مشی خانم/داستانی تازه از نعمت مرادی
مشی خانم/داستانی تازه از نعمت مرادی
داستان های کوتاه «نعمت مرادی»نویسنده، شاعر و منتقد جوان، ویژه گی هاو شباهت هایی مشترکی دارند.شباهت هایی از جنس ایهام و نماد و سمبل و وهم و تخیل همراه با واقعیت. اگر باورها و رسوم و اعتقادات مردم غرب کشور (حوزه ی شهرستان هرسین و ایل کاکاوند و روستاهای اطراف و...) را هم به آنها اضافه کنیم، داستان هایی با کارکردهایی (بومی و محلی و اقلیمی) و وهم آلود که ریشه در واقعیت دارند...



سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:داستان های کوتاه «نعمت مرادی»نویسنده، شاعر و منتقد جوان، ویژه گی هاو شباهت هایی مشترکی دارند.شباهت هایی از جنس ایهام و نماد و سمبل و وهم و تخیل همراه با واقعیت.
اگر باورها و رسوم و اعتقادات مردم غرب کشور (حوزه ی شهرستان هرسین و ایل کاکاوند و روستاهای اطراف و...) را هم به آنها اضافه کنیم، داستان هایی با کارکردهایی (بومی و محلی و اقلیمی) و وهم آلود که ریشه در واقعیت دارند به قلم این نویسنده ی جوان، به دست می آید.ضمن آنکه در داستان هایش به کلمات و باورهای مکتوب و ویژه و خاص محلی برخورد می کنیم که شاید برای خواننده ای که با آن ها  آشنا نباشد، درک و پذیرش بخش هایی از داستان با سختی و اعمال شاقه همراه شود که ضرورت «توضیح و پانویس»را ایجاب می کند.
(مرگ) در داستان های مرادی جای گاهی تقریباً ثابت دارد و معمولاً به عنوان(حادثه)ای در داستان از آن به خوبی استفاده می کند.
فضاهای خاکستری و وهم آلود و لبریز از ترسی پنهان هم بر ذهن و دنیای مخاطب تاثیر خود را می گذارد و هیجان و تعلیق هم در ادامه به باور خواننده فرو می کند تا خوانش داستان را تا آخر ادامه دهد.
آخر این که مرادی، به (سرویس داستان بلوط) با ارسال داستان های تازه و منتشر نشده، عنایت دارد و قدردانش هستیم.به زودی با او گفت و گویی خواهیم داشت.



***
حالادیگر نفسش لحظه به لحظه بند می آمد.به نقاط روشن وکورزندگی اش فکرمی کرد.وازآن لحظه که دیگرکسی ازاو حرف نبرد می ترسید.ترس تمام وجودش راگرفت.ترسی که سال ها اورا عذاب داده بود.حالاوقت اش رسیده است.تصوراینکه خروارخروارخاک روی جسمش ریخته شود.عذاب آور است.تمام آرزوهایش به باد هوای دوروزنه ای ها می رفت.یاغی های پاچه بلوط دوباره زمین های خودشان را ازدست امنیه های در می آورندو دوباره به پیدا کردن ظروف طلایی وکوزه های سفالی تمام کوه وزمین های پاچه ی کوه را شخم می زدند.
حتی قلعه ی ضحاک را با آن دو دخمه نابود می کردند تا شاید چیزی پیدا کنند.در طول این سال ها استوارفقط توانسته بود چند کوزه ی سفالی در آورد.که زیاد هم قیمتی نبودند.حالا باید از آن همه زمین دست بکشد.از آن همه دارایی در شهرش هرسین،حالافکرمی کردبه جایی رهسپار می شودکه دیگرکسی نیست که از دستور او اطاعت کند.
شب همیشه برای او ترسناک بود.اما هیچ وقت بروزنداده بود.مادرمشی خانم بعداز اینکه ان همه گرده ی نان جو را داخل خوانچه ی نان گذاشته بود.گفته بود استوارتورا با مشی به این چشمه می سپارم.زندگی خوبی براش درست کن!این دخترتمام داروندارمه،حالافکر می کرد.تنها گورستان است که می توانددوباره دوتا انسان را کنار هم بخواباند.
مشی گفته بودمادرم ننه زیوا همه چی رو آماده کرده،اتاق کاه گلی ورایوان روواسه روز عروسی،زیرشوبا پردرست کرده.
 ننه زیوا با ده تا از زن های سفید بخت گپ زده تا سفره ی عقدوعروسی را بچینن ،اون روز سفره رو روبه چشمه پهن می کنن.استواربه خاطر اینکه مشی خانم غمی به دل راه نده وچیزی از ذات پلید او نفهمه ،دیگر نگفته چرا چشمه، رو به قبله سفره رو پهن می کنن.مشی با آن صورت گندم گون وچشم های قهوه ای که از شدت خوشحالی انگار غمی را حمل می کرد.گفته استوار اینه ی بخت من چه شکلیه؟ 
ننه م گفت اینه ی بخت رو بالای سفره میذارن ،دوتا هم جار کیش رو دوطرف آینه میذارن تا یه فانوس به اسم من ویه فانوس به اسم توروشن کنن،تمام این تصاویر که روزی برایش شادی آور بوداز توی مغزش می گذشت.
حالا فکرمی کرداز زیباترین زن دوروزنه گل خنان گرفته که مرده است تا زشت ترین آنها باجی که یک روزی خواهد مرد.اورا نفرین کرده اند.از کدخدا تا میرمبگ ویاغی های پاچه بلوطی ها کسی دل خوشی از او نداشته است.
حالا هم داردبه زمین وزمان نفرین می کند.دیگر می داندفردا بجای بوییدن گون های سرچیا که علاقه خاصی به آنها داشت.برایش جلوی درب ننه زیوا چمری می زنند وکولی های ییلاق وقشلاقی برایش علمک درست می کنند وعکس هایش را با لباس فرم بالای علمک می زنندو زن ها به جای شین کردن وگریه کردن دور علمک، زیرچادرهای مشکی نفرین اش می کنند ومی خندندوصدای نفرت آورسازهای چمری را مجسم می کرد.که همیشه روح اورا غمگین می کرد.
سازودهلی که همیشه برایش آزاردهنده بود.مرگ همیشه برای اونوشداروی ماتم زدگی وبدیختی بود.اورا ناراحت وناامید می کرد.مرگ برایش تلخ وترسناک بود.کسی نبودعرق پیشانی اش را خشک کند.توی این اتاق خاموش حس می کرد نفس های آخرش را می زند.تمام شهوتش فروکش کرده بود.دیگرحتی توانایی فکر کردن به هیچ کدام اززن های هرسین ودوروزنه وپاچه را نداشت .چشم های هیزش شبیه آخرین ستاره ی نخودکوه روبه خاموشی می رفت.حس می کرد اگر این مرگ لعنتی نبود.دوباره می توانست آرزوی همه چیزرا بکند.
حتی زن های که یک بار با آن سبیل های کم پشت واندام لاغرش با آن ها خوابیده بودومشی بعد از مدت ها به همه چیز بو برده بود.سعی کرده بودکه استوار را متقاعد کند.اما استوارگوشش به حرف های یک دختر دوروزنه ای بدهکار نبود.ازخوابیدن با مشی طفره رفته بود.وهرسری که مشی با رنگ ولعابی که به صورتش زده بود تا اورا خوشحال کند وبفریبدکه آن شب استوار با او باشد.
استواربا ترفندی شانه خالی کرده بود.حالا فکر می کرد شاید اگر مشی بود.می توانست اورا ترو خشک کندواز مرگ نجات دهد.
مشی بانو گفته بود.استوارروزعروسی مون جلو آینه مشتی گندم یا جومی پاشن، روش هم سوزنی ترمه .بعد زیرش عسل و روغن حیوونی رو آتش می زنن ویک تشت رو روش برمی گردونن.بعدش هم که ننه زیوا یک زین اسب میاره ومن روی زین میشینم.همه این حرف ها را با آب وتاب کامل به استوارزده بود.کف دست ها وپاهایش راحنا گرفته بودو به استوار نشان داده بود.گفته بود همش بخاطر زیبایی چشم ها ته استوارواستوارتوی دلش خندیده بودوبه تمام ارثیه مشی فکر کرده بود.به زمین های که روزی می توانست اورا به یکی از بزرگترین مالکان زمین کاکاوند تبدیل کند.
به همه چیزچشم داشت.اما حالابه جزچند کیک وموریانه وصدای پارس کردن سگی، نه چیزی را می دید نه چیزی را می شنید.ازباجی شنیده بودکه دختری که عروس میشه.درهنگام عروسیش به آینه نگاه می کنه.درکراس چهل تیکه عروس نبایدگره باشه ،همچنین بند کراس عروسیش بایدباز باشه تا گره توکارش نیفته،ولی بعد ها سرچشمه باجی به زن ها گفته بود که من با همین دهان بی دندان وهمین چشم های نا سوگره ای روی کراس عروسی مشی دیدم.
استوارازدست این فکرهای سمج به ستوه آمد.قرآن ،قدح آب چشمه، گرده نان جو ،خوانچه نان،اسپند ،کوزه ی آب که روی اش یک برگ سبز بود،گردو،هفت تا تخم مرغ،هفت تا ادویه جات یادآورجهیزیه مشی بودکه ننه زیوا روی پالان الاغ سفیدگذاشته بود.همه این اتفاقات به صورت کاملاًخنده داری از ذهنش می گذشت.اما نای خندیدن ندارد.به زورچشم هایش را بازو بسته می کند.پلک هایش سنگین شده است.دست وپاهایش سست شده، و رمقی دربدن حتی برای بلند شدن ندارد.دوست داردیکی بیایدوقطره ای آب با پنبه روی لب هایش بچکاند.اما با رژه رفتن موریانه ها یاد رژه رفتن خودش افتاد .نگاهش راکه حالتی تار دارد.روی تارهای عنکبوت کنج اتاق کاهگلی وسقف چوبی اتاق که با تیرچوبی درست شده به سمت در می چرخاندوبه جسمش فکرکرد که قراراست خوراک همین موریانه شود.پسر نابالغی گرده ی نان جو وپنیر را به کمر مشی بسته بودوبرای شگونش اسفند دود کرده بودند.
بعدکفش های مشی رابالای درگذاشته بودند تا استواراز زیرش رد شود.استوارخوشحال بودچون توی آن شب به همه زن های دوروزنه محرم بود.این حرف را کدخدا توگوشش زده بود.بعد هم که ننه زیوا شصت پای مشی خانم واستوار را با گلاب شسته بود.گلاب را به دیوارکاهگی پاشاند.
که مایه خیرزندگی شان شود.یادش افتاد یکی از همان سکه های طلایی که یاقی های پاچه داخل قلعه ضحاک پیدا کرده بودند را به زور ازچنگ آنها درآورده بودوشب عروسی بخاطرخودنمایی داخل لگن انداخته بود.
وزوزکردن پشه ای افکارش را به هم ریخت وهرازگاهی  روی دماغش می نشست.اما  نای تکان دادن سرش را ندارد.انگارهنوزهم به همه چیز دلبستگی دارد.حتی دیگرنمی تواند روی نمدی که روی آن خوابیده غلت بزند.همیشه مشی ازاینکه استوار دمر می خوابید.ناراحت بود.دوست داشت حتی موقع خوابیدن هم تو چشم هایش نگاه کند.اما استوار هیچ وقت این کاررا انجام نداد.هیچوقت حتی موقع ای غیر از خواب هم توی چشم های مشی نگاه نکردواین چیزها باعث نگرانی مشی می شد.اما لام تا کام حرفی برزبان نمی آورد.حداقلش این بوداز توی آن خانه ی شهری زندگی می کردودیگرخبری از پشگل ولاس وپهن گاو نبود.این حرف های بودکه مشی به دخترکرمعلی زیردرخت زالزلک زده بودوبعد ها به گوش استوار رسیده بود.استوارهمیشه برای اویک لقب بزرگ بود.که ابهت وبزرگی اش را مدیون همین اسم می دانست.وسط روستا کنارچشمه می ایستاد.دست اش را روی کمری اش می گذاشت.بعدقدم می زدوباپا به ریخ وسنگ های جلواش می زد ومی گفت هرکسی ازشماها به یاغی های پاچه کمکی بکنه دمار از روزگارش در میارم.
کدخدا ومابقی دوروزنه ای ها سرشان را به نشانه تعظیم پایین می آوردندواستوارسوارجیپ چادری می شدوازسمت خاکی جاده به سمت پاچه ای ها می رفت. ردیف مورچه ها ازسمت خاکی دربه سمت نوک انگشتان پای راست اش در حرکت اندواین برای او نشانه ای از مرگ است.
نشانه ای که وقتی مرگ موش را توی غذای مشی ریخته بود.با همین چشم ها دیده بود.که دختربدبخت چطورروی قالی های دست بافت خانه اش پیخ خورده بود تا تمام کرده بود.وبعد رفته بود بالای سرش وبه چشم های قهوه ای ولب های باریک وابروهای پهن اش چشم دوخته بودوصورت گندم گونش را نوازش کرده بود.گونه های برجسته اش را دوست نداشت واز دور که به او نگاه کرده بود.چهره اش را شبیه باجی دیده بود.اندام با تناسب وبه خصوص شانه های که بالا می انداخت همیشه از او دختری جدی وخونسرداما بی زبان ساخته بود.همه این ها را استوار دیده بود.
مرگ زن اش را دیده بود.که لحظه های آخر از استواردر خواست کمک کرده بود.اما حالا او ازچه کسی می توانست در خواست کمک کند.
هوا گرم گرم شده بود.از اینکه نمی توانست جایی را ببیند.احساس بدبختی می کرد.مژه های پایین افتاده اش ورنگ زردشده که به زردجوبه می زد.شبیه همان لحظه ای شده بودکه مشی نفس های آخر را زده بود.اگرکسی توی این شب اورا با این وضع وقیافه می دید حتما ابروی اش را پیش تمام دوروزنه ای ها می برد.حتی دوست داشت اگرهم بمیرد.مورچه ها وموریانه ها جسدش را بخورند.اما دست یاغی های پاچه نیفتد.یادش افتاد از همان بچگی جنگ کروبا مردم نمی ساخت وهیچ وقت هم نساخت.حتی با دوستانش گاهی دوسه ماه هم حرف نمی زد.
کدخدا گفته بود.این استوار هیچ وقت مردمدار نبود.نفس هایش بند آمد.مورچه ها  به سمت چشم هایش رفتند.چند روز گذشت.پیرمردی ژولیده جسدش را پیداکرد.اما جای چشمانش دوحفره ی خالی بود..یاغی های پاچه جسد را به دم اسب بستند.وازسمت بالای روستا به سمت نخودکوه حرکت کردند.

نظرات [۷]
دوشنبه، ۰۳ اسفند ۱۳۹۴ :: ۱۹:۲۱
مرسی واقعا نویسنده ی خلاق وقدرتمندی این آقا
جمعه، ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ :: ۱۷:۰۴
مرسی از سایت بلوط داستان خیلی خوبی بود لذت بردم مرسی از انتخابتون
پنجشنبه، ۲۶ آذر ۱۳۹۴ :: ۱۵:۴۳
سپاسگزارم
سه شنبه، ۲۴ آذر ۱۳۹۴ :: ۲۰:۱۱
از سایت بلوط تشکرمی کنم برای انتشار همچین داستان های
چهارشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۹۴ :: ۱۱:۳۶
دوست خوب ما آقا «حسین»عزیز! با سلام و احترام...شما را دوست خطاب می کنم ، زیرا در دنیای قدسی ادبیات، جایی برای دشمنی وجود ندارد. باورکنید ! داوری و اعلام نظر و دیدگاه آن هم مکتوب بر اساس تعصب به اقلیم و قومیت و گویش و محدودیت ها و مرزهای جغرافیایی زیبنده و منطقی نیست و قضاوت درست و صحیح ، مبنایی واقع بین و منطقی و همراه با آگاهی و شناخت و بدون جانبداری می طلبد... «سایت بلوط» سفره ای با برکت برای فرهنگ و هنر و ادب کهن سال و دیرپای غرب کشور است که توسط اهل قلمی اهل درد و دغدغه، مدیریت می شود و «همه» از هر گویش و قوم و تبره و تبار و محدوده ی جغرافیای غرب کشور، می توانند کنار این سفره بنشینند و لقمه ای بردارند و لقمه ای بدهند، بدون آن که به «صورت» و «ظاهر» کسی توجه و نگاه کنند،تنها با هدف همداستانی و دانش افزایی متقابل و متعامل دور هم جمع شده ایم... و... * «سرویس داستان بلوط» هم، همسفره ی تمام عزیزانی است که فقط و فقط به احترام بالندگی ،اعتلا و پویایی ادبیات داستانی غرب کشور، اثری که استانداردها و عناصرمعمول و قابل برای انتشار و انعکاس داشته باشند را ارسال می کنند و ضمن با سپاس و تقدیر، آثار را انتشار می دهد.حال ممکن است افرادی لطف و عنایت بیشتری داشته باشند و این سرویس را با آثار خوب شان نوازش و پربارتر کنند تا با کمک هم قابلیت های ادبیات داستانی استان و مناطق غرب ایران را ثبت کنیم و انعکاس دهیم... پس شما هم یاعلی بگویید با قلب تان به خانه ی بلوط بیایید.باور کنید و اطمینان داشته باشید که در این خانه ، «جا» برای همه است و شما هم وارد شوید، جای تان در کنارمان خواهد بود... و آخر آن که به قول مولانا امام علی (ع): اُنظُر إلى ما قالَ و لاتَنظُر إلى مَن قالَ ؛به گفته بنگر نه به گوینده آن . بردوام باشید...
یکشنبه، ۱۵ آذر ۱۳۹۴ :: ۰۶:۲۹
گویا بلوط از دست گیلانغربی ها افتاده دست صحنه و هرسینی ها!!! لک ها همینجورین بدون خونریزی جای را فتح میکنن
چهارشنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۴ :: ۰۵:۵۷
سلام داستان خوبی است.افرین
اطلاعات شما ذخيره شود ؟