«داستان شعری که گفته بودی برایم بنویس» / محسن عظیمی
«داستان شعری که گفته بودی برایم بنویس» / محسن عظیمی
داستانی ازمحسن عظیمی/ (۱۳۵۸/ صحنه ) نویسنده، کارگردان ونمایش نامه نویس.داستان ها و نوشته های محسن، همیشه لایه ای تخیل و ابهام به رنگ خاکستری ، در لابه لای سطرهایش پنهان دارد.گاه داستانش «سهل و ممتنع»می شود وگاه «سوررئال».گاهی هم که دلش بخواهد «رئال» می نویسد البته خواندنش با اعمال شاقه همراه خواهد بود!....
یک داستانک/نوشته ی : محسن عظیمی
 
سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:داستانی ازمحسن عظیمی/ (۱۳۵۸/ صحنه ) نویسنده، کارگردان ونمایش نامه نویس.داستان ها و نوشته های محسن، همیشه لایه ای تخیل و ابهام به رنگ خاکستری ، در لابه لای سطرهایش پنهان دارد.گاه داستانش «سهل و ممتنع»می شود وگاه «سوررئال».گاهی هم که دلش بخواهد «رئال» می نویسد البته خواندنش با اعمال شاقه همراه خواهد بود!داستانک زیر اثر تازه ی او برای سرویس داستان بلوط است که در فضایی تازه سیر می کند.بخوانید و لذت ببرید و به جانش دعا کنید!
راستی این روزها محسن عظیمی، درگیر انتشار کارها و نمایش نامه هایش برای کودکان و نوجوانان و بزرگ سالان است و می بایست منتظر تولد کتاب های تازه اش بود.بلوط برایش موفقیت مدام آرزو دارد.
***
"داستان شعری که گفته بودی برایم بنویس"
شعری را که گفته بودی برایم بنویس می‌نویسم، روی زمین ذهنم که هنوز پوشیده از برف آن سال هایی ا‌ست که برای اولین‌بار شعری برایت نوشته بودم، شعری که روی آسمان نوشتمش‌، آسمانی که آن روزها باورش داشتم، اما پر از ابرهای سیاهی شد که هنوز بیتوته‌ کرده‌اند روی سرمان.
مثل همیشه شعرم به سر نمی‌رسد و وقتی می‌خواهم با همان سه نقطه همیشگی کلاغ قصه‌های شعرم را به خانه‌اش برسانم؛مترسکی که تو خودت لباس‌هایش را دوخته‌ای، همان کلاهی که من بر سرش گذاشته‌ام را به باد می‌دهد و یکباره به دنبال کلاغ می‌افتد و کلمه به کلمه شعرم را زیر چکمه‌های همان سربازی که از جنگ فرارکرده و لباس‌های مترسک را پوشیده بود و چکمه‌هایش را کنار پای مترسک انداخته بود، لگدمال می‌کند و برای این که کلاغ بترسد، فریادزنان با همان چکمه‌ها روی سر کلمه‌ها می‌کوبد و فریاد می‌کشد، تا جایی که از شعری که گفته بودی برایم بنویس چیزی نمی‌ماند، فقط یک کلمه می‌ماند که از ترس مترسک، زیر بارش برفی دوباره، کلاه را روی سرش کشیده و دارد می‌لرزد.
مترسک هم چنان با نگاهش کلاغ را دنبال می‌کند که هنوز به خانه‌اش نرسیده و خسته از همه قصه‌هایی که به سر رسیده‌اند، بال‌بال می‌زند و من تمام تلاشم این است ببینم آن کلمه چه کلمه‌ای ست، اما سرم را نمی‌توانم تکان بدهم، کمرم انگار له شده، فقط رو به کلمه با تمام توانم می‌گویم اگر زنده ماند داستان شعری را که گفته بودی برایم بنویس را برایت تعریف کند، که کلاه را از سرت برداشته و به طرفم می‌آیی و...
نظرات [۱]
شنبه، ۰۷ آذر ۱۳۹۴ :: ۱۵:۲۱
ىاستان زیبایی است.افرین
اطلاعات شما ذخيره شود ؟