«امروز همان روزَ» / فروزان یاری
«امروز همان روزَ» /  فروزان یاری
از کنار درهای بستۀ خانه ها عبور می کنی. از سراشیبی ای که در برزه دماغ افتاده پایین، می روی. سوز گزندۀ پاییز لای چادرت می پیچد. چادر را دور منجق های پیراهنت می کشی. سرِ خیابان که می رسی کمی می ایستی و نفسی تازه می کنی. نگاهی به بالا می اندازی. ابرها مثل پنجه های عقاب آسمان را پر کرده اند. صدایی تیز و بُرنده گوشت را می خراشد. صدایی مثل واشه یا عقاب...

سرت را به پشتی تکیه می دهی. به یک جفت آهوی نقش بسته بر آن. سال هاست گاه ناخواسته صدایی حواست را پرت می کند. صدایی مثل قوقوی جغد شبانه یا عقابی که تیز و برنده خیالت را دور می زند. آن وقت بی هوا زُل می زنی به دَر و  تصویر جوانکی بلند بالا و چهار شانه را با سیمایی روشن در آستانۀ در می بینی. هر بار با دیدن تصویر، قلبت به تُندی می زند و بی قرار می شوی. پاهایت را با درد به دنبال می کشی و تا آستانۀ در پیش می روی. 
بعد همان جا به چارچوب شکستۀ در تکیه می دهی و زُل می زنی به حیاط، به حوضی که زیر لایه ای جلبگ با برگ های آلوده به گل سطح فیروزه ایش را پوشانده. پلک هایت را چند بار به هم می فشاری و دور می شوی از آنجا. می روی تا حیاطی پر از گل های میخک و رُز. درخت مویی که سر در حیاط را پوشانده بود و زردآلو و اناری که بچه ها در سایبانش عصرها بازی می کردند. 
حوض فیروزه ای پُر آب و هورت هورت چایی خوردن مَش باقرِ بنا که بر پُشتی جفت غزال تکیه داده بود و روی تخت چوبی که قالیچه ای پهن کرده بودی، نشسته بود. 
مَش باقر با چشم هایی که انگار همیشه به دور دستها دوخته بود گاه به تو و گاه به بهرام که گوشۀ حیاط گِل بازی می کرد و خانۀ گِلی می ساخت؛ نگاه می کرد. مَش باقری که همیشه کنار ناخن ها و لای انگشت هاش نشانی از گچ و سیمان بود. بهرام نگاهش را از نگاه سنگین پدر می گرفت. 
مَش باقر هم بعد از خوردن چای با چشم هایی که همیشۀ خدا قرمز بود و فکر می کردی هر آن است که اشک از آن شَره کند؛ دوباره نگاهی به بهرام می انداخت و آرام پلک هایش را روی هم می گذاشت و در سکوت، خواب آلوده به پُشتی تکیه می داد. آن وقت بهرام یواشکی می آمد و درِ گوشی به تو می گفت: «مامان دوس داری وقتی بزرگ شدم براتان خانه بسازم؟ یه خانه مثل قصر بزرگ و سفید پُر باشه از درخت و گُل». وَ تو با خودت حساب می کردی راه دوری نیست، فوقش ده سال دیگر. شاید کمی زودتر یا دیرتر. 
یعنی تا آن موقع؟ بوسه ای به گونۀ بهرام می زدی و برای فکرهای بزرگی که همیشه در سر داشت ذوق زده می شدی. اشکت را با گوشۀ ریش شدۀ روسریت می گیری. هنوز صدای ضربان قلبت را به خوبی حس می کنی. صدایی که صبح بعد از شنیدنِ زنگِ تلفن تو گوشت اُفتاد. 
صدایی که با کمی خِس خِس گفت: «سلام حاج خانم شما فردا صبح می تانید برای دیدن پسرتان بیاید اینجا؟». آنجا؟ کجا بود آنجا؟ آنجایی که بعد از سال ها چشم انتظاری باید می رفتی پسرت را می دیدی! چه بود این دلشوره ای که از صبح به جانت افتاده بود؟ چه بود که صدای زرت زرت ساعت آنقدر کُند و سنگین به گوشت می آمد؟ چه شده بود که شبِ لعنتی آنقدر کِش دار شده و روز را پشت تاریکیش پنهان می کرد و صدای قوقوی جغد و چرخش بال های عقابی تا انتهایش می پیچید.
 در نیم روشنایی هوا از رختخواب بلند می شوی. شروع می کنی تمیزی کردن از اتاق ها. هالِ بزرگ و دو اتاق را در چشم به هم زدنی برق می اندازی. انگار قوت دست هات چند برابر شده. قاب ها و تابلو عکس ها را دستمال می کشی. خیره می شوی به دسته ای آهوی زیبا در دلِ جنگل. آنقدر رویشان دستمال می کشی تا در سپیده دمِ جنگل نمایان شوند. باید خانه را برای ورود بهرام آماده کنی. امروز همان روزَ...
سنگین و لَنگ لَنگان به اتاق پُشتی که سالهاست چمدانت را آنجا گذاشته ای می روی. در تاریکی اتاق چشم می چرخانی. کلید برق را می زنی، رو به کُمد حلبی که گوشۀ اتاقِ می روی. پاهات را کمی بلند می کنی. چمدان را از روی آن پایین می آوری. سگک های زنگ زده اش را باز می کنی. چمدانی که مدت هاست بیشتر از جانت مراقبش بوده ای و مدام آن را از انواع صابون و ادکلن ها پُر کرده ای.
 دستت را روی پولک های پیراهنت می کشی. پیراهن منجق دار کُردی که سالهاست تایش را باز نکرده ای. آن را بیرون می آوری و کنار می گذاری. چشمت به کُت و شلوار دامادی بهرام می افتد. بغض مثل مُشتی گِره شده گلوت را می گیرد. چشم پُر آبت بی اختیار چکه می کند و لای چین های صورتت می افتد. کُت را به سینه ات می فشاری و بو می کُنی. باید هر چه زودتر آن را به بهرام برسانی. 
دسته ای اسکناس از جیب کُت بیرون می کشی. اسکناس های ۱۰ تومانی و۲۰ تومانی. زیرِ لب با خودت تکرار می کنی: «بهرام روله اِمرو همان روزَ... ای اسکناسا مالِ خرج عروسیتَ... شاید الان بی ارزش شده باشه ولی باید برسانمش دستت...». لباس سرمه ایت را در می آوری. پیراهن بلندت را که زیر نور لامپ برق می زند تَنت می کنی. لباسی که سالها پیش برای عروسی بهرام دوخته بودی. 
بوی عطر و صابون دماغت را پُر می کند. 
موهای سفیدت را زیر روسری پنهان می کنی. می گویی: «باید بهرام منو با این لباسا ببینه. باید ببینه مامانش چقدِ شادَ... خجالت به مامانت به دخترا چیزی نگفتم، باواتم که گوشۀ قبرستانَ از همان سالایی که تو رفتی، بَس که یه جا میشَست و چشم به در دوخته بود تا بلکه اَم نشانی اَزِت برسه، یه تیکه استخوان شده بود. عصرها رو تختِ به گوشۀ حیاط که تو گِل بازی می کردی خیره می شد و اشک مثِ سیل از چِشاش شُره می کرد. آخری همان جا رو همو تخت چِشاشو رو هم گذاشت و دیگه باز نکرد...خودم که هستم برارم. خودم مِیام پیشوازت...»
پایت را که تو کوچه می گذاری کمر راست می کنی. کوچۀ آسفالتِ ترک خورده با چاله چوله هایش دیگر شکل کوچۀ آجرنما و پله پلۀ گذشته نیست. همان کوچه های کاهگِل قدیمی که در آن آش پُشت پای بهرام را کاسه کاسه بین همسایه ها قسمت کردی. 
دیگر تو محلۀ برزه دماغ نه از صدای شور و هیاهوی بچه ها خبری هست نه از گِل هایی که بهرام توی حیاط و وسط کوچه، کنار بچه ها جمع می کرد و خانه های شبیه قصر، کوچه باغ های زیبا می ساخت و بچه ها با اشتیاق کمکش می کردند. دیگه حتی از زن هایی که عصرهای تابستان در دَرگاهیِ باز خانه ات جمع می شدند و انواع عرقیجات و سبزی های خشک شده طلب می کردن نیست. عرقیجاتی که همیشه عطر آن کوچه را پُر می کرد.
از کنار درهای بستۀ خانه ها عبور می کنی. از سراشیبی ای که در برزه دماغ افتاده پایین، می روی. سوز گزندۀ پاییز لای چادرت می پیچد. چادر را دور منجق های پیراهنت می کشی. سرِ خیابان که می رسی کمی می ایستی و نفسی تازه می کنی. نگاهی به بالا می اندازی. ابرها مثل پنجه های عقاب آسمان را پر کرده اند. صدایی تیز و بُرنده گوشت را می خراشد. صدایی مثل واشه یا عقاب.
 صدایی که آسمان شهرت را خط خطی کرد. صدای مَهیب انفجارهایی که خانه ها را در قعرِ زمین فرو برد. صدای قوقوی جغدهای شبانه ای که شهر را دور می زدند. دُرست زمانی که بهرام را با لباس سربازی میانِ آن صداها راهی کردی. میان دود و خاکستری که نمایی از شهرت شده بود. کُت و شلوار بهرام را با اسکناس های ۱۰ تومانی و ۲۰ تومانی داخلش به سینه می فشاری. زیر لب تکرار می کنی «الان وقتشه پسرم. امروز همان روزِ...».
انتشار در صدای آزادی / شماره ۵۵۵






نظرات [۲]
شنبه، ۰۶ مهر ۱۳۹۸ :: ۰۸:۴۵
عالی بود و زیباااا 👏👏👏👏
یکشنبه، ۲۴ شهریور ۱۳۹۸ :: ۱۴:۱۴
عالی بسیار زیبا و دلنشین بود موفق باشید
اطلاعات شما ذخيره شود ؟