می‌گویند نبوده/ فریبا حاج دایی
می‌گویند نبوده/ فریبا حاج دایی
مجموعه داستان«ترنج قالی» نوشته‌ی«فریبا حاج‌دایی» از سوی نشر«فراسخن» به طبع رسید. این مجموعه داستان که ۱۹داستان و داستانک را شامل می‌شود قرار بود فرزند بهار ۹۵باشد و به نمایشگاه کتاب برسد که به دلائلی میسر نشد و پاییز پا به بازار نشر گذاشت. از فریبا حاج‌دایی قبلاً مجموعه داستان«با شیرینی وارد می‌شویم» را خوانده‌ایم که آن را هم فراسخن روانه بازار نشر کرده بود...
مجموعه داستان«ترنج قالی» نوشته‌ی«فریبا حاج‌دایی» از سوی نشر«فراسخن» به طبع رسید. این مجموعه داستان که ۱۹داستان و داستانک را شامل می‌شود قرار بود فرزند بهار ۹۵باشد و به نمایشگاه کتاب برسد که به دلائلی میسر نشد و پاییز پا به بازار نشر گذاشت. از فریبا حاج‌دایی قبلاً مجموعه داستان«با شیرینی وارد می‌شویم» را خوانده‌ایم که آن را هم فراسخن روانه بازار نشر کرده بود. حاج‌دایی دانش‌آموخته‌ی ادبیات انگلیسی است و مدت‌ها و به طور مرتب در مجله گلستانه و دیگر مجلات می‌نوشته. او از مخاطبان جدی و خوانندگان خوب رمان و داستان است و نقدها و مرورهای او گواه این ادعا هستند. داستانی از این مجموعه را با هم می خوانیم:
می‌گویند نبوده/ فریبا حاج دایی
می‌دانستم ثبت اسناد آخرین مرحله است. بعد می‌توانم گواهی گروگذاشتن خانه را ببرم و نشان بدهم و او بیاید. حاج‌آقا آدرس سر شهرآرا را به من داده بود اما آنجا نبود. 
- چیزی به آخر وقت نمانده.
گفتند دیر شده، فردا برو به ثبت اسناد محله شهرآرا. پریده بودم توی ماشین. دست روی بوق گذاشته بودم و می‌راندم. توی خیابان شقایق بود. این‌طور گفته بودند، ولی پیدایش نمی‌کردم. 
- ببخشید پسرم ثبت اسناد کجاست؟
- همین‌جا نمی‌بینید؟
با دست روبه‌رو را نشان داد. داشتم پارک می‌کردم که صداش آمد.
-آخر وقته خانوم نمی‌رسید.
می‌دوم و بقیه حرفهاش را نمی‌شنوم. در را هول می‌دهم، اما بسته است. کسی می‌گوید: «از در کوچه برو بازه.» دم در که می‌رسم نفس‌ام بالا نمی‌آید از بس تند دویده‌ام. نگهبان می‌گوید: «فردا، وقت تمام شده» بغض‌ام می‌ترکد که بازداشتی دارم، شما را به خدا بگذارید بروم تو. 
- بدو خانم! اتاق اول معاون نشسته، بهش بگو، مرد خوبیه.
معاون می‌گوید که به بایگانی بروم. بایگانی زیرزمین است. توی پله‌ها کارمند بایگانی می‌گوید: «تعطیله، برو فردا.»
- ترا خدا، جون بچه‌ات، بازداشتی دارم. 
- گفتم که، آخر وقته.
و به بالای پله‌ها نرسیده برمی‌گردد و می‌پرسد: «دزده؟»
- نه خبرنگاره.
- راه دوری است، می‌رسی؟
سر تکان می‌دهم که بله.
- نمی‌رسی، ولی خوب بیا بریم.
دارد توی آن راه‌روهای دراز راه می‌رود. قفسه‌ها را نگاه می‌کند.
-گفتی صاحب سند کیه؟
- خودم. خودمم.
پرونده را به دست‌ام می‌دهد و می‌گوید تا معاون نرفته بدو. معاون دارد با آقایی حرف می‌زند. می‌گویم برای امضا. بی‌نگاهی به من امضا را می‌زند و با اشاره دفتر را نشانم می‌دهد. مسئول دفتر می‌گوید که به خاطر من صبر کرده است.
- بگیر. برو! انشالله برسی.
اگر بخواهم دور بزنم طول می‌کشد. دارم مسیر را برعکس می‌روم. نمی‌دانم چطور به ماشین‌ها نمی‌خورم. به چهارراه که می‌رسم افسر رو به من می‌آید. دارد سوت می‌کشد.
نمی‌شنوم. نمی‌خواهم بشنوم.
دست روی بوق و گریه‌کنان دارم می‌روم. می‌رسم. جای پارک نیست. چند کوچه پایین‌تر پارک می‌کنم.
ورودی زنانه بسته. چادر را به زحمت روی سرم نگه داشته‌ام. سربازی که دم ورودی مردانه ایستاده می‌گوید که نمی‌شود، تعطیل شده.
- شما به حاجی زنگ بزنید. قول داده بمونه.
می‌شنوم که می‌گوید: «بله، چشم حاج آقا.»
تلفن را که قطع می‌کند سرباز جوانی را همراهم می‌کند. صدای پایم در راه‌رو می‌پیچد. سرباز جلوتر از من راه می‌رود و چه بی‌صدا! در آسانشور را باز می‌کند.
- سوارشو خواهر.
از صداش موهای تنم سیخ می‌شود. 
- باتوام خواهر! سوارشو.
آسانسور سه دکمه دارد برای سه طبقه. 
آن‌ها را فشار نمی‌دهد. 
دستش روی دکمه قرمزی در گوشه دیگر می‌رود. 
صدای شنیده شدن حلقه‌های زنجیر بر روی هم گوشم را پر می‌کند. در ادامه‌اش سرم را پایین انداخته‌امم و به پوتین‌هاش زول زده‌ام. 
و ما داریم بالا می‌رویم. نگاهم از پوتین‌ها بالاتر می‌رود. پایی نمی‌بینم.کسی را هم. آن‌جا نیست. پوتین‌ها هستند و خودش نه. آسانسور همین‌طور دارد بالا می‌رود. دستم به طرف دکمه‌ها می‌رود. دکمه‌ای در کار نیست. نقاشی باشد انگار. صدای جیغ می‌آید. جیغ من است یعنی؟ بالاخره می‌ایستد. در باز می‌شود. پا را بیرون می‌گذارم. زیر پایم خالی است. در قعر تاریکی شناور می‌شوم. 
اطلاعات شما ذخيره شود ؟