فرهنگ و هنر غرب کشور ( زیر نظر هفته نامه ی صدای آزادی )
امروز: جمعه، 12 شهريور 1389 مطابق با Friday, September 3, 2010 ساعت 2:50 PM
قبلی »
گفتگو
« بعدی
ادبيات بومي، نمادها و خرده فرهنگ‌ها

ادبيات بومي، نمادها و خرده فرهنگ‌ها


-آقاي قيصري نماد هايي هستند که در ادبيات بومي مشترکند ايا اين نماد ها ادبيات واحد را به وجود مي اورند؟
به دليل اشتراک آرزو ها و اميال و احساس بشري بسياري از نماد ها در مليت و قوميت هاي مختلف مشترکند البته اختلاف زيست محيطي و ...سبب مي شود که بر خي از نماد ها و توتم ها در قومي ،ويژه شوند اما اميال و ارزوي بشري بسياري از نماد ها را مشترک مي کند حتي مي شود گفت گاهي نماد هاي قومي در يک مليت با نماد هاي قومي مليت ديگر مشترکند به عنوان مثال افسانه ي "پري عاشق "در مازندران نمونه هايي در داستان هاي امريکاي لاتين دارد اين نماد ها ي بومي ادبيات شبيه به هم را در مليت هاي مختلف به وجود مي اورند اما در سطح کلان وقتي به ادبيات ملي و رسمي مي رسيم مي بينيم که از با ور هاو نماد هاي بومي ابشخور مي گيرند و گاه مي بينيم که يک اسطوره و نماد ملي با شکلي اندک متفاوت که هسته ي اصلي اش را  يک با ور بومي به وجود اورده است ،جان مي گيرد يعني باور هاي بومي مشترک در اسطوره ها و ادبيات ملي به نوعي هم اميزي و تعديل مي رسند و به با وري مبدل مي شوند که قابل تعميم به همه ي قوميت ها ست با شکلي ديگر گونه و از انجا که در هسته ي اصلي خود با نا خود اگاه ما تفاهم بر قرار مي کنند همه ي قوم ها و بوه ها ان را به عنوان يک باور يا نماد  يا اسطوره ي ملي مي پذ يرند  به عنوان مثال افسانه ي "پري عاشق"يک باور بومي در قوميت هاي مختلف (کُرد و لُر و ...)در ايران است و نيماي بزرگ در شعر "ما نلي و پي دارو چوپان "از اين باور بومي به خوبي بهره برده است .

در اسطوره ي ملي خودمان و در ماجراي رستم و تهمينه هسته ي اصلي اين باور را مي بينيم که به عنوان يک باور بومي که هزاران سال قد مت دارد در اسطو ره ي رستم و تهمينه و عشق و اميزش انها استحاله شده است . افسانه ي پري عاشق که براي من کوهستاي روستايي چندان افسانه نمي نمايد (نمونه هايي از اين ماجرا را به طور عيني ديده ام )به اين مفهوم است که يک چوپان و يا چار وا دار زيبا روي و ني نواز و هنر اور که در تير اندازي و پهلواني و يا اواز خوش ،سرامد است. پري عاشقي او را مسحور خود مي کند و مدتي او را با خود به جاي نامعلومي مي برد و شخص پس از مدتي مسحور شده و گنگ و نيمه ديوانه به زيستگاه خود باز مي گرددو يا براي هميشه با پري عاشق مي رود و باز نمي گردد ان کسي هم که باز مي گردد ممکن است پس از مدتي به سخن ايد اما چيز زيا دي از ان راز به کسي نمي گويد ضمن اين که ممکن است تا اخر عمر گنگ و نيمه ديوانه بماند و يا سر به بيا بان بگذارد و هر گز به ايل و تبار خود باز نگردد اين هم در مورد زنان مصداق دارد و هم در مورد مرداني که گفتم و نيما در شعر "مانلي "مسحور شدن و ره گم کردن و دوباره باز گشتن ما نلي را به دريا و نزد پري عاشق بسيار خوب تصوير مي کند:
او ندانست برَد ره به کجا
زانکه سر منزل او بود به چشما نش گم
همچنان رغبت او بر دريا
او همان بود به جاتر که به درياي گران گرد د باز .
و در شعر "پي دارو چوپان "اليکا با پري عاشق به نقطه ي نا معلومي مي رود :
بوميان را که در ان ناحيه اند
خبري نيست هنوز از ره
ونمي داند کس کان دو بهم شيفته دل
پسِ اين واقعه ايا به کجا بر دند ره .
به نظر مي رسد که داستان رستم و تهمينه تعديل شده يا استحاله شده ي همين باور بومي بسيار کهن است چرا که در انجا هم زن –اسطوره ارزو دارد که کودکي از جهان پهلوان در بطن داشته باشد و شبانه به معاشقه و دلربايي و اميزش به بالين رستم مي رود . از توتم ها و نماد هاي خاص مي شود "داروگ"را در مازندران مثال زد که چاووش گر باران و رويش است رنگ سبز دارد و صداي زيبا ،روي درختان زندگي مي کند و کودک و بزرگ مازندراني از او نمي ترسند و او را نمي کشند و شايد بشود گفت قورباغه ي خانگي است و روي طا قچه ها و پرده ها هم گاه مشاهده مي شود چون که توتم است و قداست دارد و نيما او را در شعرش جاودانه کرده است البته از نماد هاي مشترک نمونه هاي بسياري مي شود مثال اورد مثلن خروس سفيد که در مازندران نماد بيداري و چاوش گري و خوش يمني است و همين بار مفهومي را در ديگر اقوام ايراني هم کم و بيش دارد .خروس از مصدر xrostan  به معناي خروشيدن و فرياد کردن است و در اوستا صفت و لقب يا نام مذهبي اين پرنده به معناي دور بيننده وتيز بين par-dars   امده است. خروس در تصاوير مربوط به ايين مهر در کنار ميترا جاي دارد و در ونديداد او را دفع شر نام داده اند مي بينيم که هسته ي اصلي تقدس خروس سفيد در باورهاي بومي کهن نهفته است نيما به کرار در شعر پارسي و محلي از نماد خروس استفاده کرده است :
تلا خُونُ،تلاخُونُ شو بورده
ويشار واشِن ويشارونِ خو بورده
کلا بشکس وُنِتيل اُ بورده
تلا خُون گِنه پيرِس شو بورده
ترجمه:
خروس مي خواند خروس مي خواند شب به پا يان رسيد
بيدار شويد بيداران از خواب فارغ شدند
کوزه شکست و اب گل الودش رفت
خروس مي خواند بر خيزيد شب به پايان رسيد.
ويا روشنک يا روجا (ستاره ي شباهنگ ) که نماد روشنگري است و نقش اين ستاره راه نماياندن به شبروان و چوپانان و چارواداران و در سکه هاي ضرب تبرستان نقش اين ستاره مشهود است و اين نماد مقدس ريشه در باور بومي دارد يا اسب سفيد که در باور بومي و چار واداري به زيبايي و خوش يمني شهره است و در باورهاي ملي –اسطوره اي هم امده است به طور مثال در يشت ها امده است :اي زرتشت سپيتمان انگاه تشتر رايومند فرمند ،به پيکر اسب زيبايي با بناگوش هاي زرين و لگام زر نشان به درياي فراخگرد فرود ايد و باز در يشت ها در مورد انا هيتا امده است که با گردونه اي با چهار اسب سفيد و يک رنگ و يک نژاد بر همه ي دشمنان پيروز مي شود «وشنو »نيز سوار بر اسب سفيد و شمشير درخشان بدي ها را نابود مي کند رستم هم داراي رخش (يور ابرش=سرخ و سفيد =داراي موهاي سفيد )است و يا در تبديل و تبا دل  نماد ها و مفاهيم اسطوره اي و افسانه اي مي شود از کو کو مثل اورد که در افسانه هاي بومي مازندران دختري بوده که از دست ناما دري اش به ستوه امد و به کو کو (مرغ شباويز )مبدل شده و دائم مي نالد و يا دختر زيبايي که بوسيله ي يک مرد حرامي سرش بريده شد و چکه هاي خونش به ني بدل شد و ني بوسيله ي اب رود به دست پدرش رسيد و وقتي ان را نواخت صداي دختر را از ني شنيد و از ما جرا اگاه شد که نمونه ي اسطوره اي اين با ور بومي را در داستان سيا وش مي بينيم که از خونش گلي روييد و يا در رويينه شدن اسفنديار که خود نوعي دگرديسي است و يا شفا يافتن رستم به وسيله ي سيمرغ که ممکن است تعديل شده يا دگر گون شده ي نماد ها و افسانه هاي بومي باشد البته گاهي بر داشت ها مي تواند گمانه زني باشد و به بر رسي تطبيقي افسانه ها و نماد ها و نمونه هاي بيشتري نياز منديم .
-بنا به سوال قبل ايا ادبيات رسمي و مشترک يک کشور مجموعه و تلفيقي از ادبيات بومي و خرده فرهنگ هاي کشور نيست از نظر ساختار زباني و محتوايي ؟
همانطوري که گفته امد ادبيات قومي و بومي موجود در دايره ي مليت مي توانند اشتراکات و شباهت هاي انکار ناپذيري داشته باشند و حتي اين نمادها و افسانه ها در قوم و بوم يک کشور مي توانند با نمادهاي قومي بومي کشور هاي ديگر همانندي هايي داشته باشند مثل شباهت مانلي ماهي گير با اوراشيماي ژاپني و يا ...اما همانطور که عرض کردم باورهاي بومي گذشته از اشتراکاتي که با هم دارند در سطح کلان و ملي به ادبيات ملي ابشخور مي دهند و ادبيات ملي اگرچه مجموعه و تلفيقي از ادبيات بومي است به نوعي تعديل يا دگرديسي تن مي دهد تا قابل تعميم با نمونه هاي قومي باشد و اشتراک معنايي بيابد هسته ي اصلي همان هسته ي مشترک است اما در مفهوم کلان و بخصوص اسطوره اي خود ارايش و پيرايشي به خود مي دهد تا قابل تعميم شود و ملت واحدي را به وجود اورد با اسطوره ها و نمادها و مفاهيم اييني و اسطوره اي ملي که براي احاد ملت قابل احترامند و اين در حالي است که با ناخود اگاه بومي قومي فرد فرد ملت مؤانست دارد.
-به نظر شما ادبيات بومي زود تر تحول مي يابد يا ادبيات رسمي و مشترک؟
تحول در زبان و فرهنگ کند و لاکپشتي است ادبيات و فرهنگ و باورها و نمادهاي بومي به علت زنده و پويا بودن اين ادبيات و رابطه ي بيواسطه اي که با طبيعت دارد و بکريت و ريشه دار بودن ،پتانسيل بيشتري دارد و ميل به تحول سريع تر اما ادبيات رسمي به جهت مکتوب شدن و داد و ستد هاي رسانه اي و ديواني و اشاعه از طريق اموزش و پرورش و دانشگاه و محور و معيار بودن در ارتباطات مکتوب و غير مکتوب ملي و در اختيار داشتن تريبون هاي رسمي به ادبيات بومي اجازه ي ظهور و حضور نمي دهد ناگفته نماند همين ادبيات رسمي در انجا که از نظر زبان و مفاهيم به تکرار و سنگ شد گي مي رسد از باور ها و مفاهيمي چون مَثَل و مَتَل و ذخره هاي بومي بهره مي گيرد تا بتواند از خشکي و پوکي بدر ايد و زنده و پويا بماند .
-نقش علوم مختلف چون روانشناسي ،علوم اجتماعي و طب در ادبيات بومي را چگونه ارزيابي مي کنيد ؟
جهان اول از قرن ها پيش در يافته است که تجلي امال بشري ،غم و شادي ،نياز هاي روحي ،پسند ها و دلمشغولي هاي يک ملت را بايد در ادبيات بومي ،فولکلور و قصه ها و افسانه هاي ان ملت ديد به بيان ديگر اين مقولات ايينه ي تمان نماي اميال بشري است اما جمع اوري و بها ء دادن با اين موارد در کشور ما قد مت چنداني ندارد بدون شک ادبيات عامه و بومي با کنايات و اشارات و متل و مثل و قصه ها و افسانه ها اکثر علوم قديمه و نو بنياد را در خود مي نماياند به عنوان مثال در افسانه هاي بومي مي بينيم که شاهزاده اي در سفر فصلي يا گذر از نخجير گاهي دختري روستايي را مي بيند و دلبسته اش مي شود و اين عشق به وصلت مي انجامد در چنين افسانه هايي تخيل جبراني باعث تخليه و تعديل روانشناسانه مي شود

دختران روستايي و محروم با شنيدن يا خواندن چنين افسانه هايي ارزوهاشان را در خيال مجاب مي کنند و به تعديل رواني مي رسند چرا که با ان دختري که در قصه از شاهزاده دل ربود ،همذات پنداري مي کنند و يا در مفهوم اجتماعي اش مثلي داريم در مازندران که مي گويد :زن ورنه وِمارِهارش –اسب خرينه وِيالِه هارِش(زن مي گيري به مادرش نگاه کن – اسب مي خري به يال و سرو گردنش )که در تجربه ثابت شده بيشتر زنان خوب پرورده ي مادران خوب و اصيلند و اسبان اصيل را هم اسب شناسان ماهر از يال و سر و گردن شان تميز مي دهند يا :بزرگي با لواس نو نوونِه –گنِم صد سال بَمونِه جو نوونِه(معيار بزرگي لباس نو نيست –گندم اگر صد سال بماند جو نمي شود )که اشاره به سرشت انساني دارد و هم توجيه روانشناسانه يا:بِزَکِ سر بسته نوين –ويل هاکِن و رقص ِبَوين(بُزک را سر بسته نبين –رهايش کن تا رقصش را ببيني ) که اشاره به اين دارد که ماهيت هر کس در ازادي اش مشخص مي شود و يا :پئيز پلا پج بهار ما ر ياد دار –کشکول به دس و کنا کنا ر ياد دار (اشپز پاييزي فصل بهار را بخاطر داشته باش –در حالي که کشکول به دست حياط به حياط گدايي مي کني )که کنايه دارد به اينده نگري و هم توجيه اجتماعي دارد يا :تن بيارده خو وينه جنازه  اِکنار در بوره (خلق و خوي انساني تنها با مرگ از او جدا مي شود )و يا اين توصيه ي پزشکي که علم پزشکي هم اثبات کرده است :کم بخار دائمن بخار (کم بخور و دائم بخور )يا :بامشي ميو ميو رِمار ِجا ياد گيرنه (بچه گربه ميو ميو را از مادرش ياد مي گيرد )که يک پيامي روانشناسانه دارد و بالاخره :پلنگ از غيظ تله کفنه (پلنگ از خشم به تله مي افتد )که به ضرر رساند ن به خود از خشم زياد را گوش زد مي کند و توجيه روانشناتسانه و هم اجتماعي دارد . مي بينيم که ادبيات و فرهنگ بومي بسيار ظريف و هنر مندانه علوم گوناگون را در خود منعکس مي کند.

نظرات [0]



اطلاعات شما ذخيره شود ؟
RSS 1.0 :: RSS 2.0 :: RSD :: ATOM
تمامي حقوق اين سايت متعلق به مجله اينترنتي بلوط است.
هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ ممنوع است.
دایر شده توسط نگاه نرم