غروب از اتاقش بیرون نمی‌آمد. تنها کار مفیدی که می‌کرد این بود که با آن چهره‌ی ژولیده‌، تا سر چشمه برود و پنجاه‌بار آروغ بزند که باعث خنده‌ی همه دروزنه‌ای‌ها شود. این تنها هنری بود که در کنار کارکردن داشت.
 مدت‌ها پیش کدخدا به او قول داده بود که اگر چند روزی به او کمک کند، گل بانو را راضی به عروسی با او می‌کند. کمک به کدخداتمام شد و مدت زیادی هم از آن قضیه گذشت اما هیچ‌وقت دیگر چنین گپی را به گل نساء نزد. تازه پشت سرش گفته بود:
-«اندازه دو گاوهلندی،خوب کار می‌کند. قدرتش زیاد است. تا در مورد گل بانو باهاش گپ بزنی کوه را برایت جابجا می‌کند.» چندروز پیش«میرمبگ» هم همین بلا را سرش آورده بود. آخرش هم گفته بود:
- «آدم خل و چل مگه می‌فهمه زن چیه!»
همه این حرف‌ها را از گوشه کنار شنیده بود. حالتی عصبی به او دست می‌داد که سر تا پایش را می‌گرفت. نزدیکی‌های پاچه بلوط، سرکوه سرتزن اتاقی بود که تنها او و چندنفر از یاغی‌های پاچه بلوط، شناخت کافی از آن مکان داشتند. یک اتاق بزرگ با سه دخمه کوچک‌تر در قسمت چپ و راست اتاق. وسط اتاق، چاهی بود که انتها نداشت.
 دوروزنه‌ای‌ها فکر می‌کردند این آب همان آب زیر زمینی است که از داخل سرتزن به شکل چشمه وسط دوروزنه خودش را نشان داده است. این اتاق بزرگ و آن چند دخمه را قلعه ضحاک می‌نامیدند.
استوار احمدی قبل از مرگ‌اش چند کوزه‌ی شکسته از آن‌جا بیرون آورده بود. دوروزنه‌ای‌ها می‌گویند کاوه از این آب نوشیده و در مقابل ظلم ایستاده، اما منت وقتی‌که ناراحت بود یا از حرف مردم روستا غمگین می‌شد به قلعه پناه می‌برد و چند شبانه روز آنجا می‌ماند. کنگر و شِنگ و ریواس و زالزالک وحشی غذای این چند شبانه‌روزش می‌شد. تنها چیزی‌که آزاردهنده بود، پیادروی طولانی به سمت قلعه بود. اما او کارهای سخت‌تر از این‌ را انجام داده بود. زمانی‌که چوپان بود، حتی یکی دوشب را با همه گوسفندان گله، درحالی‌که مه غلیظ تمامی نخودکوه و سرتزن و حتی کوه‌های بریده بریده آن اطراف را پوشانده بود؛ آنجا مانده بود. در آن هوای مرطوب، صدای زنگوله بزها، داخل کوه پیچیده بود. مه همیشه او را غمگین می‌کرد. کدخدا همیشه می‌گفت:
- «باجی به‌نظر تو منت قیافه بی‌فکر اما توداری داره، این‌طور نیست؟»
 باجی با دهان بی‌دندان می‌خندید و می‌گفت:
- «اما خوب کار می‌کنه.»
 آن‌روز هم که مه روی نخودکوه نشسته بود، حالت عجیب غریبی داشت. هم عصبی بود و هم آرام، به‌سمت خانه‌ی کاهگی گل نساء راه افتاد. مستقیم به‌سمت گل بانو رفت. پله‌ها را بالا رفت و با حالتی خندان جلو رفت. خنده‌ای که از زیر سبیل‌هاش زیاد مشخص نبود اما برای گل بانو مشخص بود. گل نساء تازه گوسفندها را بیرون برده بود. فکر کرد برای پیداکردن گونی بالا آمده. بعضی مواقع بالا می‌آمد. گل بانو تا خواست سلام کند، منت با خونسردی تمام ضربه‌ای به پشت گردنش وارد کرد. گل بانو بیهوش روی زمین افتاد. فکر کرد دیگر صاحب آن موهای زیبا شده است. زندگی دوباره جلو چشمانش شکل گرفت.
 گل بانو را داخل یکی از همان گونی‌های بزرگ کاه انداخت و درش را محکم کرد و بدون اینکه کسی متوجه شود به‌سمت قلعه به‌راه افتاد. چند شبانه‌روز را آنجا گذراندند. به‌دور از چشم جانوران وحشی، یاغی‌های پاچه و گزندگانی که آن اطراف زیاد به‌چشم می‌خوردند. تا آن لحظه احساس بدبختی در چشم‌هایش موج می‌زد اما حالا با تمام وجود به زندگی امیدوار شده بود. گل بانو در آن چند روز فقط به حک‌کاری روی سنگ‌های دیوار نگاه می‌کرد و گریه تنها کاری بود که او را آرام می‌کرد. حک‌کاری‌ای که شاید از هزاران سال پیش روی آن سنگ‌ها به یادگار مانده بود. نقش مردهایی که به تکه‌تکه کردن خودشان نشسته بودند. بعد از چند روز راضی شد که گل بانو را به روستا ببرد. راه افتاد؛ چند ساعتی راه رفت تا به چشمه وسط دوروزنه رسید. در تمام مدتی که گل بانو را دزدیده بود، گل نساء به همراه کدخدا و دوروزنه‌ای‌ها همه‌جا را زیرورو کرده بودند اما نتوانسته بودند نشانی از منت و گل بانو پیدا کنند. اما باجی با تمام وجود معتقد بود که آنها برمی‌گردند. حالا برگشته بودند. تمام زن های روستا کنار چشمه نشسته بودند و ظرف می‌شستند و بعضی هم کوزه‌ها راپر می‌کردند. با دیدن آنها وحشت‌زده شدند. وحشتی تمام وجود آن‌ها را فرا گرفت. زبانشان بند آمده بود. کسی حتی گپی بر زبان نیاورد. دیدن چهره‌ی گل بانو و منت همه را وحشت‌زده کرده بود، منت با سروصورت و ابروهای تیغ‌زده، گل بانو با موها و ابروهای تیغ‌زده. چه کسی می‌توانست باورکند آن صورت زیبا و بچگانه با آن‌همه مو حالا تبدیل به موجودی شده که حتی زن‌های دوروزنه هم از آن وحشت دارند. زن‌هایی که همیشه آرزوی داشتن موهای او را داشتند. گل بانو به‌سرعت از آنجا دور شد و به‌سمت خانه‌شان شروع به دویدن کرد. بغض گلویش را گرفته بود. به حالت شاکی و عصبی در را بازکرد و داخل اتاق شد. در را از پشت بست. دستش را جلوی صورتش آورد و زیرگریه زد.
 منت از شدت اضطراب دست و پایش را گم کرده بود. برای یک لحظه فراموش کرد کجا ایستاده. وقتی به‌خود آمد دید داخل کلبه رنگ پریده‌اش نشسته و به تمام اتفاقاتی که توی این مدت برایش افتاده بود فکر کرد. به تمام بلاهایی که سرش آورده بودند. به اینکه فکر می‌کرد با زدن موهای خودش و گل بانو حتماً گل بانو و مادرش را راضی به وصلت می‌دهند.
در این فکر بود که ناگهان کدخدا و میرمبگ و بقیه اهالی روستا با بیل و چماق و تفنگ از راه رسیدند. بدون هیچ توجهی با لگد در را باز کردند و او را با خشونت از کلبه بیرون کشیدند. سپس به درخت سنجد آن سوی چشمه بستند.
 بعداز چند ساعت گپ زدن با گروهبان و رد و بدل کردن مبلغی پول که توسط اهالی روستا جمع‌آوری شده بود، توافق نهایی بین گروهبان و دوروزنه‌ای‌ها حاصل شد. مبلغ نهایی صدتومان و چند شاهی بود.
میرمبگ گفت:
-«گناه آدم زناکار چیه؟»
کدخدا گفت:
-«معلومه...»
دوروزنه‌ای‌ها همه سنگ به دست بغل چشمه ایستادند. منت به چشم‌های تک‌تک‌شان نگاه کرد،اما حاضر نبود حتی برای نجات خودش کوچک‌ترین التماسی بکند.
مه غلیظی روی نخودکوه نشسته بود که او را غمگین می‌کرد. اولین سنگ را گل نساء پرتاب کرد. 
خون از شقیقه منت روی گونه‌هایش سرازیر شد. گل بانو از پشت پنجره‌ی چوبی نگاه کرد و زیر گریه زد. او تنها کسی بود که می‌دانست منت هیچ آزاری به او نرسانده، اما زبان‌اش قفل شده بود.
مه روی نخودکوه غلیظ و غلیظ‌تر می‌شد.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟