شعر و غریبگی اش
نصرت اله بابایی -کارشناس ارشد ادبیات فارسی
در این روزگار که هیات شعر مانند غریبه ای می ماند که در کوچه خیابان های شهر ،نگاه های بی احساس و گذرای رهگذران را با رنجش می نگرد و از روزگار آشناییش با همین رهگذران یاد می کند؛گاهی مجموعه شعری با تکنیکی پذیرفتنی به میان مردم می آید ، گاهی هم شعر هایی (مثلاً شعر ) به دست خلق اللّه می رسد که آشنایان به شعر از جرات و جسارت شاعرش و از بی توجهی و ساده انگاری دست اندر کاران چاپ ( از اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی گرفته تا ناشر محترم )حیرت می کنند ؛ چرا که این روزگار سروده هایی با عیار بالا هم فقط به ذهن و زبان عده ای خاص راه می یابد ،(به دلایلش کاری نداریم )چه رسد به سروده نماهایی که می تواند آبروی شعر را نشانه بگیرد و شکوهش را فرو ریزد.
انگیزه ی این سخن دیدن مجموعه شعری است که (جدا از اندیشه ی شاعر که قطعا محترم خواهد بود و در این نوشته تنها به زبان و بیان شاعرانه کار داریم ) با تورّق آن و دیدن مصالح و واژگانش یک باره انگار ظرف بی رنگ و رویی به دست گرفته ای و آن را می خواهی مانند بلوری تراشیده و زیبا ببینی و بپذیری .آن که شعر را نمی شناسد ، چگونه می تواند با دیدن این سروده نماها برای همیشه عطای شعر را به لقایش نبخشد ؟:
خدایان بر سر ما خاک نهادند
دهان را خنده ی غمناک نهادند
زمین را زیور و ظلمتکده کردند
خدا نا محسوس بر خاک نهادند
سعادت ،صورت غمناک نهادیم
شباب عشق را هلاک نهادند...
نگارنده ی این نوشته بر شاعر این نوشته خرده نمی گیرد، زیرا او تلاشی کرده و این تلاش برای دفتر خاطرات شخصی اش البتّه ارزشمند است. اما حیرت و تعجب حقیر از همان «صدور مجوز » تا « ناشر » است ؛ که اگر برای آبروی شعر و هنر موسیقی کلام حساسیتی ندارند ، لااقل برای هیبت کار خود کمی تامل بفرمایند.تا خوانندگان گاه گاه _ نه آنان که اهل شعرند و پی گیر آن _مجبور نباشند که در میان این اشعار !پیدا کنند پرتقال فروش را! . برای یاد آوری به همان دست اندرکاران ،باید گفت که آن که ذاتاً شاعر است ،برای آفرینش شعر به مواد و مصالحی نیاز دارد :
الف : واژگانی با عیار هر چه بالا تر
ب :روابط نیرومند واژگان و ایجاد تصویر
ج:ارتباط موفق متن و موسیقی ص یک
مهندسی شعر در زبان بعد از تجلی آن در درون شاعر است . شعر در ناخود آگاه شاعر آفریده می شود ، سپس می تواند جامه ی تکنیک با مواد و مصالح واژه ، تصویر و موسیقی بپوشد و در زبان نمودار گردد . البته آن که شاعر تر است تکنیک محکم تر و نیرومند تری به دست می دهد .
بی آن که بخواهیم آن عیب یاد شده را بر سروده های زنده یاد فریدون مشیری بگذاریم ؛ اگر خطوط مورب این نمونه از سروده های او را برداریم - که مصرع ها را از هم جدا می کند – جز تعدادی جمله های خبری ساده ، مهندسی محکم و نیرومند واژگان یا تصویری دلچسپ ،نمی توان دید :
من نمی دانم / - و همین درد سخت مرا می آزارد - / که چرا انسان این دانا / این پیغمبر / در تکاپو هایش /- چیزی از معجزه آن سو تر -/ ره نبر ده است به اعجاز محبت / چه دلیلی دارد ؟/چه دلیلی دارد / که هنوز / مهربانی را نشناخته است ؟/ و نمی داند که در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است ؟ / . . . ( دلاویز ترین - ص ۱۲۴)
اما چه چیزی باعث می شود در شعر زیر از حسین منزوی ،ذهن ، بایستد ، بکا ود و تابلوهای محکم و قدرتمند آن را با حیرت بنگرد ؟ :
ز نعره کف به لب آورده رود دیوانه هراز ،اشتر مست هزار کوهانه
نسیم خیس ز دریا وزیده ، گاهی نرم زند به کاکل سبز درخت ها ، شانه
و گاه ، در نی سحرآورش به چوپانی ، دمان ، فتاده پی گلّه های پروانه . . .
جاده ی هراز ، مانند اشتری مست هزار کوهانه ،همان که چون رود دیوانه ای است ، کف به لب آورده و می خروشد .نسیم خیس دریا شانه اش را بر کاکل درختان می کشد ؛ و مانند چوپانی به دنبال گلّه های پروانه ، نی سحر آورش را می دماند .
هر چند مقوله ی دو سروده ی بالا با هم متفاوت است ، اما ارتباط فیزیکی موفق واژ ه های نعره ، لب کف آلود ، دیوانه و اشتر مست فضایی وحشی و رام نشدنی را ایجاد کرده اند ؛ همان هیکلی که جاده ی هراز می نمایاند .رود دیوانه ای با لب کف آلود و شتر مست نیز ، هر دو مشبه بهی هستند برای جاده ی هراز . پندار زیبای شتر مستی که هزار کوهان دارد ، برای پستی و بلندی های جاده. این ها و دیگر تصاویر ،وسپس هم پایی واژگان سهمگین و وحشی با موسیقی رام نشدنی وسنگین و آفرینش متنی با مفهوم و تکنیکی ، عواملی هستند که عیار شعر را بالامی برد .
به قول فروغ : « بعضی شعر ها مثل در های بازی هستند که نه این طرفشان چیزی هست نه آن طرفشان . باید گفت حیف کاغذ . . . اما بعضی شعر ها . . . نه در هستند و نه باز هستند و نه بسته هستند . . . یک جاده هستند . . . آدم هی می رود و برمی گردد و خسته نمی شود . . . آدم می تواند سال ها در یک شعر توقف کند ، باز هم چیز تازه ببیند . در آن ها افق هست ، فضا هست،. . . » ( فروغ فرخزاد - مجموعه ی کامل اشعار ) ص دو
در سایه روشن و پندار گرایی نمونه ی موفق و توانمند زیر نیز انتخاب و روابط دقیق واژگان و ایجاد تصاویری با تکنیکی کاملاً پذیرفتنی و هماهنگی آن ها با متن و پیام ، باعث می شود تا خواننده بی آن که در دشواری شعر بیافتد و بماند ، از کانال رمز ها و نماد ها بگذرد و به سرای پیامی روشن قدم بگذارد ، و لذّت ببرد :جمعه / که تعطیل می شوم /در ازدحام واژه های گیج / پرندگان کاج های جهان / بر اسکلتم لانه می سازند. * شنبه / که از بازار کفتر فروشان « کرماشان » / می گذرم / در ازدحام ماشین و ماسک و مترسک / کبوتران گاه گاه / متن های عریان می خوانند / اما قفس / همیشه « باتومی در دست دارد . » ( جلیل آهنگرنژاد -طعم روز های نیامده )
«
در پارادوکس زیبای « تعطیلی » و « ازدحام » ، شاعر خود نیزز از درون تعطیل است . واژگانی گیج در تفرج گاه ذهن شاعر ازدحام کرده اند و هجوم آورده اند . اسکلت شاعر به جاست و پرندگان بر آن لانه می سازند؛ این پرندگان کیستند ؟ یا چیستند ؟ آیا نمی توانند افکار و اندیشه هایی جهان وطنی باشند ؟
سپس روز شنبه ی کار و شلوغی می رسد ؛ نماد همه ی روزهای کار و ازدحام و شلوغی . او از بازار کفتر فروشان کرماشان می گذرد . کفتر ، اما چیست؟ زیبایی ؟ عشق ؟ اندیشه ؟ در مجاورت این بازار ، - همه ی بازار های جهان - ماشین و ماسک و متر سک ازدحام دارند.
ماشین آیا همان تمدن بی روح آهنین نیست ؟همان که جای گوشت و پوست و خون و نهایتاً عواطف انسانی را گرفته است ؟و ماسک ،همان چهره های دومینی برای فرار از خاک و دود _ همان خاک و دود هایی که تنفس بشریت را به شماره انداخته اند .و مترسک ، همه ی آدم هایی که فقط به همّت باد تکانی می خورند ؟
در این فضا گاهی کبوتری متن عریانی می خواند . این کبوتران گاه گاه ، آیا شاعران نیستند ؟ خوبان -از هر دستی – نیستند؟ و به راستی ، آیا نیستند ؟
و متن عریان ؛ سخنی بی محابا ، بی تزویر ، عاشقانه ،رهایی بخش و نجات آور ؟ و البته سرانجام ، قفس با باطومی در دست در انتظار این کبوتران .
این پیام روشن و منسجم در لابلای واژگان و باهمّت اتّحاد متن و موسیقی درونی و بیرونی دریافت می شود . این گونه است که در سروده ی بالا ، مخاطب می ایستد ، می بیند ، و می فهمد.
این زیبایی نمی زاید مگر این که شاعر بر واژگانی نیرومند و روابطی توانمند بین آن ها سوار باشد و بر سبزه زاری از تخیّل بتازد و تصویری با شکوه به دست دهد. سپس خواننده نمی تواند از دالان این گالری های خیال انگیز به سرعت بگذرد و نبیند.
اما در نمونه ی زیر - که از وزن و موسیقی ، واژه و تصویر ، ارتباط و . . . چیزی نمی گوییم - مانند تصویری بدون شرح :
قوس زیبا اندر آتش ،رقص رعنا اندر آتش بهر عاشق ، دل در آتش ،طاق عینا در آتش
اندر آتش دل به عیش و دل عبادت در آتش رویش تسبیح را صحرای سینا در آتش
حضرت حر، روی کرسی خردمندی نشست خردمندی خواب و اسباب تماشا در آتش (مسیح عصر بیستم )
بهتر است شخص ( و نه شاعر ) هر چه در دل دارد نگوید و زحمت خود و دیگران را از همان اداره ی ارشاد گرفته تا خواننده نخواهد و از ارج شعر نیز نکاهد ، و همان اداره ی ارشاد تا ناشر نیز دست کم برای حرفه ی خویش هم که شده ،کمی دلسوز شعر باشند ؛ در سرزمینی که خاکش را مترادف « شعر » می توان گرفت. « امیدواریم »
منابع:
آهنگر نژاد ، جلیل . طعم روزهای نیامده . تهران . انتشارات الیاسی . هزار و سیصدو هشتاد و پنج
رازقی ، فریبرز . مسیح عصر بیستم . کرمانشاه .موسسه ی فرهنگی هنری و سینمایی کوثر. هزارو سیصد و هشتاد و چهار
*فرخزاد ، فروغ . مجموعه ی کامل اشعار . تهران . عابد . هزار و سیصد و هشتاد و دو
مشیری ، فریدون . دلاویزترین « گزینه ی اشعار » . تهران . نشر چشمه . هزار و سیصد و هشتاد و یک
منزوی ، حسین . با سیاوش از آتش . تهران . پاژنگ . هزار و سیصد و هفتاد و چهار
*
از قدیم تعریفی که فلاسفه و بلاغیون از شعر به دست می دادند به دو گونه است گروهی که بیشتر تحت تأثیر آرا و نظریه کسانی چون خواجه نصیرالدین طوسی بودند بیشتر به ساختمان ظاهری شعر توجه داشتند . یعنی آنان شعر را کلامی موزون و البته مقفی می پنداشتند و چیزی را که خارج از این نظریه به نام شعر سروده می شد طرد می کردند . دسته دیگر که بیشتر تحت بینش فیلسوفی چون ارسطو بودند و تفکری فلسفی و منطقی داشتند ، جوهر شعری را نه در شکل ظاهری بلکه در درونمایه و عنصر خیال می یافتند . البته تعریفی که ارسطو و پیروانش از شعر به دست دادند از جمله ابوعلی سینا در کتاب شفا تا به امروز مصداق داشته . ولیکن کسانی که به همان تعریف قدمای ما بسنده کرده اند، می بینید که اشعار دست چندمشان حتی سالهای نوری از شعرهای غولهای ادبیات ما چون مولوی و حافظ فاصله دارند . شاملو معتقد است که شعر دستاورد آمیزش خصلتی شاعر با جهان پیرامون اوست و یا محصول لقاح مصنوعی . در صورت اول ، شعر به طور طبیعی زاده می شود و در دومی از طریق رستم زایی ( سزارین ) به دنیا آورده می شود . در روزگار ما دچار یک گسست حاد شده ایم . جوانان ما بدون مطالعه در پس زمینه های فرهنگی کشورشان می خواهند راه صد ساله را یک شبه طی بکنند و خود را درگیر تئوری های تئوریسین های غربی چون ژاک دریدا ، میشل فوکو ، رولان بارث و... کرده اند و فکر می کنند با برگردان تئوری های این متفکران به زبان فارسی می توانند ساخت شکنی کرده و امروزه می بینیم سودای شعرپست مدن و اولترامدرن هر شاعر جوان و کم مطالعه ای را وسوسه کرده است . آنها ناتوان از درک شعر امروز و کارکردهای آن در زبان و فرم چیزهایی می سازند که حتی خودشان عاجز از خوانش و تفسیر آن هستند. برای اینکه یکی از مولفه های شعر خوب این است که قابل تفسیر باشد.این عزیزان نه سیمای ظاهری شعرشان (البته اگر بشود آنرا شعر نامید)برای خوانندگان جذابیتی داردچرا که بنا به گفته نگارنده مطالب فوق مواد ومصالح مورد نیاز شعر در کلامشان ضعیف است و نه درونمایه و عنصر خیال آنچنان ظریف و هنرمندانه بکار گرفته که خواننده را مدهوش و سرمست از کلام خود کننداز اینرو بنده با نگارنده مطالب فوق کاملا موافقم البته این آشفتگی مختص شعر نبوده و در سایر حوزه های هنری مانند موسیقی نقاشی و ... نیز به چشم می آید که اوضاع نابسامانی را رقم زده است . صد البته نبود اهل فن و ذوق در نهادهای مرتبط با انتشار آثار هنری و ادبی به این نابسامانی ها دامن زده است.
از قدیم تعریفی که فلاسفه و بلاغیون از شعر به دست می دادند به دو گونه است گروهی که بیشتر تحت تأثیر آرا و نظریه کسانی چون خواجه نصیرالدین طوسی بودند بیشتر به ساختمان ظاهری شعر توجه داشتند . یعنی آنان شعر را کلامی موزون و البته مقفی می پنداشتند و چیزی را که خارج از این نظریه به نام شعر سروده می شد طرد می کردند . دسته دیگر که بیشتر تحت بینش فیلسوفی چون ارسطو بودند و تفکری فلسفی و منطقی داشتند ، جوهر شعری را نه در شکل ظاهری بلکه در درونمایه و عنصر خیال می یافتند . البته تعریفی که ارسطو و پیروانش از شعر به دست دادند از جمله ابوعلی سینا در کتاب شفا تا به امروز مصداق داشته . ولیکن کسانی که به همان تعریف قدمای ما بسنده کرده اند، می بینید که اشعار دست چندمشان حتی سالهای نوری از شعرهای غولهای ادبیات ما چون مولوی و حافظ فاصله دارند . شاملو معتقد است که شعر دستاورد آمیزش خصلتی شاعر با جهان پیرامون اوست و یا محصول لقاح مصنوعی . در صورت اول ، شعر به طور طبیعی زاده می شود و در دومی از طریق رستم زایی ( سزارین ) به دنیا آورده می شود . در روزگار ما دچار یک گسست حاد شده ایم . جوانان ما بدون مطالعه در پس زمینه های فرهنگی کشورشان می خواهند راه صد ساله را یک شبه طی بکنند و خود را درگیر تئوری های تئوریسین های غربی چون ژاک دریدا ، میشل فوکو ، رولان بارث و... کرده اند و فکر می کنند با برگردان تئوری های این متفکران به زبان فارسی می توانند ساخت شکنی کرده و امروزه می بینیم سودای شعرپست مدن و اولترامدرن هر شاعر جوان و کم مطالعه ای را وسوسه کرده است . آنها ناتوان از درک شعر امروز و کارکردهای آن در زبان و فرم چیزهایی می سازند که حتی خودشان عاجز از خوانش و تفسیر آن هستند. برای اینکه یکی از مولفه های شعر خوب این است که قابل تفسیر باشد.این عزیزان نه سیمای ظاهری شعرشان (البته اگر بشود آنرا شعر نامید)برای خوانندگان جذابیتی داردچرا که بنا به گفته نگارنده مطالب فوق مواد ومصالح مورد نیاز شعر در کلامشان ضعیف است و نه درونمایه و عنصر خیال آنچنان ظریف و هنرمندانه بکار گرفته که خواننده را مدهوش و سرمست از کلام خود کننداز اینرو بنده با نگارنده مطالب فوق کاملا موافقم البته این آشفتگی مختص شعر نبوده و در سایر حوزه های هنری مانند موسیقی نقاشی و ... نیز به چشم می آید که اوضاع نابسامانی را رقم زده است . صد البته نبود اهل فن و ذوق در نهادهای مرتبط با انتشار آثار هنری و ادبی به این نابسامانی ها دامن زده است.