گل خنان /داستانی تازه از نعمت مرادی
گل خنان /داستانی تازه از نعمت مرادی
گل خنان» عنوان داستانی تازه از «نعمت مرادی» داستان نویس و شاعر است که برای بلوط فرستاده. داستانی زیبا با لایه هایی قابل واکاوی و کشف.انتشارش با بلوط و لذت خوانش آن و کشف لایه های پنهان آن برای شما.

سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:«گل خنان» عنوان داستانی تازه از «نعمت مرادی» داستان نویس و شاعر است که برای بلوط فرستاده. داستانی زیبا با لایه هایی قابل واکاوی و کشف.انتشارش با بلوط و لذت خوانش آن و کشف لایه های پنهان آن برای شما.
 ***
هوا تاریک شده بود. صداهای عجیبی از لابه‌لای درختان شنیده می‌شد. گاهی صدای پرنده‌ و گاهی صدای خش‌خش پای حیوانی از سمت کرت‌ها به‌گوش می‌رسید. روستا از دور روشنایی کم‌سویی داشت. آب را به‌سرعت از داخل کرت‌ها به‌سمت شبدر پایین هدایت کرد. بعد از گذشت این‌همه سال از زندگی‌اش، امشب همه‌چیز برایش کاملاً متفاوت شده بود. پالتو را کشید به‌سمت شانه چپ و با بیل شروع به پاک کردن جو شد. پرنده‌ای از روی شاخه‌ای پرید. سرش را برگرداند اما چیزی ندید. به شلوار کردی کوتاهش نگاهی انداخت. خیس‌خیس شده بود. دوباره نگاه کرد. حس کرد توی تاریکی رنگ شلوارش تغییر کرده. اولین‌بار بود این حس به او دست می‌داد. در این مدت هیچ‌وقت چنین حسی نداشت. شلوار از رنگ سیاه به قهوه‌ای رفته بود؛ چطور تا این‌موقع متوجه این قضیه نشده بود.
امشب برعکس شب‌های دیگر، دلهره داشت. از همان سر شب که از خانه کاهگلی‌اش بیرون زده بود متوجه این دلهره شده بود. ناگهان ترس عجیبی سر تاپایش راگرفت. از کوچه که گذشت فکر ‌کرد همه در این خانه‌های کاهگلی توسری‌خورده درباره او حرف می‌زنند. سرش را پایین انداخت. نگاهی به پشگل و پهن‌های کوچه اندخت و از کنار بوی ترخینه و پیازداغ خانه کَسمراد گذشت. صدای واق‌واق سگ‌ها با صدای عجیب الاغ مشکی کسمراد درهم پیچید. باز حس کرد که صدای الاغ تغییر کرده است. با همان دل‌شوره بیل را روی شانه راست گذاشت و از جرز دیوار گذشت. سنگ‌های داخل جو را کنار زد. آب به شبدر رسید.
گل‌خنان با موهای حنابسته و چشم‌های قهوه‌ای استکانی چای ریخت و گفت:
- «سید! امسال عید حتماً باید هم یه قالی بخریم هم یه زاغه واسه گوسفندها تو حیاط درست کنیم. زمستون با این‌همه برفی که تو کوه و کش می‌شینه طفلکیا از سرما یخ می‌زنن. گلیم زیر پامونو نگاه؛ من هیچی نمی‌گم خودت قضاوت کن.»
 تازه گفته بود حیزه پوست پنیرم چیزی ازش نمونده و بعد هم گفته بود:
-«سید! اول خدا و بعد تو. از صبح  تا غروب که تو می‌ری پاچه بلوط من همش دلشوره دارم یاغی‌های پاچه بلوط با برنو و اسب سر چشمه سرتزن با مأمورهای پاسگاه درگیر شده‌ان.»
لبه پالتومو گرفته بود و گفته بود:
- «اصلاً بیا و بی‌خیال کارکردن یاغی‌های پاچه شو.»
 ولی من که گوشم به این حرف‌ها بدهکار نبود. تقریباً آب به نصفه‌های شبدر رسیده بود. ترس و دلهره‌اش بیشتر شده بود. برای کسی‌که با یک چشم برهم زدن ده‌پانزده نفر از مردم روستا را با گرز گردویی‌اش زمین انداخته بود، این ترس عجیب به‌نظر می‌رسید. کسی‌که شبانه از کش و کوه‌های تفنگ چی ال گذشته بود. از زوزه گرگ‌ها توی آن‌همه برف و از صدای پرنده‌ها و حیوانات وحشی تا به هرسین برسد. برنج و کشمش و قند و توت خشک و چند جفت گالش و چند جفت دمپایی هم خریده و بدون اینکه ترسی به خودش راه بدهد برگشته بود. ولی الان بی‌خود و بی‌جهت گاهی درخت‌‌های آن‌ور چشمه کاکلی را می‌پایید و گاهی هم متوجه حرکت شاخه‌ها می‌شد. گاهی حس می‌کرد شاخه‌ها برایش شکلک‌های عجیب غریب در می‌آورند. بیل را در جو رها کرد و از چاله چمن‌های بغل جو گذشت.
 رسید سرچشمه، آبی به صورتش زد. چشم‌هایش را مالید و صدای واق‌واق سگی را شنید. رنگ آب به‌نظرش تغییر کرده بود و به سیاهی می‌زد. مشتش را پر آب کرد و دست‌ها را بالا آورد و خوب نگاه کرد. نه تغییر نکرده بود. دوباره که به آب نگاه کرد به‌نظرش آب دوباره به سیاهی می‌زد. از جیب پالتو چند قرص آکسار درآورد. با روکش قرص‌ها را پاره کرد. دو طرف قرص قرمز بود. یادش افتاد دیشب که سر طویله یکی از این قرص‌ها را جویده بود، یک سمتش سفید و سمت دیگرش قرمز بود. با خود فکر کرد شاید اشتباه کرده است. شاید قرص‌ها دوطرف‌شان سفید بوده و او متوجه نشده. اصلاً فکر کرد چه فرق می‌کند که دوطرف قرص‌ها سفید باشد یا قرمز.
همان‌روز هم سر چشمه روستا کدخدا دستش را به آب چشمه زده بود و گفته بود:
-«ما آخرین قسممون به همین چشمه است. به همین چشمه قسم که خیلی معجزه ازش دیدیم، کار خودش بوده.» میرم‌بگ که سیگار لاپیچش را به چوب سیگار می‌زد، با آستین پاره پوره‌اش تنباکوی داخل دهانش را پاک کرد و تف‌اش را نثار گاراج باجی کرد و گفت:
- «ما بعد از ۵۰ سال زندگی فهمیدیم که این چشمه نه معجزه‌ای، نه جادویی و نه جنبلی داره، تازه بعضی از خونریزی‌های روستا هم سر تقسیم آب این چشمه بوده.»
 رو کرد به باجی گفت:
-«غیر از اینه باجی؟»
 باجی با موهای سفید و دهان خالی از دندان گفت:
- «پسرم تو دیگه انگار خدا و پیغمبرهارو فراموش کردی.»
همه سکوت کردند و بعد از کمی گفتند:
-«سید آخرش کار خودش‌و کرد.»
 و بعد هم از پاسگاه هفت چشمه دو سرباز با لباس‌های کهنه و استوار احمدی با همان ابهت همیشگی وارد روستا شدند. برادر گل خنان هم از سر لج و لجبازی با سید جلو پا استوار احمدی یک قوچ سر بریده بود. مابقی قرص‌ها رو در جیب پالتو گذاشت. از سر چشمه بلند شد و به تاریکی لابه‌لای شاخه‌ها چشم دوخت. چشم‌هایش را مالید و دوباره نگاهش را به بوته‌ها و درختان انداخت. رنگ برگ‌ها از سبزی به قرمز می‌زد. ترسید. دلهره داشت. بلند شد از چمن چاله‌های کاکلی گذشت. بیل را از داخل جوب برداشت و نگاهی به دسته بیل کرد. آب تقریباً به پائین شبدر رسیده بود. از کنار چشمه گذشت. به مرز زمین نخود رسید. از بین نخودها تربوته‌ای را از زمین کند و شروع به خوردن کرد. دلهره‌اش بیشتر شد. مزه سم و شوری نخود را توی دهانش مزه‌مزه کرد.
نخودهای تر را کنار آب چشمه گذاشت. یادش آمد وقتی گل‌خنان سرچشمه آب پیت‌ها را پر می‌کند، تمام مردان روستا و زنانی‌که برای شستن ظرف‌ها سرچشمه می‌آمدند به به چشم‌های قهوه‌ای، قدبلند و پوست سفیدش نگاه می‌کردند. با کسی زیاد حرف نمی‌زد. حرف سیدعلی را آویزه گوشش کرده بود. تمام دخترهای روستا آرزویشان این بود که زیبایی او را داشته باشند. شال گل منگلی‌اش را طوری می‌بست که کسی بلد نبود آن شکلی ببندد. به سید گفته بود:
-«از صبح تا شب چشمم به درِ، آرزومه همیشه غروب باشه تا تو جایی نری. انتظار واسه من که با کسی حرف نمی‌زنم خیلی سخته، فانوس به‌دست روی ایوان چشم به‌راه، خودت که می‌دونی چقدر از یاغی‌های پاچه می‌ترسم. می‌ترسم یه روز نیای و جنازه‌ات را روی یکی از همون اسب های پاچه برام بفرستن. چقدر باید چشم به درخت‌های بلوط پاچه بدوزم. تورا به همین چشمه که معجزه می‌ده نرو.»
بوته نخود تمام شده بود. از داخل کرت جفت‌‌های نخود گذشت. گل خنان را دید با پنجه‌ای کشیده به صورت. دوبار نگاه کرد؛ کسی را ندید. تنها چیزی‌که دید، نور فانوس‌های آویزان از ایوان خانه‌های روستا بود.
به استوار احمدی هم گفته بود:
-«آیا کسی‌که اینقدر وابسته شوهرش باشد، شوهرش این کارو با او خواهد کرد؟»
 بعد از کلی بازجویی و معاینه سر و صورت به این نتیجه رسیده بودند که کار سید نیست. از آن‌روز به بعد رابطه‌اش با کل روستا قطع شد. اگر هم شبی در خانه‌اش لقمه نانی پیدا نمی‌شد، در خانه کسی را نمی‌زد. کم‌حرف شده بود. این همه تصویری بود که به‌سرعت از ذهنش گذشت. اما آن پنجه که بر صورت گل خنان کشیده شده بود، هم کلانتری و هم اورا به شک انداخته بود. اول فکر می‌کرد پنجه خرس است اما سال‌ها بود در نخودکوه و اطراف این چند روستا خرسی دیده نشده بود. دوباره گل خنان را دید با چشم‌های سبز. رنگ چشم‌هایش تغییر کرده بود. خواست اورا صدا بزند، نفسش بند آمد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست. دستمال ابریشم را از جیب بغل پالتو بیرون کشید. پیشانی‌اش را پاک کرد. ایستاد و بیل را در دست راستش محکم‌تر گرفت. دوباره صلوات فرستاد و به اطراف نگاه کرد. کسی یا چیزی را ندید. قدم‌هایش را تندتر کرد و ناخواسته به‌یاد چشمه افتاد. به جاده باریک خاکی رسید. گل خنان روی جاده دراز کشیده بود. به‌سمتش حرکت کرد. چند متر جلوتر، الاغ کسمراد را دید که واق‌واق می‌کند. نفسش بند آمد و زبانش قفل شد. رنگ پوست الاغ هم تغییر کرده بود. دهان الاغ را نگاه کرد. شبیه باجی شده بود. گل خنان از پشت سر به او نزدیک شد.
روز بعد اهالی روستا مردی را پیدا کردند که روی صورتش پنجه کشیده شده بود.
 
اطلاعات شما ذخيره شود ؟