«این ها شاه کلید دارند» از مجموعه داستان به هم پیوسته «سالِ بد» / امیر سنجابی
«این ها شاه کلید دارند» از مجموعه داستان به هم پیوسته «سالِ بد» / امیر سنجابی
امیر سنجابی(۱۳۷۰/کرمانشاه)، داستان نویس و روزنامه نگار جوان، داستان (این ها شاه کلید دارند.) را از مجموعه داستان به هم پیوسته ی (سال بد) انتخاب کرده و به لطف برای داستان بلوط فرستاده. او در این داستان کوتاه،نیم نگاهی کوتاه به دردی اجتماعی داشته.شخصیت پردازی و پردازش صحنه ها و فضاسازی از نقاط قوت داستان است.امیر در نوشتن این داستان، از زبانی ساده و روان استفاده کرده.زبانی که درست نقطه ی مقابل شخصیت های پیچیده ی داستان است...
سرویس داستان بلوط/مرتضی حاتمی:امیر سنجابی(۱۳۷۰/کرمانشاه)، داستان نویس و روزنامه نگار جوان، داستان (این ها شاه کلید دارند.) را از مجموعه داستان به هم پیوسته ی (سال بد) انتخاب کرده و  به لطف برای داستان بلوط فرستاده.
او در این داستان کوتاه،نیم نگاهی کوتاه به دردی اجتماعی داشته.شخصیت پردازی و پردازش صحنه ها و فضاسازی از نقاط قوت داستان است.امیر در نوشتن این داستان، از زبانی ساده و روان استفاده کرده.زبانی که درست نقطه ی مقابل شخصیت های پیچیده ی داستان است.انتخاب این نوع زبان در نگارش، در اثربخشی محتوای داستان بر مخاطب، بسیار موثر است.داستان، برشی کوتاه از نوعی زندگی اجتماعی نابهنجار است که در فضایی تلخ و خاکستری اتفاق افتاده.بی شک داستان های بعد و قبل این مجموعه می تواند تصویری تازه از دنیای تازه ی نوشتاری امیرسنجابی را نشان دهد.
برای نویسنده ی جوان، بالندگی و تعالی مدام آرزو داریم.
***
مامان فرح نشسته کنارم و هی شانه ام را تکان می دهد. کلافه است. می گوید:
 «خواب به خواب بری الهی. پاشو دیگه مرد ناحسابی. یه ساعته دارم صدات می زنم دانشگاهت دیر شد.»
می نشینم توی رختخواب و چشم هایم را می مالم. بوی نان داغ می آید. مامان سفره ی صبحانه را چیده. نان سنگک و مربا و کره ی محلی تازه. از جا بلند می شوم و سیوشرتم را تنم می کنم. با پلک های سنگین می روم تو حیاط. پای شیر آب باغچه می نشینم و چند مشت آب به صورتم می زنم. شیر را می بندم و نگاهی به درخت سیب می اندازم. نوک درخت چندتا سیب داده ولی حیف دستم نمی رسد بهشان.
کسی انگار می پرد روی پشت بام. نگاهی می اندازم. حمزه است، پسر فریده خانم.
 «مامورا تو کوچه هستن. برو حامدو بیدار کن. بدو.» 
حمزه این را می گوید و غیبش می زند. می روم تو اتاقِ حیاط. حامد وسط اتاق خوابیده است. بیدارش می کنم. هول می کند و از پنجره کوچک اتاق نگاهی به کوچه می اندازد. می گوید :
«اینا شاه کلید دارن. برو چفتو بنداز، خودتم وایسا پشت در!»
حامد راست گفت. این ها شاه کلید دارند. شاه کلید چندبار توی قفل می چرخد و زبانه ی قفل را باز و بسته می کند. اما چفت در افتاده. در می زنند. زنگ می زنند. مامان فرح می آید تو حیاط. می گوید:
 «چه خبر شده؟»
 حامد از تو دستشویی می آید بیرون و می گوید:
 «هیس! ماموران. یه حروم زاده گزارش داده.» 
مامان شروع می کند نفرین کردن همه ی ما. از پدرم شروع می کند تا برسد به من. 
حامد می رود تو اتاقش و توپ های تریاک را می آورد و می ریزد تو سوراخ دستشویی. شلنگ را می گیرد تو سوراخ و تریاک ها را با فشار آب پایین می برد.
 مامورها با لگد و تنه می کوبند به در و حالا است که در را بشکنند. کار حامد تمام می شود و آخرین توپ های تریاک را می ریزد تو سوراخ دستشویی. اشاره می کند چفت در را باز کنم و از جلو در بروم کنار.
دو لنگه ی در باز می شود. سه مامور قول تشن می ریزند تو حیاط. هر سه لباس شخصی هستند. بی سیم و دستبند دارند. حامد به ماموری که هیکلی تر است می گوید:
 «چه خبره؟ شما کی هستین؟ چرا درو می شکنین؟»
مامور هیکلی سیلی می خواباند تو گوش حامد. می گوید:
 «چرا درو باز نمی کردین؟»
 چشم غره ای به حامد می رود و رو به دو مامور دیگر می گوید:
 «خانه را خوب بگردید.»
حامد ساکت می شود. انگار دنبال جواب می گردد. نگاهی به بی سیم تو دست مامور می اندازد و می گوید: «دیروز تو محله با چندتا لات درگیر شدم. تهدیدم کردن می ریزن تو خونه. فک کردیم اونا باشن.»
مامور هیکلی نگاهی به حامد می اندازد که خر خودتی. می گوید:
 «حامد ساقی به تو میگن؟»
حامد جواب نمی دهد. مامور هیکلی عصبانی می شود و یک دستی یقه حامد را می چسبد. سوالش را دوباره می پرسد:
 «حامد ساقی به تو میگن؟»
حامد می گوید:
 «اسمم حامده. ولی نمی دونم چی بهم میگن!»
حامد را دستبند می زنند و هولش می دهند بیرون. پر رویی های حامد و اشک های مامان هم بی فایده است. مامورها حامد را هول می دهند و با خودشان می برند توی کوچه. همسایه ها همه تو کوچه اند و فریده خانم می آید تو حیاط ما و مامان را بغل می کند. دو لنگه ی در را روی هم می گذارم و می روم تو اتاق. سرم می خواهد بترکد. چشمم می افتد به نان سنگک و مربا و کره. دوست دارم اول صبحی با لگد بروم توی سفره.

نظرات [۱۳]
شنبه، ۰۱ خرداد ۱۳۹۵ :: ۰۶:۴۸
سلام پاسخ نویسنده ی داستان کوبنده و احترام امیز و مودبانه است.
جمعه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۱:۰۲
داستان زیبایی بود آقای سنجابی من که در حین خوندن داستان انگاری که فیلم میدیدم همه چی تصور میشد ...
سه شنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۹:۳۷
آقای حسن نظراتی تخریبی و توهین آمیز دارد و انتشار این گونه نظرات در بلوط کارشایسته ای نیست.
سه شنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۱:۳۱
سلام و احترام عادت ندارم پاسخ نقد را بدهم. اما نقد با تهمت و اهانت تفاوت دارد. نقد را روی اثر نویسنده می نویسند و توهین را به شخص نویسنده می کنند. پس طبق روال خودم جوابی به صحبت هایی که روی داستان شده نمی دهم (هر چند که این حرف های بی اساس درباره ی داستان، نقد هم نیست). فقط پاسخ تهمت ها و اهانت ها را می دهم. ۱ـ حسن آقا! لطفا حرفتان را کامل و محکمه پسند بزنید! وقتی می گویید این کار کپی و تقلید است، بگویید دقیقا تقلید از چه کاری؟! حتما بگویید! مخصوصا اینکه اشاره کرده اید که این کار کپی از نویسنده های کرمانشاهی است! بگویید دقیقا کدام کار از کدام نویسنده ی کرمانشاهی؟! چون در این صورت کارم را بسیار حرفه ای انجام داده ام که حتی آقای حاتمی که کتاب «فرهنگ داستان نویسان کرمانشاهی» را نوشته و آشنایی کامل دارد متوجه این سرقت بزرگ ادبی نشده! ۲ـ «...یعنی آقای سنجابی به تعداد داستان هایی که خوانده داستان نوشته».. این نتیجه گیری سنجیده و علمی و دقیق، فقط از کسی برمی آید که تحصیلات دانشگاهی ندارد و یک ترم هم سر کلاس ننشسته که سر هیچ و پوچ به خودش اجازه نتیجه گیری های این چنینی می دهد! ۳ـ «اهل مطالعه نیست و از نوشته هایش مشخص است».. تو این دوره زمانه کی اهل مطالعه است؟!.. من روزنامه نگارم و هفته ای یک صفحه کامل تحویل هفته نامه ای که آنجا کار می کنم می دهم و همین بس که مطالب همان یک صفحه به من اخلاق و ادب یاد داده و به خاطر همان مطالعه ی کم یادگرفته ام به کسی بی اساس اهانت نکنم و تهمت بی اساس نزنم و آبروی کسی را نبرم.. اما مطالعات فراوان شما حتی اینها را هم به شما یاد نداده! ۴ـ حسن آقا! من روانشناسی می خوانم و خوب می دانم ریشه ی این تهمت ها و توهین ها از کجا می آید! شما حتی شجاعت معرفی کردن نام خودتان را هم ندارید.. بگذریم. باور کن من هم از سر دلسوزی این ها را نوشتم. حالا دلسوزی برای چه کسی و دلسوزی برای چه، بماند. با احترام به مدیر محترم سایت بلوط اقای جلیل آهنگرنژاد و دبیر سرویس داستان بلوط آقای مرتضی حاتمی
سه شنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۱:۳۰
سلام و احترام عادت ندارم پاسخ نقد را بدهم. اما نقد با تهمت و اهانت تفاوت دارد. نقد را روی اثر نویسنده می نویسند و توهین را به شخص نویسنده می کنند. پس طبق روال خودم جوابی به صحبت هایی که روی داستان شده نمی دهم (هر چند که این حرف های بی اساس درباره ی داستان، نقد هم نیست). فقط پاسخ تهمت ها و اهانت ها را می دهم. ۱ـ حسن آقا! لطفا حرفتان را کامل و محکمه پسند بزنید! وقتی می گویید این کار کپی و تقلید است، بگویید دقیقا تقلید از چه کاری؟! حتما بگویید! مخصوصا اینکه اشاره کرده اید که این کار کپی از نویسنده های کرمانشاهی است! بگویید دقیقا کدام کار از کدام نویسنده ی کرمانشاهی؟! چون در این صورت کارم را بسیار حرفه ای انجام داده ام که حتی آقای حاتمی که کتاب «فرهنگ داستان نویسان کرمانشاهی» را نوشته و آشنایی کامل دارد متوجه این سرقت بزرگ ادبی نشده! ۲ـ «...یعنی آقای سنجابی به تعداد داستان هایی که خوانده داستان نوشته».. این نتیجه گیری سنجیده و علمی و دقیق، فقط از کسی برمی آید که تحصیلات دانشگاهی ندارد و یک ترم هم سر کلاس ننشسته که سر هیچ و پوچ به خودش اجازه نتیجه گیری های این چنینی می دهد! ۳ـ «اهل مطالعه نیست و از نوشته هایش مشخص است».. تو این دوره زمانه کی اهل مطالعه است؟!.. من روزنامه نگارم و هفته ای یک صفحه کامل تحویل هفته نامه ای که آنجا کار می کنم می دهم و همین بس که مطالب همان یک صفحه به من اخلاق و ادب یاد داده و به خاطر همان مطالعه ی کم یادگرفته ام به کسی بی اساس اهانت نکنم و تهمت بی اساس نزنم و آبروی کسی را نبرم.. اما مطالعات فراوان شما حتی اینها را هم به شما یاد نداده! ۴ـ حسن آقا! من روانشناسی می خوانم و خوب می دانم ریشه ی این تهمت ها و توهین ها از کجا می آید! شما حتی شجاعت معرفی کردن نام خودتان را هم ندارید.. بگذریم. باور کن من هم از سر دلسوزی این ها را نوشتم. حالا دلسوزی برای چه کسی و دلسوزی برای چه، بماند. امیدوارم کامنت تایید شود، چون کمترین حقی است که برای دفاع از این اهانت های بی اساس دارم. با تشکر و با احترام به مدیر محترم سایت بلوط اقای جلیل آهنگرنژاد و دبیر سرویس داستان بلوط آقای مرتضی حاتمی
دوشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۶:۰۸
درود بحث های جالبی شده.
شنبه، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۸:۴۹
ممنون از آقای حاتمی عزیز و نظرهای دوستان
سه شنبه، ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۲۰:۰۱
داستان خوب دارای ویژگی های زیادی است.می توانید به کتاب ها و منابع معتبر مراجعه کنید و یا اگر مایل بودید تعدادی داستان از همین نویسندگان همشهریمان را نام می برم.اکنون که در عصر اشفته ی نرم افزارهای راحت القوم قرار گرفته ایم، کار نویسندگی بسیار سخت تر از گذشته شده است.به همین میزان داستان نیز مخاطب جدی و حرفه ای خودش را پیدا کرده است.تا همین اواخر بودند کسانی که به صرف سرگرمی به داستان می پرداختند.اما اکنون زمانه ای دگر شده است.با این حال دیگر داستان یک لایه و سطحی از هیچکس پذیرفته نمی شود.دلخوش نباشیم به افرین و به به چند دوست و همشهری/به هر حال ارزوی موفقیت دارم برای شما///اقای اهنگرنژاد لطف میکنید اگر کامنتها را تایید کنید
سه شنبه، ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۱۵:۴۷
سلام همشهری.داستان خوب ویژه گی های زیادی دارد که به اختصار به چند مورد ان اشاره می کنم/۱ مهمترین ویژگی داستان خوب، لذت بخشی است.۲ امروزه لحن و زبان داستان به عناصر مهمی در داستان تبدیل شده اند که در این داستان اثری از لحن و زبان دیده نمی شود.این مطلب حتا با معیارهای کلاسیک هم داستان نام نمی گیرد/۳ داستان خوب داستانی است که مخاطب بعد از اتمام داستان نگوید :"خب که چی؟!".خواننده بعد از خواندن یک سوم این مطلب دیگر هیچ رغبتی به ادامه خواندن ندارد.کسالت و سر هم بندی داستان و دست رو شده ی نویسنده ضعف مهم این مطلب است/۴ داستان باید اصیل باشد.این داستان کپی و تقلید است/۵ نویسنده باید برای نوشتن هر داستان صدها داستان خوانده باشد اما متاسفانه امیر سنجابی هر وقت داستان کوتاهی از نویسندگان کرمانشاهی میخواند فورا داستان کوتاهی از روی ان می نویسد.یعنی اقای سنجابی فقط به تعداد داستان هایی که خوانده است داستان نوشته است.//داستان نویس باید بخواند و بخواند و بخواند اما تا انجاییکه من این بنده خدا را می شناسم اهل مطالعه نیست و از نوشته هایش هم بخوبی مشخص است.البته من واقعا دوست دارم این جوان همشهری مان پیشرفت کند و به همین خاطر به او پیشنهاد مطالعه می دهم وگرنه میتوانستم اصلا این صفحه را باز نکنم و از کنارش میگذشتم همچنانکه از کنار کار دیگران میگذریم.تذکر به دوستان جوان و دادن پیشنهاد مطالعه و تلاش برای پیشرفت انها نشانه تنگ نظری نیست.هرچند میدانم لحنم کمی تند است.اما باور کنید از سر دلسوزی است و افسوس میخورم که نوقلمان همشهری ام درجا میزنند//با تشکر و سپاس فراوان
سه شنبه، ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۷:۴۹
حسن عزیز! سلام.ممنونم از حضورت در بخش «داستان بلوط» و ممنون تر این که داستان آقای سنجابی را خواندی و نظری هم بر آن نوشتی. این که داستان خوب بود یا نه، بایستی از اهالی نقد و صاحب نظران پرسید و هر نظر و یادداشتی ولو کوتاه،البته نمی تواند نقد و تحلیل به حساب آید. داستان بلوط، تنفس گاهی است برای انتشار ادبیات داستانی (داستان کوتاه، بلند، معرفی کتاب، نقد و بررسی کتاب، گفت و گو با نویسندگان ، معرفی نویسندگان و...)و تاکنون هم بر همین منوال حرکت کرده.البته قرار نیست که ادبیات و قالب های آن تمام نیازهای مخاطب را به طور مطلق و کامل و کافی پاسخ دهد و همه چیز جز ذات الهی، نسبی است. بی شک این بخش از بلوط، کانالیزه و در مسیری مشخص و دیکته شده ، استوار نبوده.این بخش با آزادی کامل و با رعایت اصول و ضوابط ادبی و رسانه ای، بروز می شود و سعی شده در آن مطالبی متنوع از افراد متعدد با نگاهی متکثر منتشر شود،حال اگر انجام این فعالیت های فرهنگی/ادبی در استان مان، خیانت است، به شما مربوط است و نوع نگاه تان. انتشار آثار داستانی جوانان، خیانت به نویسنده نیست و موجب عدم پیشرفتش نیز نخواهد شد.بل که جریانی معکوس اتفاق خواهد افتاد. زیرا اگر ادبیات داستانی بلوط را دنبال کرده باشی، شاهد تنوع و تکثر آثار در گروه های سنی مختلف (پیش کسوت، جوان و میان سال) و بخشی که ادبیات آینده ی بزرگ سال را تشکیل می دهد(ادبیات کودک و نوجوان بلوط)خواهی بود و بی شک انتشار و معرفی چهره های جوان ادبیات داستانی، ثمرات و برکات تازه ای در «فرداها»به دنبال خواهد داشت. تنگ نظری و خودمحوربینی و تمرکز بر داشته های فردی ولو اندک و گاه غیر اندک، همان استبداد فرهنگی و ادبی تاریخی است که ادبیات متعهد استان کرمانشاه را شدیداً آزار می دهد. لطفاًشما هم بر این فشار و آزار تاریخی،هیزم نریزید.سطل آبی بردارید... نکته ی دیگر آن که؛ هر کس در نوشتن و آفرینش داستان، دیدگاه،شیوه و مسیری مخصوص به خود دارد و ادبیات داستانی امروز فارسی، لبریزاز تنوع قالب های نگارشی است. در این جا مجال آن نیست که به معرفی قالب های تازه بپردازم، اما داستان (این ها شاه کلید دارند.) نوشته:امیر سنجابی، هم یک نمونه از آن شیوه های مرسوم داستان نویسی نسل جدید است، که طرفداران خاص خود را هم دارد. اما... اگر از اهالی نقد و قلم و ادبیات داستانی هستید، آثارتان را برای داستان بلوط بفرستید تا بعد از خوانش و ویرایش(در صورت نیاز) در بلوط منتشر شود.اگر نقد و نظر و یادداشت در این خصوص دارید... یاعلی... امیدوارم که داستان هاو آثارتان از چنان مرغوبیتی برخوردار باشند تا همه از لذت و شعف و شور ادبی آن ها به وجد بیایند. نکته ی آخر آن که؛ «به جای آن که به تاریکی لعنت بفرستی، شمعی روشن کن!» و این شمع روشن در چراغستان بلوط را زیبا و روشن و آگاه ببین! موفق باشی! *** از مخاطبان فرهیخته ی داستان بلوط هم به خاطر درازی متن، عذرخواهی می کنم.
دوشنبه، ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۰۶:۵۶
آقای حسن سلام به نظرتان داستان خوب چیست و چه ویژگی هایی داره؟؟؟فراخ نگر باش!
یکشنبه، ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۱۸:۲۳
با سلام و درود .این چه بود؟ به نظرتان داستان بود؟اگر داستان بود ایا داستان خوبی بود؟! اقای حاتمی ایا انتظار وبرداشت تان از داستان این است؟به نظر من با چاپ این مطالب دارید به نویسنده ها خیانت میکنید.این کار شما باعث می شود نویسنده دیگر تلاشی برای بهتر نوشتن نکند. نویسنده این مطلب متاسفانه هیچ رشدی نکرده/با تشکر
شنبه، ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۲۲:۳۶
امیر جان از خواندن داستان زیبابت لذت بردم. موفق باشی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟