داستان کوتاه:اعلامیه نوشته: کیوان کیخسروپور
داستان کوتاه:اعلامیه نوشته: کیوان کیخسروپور
ایستاد . به عکس روی دیوار خیره شد . جمعیت بی توجه به او می گذشتند .گویی پتکی سنگین بر سرش کوبیده شد . دهانش خشک شده و شقیقه هایش به شدت می زدند....

ایستاد . به عکس روی دیوار خیره شد . جمعیت بی توجه به او می گذشتند .گویی پتکی سنگین بر سرش کوبیده شد . دهانش خشک شده و شقیقه هایش به شدت می زدند. عکس جوانی با لبخند به او می نگریست . حروف اعلامیه خطوط در هم وبرهمی بودند که به دور عکس می چرخیدند و برای او هیچ مفهومی نداشتند. از ته دل نالید :
-        بِرای باوگه گم گودرز!

پاهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند. چند قدمی تلوتلو خوران راه افتاد . دست به دیوار گرفت . اما نتوانست.برزمین افتاد . اشک پرده تاری شد و خیالش پرنده ای که به گذشته پر کشید . اول ازهمه به خانه روستایی او می آمد. با فروتنی می گفت:
-        سلام خالو!
وبا تمام بدن قرص و محکمش  خم می شد و دستانش را می بوسید .
-        سلام «خوارزا». سرفرازم که ردی .
مرد نالید .
خدایا چرا ؟! گودرز براگم چه وقته مردنت بیو ؟!
طاقت نیاورد.با تمام توان برسرخود کوبید.عابران دور اوجمع شدند.هیاهوی آنان را می شنیید . اما گویی صدای آنان از دوردست ها می آمد. می شنید .اما نمی فهمید .پرنده خاطرش این بار به سوی آینده پرید . همه عزاداران روبروی خانه خواهرش جمع شده بودند . به سمت آنان رفت . شوهر خواهرش به پیشواز او آمد. برسر خود کوبید . پرسید :
-        راسه ؟

دامادشان به شدت گریست. جیغ و شیون خواهرش و زنان دیگر برخاست . به سویش آمدند  و بر سرش شیون کردند. صدای زنی از دور دست می آمد که «مور»می آورد و با صدایی غمناک می خواند .
-        «ترسم لیل ت تا سال نه نیشه / سیه دراره قرمز بپوشه »

مرد مثل زنان شیون می کرد . و صورتش را با ناخن خراش می داد . باریکه های خون از صورتش به پایین لغزیدند. دو سه نفر دستش را گرفتند. یکی پرسید:
-        برادر چه اتفاقی افتاده ؟
درمانده و مستاصل به مرد خیره شد . غم پرنده بال شکسته ای بود که در آشیان چشمانش کز کرده بود .
-        تو کشتی، یک بود . پهلوان بود . نمی دانم چطور مرده؟ نمی دانم این خانواده تف به نور دامادم چرا به من خبر ندادند؟!
و به یک آن شروع به کوبیدن بر سر و صورت خون آلوده اش کرد و دست برد و از داخل جوی آب مشتی گل در آورد و بر سر و شانه هایش مالید . مغازه داری او را درآغوش گرفت و دستانش را محکم گرفت و با او گریست .
-        آخه گودرز درد و مرضت چه بود ؟
عابری پرسید :
-        کسی بهت گفته ؟! شاید دروغ باشه .
و مرد با اشاره دست اعلامیه را نشان داد. عابر ی از جمع جداشد و به سمت دیوار رفت .چند عابر مرد و زن به حال رقت بار او می گریستند .یکی نصیحت می کرد .
-        این حکمت خداست . خدا می ده و می گیره .

-        این شتره یه که در خانه همه می خوابه .
عابری که به سمت دیوار رفته بود برگشت. با اعلامیه ای که از دیوار کنده بود . مرد هم چنان در آغوش مغازه دار می گریست.عابر پرسید :
-        سواد داری ؟
مرد متعجب از این سوال نالید :
-        سوادم گور پدرم بود! سوادم کجاست ؟
-        اصلا می دانی توش چی نوشته ؟
-        نه از کجا بدانم. این همه اعلامیه مرده رو  در و دیواره
عابر با صدایی بلند و عصبانی خواند .
« باز گشت قهرمانانه گودرز... از مسابقات آسیایی تایلند با کسب مقام  اولی را به عموم شهروندان  تبریک می گوییم بدین مناسبت مراسمی...»
لحظاتی زمان ایستاد . همه گویی سنگ شده بودند . در آسمان حیرت فشفشه های  خنده ترکیدند.همه پراکنده  شدند. مرد قدرت برخاستن نداشت .بر رگه های خشکیده خون عرق شرم به راه افتاد. مرد با احساسی آمیخته از خوشحالی و شرم ، در کوچه و پس کوچه ها ناپدید شد.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟