فرهنگ و هنر غرب کشور ( زیر نظر هفته نامه ی صدای آزادی )
امروز: يكشنبه، 10 مرداد 1389 مطابق با Sunday, August 1, 2010 ساعت 12:16 PM
قبلی »
مقاله
« بعدی
تفسيري بر متن شعر ارمني

تفسيري بر متن شعر ارمني

به احترام يداله بهزاد كرمانشاهي

به قلم حسن رباطی

نقد جوهر انسان است . انسان ازلي نقاد  ابدي است .‌نقد را اگر به هر دليل از انسان بگيرند و به او تحميل كنند و چشم غره بروند كه مگر انسان ازلي كه نقاد ابدي است ، تبديل به حيواني مي شود كه نه ناقد است ، نه متفكر است ،‌نه خندان است و نه « ضاحك » است . يعني انسان نيست . اتفاقاً اهميت مسأله در  اين است كه هر پديده ي اتفاقي تاريخ و هر صاحب منصب نشئت گرفته از قدرت در هر ابعاد جغرافيايي و به هر علت سياسي ، اقتصادي ، امنيتي ، ارتدادي اگر به « انسان » يعني « كما هوالانسان »  متحمل شود كه  مگر آن پديده ي اتفاقي تنها چيزي كه دارا نيست مفهوم تاريخي است و هر پديده اي كه فاقد مفهوم تاريخي باشد ، فاقد ساير اعتبارات علمي ،اجتماعي است . حال شما مي خواهيد هر اسمي به آن « پديده » بدهيد. 

 نقد كه جوهر انسان است با فترت فعل امر در نفي يعني «مگو» مدام در تضادند . تضادي كه هيچ كدخدایي آن و وجوب و اين در وجوب از عهده مصالحه شان برنمي آيد از « سناباد » بگيريدتا همين « ماددشت »  بيخ گوشمان . بلنداي مقام آدمي آنقدر بلند معناست كه در هر وضعيتي جهان زيست او ، قيام و قعودش مي كند. انسان معترض سقفي است كه زير آن لم داده و متعرض زمين آن سقف است كه از آن زمين زيان نمي بيند ، دچار خسران  هستي جان و تن نمي شود و بلكه خودساخته و پرداخته ي همان زمين است . هميشه انسان حيران تكامل حتا بر سينه اي كه از آن ارتزاق مي كند « فيلسوفانه » مي نگرد اين يعني حقوق حقه ي انسان نقاد ، بر نقد. بر همه چيز . نقد و تحيليل و  تبيين از امهات ارزش هاي انساني است و به استناد همين ادعاست  كه ما در چهارچوبه ي « هرمنوتيكي »  نقد به خود اجازه مي دهيم كه بررسي تا حدي دقيق  از متني ـ و صرفاً متن ـ بنماييم كه مزين به زينت شعر و مشتهر به اشتهار هنر هنرهاست كه آن هم يعني شعر.

در روال تغيير « هرمنوتيكي » ما براي تفسير به سه وضعيت برمي خوريم . به اين معنا كه در همين روال « مفسر » يك متن ، سه  رخداد را در پيش روي خود  دارد و براي تفسير « متن » آن هم در فضايي كه به « تفسير هرمنوتيكي » بلند آوازه شد و در مقولات متنوع اما در نهايت علمي تفسير گنجيده شده است ؛ انتخاب هر « وضعيت » از اين سه رخداد بر مي گردد به دانش و خواسته و « عدم يقينيات » مفسر به شرط پذيرش « عدم يقين » آن عدم يقينيات مضر تفسير متن نه « تعيني » براي خود قائل است و نه در ورطه ي اعتبار ! « يقينيات »  مي افتد . شرافت تفسيري خود را آنقدر اعتبار مي نهد كه به دام « يقين » و « تعين » نيفتد و به قول « پوپر» در « ابطال پذيري » تفسير خود  ترديد نكند كه خود يكي از تعاريف نظريه هاي علمي است . وجود ابطال پذيري در حقيقت تئوري ها ،‌علت اين امر اين است كه مفسر در يك پديده ي « پسامدرنيسم » مي خواهدتفسيري هنري بنمايد ، تفسير به شيوه ي هر مينيوتيكي تفسيري است پسامدرنيسم و چه بهتر است بگوييم اين نوع تفسير متعلق به « مدرنيسم مؤخر » است كه حرف هاي ما كه استخراجي از « متن » است معتبر اعتبار است.

طول اش ندهيم تغيير فضاي نقد ازمدرنيسم به مدرنيسم مؤخر ، يعني فضاي هرمينيوتيكي معطوف به عدم يقينيات است . اما توجه بدهيم آن سه رخداد در تفسير، حالا از هر نوع اش ـ كدامند ـ شرح مي دهيم .

مفسر مختار ، يا تفسير را براي درك يك متن به اختيار خود مي گذارد و درون ذهنيات خود را كه بيگانه با  برون ذهنيات اش نيست ملاك عمل قرارميدهد يا اين كه همان مفسر با همان اختيارات به خود متن مي چسبد و تعلق پيدا مي كند. و در اين خانه كارش با ذهنيات خودش است و نه كارش با صاحب يا خالق متن و بالأخره دررخداد سوم متغير باز هم مختار ، فقط و فقط به جهنم خالق متن متوجه مي شود و در ذهنيات او به جستجوگري مي پردازد و تا آن جايي كه قدرت دارد  نيات  خالق متن را به دست مي آورد و با كشف آن نيات البته به هدف اعمال صاحب متن مي پردازد كه در اين باره نه مفسر كاري با خود دارد ، نه متن . الا اين كه كار با صاحب متن است . اين كه مي گوييم صاحب متن ، ما معتقد نيستم بعد از  اصدار متن  صاحب متن مي ميرد . نخير ! و تا قيام قيامت هست  در كار تفسير شعر ـ البته قابل تفسير ـ پرتو كرمانشاهي ما تنها و تنها توجهمان به  متن  شعر است چرا ؟ به اين دليل كه ما قادر نيستيم  ذات حضوري  انديشه ي شاعر را به تفسير بنشينيم. اين يك و دو ديگر اين كه در اين صلاحيت نيستم كه استنتاج هاي انديشه ي فردي خود را بر اساس گمانه زني و  خواست خواهي  خود از متن شعر دريابيم.اين كار قدرت قدي احساسي و  تغزلاتي مي خواهد. وادي انديشه ي ما مرافقتي با اين دو وجه ندارد.

 بس به پيوه ي معتبر علمي ، خيمه مي زنيم به  ارض متن شعري  شاعر آن هم در يك  اتفاق شعري ناب‌ كه انتخابي است و برابر مصاديق اجتماعي روزگار مطول تاريخمان است . منظور از مصاديق بنا به شاكله و هويت شعري  متن سفر آن قسمت از كل ديوان به چاپ رسيده ي شاعر نمی باشد كه مبين بستري كهنه اما  لفظي  تازه و خردمندانه و البته مستجعل در جسارتي توضيحي بنا به فهم يابي خودمتن متين كه بازگو مي شود شعري بسيار جاذب در بستري بسيار خرد معنايي تاريخي و جامعه شناسانه در كنه همان تاريخ است . به عنوان شعر ( ارمني ) كه مشهور افواه است نه عنوان شعري كه مورد نظر ما است. در متن در دسترس ما عنواني براي اين شعر نيامده است . يعني شعر فاقد پيشاني است يا اين كه شعر بي عنوان است . عنوان شعر ( ارمني ) ـ بر ساخته ي ماست به استناد مفهوم مفصل ديالوگ متن كه آورده شده . يك يادآوري مي كنيم كه  ذات هنر  به غير از  ذات هنر  معنایي ديگر نمي دهد . ذات هنر همان چيزي است كه زيبايي هاي هستي متعلق به هستومند را ارائه مي دهد كه مقوله هاي ديگر قادر نيستند اين  زيبايي ها  را نمود دهند و پديدار نمايند .

 شعر كه خود هنر هنرهاست، در ذات تك تك كلمات اين اتفاقات هستي را به زيبايي هرچه تمامتر اذان گوست و به همين دليل است اگر اين ذات نتواند آن  كار را انجام دهد فاقد اعتبار  شعريت است . كساني كه تصور مي كنند ذات شعر كه با كلام در يك متن شعري جا مي گيرد فارغ از هستي به مفهوم  كيميا ساده اي مي باشد سخت در اشتباهند . ذات شعر جايگاه امن در مخيلات گوينده ي شعر نيست بلكه از صحنه و پهنه ي اجتماع  تشريف مي آورد. شأن  تشرف  شعر در جامعه و در ولوله هاي هستي هنرمندان همين است و اتفاقاً‌اعتبار متني شعر كه ما در اين مقوله با آن سر و كار داريم به علت همان  تشريف  و  تشرف  است نه چيزي در حد تخيلات نشئه جو يا تخيلاتي كه نشئه شده است. كار ما در تفحص شعريت شعر ارمني به ضرورت متن و به استشهاد متن همين است . برمي گرديم به عنوان گذاري شعر پرتوكرمانشاهي از سوي مطالعه كننده ي متن كه يعني تفسير متن باز هم مي گوييم عنوان گذاري در متن كه‌ لاعنوان است . دغدغه آفرين نيست . اهميت موضوع نگره به  لابلایي  انگاره ي شعري است كه حاضر و مكتوب است در مجموعه شعر كوچه باغي ها .

در هر حال كار ما تا آنجايي كه توانا باشيم و دانا تفسير خود متن است ولو اين كه متن  بي عنوان  باشد. تازه اين موضوع را هم به حساب مي آوريم كه در ساير رندانه گویيهاي اشعار كوچه باغي ها بايد حواس ما و حواس رنود جمع باشد در مورد نقدان عنوان متن مورد تفسير در قيد طريقه هرمنيوتيكي برائت ذمه مي كنيم در اين تكرار كه تنها و تنها سر و كار ما با متن شعر (ارمني ) است . صاحب متن كه در اين جا شاعر ناميده مي شود ، هر كس هست به ما ارتباطي ندارد و او  وجهيتي در تفسير متن در دست رس ما ندارد. با اين تذكر كه وجهيت انساني هنرمند را سپاس مي گذاريم و نيز اين كه خواست و نظرگاه ما هم در تقلا نيست كه به استناد سليقه و خواستنگاه خود به راي در تفسير بپردازيم به هيچ وجه .! هرآن چه مي گوييم برگرفته از بطن متن يا بيان بطن متن مي باشد. متني كه در نامگذاري متون شعرنام دارد . پس به حضور مي رسانيم كه اگر روز و روزگاري قرار باشد  پادافره هایي  اعلام شود ،‌هر چه هست و نيست ،‌متوجه متن است . عسس داند و قاضي داند و متن. در يك عبارت  شوخي  نه ما ،‌نه صاحب متن ، بلكه متن متهم و تنها متهم رديف اول است . در قانون هرمنوتيكي اعلام فقط و منحصراً مستفادات متن است . اين مستفادات از يك متن شعري برگرفته شده و با همان توجهات و قواعد همين مستفادات به صورت يك خبر ادبي صدور يافته است . مرجع صدور خود متن است و لاغير.

مي پردازيم به  نقل قول  مستفادات متن.

اما  چم چاره  هاي متن شعري ايجاد عنوان ما يعني غزل از پشت برآمده ي جامعيات ادبيات و ظاهر شدن آن در مهتابيات تفسير متن شعري به قاعده ي هرمنوتيكي جهاني ادبيات شعر ، شعر  ارمني  را بنا به مفهوم مقصد و مقصود متن يك شعر  طاقباز  تصور مي كنيم . منظور ما از اصطلاح طاقباز ، برهنه گي معنايي شعر است. يعني شعري كه فاقد  پشه بند  فضيلت فضل غزل است . به چه معنا ؟ به اين معنا كه تمام ابيات غزل در شعر و يا غزل شعر ارمني ذره اي جداگونه گي  با هم ندارند. مثل دانه هاي تسبيح ـ منهاي خليفه ي تسبيح ـ متواتر و  انتقال معنايي  در ترتبات معين و  صف بندي  شده اين را ما مي گوييم شعشعه ي  شعر در عملكرد  شعشعه ي شعري مثل يك  تشعشع موج نوري كه آرام آرام بر تفهيم هندسي يك جسم رسوخ نمايد از ديد بيننده .

در اين عملكرد ما جز شفافيت معنايي چيز ديگري نمي توانيم از متن دربياوريم . شعر (ارمني)  پرتوكرمانشاهي شعشعه ي  شعري است و به همين دليل ما در تفسير مفهومي متني كه متن به مفهوم آن شعر است ، شكي نداريم و اتفاقاً‌ تشكيك  را برهمين تفسير روا مي داريم. چرا كه  عدم يقين  يكي ازاركان اساسي تفسير متن است . ولي ناگفته نگذاريم كه شعر ( ارمني ) پرتو كرمانشاهي شفاف است . پيدا مفهوم است . شعر رويكردي بسيار  نازنينانه  و البته  عاقلانه به  صبغه ي  جامعه شناسي جامعه ي ما دارد . يعني در تازگي امروز ، شعر  ارمني  آن چنان  رياضي حركت و ريختارمند در مباحثات هندسي جامعه شناسي همين امروزه روز ماست كه تنها با كمي اطلاعات و البته با  بيشي ادراكات از زهدان خود شعر كه متن انگاشته مي شود، فهم شعر مربوط به متن آسان انگاشته مي شود. يعني متن به راحتي ارائه ي تفسير خودش را مي دهد . متن به آساني مي گويد كه :‌قضيه ي من قضيه ي ديرينه ي استبداد و اخشاق مهتاب نشده ي جامعه ي ديرسال و پیرسال همين جامعه است . قصه  قصه ي تازه اي نيست. بيان ، بيان تازه اي است . قصه ي جامعه شناسي استبداد و اختناق قصه ي ديرين جامعه شناختي ماست. اين برگيري مفهوم شعر از مستفادات  متن  شعر است يا متني كه در شعريت است .متن را مي كاويم در كاويدني هرمنوتيكي .

مي دانيم قاعدتاً هر متن يك  بارقه  اي دارد به اسم مبتدا و ريزيتي دارد به نام خبر . در شعر ارمني ما  بارقه  اي به اسم مبتدا نداريم . بلكه ناگهان با  ريزش  مواجه مي شويم در مفهوم خبر آن هم خبري ناگهاني ،‌از اين لحاظ مي گوييم ناگهاني چرا كه  مبتدایي در كار نيست . به ناگهان خبر شروع مي شود.

آوارگه ي ، بيچاره گه ي ، بي خانمانم ارمني

شيرين زوانم ارمني

مالت نيزانم ها له كو روح و روانم ارمني

دردت وه گيانم ارمني

زبان  ارمني  و زبان متن در وقت  حادثه  زباني هر دو سويه فهم است . لزوماً‌اين زبان به مفهوم اداي كلمات مشترك از آن  لخته گوشت مشترك نيست . زبان متن بدون تعريف با زبان ارمني در  گوشوار  زبان مشترك المعنا هستند. هم ارمني متوجه است عنصر متقاضي  در متن چه مي خواهد . هم متقاضي حاضر در متن اين استعداد را دارد كه در وضعيت  اسپرانتوي زباني  مقصد خود را به ارمني القا كند .

اساس اين القا خطا و آزمون است و به عبارتي تجربه اي است كه ممكن است گهگاهي به خطا درآيد. دقيقاً به مفهوم معنايي در متن سفر ارمني . دليل ما براين ادعا  لالكه  ( به معني التماس ) شاعر است . بنا به گويايي متن از ارمني ،‌يعني اين كه  قضيه  سابقه دار است ، متن متني تنها اين زماني نيست ، بلكه متن و مفهوم متن در  تعليلات  خود متن  خاصه زماني  است كه برمي گردد به تعرضات تاريخي اصحاب هنر در زمان هايي كه هنر بنا به روايت تاريخ درگرد پيچ قدرت ناموجه اعمال شده در تاريخ بوده  اند. مثل زمان حاظ ، متن تاريخ زمان شيوخ غالي مثل شكوائيه سعدي در شعري به مطلع :« اي خداوندان مال ، الاعتبار ، الاعتبار »  يا مثل آن شكرانه خاقاني در شعري به مطلق :‌« عضه بندد نفس  افغان چه كنم. لب به فرياد نفس ران چه كنم.» ! يا مثل آن جايي كه جمال الدين محمد بن عبدالرزاق اصفهاني ، ‌فرياد برآورده است كه :‌ « الحذراي عاقلان ،‌زين وحشت آباد ، الحذر » يا مثل آن جايي كه اوحدي مراغه اي مي گويد : « با خلق زهر جنسي ما را چه وفا بوده / وانگاه ز ناجنسان برما چه ستم رفته » و اين  رؤيت هلال ازمنه‌را در شعر ارمني به عينه مي بينيم . مثل رؤيت هر هلال ، آن هم هلال تاريخي در  مدت مداري  قرون . شعر ارمني شاكله ي تاريخمند رؤيت هلال قرون تاريخي اتفاقات دردناك تاريخ اين ‌كهن بوم و بر است . بنابراين در مدونات تقصيرات هيچ تقصيري را متوجه متن نمي بينيم. چرا كه متن در بطن تاريخي خود متأسفانه « باقيات ناصالحات »  تاريخ اين كهن بوم و بر را اعلان مي كند . آن باقيات ناصالحات را ما چيزي جز ممنوعيات نفس از متن استخراج شده به گوش نمي رسد. گوش همان چيزي را مي شنود كه متن در فرياد است . پي مي گيريم روايت من را بنا به مفهوم خود متن.

 از مفهوم متن خبر مي رسد سراغ از جايي گرفته مي شود كه نه نشاني اي دارد و نه  نشانه گذاري خاصي . همان قدر مي دانيم دريافت نشاني است از آدمي كه اولاً گوينده ي  شهادتين  يا  شهادات ثلاثه  نيست ، و در ثاني نشان جو ، مثل اين كه مختصات رياضي خود را دريافته است ، حرفي در اين باره نمي زند كه زيستگاه ارمني در كدام  كل و كوچه  است ! شايد مصلحت تعجيل غزل هم كه فاقد مبتداست اين باشد و از اينجا به بعد است كه مي شنويم از سطور متن  گفتمان تضردي  شاعر متن را در بطن متن ، و تا آخر همين گفتمان يك سويه !؟ ادامه دارد. آن سوي ، كه مخاطب  پنهان در تاريكي  است به خاطر صيانت نفس لب تر نمي كند ، هيچ حرف يا كلمه يا اشارت يا عبارتي ما از ارمني دستگيرمان مستقيماً نمي شود و تنها از ريختار كلمات شاعر است كه ما متوجه مي شويم  ارمني  چه گفته است . در واقع در گوش پشت سر هم شاعر در شعر صحبت هاي ارمني را هم با خود عمل مي كند و اين يكي از زيبايي هاي اين گفتمان تضردي است . به  اين معنا كه يك سوي گفتمان هر دو سوي گفتمان است در رد و بدل موضوع مورد گفتمان نيازمند ، مرحمت ،  ارمني در ديالوگ شعر هم مي گويد و هم  مي گوياند به قسمي كه خواننده متن داناست به اين كه ارمني چه گفته است ، ارمني كجا و از چه ترسيده است ، ارمني كجا در شك و شبهه ي اين در قضيه در تلاطم و وحشت است ؟ ارمني در چه وضعيتي ترسناكي و خوفناكي خود را به رجوع كننده انتقال مي دهد و نيازمند بنا به تفسير متن به ما انتقال مي دهد آنچه را كه ما از ارمني نمي شنويم ـ گفتمان گفتماني نهان و آشكار است . در هيچ گفتماني ما به اين  بي قاعدگي  خوش شنفت برنخورده ايم خلاف آمد عادت است در مفهوم گفتمان كه موضوعيتي مدرنيته دارد آن جايي كه در متن آمده است ؛

 بيخود اراترسي خومم قرصه دمم خاطر جمم

مانگه شوه سايه ي خومه / هاشان و شانم ارمني

به قرينه خواننده در مي يابد كه ارمني از سايه درخواست كننده آنچنان تريده است ـ و شايد هم پرسيده است ـ كه به او گفته مي شود  سايه ي خومه هاشان و شانم  در تداول گفتگو رسم براين است كه انسان از سايه ي خود مي ترسد به علت اضطرابي بيمارگونه اما در اينجا ارمني نوع اضطرابش ، اضطرابي اجتماعي است . در دل بحراني ممنوعه از بستر آزادي درمورد كار ارمني و به همين دليل هم از مراجع و هم از سايه ي مراجع كه حاصل شبي مهتابي است مضطرب و خوفناك است. فضايي كه ارمني و مراجع و سايه در آن قرار دارند بي هيچ رودربايستي فضايي از نوع  كافكايي اش مي باشد. تا آنجا كه سايه هم براي ارمني يك نفر ديده مي شود و اين از مصيبت هاي وحشت پخش شده در سطوح اجتماعي دست در هر زمان كه آدم ها  عوضي مي بينند ، پشت سر همين بيت است كه آورده مي شود :

 نوش اوقره چشتي نيه / درواكه بارم كفتيه .

 كه خواننده ي متن بي شك مي فهمد كه ارمني تن به خواسته خواهنده نداده است . ارمني همين قدر خطر را پذيرفته است كه با خواهنده به گفتگو در آيد . خواهنده اي كه نه از قبيله ي اوست و نه معبدي مشترك با او دارد . درست است كه خواهنده با تمام اطمينان از قبل با ارمني تصفيه اختلاف كرده است و اعلام داشته است:

 تو باو مسلماني بكه  / اي گوره مهماني بلكه .

و بدين ترتيب اساس مانع را از ميان برداشته است . معهذا مي بينيم كه هيچگونه ائتلاف و انعطافي براي  حل قضيه  كه مربوط به  اوبدمصوره  مي باشد،  به وقوع نمي پيوندد و تا آخر هم از متن آگاهي اي براي  فيصله ي اين امر به دست نمي آيد گويي اين معركه لابه و استدعا  ي خواهنده و ترس و بيم و عدم اطمينان و ناباوري ارمني و تب آلودگي و لرزآفريني دهشتناك محيط مهتابي زده ي بيمار سر درازي دارد ، رشته ي است بس دراز زمان به درازاي تاريخ اجتماعي ما.

 قرار نيست ما از شاعر شعر سختي به ميان آوريم. متن اين اجازه را به ما نمي دهد و گرنه مي گفتيم صاحب متن از رندان زيرك و آرام روزگار ماست كه در تمام اشعارش آن رندي و زيركي حس مي شود . ملاحظه بفرماييد دراين بست با چه تبحر اديبانه و شاعرانه اي ممدوح خودچندين قدم جلوتر مي گذارد :

 حاليا مرثيه خوان دل خويشم بهزاد  /

 تا تو كي مرثيه گوي من بيدل باشي

حجب و حيا و نجيبانه گي شعر او اجازه نداده است كه بيدل را  بيدل  بنويسد.

نظرات [0]



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
RSS 1.0 :: RSS 2.0 :: RSD :: ATOM
تمامي حقوق اين سايت متعلق به مجله اينترنتي بلوط است.
هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ ممنوع است.
دایر شده توسط نگاه نرم