گپي با فرشيد يوسفي نويسنده و شاعر كرمانشاهي از دريچهاي ديگر؛
نشود تا كفن فراموشم تا هميشه سپيد مي پوشم
مرد سپيد پوش شاعران نيازي به معرفي ندارد. فرشيد يوسفي در يكي از روزهاي يكي از گرمترين زمستانهايي كه به ياد داريم. بزرگوارانه و فروتنانه ميهمان هفته نامه صداي آزادي شد. نام فرشيد يوسفي با دنياي ادبيات و شعر پيوند خورده وشايد هم، همه چشم انتظار يك گفت وگوي ادبي باشند. با اين حال ما درگفت وگوي خود با فرشيد يوسفي تنها به شعر و ادبيات نپرداختيم بلكه،گفت و گو با علايق شخصي او به روانشناسي و بخصوص هيپنوتيزم آغاز كرديم. بخش مهمي از زندگي وي كه شايد تا به حال زير سايه ادبي وي پنهان مانده است.
گفت وگوي دو قسمتي ما با فرشيد يوسفي را درحالي خواهيد خواندكه دربخش نخست اين گفت وگو به علاقه ي ويژه ي وي يعني هيپنوتيزم پرداخته ايم و در بخش دوم به حوزه ي آشناي وي يعني شعر و اادبيات پرداخته ايم. قسمت اول اين گفت و گوي جذاب را بخوانيد.
* هميشه سفيد مي پوشيد. دليل خاصي دارد؟
- نشود تا كفن فراموشم / تا هميشه سپيد مي پوشم. رنگ تيره را دوست ندارم هر چند گهگاهي بنا به يكسري ملاحظات مثل عزاداريها،مي پوشم ولي هميشه دوست دارم آدم روشن و سفيد باشد. اميدوارم نامه ي اعمالم نيز سفيد باشد.
* از كي اين ذهنيت را داشته ايد؟
- از جواني هم اين طوري بوده ام يعني سعي مي كردم لباس تميز بپوشم. از زماني هم كه به اصطلاح دستم به جيبم رفت و استقلال مالي پيدا كردم بيشتر به اين امر توجه مي كردم. يادم مي آيد تازه فوق ليسانس گرفته بودم كه به شهرستان به عنوان معلم رفتم. كت و شلوار و پيراهن و كراواتم سفيد چهارخانه بود. فقط كفشم سفيد بود و چهارخانه نبود. دلم مي خواست آن را هم با خودكار سياه چهار خانه كنم. (با خنده) به هر حال رفتم پيش رئيس فرهنگ شهرستان. فوق ديپلم داشتم ...
* چه سالي بود؟
- سال 1346 بود. من سال 1339 معلم شدم يعني سال 37 رفتم دانشسرا و سال 39 با ديپلم فني كه گرفته بودم، معلم شدم. بلافاصله سال بعد ديپلم ادبي گرفتم و بلافاصله دانشگاه قبول شدم. آن زمان اينگونه نبودكه كنكور سراسري باشد. پنج دانشگاه داشتيم كه هر كدام با فاصله اي،كنكور برگزارمي كردند. من دركنكور اين دانشگاه در چند رشته پذيرفته شدم ولي،خودم ،روانشناسي باليني را براي ادامه تحصيل انتخاب كردم. روانشناسي باليني در آن زمان،مقطع كارشناسي ارشد نداشت من ازطرفي دوست داشتم تحصيلاتم را ادامه دهم و ازطرفي پول نداشتم كه به خارج كشور بروم. بنابراين در رشته ي ادبيات ادامه تحصيل دادم.
* حالا چرا سراغ روانشناسي باليني رفتيد؟
- روانشناسي را دوست داشتم. تا آنجايي هم كه وسعم مي رسيد كتابهاي روانشناسي مي خواندم. البته من به هيپنوتيزم بسيار علاقمند بودم. افتخارم نيز اين است كه پرفسوركابوك ، در هيپنو استادم بود. حالا چه طوري كه مي فرمائيد؛ برادرم رئيس كاخ جوانان درسنندج بود. از طرف كاخ جوانان براي شعر خواني دعوت شده بودم. شب ورودم پروفسور كابوك برنامه داشت و شب بعدش من، پروفسور كارهايي انجام داد كه براي من بسيار بسيار تعجب آور بود. حتي يك سالن را خواب كرد. يك ليمو ترشي را در دست گرفت و گفت دهان همه تان آب افتاد ! گفت اين هيپنوز است. كار ديگري كه انجام داد اين بود كه گفت دستانتان را بالا بياوريد. انجام داديم،گفت ديگردستتان پايين نمي آيد خيلي ها دستشان همينطوري ماند. وقتي كه سالن را خواب كرد،عده اي ديگر بيدار نشدند و درخواب ماندند. درخواست كرد آنهايي كه درخواب مانده اند را بالا بياورند. يكسري كارهاي خاصي با آنها انجام داد كه من بسيار شايق شدم. اينها تمام شد و سرميز شام - من كه جزو مدعوين بودم - روبروي پروفسور كابوك نشسته بودم. مرا كه نگاه مي كرد من خوابم مي برد.
* هيپنوتيزم كرد؟
- نه قصدي براي خواب كردن من نداشت. متوجه كه شد دو تا بشكن زد ( آقاي يوسفي اين حركت را با دست انجام مي دهد ) تا من بيدار شوم. دوباره خوابم برد و گفت بيا بنشين كنار دست من كه ديگر در چشمش نگاه نكنم. به من گفت كه مي تواني عامل موفقي باشي. همين مرا تشويق كرد كه به رشته ي روانشناسي بروم و بعد هم كلاسهاي استاد كابوك.
چند جايي با ايشان مي رفتم. خيلي عجيب بود، باوركنيد در هيپنوتيزم اعجاز مي كردند. اينها انگيزه من براي انتخاب روانشناسي باليني بود. تا چندي پيش هم كارهايي انجام مي دادم اما مودبانه به من گفتند حق نداري اين كار را بكني . دوشنبه ها بعد از ظهردر منزلم،آنهايي كه ناراحتي عصبي و رواني داشتند مي آمدند و من با خواست خداوند و توان (انشاا...) معنوي سعي مي كردم گرهي از كارشان بازكنم. ولي نتوانستم اين را ادامه دهم لذا ادبيات را ادامه دادم و ناراحت هم نيستم.
* مايلم بيشتر درباره روانشناسي و هيپنوتيزم صحبت كنيم. بعداز آشنايي اوليه با مرحوم كابوك ارتباطتان با وي چگونه بود؟
- تا مدتي در خدمت ايشان بودم. حتي اگر مي شنيدم كه وي مي خواست به شهرستاني برود تلفن مي زدم به كسي كه تقريبا رابط بين من و ايشان بود. مثلا يكبار كه تشريف آورد به خرم آباد من هم رفتم خدمتشان. اگر گره هايي پيش مي آمد مي رفتم تهران خدمتشان.خوشبختانه الان هيپنوتيزم وارد دروس دانشگاهي شده است. رشته ي دندان پزشكي،جراحي زنان و زايمان،واحد هيپنوتيزم مي گذرانند براي اينكه وقتي يك دندان پزشك مي خواست دندان بكشد ،سرنگ تزريق نكند بلكه آدم را خواب كرده و موضع درد را مي گيرد.
* گفتيد كه آقاي كابوك در آن مراسم كارهاي غيرعادي و عجيبي انجام داد. غير عادي بودن اين كارها به انگيزه شما بدل شد؟
- بله ،يادم مي آيد 5 نفر ماندند كه بيدار نشدند. يكي شان جواني بود كه كلاس 11 رياضي بود. بسيار انگيزه خوبي بود براي استاد كابوك. ضمن انجام يكسري كارها گفت خوش باشيد. اين پسري كه خواب مانده بود مثل لاتها دست كرد توي جيبش و شروع به خنده كرد و هي مي خنديد. بعد پيچ وتابي خورد و شروع به گريه كرد. پروفسوركابوك پرسيد چرا گريه مي كني و او گفت كه پدرش تازه مرده است. گفت دوست داري پدرت را ببيني؟جوان جواب داد آره. استاد كابوك گفت دارد مي آيد. اين جوان كاري كرد كه تمام سالن به گريه افتادند. به پدرش مي گفت تو چرا مرا گذاشتي و رفتي؟ من كه مي توانم خانواده را اداره كنم . مريم از وقتي كه تو رفتي مريض شده است . آقاي پروفسور گفت كار دارم بگذار پدرت برود. ولي پسر دست پدر را گرفته بود و ول نمي كرد.
به هر حال پس از پايان اين ماجرا استاد كابوك به پسر گفت مي توانم خواهر مريضت را ببينم. قرار شد بعد از شام برويم او را ببينيم . رفتيم و دختر را هيپنوتيزم كرد و گفت دوست داري پدرت را ببيني ؟ دختر هم كاري كرد كه همه ما دوباره به گريه افتاديم. گفت ببين پدرت دارد مي گويد ناراحت نباش من جايم خوب است و مادر و برادرت را اذيت نكن. از آنجا كه آمديم به برادرم گفتم اين پسر را در نظر بگير و احوال خواهرش را بپرس ببينم چطور مي شود. بعد خبر داد كه دختر از آن روز ديگر ناراحتي ندارد و به حال اولش برگشته است. اين شگفتي ها براي من تعجب آور بود چون اولين بار بود كه هيپنوز را مي ديدم. همين باعث شد به سمت روانشناسي تمايل پيدا كنم ولي نتوانستم ادامه بدهم ...
* ولي هيپنوتيزم را كه ادامه داديد؟
- بله ولي به صورت تجربي ا دامه دادم.
* سالهايي كه به هيپنوتيزم علاقمند شديد - و حتي الان هم - فضاي رواني عليه شما ايجاد نشدكه دنبال چنين كاري رفته ايد؟
- ضمن اينكه نوعي كار طبي و رواني بود يك جور سرگرمي بود. عده اي بودند كه به اين قضيه باور نداشتند مثلا پسرم يكي از دوستانش را آورد و گفت كه مشكل دارد. آن پسر از خانواده سرشناس است كه اسم نمي آورم. 105 كيلوگرم وزنش بود. او را خواب كردم و با آن جثه ي سنگين كه 5-4 نفر به زور او را بلند مي كردند،سرش را روي يك صندلي وپايش را روي صندلي ديگري گذاشتم و بدنش به يك پل تبديل شد. در واقع اين كار ما نوعي سرگرمي نيز بود. يا اينكه فرد ديگري را قبل از اينكه بيدار كنم،گفتم كه كفشت را اين پا و آن پا مي پوشي. بيدار شد و كارهاي ديگر انجام داديم. همه يادشان رفته بود كه اين چه كاري قرار است انجام بدهد. وقتي خواستند بروند اشاره كردم كه اين الان كفش هايش را برعكس مي پوشد كه همين نيز شد. خيلي از كارهايي كه نبايد انجام شود بدينوسيله انجام مي شود. حتي مي توان يك متن بزرگ را به كسي داد و يكماه بعد او را مقابل تريبون بگذاري و بدون اينكه دلش بخواهد آن متن را واو به واو بخواند.
* تصور من اين است كه شما در زندگي تان هميشه به دنبال شادكامي بوده ايد. حالا اين شادكامي از طريق عرفان، ادبيات يا هيپنوتيزم قرار بوده باشد.
- خدا لطفي در حق من كرده است كه هيچ وقت ذكر كردن را فراموش نمي كنم. شبها تا ذكر نكنم خوابم نمي برد. صبح زود تا بيدار مي شوم شروع به ذكر مي كنم. از نظر روانشناسي ،اين ذكر،بسيار به انسان كمك مي كند. الا به ذكر ا... تطمئن القلوب. فكر كجي كه به سراغ انسان مي آيد؛ اين ذكر،باعث مي شود آن فكر بد از بين برود. شايد مطلب شما به اين مسئله برگردد.
* بحثم اين بود كه شما،نوعا،آدمي هستيد كه به لحظه فكر مي كنيد . حالا نمي دانم اين طور است؟
- البته غافل از آينده هم نيستم. ( استاد توضيحاتي مي دهد كه تمايلي به درج آن ندارد ).
هميشه سفيد مي پوشد تا کفن از یادش نرود اما افسوس ندانست که کفن جیب ندارد.
آقای یوسفی در جایی ادعا کرده که اولین شعر فارسی کرمانشاهی را گفته . سندش کجاست ؟
آقای یوسفی باتمام احترامی که بین مردم دارد اما متاسفانه خود را من و همه را نیم من خطاب میکند بارها درنشریات دیده شده که شدیدا از کلمه من استفاده میکند و احساس میشود خودرا بالاتر از شعرای دیگر تصور میکند