لطيف عمران پور
از مكاشفه ، از شطح
بازخواني كفشهاي مكاشفه :احمد عزيزي
آنكه خفته است بر تخت بيمارستان ، يكي از دو تن بزرگان مثنوي سراي دهه ي آغازين عصرجديد است .( انقلاب اسلامي ) . شاعر - عارف مسلكي نامْ آور كه چون بسياراني شناسنامه يِ ادبي خود را ا زسيلِ خروشانِ سال هزار وسيصد و پنجاه و هفت گرفت و اگر اين هويت را از ايشان بستاني ، ديگر نامي از علي معلم دامغاني ، احمد عزيزي لعل آبادي ، قيصر امين پور ، حسن حسيني ، سلمان هراتي و ... نمي ماند .
جزء يك ، دو بار توفيق ديدارش را نيافتم ، آنهم در سالياني كه سَري پرشور بود ما را ، كه شاعر يادْ داشتي نوشت داد به من كه بروم به انتشارات (برگ ) در تهران به خيالِ چاپ كتاب كه من رفتم ولي ديگر دنبال نكردم قصّه را . اين شد تمام حكايت آن يكي دو بار كه نبايد تاريخ مي ساختم براي آن ، به سبب بُعد مسافت اهالي ادبياتِ ديارش را نشناخت ، بستگانش نيز . ولي چه باك اگر (احمد عزيزي ) اطرافش را نديد ما كه او را مي شناختيم و مي شناسيم به بزرگي انديشه و بلندايِ نام .
شاعر نوانديش معاصر (قيصر امين پور ) كه به روزگار جواني لحظاتي كوتاه در خدمتِ اخوان بزرگ بوده است در يادداشتي مي نويسد : گيرم كه من آن چند جلسه هم در كلاس او ( اخوان ) نشسته باشم ، گيرم كه او اصلاً مرا نشناسد ولي من كه او را مي شناسم من كه با شعرهاي او ؛ (نمي داني چه شبهايي سحر كردم ). باغ بي برگي ص 108
( كفشهاي مكاشفه ) فصلي درخشان از حيات ادبي شاعري است كه در نهايتِ تجربه و صميميت خود ايستاده است و چنين مي شود كه اين كتاب همه ي آثار قبل و بعد شاعر را تحت تاثير قرار مي دهد به گونه اي كه تا هنوز هم ، نام ( احمد عزيزي ) دو مطلب را تداعي مي كند يكي (كفشهاي مكاشفه) و دو ديگر (شطحيات ) او . به گواهي آنان كه (سره ) از (ناسره ) مي شناسند اين مكاشفه يِ بديع دست آوردي مبارك است هم براي خود شاعر و هم براي دهه اي كه در آن مي زيسته است .
( سيريل كانولي )منتقد و نظريه پرداز آمريكايي در بحث ادبيات و آثار ماندگار هنري نظريه اي دارد به نام ( ten-yeartest ) يا آزمون دهساله كه خلاصه ي آن اين است كه اگر يك اثر ( هنري - ادبي ) ، ده سال بعد از خلق آن مخاطب داشت ،مي توان آنرا اثري جاوداني دانست . و اين مي تواند حكايت كفشهاي مكاشفه باشد ، فصلي از رنگين كمان و بهار ،بارزترين جلوه ي تاخت وتاز تخيل شاعري كه به گفته ي پاره اي از منتقدان تخيل همزمان چند شاعر را درخود داشت . چيزي در حدود (چهارهزار وسيصد بيت ) مثنوي ، در وزن معروف ( رمل مسدس محذوف ) چگونه مي توان در جغرافياي مولانا و در وزن و قالبي كه ياد آور آن اَبر رندِ همه ي دورانهاست مثنوي سرورد ، عارفانه هم و آنگاه زباني تازه ارائه كرد ؟ آبشخور ( عزيزي ) در آن دوران طلائي حداقل 3 مطلب مي تواند با شد . نخست پوست اندازي و به تجربه رسيدن (احمد ) آنگاه كه به آئينه زار (بيدل )مي رسد و به خاك مي غلتد از جلوه ي رنگارنگ تخيل وقلمرو معاني و بيان عبدالقادر بيدل دهلوي :
شد بهار شعر بيدل عاشقان
اين چه طوفان است يا للعاشقان
تو پُر از آيينه ، از در مي روي
تو پُر از بيدل به بستر مي روي
مثنوي بيدلستان / كفشهاي مكاشفه / ص 577
در اين برهه به اهتمام كساني چون (خليل الله خليلي )، ( محيط اعظم ) ( شفيعي كدكني )، حسن حسيني ) و چند محقق ديگر از اشعار بيدل پرده برداري مي شود و اين شاعر پارسي گوي هندي ، به معدني ناب مبدل مي شود براي سيراب كردن روان تشنه ي شاعراني چون (احمد عزيزي ) . كتابهاي ارجمندي چون (شاعر آئينه ها ) شفيعي كدكني دو جلد كامل ديوان ( بيدل ) به اهتمام ( خليل الله خليلي )، ديوان بيدل محيط اعظم ) بيدل و سبك هندي (حسن حسيني ) به چاپ مي رسند و موجي به راه مي افتد از بيدل خواني و بيدل خواهي كه به نوع خود تاثير گزارند بر شاعران نوانديشي چون( احمد عزيزي )
بيدل ! نفسم كار گه حشر معاني ست
چون غلغلة صور قيامت ، كلماتم ( بيدل )
و اين تاثير گزاري و تخيّلِ نرم و لغزنده در آثار ( عزيزي ) خصوصاً كفشهايِ مكاشفه چنان است كه اهل فن ، آنرا وجه افتراقِ مثنوي هاي عزيزي از زبان ضخيم و آركائيك ( علي معلم دامغاني ) مي دانند . اگر ( بيدل ) شاعر (آيينه ها ) لقب گرفته است ، بايد احمد عزيزي را شاعر (آيينه و شبنم )لقب داد ، خود بخوانيد كفشهاي مكاشفه و اشعارِ او را ببينيد بسامد اين واژگان ( بيد لزده ) را .
دومين سر چشمه يِ ناب تفكرِ ( احمد ) را مي توان حضور مؤمنانه يِ (سهراب سپهري ) و زاويهْ ديدِ او دانست در قلمروِ كفشهاي مكاشفه :
مرگ با ما تا ابد همراه نيست
مرگ جز يك وقفه ي كوتاه نيست
زندگي از لرزش پَرها پُرست
مرگ از بال كبوترها پُرست
مرگ گاهي مي رود در جلد خواب
گاه مي خندد به ما در ماهتاب كفشهاي مكاشفه ص 67
يا آنجا كه مي گويد :
من نمي دانم چرا اين كورها
برنمي دارند از اين نورها همان ص 141
عزيزي در شطحياتِ خود بيش از هر كسي تحت تاثير زبان و نگاه رقيق ( سپهري ) است در آثاري چون : ( سورة نيلوفر ) همان ص 193 (تابستان آغاز ) ص 264، سورة يحيا ص 276 و ...
اگر بخواهيم ( سومين ) منشاء فكري ( احمد عزيزي ) را در آئينه آثارش بيابيم ناگزير به ارجاع به حوادث پر تلاطم سالهاي شكل گيري( شخصيت ادبي ) شاعر هستيم يعني حادثه ي عظيم (انقلاب اسلامي )و آشنايي با (عرفان اسلامي ) و شناخت حزب جمهوري اسلامي ) يا مطالعه آثار ( دكتر شريعتي ) آنجا كه از بازگشت به خويشتن سخن گفته است كه نمي توانسته بي تاثير باشد در ابداعِ تركيبي چون ( عرفان اجتماعيِ ) احمد عزيزي - خود بخوانيد باقي قضايا را . در عين حال كه نوستالژي كودكي را با خود همراه دارد و مي سرايد :
ياد آشتهاي گرم و گُر بخير
ياد درويشانِ آتش خور بخير كفشهاي مكاشفه ص 46
با اين همه شاعر پر خروشِ اسفار اربعه خوانده يِ ما ، غارنشيني را تاب نمي آورد و مي تازد به عرفان از نوع آتش خوردنش ، و عشقبازي را در سينه ي رزمندگانِ معاصرش مي بيند كه در ميدان رزمْ سينه شان به سرخي مي زند و مي خروشد كه :
سينه معبد ، خانه مسجد ، كوچه باغ
شيخ فضل الله نوري در چراغ كفشهاي مكاشفه ص 563
( كفشهاي مكاشفه ) را بارها و بارها بايد خواند چه آنانكه اهل نظر بازي با كلماتند و چه كساني كه دل در گروه بازخواني ادبيات معاصر و تاريخ ادبيات اين دوره را دارند . بخوانيد و بخوانيم هم كفشهاي مكاشفه را و هم شطحيات را . مگر مي توان استعداد شگرف و طنزِ رندانه ي (عزيزي ) را نديد ، آنهم درزباني سختْ شيرين :
غوكي آنجا در خيالِ غوطه بود
برگ تبريزي پُر از مشروطه بود
عكس ملكم روي آباژورها
ناصرالدين شاه بر وافورها ص 523
دربرابر نهادِ بعضي از اشعار آئيني او با شعر بزرگان ادب معاصر چون ( شهريار ) در غزلِ معروف (علي اي هماي رحمت )( احمد عزيزي) مثنوي ( لهجه ي خورشيد ) را به ميدان مي آورد با مطلع درخشان :
اي اذان محض اي تكبير ناب
اي علي اي مرزبانِ آفتاب
تا آنجا كه مي آشوبد :
اي روانِ پهلواني در بدن
پهلوانانِ روح در ميدان تن ص 101
كه يك مثنوي محكم و قوام يافته است در نوع خود . همينطور مثنوي ( سماع سينه زنان ) ص 159 (ضريح گمشده ) ص 373 با آن شعر معروف : ياس بوي مهرباني مي دهد عطر دورانِ جواني مي دهد ص 373
( احمد عزيزي ) از ابتدا چوب شهرستاني بودنش را خورد و الا همين كفشهايِ مكاشفه مي رزد به (كارنامه ي سي ساله )، آنهم در شرايطي كه اكثر شاعران اكنون شهرت يافته در حسرت نامْ بودند . شِگفتا من ، كه دريغا گوي شاعرِ حلوانِ بزرگترم . مي گويم و در دهه ي هشتاد كه چرا بايد شعر و نثر امثالِ ( امثال (علي رضا قزوه) در كتابهاي درسي بيايد و حتي شعر (سعيد بيابانكي )آنوقت شعر (احمد عزيزي ) در زاويه قرار بگيرد . بعضي با هزاران حس و حال خواندند كه ( شيعه ) يعني چه و (شيعه ) يعني چنانْ ، ولي اين بيتِ( عزيزي )مي ارزد به همه ي آنها ، آنجا كه حافظانه رمز كلمات را درمي يابد :
اين شبان جويي سرشتِ بّره هاست
اين تشيع در تمام ذره هاست ص 316
در رسانه ها از صبح تا شام صحبتِ ( گيوه يِ) فلان روستا و (چاقچور) فلان دهكوره است ولي از بازياب نفسهاي هنرمندانه در آن ها خبري نمي باشد . مگر اينكه هنرمند را فقط چند نفر (آوازه خوان ) بدانيم كه طنين صدايشان در بهترين حالت زحجموره اي بيش نيست .
نمي گويم فقط ( احمد عزيزي ) چرا از سيماي (بهزاد ) نشاني نبود و نيست دردا كه در مراسم ختم (بهزاد كرمانشاهي ) يك فريم تازه ديده نشد و اكتفا كردند به همان عكس پنجاه سال پيش شاعر . باري حديث شاعران و دلسوختگانِ قبيله ، قصّه يِ (هبوط ) مُمتدِ انسان است براين خاكدان . فرقي نمي كند برمدار كدام منظومه بگردي :
شهر ما در حسرت هائيتي است
شهر ليلي اند مجنون سيتي است
شهر (جك لندن ) كناره لاله زار
شهر ( مكبث ) زير ميدانْ غبار كفشهاي مكاشفه ص 196
با اين همه براي آنانكه ديدي تازه دارند و كفشهاي مكاشفه را پيراسته مي خواهند روشن است كه در پاره اي موارد كتاب آن طراوتِ زباني خود را از دست مي دهد و بر مي گردد به همان زبانِ فسيل شده ي گذشته بخوانيد :
ديده اي زهاد را چو مي كنند ؟
برسر يك جرعه مي خون مي كنند
شخنه گويي برگ رز در دست داشت
نيست غايب عشق از ما يك نفس
بي نصيب از عشق كو حتي هوس مثنوي نقاهت عشق ص 512
تو گويي ما در قرون گذشته ايستاده ايم و ( اخلاقيات ) و (اندرز) مي شنويم براستي كه جاي مثنوي نقاهت عشق ص 512 در كفشهاي مكاشفه نيست و ربطي به ادبيات معاصر ندارد و چند مثنوي ديگر هم .
براي نسلِ جواني كه به ادبيات خود پشت پا زده و حتي نمي داند پشتِ ( هيچستان ) از كدام جهت است آيا اين ادبيات مي تواند دستاوردي باشد ؟
لول لولم لاله را وا كنيد
چشمه ي خونِ مرا پيدا كنيد
لول لولم مثنوي را بازكن
مولويات مرا آغاز كن ص 433
بهرحال رجعت ( عزيزي) به ساحتِ ( جمال )و پر گشودن در بيكرانِ ( مثنوي ) آخرين تلاشهائي بود براي احياء يكي از آشناترين قالبهاي شعري . به خاطر مردمانِ سرِ رود كه دستْ افشان از خلسه ي هزار ساله مي آمدند و چه فرخنده شبي بود اين ( مثنوي ) .(علي معلم ) با آن مثنوي هاي سختِ نفسگير و منظوم كردن خطابه ها و (احمد عزيزي ) با غزل مثنوي هايشْ بي رعايت قافيه ي غزل با اتمسفر رنگارنگ تخيل اش ، چه رفت بر سر اين دو تن ؟
آن يكي به ترانه سرائي افتاده است چون (شيخ صنعان )و اين ديگري در بستر بيماري فرسنگها از ما به دور است و اين يعني پايان غم انگيز مثنوي . اي (جوانان عجم ): وقتي (علي معلم ) با آن صلابت ، به تب و تاب ترانه سرائي افتاده است و ديگران نيز ، يعني اينكه شعر آخرِدهه ي هشتاد و احتمالاً دهه ي ( نود ) شعري ( قافيه محور ) است با زباني عاميانه ( ترانه) آنهم در كليپهائي رنگارنگ براي جذب مخاطب بيشتر .
براي خالق آثاري چون :(رودخانه رؤيا )، (روستاي فطرت ) ، (شرجي آواز) ، ( نافله ناز) (واژه نامه ابدي ) ، كفشهاي مكاشفه و (يك ليوان شطح داغ) و ... كه اكنون در خلاء كهكشانهاست و نفس هايش را نمي تواند ، دست به دعا برداشته مي خوانيم :
اينك در برابر تو اي شبح نوراني سپيده دم ! اي راز زيبا جز آنكه چون شبنم خاطره اي از گلبرگ ديداري فرو ريزم چه خواهم توانست ! اينك از پيغمبران نگاهت رسولي براي بيداري سر نوشت مي فرست ! يا لبخند آيه اي را از وحي گونه ات بر من تلاوت نما . آيين يك ليوان شطح داغ ، افق تجلي ص 162
پي نوشتها :
كفشهاي مكاشفه / احمد عزيزي / انتشارات الهدي / چاپ دوم / 1369
باغ بي برگي / يادنامة مهدي اخوان ثالث / مرتضي قاضي / نشر زمستان بهار 1385
يك ليوان شطح داغ / احمد عزيزي / مجموعه آثار شطح / نشر كتاب نيستان چاپ سوم