
هفته نامه ي صداي آزادي : نصرت ا... سپهر معاون صنایع دستی سازمان میراث فرهنگی صنایع دستی وگردشگری استان کرمانشاه، میهمان این هفته ی صدای آزادی بود. سپهر که دانش آموخته ی هنرهای نمایشی دانشکده هنرهای زیبایی دانشگاه تهران است، سالهاست مسئولیت صنایع دستی استان را برعهده دارد. اما گفت و گوی ما با سپهر هیچ ارتباطی به حوزه ی کاری اش نداشت چه آنکه ما می خواستیم از او و گذشته اش بدانیم . گذشته ای که روایت سپهر از سپهر به دست می دهد لطافت طبع او را می رساند. این گفت وگو را بخوانید.
* بهتر است از دوران کودکی تان شروع کنیم چون زوایای مغفول زندگی هر فردی این دوران است. از گوشه های پررنگی از این دوران که یادمان است و همیشه به آن رجوع می کنید، برایمان بگویید.
- به جهت علاقه ای که به بحث هنر داشتم در بچگی دوست داشتم که زغالی دستم باشد وروی در ودیوار بخصوص در حیاط – که صفحه ای داشت و انواع نقاشی ها را روی آن می کشیدم...
* با همان زغال؟
- بله، با همان زغالی که از اجاق خانه برمی داشتم. کمی که بزرگتر شدم، متکا زیر پا می گذاشتم. یک طاقچه ای داشتیم ومن خیلی دوست داشتم از روی نقاشی یکی از کتابهای پنجم دبستان برادر بزرگترم، بکشم. کسی هم، کاری به کارم نداشت. الان که فکر می کنم می بینم چه کارهایی انجام داده ام. لک لکی هم روبروی خانه مان روی بلندی بود و خیلی دوست داشتم مثل آن بلند و در بالا باشم.
* چرا؟
- نمی دانم. انگار حس می کردم همه زیر بالهایش هستند. به همه چیز مسلط بود. من از پایین نگاه کرده ام شاید چون قدم کوچک بود ولک لک در ارتفاع 25 متری بود. این لک لک را خیلی دوست داشتم حتی با آنها حرف می زدم وزمزمه می کردم که همین ها دل مشغولی های بعدی من شدند. گاه گاهی شعر می گفتم. بخش عمده ای از کتابهایی که نوشته ام از همان دل مشغولی های دوران کودکی است.
* فضای حاکم بر خانواده چگونه بود که تمایل به شعر و نقاشی در وجود شما تقویت می شد؟
- دایی ام دانش آموز دبیرستانی بود و نقاشی های خوبی می کشید. من هم به او علاقه داشتم و وقتی به کارهایش نگاه می کردم دوست داشتم مثل او بکشم . فضای خانه هم به تمام معنا آزاد بود.
* با زغال چه می کشیدید؟
- آدمکهای مختلف؛ که هر کدام شخصیت های خاصی داشتند. شخصیت هایی که برای هرکدام فلسفه ی خاصی داشتم. هر کدام از آنها دارای ویژگی خاصی بودند. شاید در آن خطوط ساده نشان داده نمی شد ولی من با هر کدام از آنها خیالی داشتم.
* بزرگتر که شدید به کدام بخش بیشتر توجه نشان دادید؟
- دوره ی ابتدایی يه کانون پرورشی بود که اکثر هنرها مثل مجسمه سازی، نقاشی، نمایش و ... را به ما آموزش می دادند.
پیش از اینکه به مدرسه بروم، زیر پیراهن پدرم را می پوشیدم و دوره می گرفتم و انواع حرکات نمایشی را برایشان اجرا می کردم ( با خنده) هیچوقت یادم نمی رود زیر پیراهن جلوی پایم می پیچید.
* با نیت سر گرم کردن بقیه این کار را می کردید؟
- آره نیتم سرگرم کردن بقیه بود.
* بقیه می خواستند یا خودتان دوست داشتید این کار را انجام دهید؟
- دوست داشتم مثل پدرم بزرگ شوم و زیر پیراهنی با آن اندازه بپوشم...
* منظورم این است که اطرافیان دوست داشتند این حرکات را در بیاورید یا شماخودتان...
- احساس می کردم بزرگ شده ام . ولی وقتی که آن حرکات واداها را در می آوردم وتوجه دیگران جلب می شد چاشنی آن حرکات را بیشتر می کردم.
* آن موقع تلویزیون بود؟
- خیر، تا کلاس پنجم ابتدایی تلویزیون نداشتیم تا در نهایت یک تلویزیون شهاب لورنس چمدانی بزرگ خریدیم. بعد از پخش فیلم ها ، می رفتیم کوچه واسلحه می بستیم – از این فیلم های گانگستری زیاد پخش می شد- شاید این هفت کشی بیشتر به روحیه ما می خورد، می رفتیم سرکوچه و هفت تیر پلاستیکی می بستیم و دو گروه می شدیم.
فیلم های کاراته که پخش می شد دیگر جعبه انگوری در محوطه نمی گذاشتیم !
* گفتید که در کانون پرورشی هنرهای مختلفی کار می کردید. تمام کلاسها را می رفتید؟
- تعدادمان کم بود ودر عوض ملزومات مختلفی آنجا بود. از طرفی کار تنوع داشت مثلا کار نقاشی را که انجام می دادیم ، می دویدیم. آن طرف دارند با گل کاری انجام می دهند، کنجکاومی شدیم وبه طرف آنها می رفتیم. مانع نمی شدند برای یادگیری مان یا مثلا کتاب قصه برایمان می خواندند یا آنکه گروه نمایشی داشتیم، 7-8 نفر بودیم و آقایی به اسم گراوندی با ما کار می کرد متنی هم دست مان بود که از روی آن می خواندیم.
* حالا از بین اینها بیشتر به کدام طرف رفتید؟
- دوره دبیرستان رفتم سمت کارهای نقاشی و خوشنویسی. تمام کتابهای دوره ی دبیرستانم خط خطی بود. برای بچه های کلاس هم خط می نوشتم. در دوره ی خدمت سربازی، برای بچه ها یغلاوی، تفنگ و پوتین را گوشه ی نامه هایشان نقاشی می کردم. آخر دوره ی آموزشی بود گفتند هر کسی تخصصی دارد بگوید. بچه ها گفتند فلانی نقاش است . خلاصه عکسی به من دادند وگفتند فردا نقاشی اش را بیاور. من هم کشیدم و خوششان آمد بعد در آزمون تربیت معلم رشته هنر شرکت کردم. برگشتم درسال اول آتلیه هنرباز کردم که آن هم خاطراتی دارد. مغازه ی این آتلیه متعلق به یکی از اقوام بود که سهمیه ی روغن داشت. روغن ها را پشت گذاشته وپرده ای جلوی آن کشیده بودیم. تابلوهای نقاشی هم جلوی مغازه بود. یک روز یکی از بچه ها آمد گفت از در آتلیه رد شدم دیدم مردم صف کشیده اند، فکر کردم مردم این قدر مشتاق هنر هستند؟ مدتی بعد از آن کلاس عکاسی، برای بچه های ارشاد تشکیل دادم و متعاقب آن یک گروه نمایشی ایجاد کردم . سال بعد هم که سراغ آموزش و پرورش وتدریس رفتم.
* ارتباطتان با نقاشی وخوشنویسی تا همان سالها بوده یا هنوز هم ادامه دارد؟
- ادامه داشته و هیچ وقت جدا نشده ام.
* الان چه می کشید؟
- در دانشگاه بستگی به سر فصلهای دروس دارد. خوشنویسی هم خیلی کم. بیشتر می خوانم و می نویسم مجموعه ی داستانهایم یکی مجوز چاپ دریافت کرده ودیگری هم آماده ی چاپ است. کتاب نا گفته های صنایع دستی را آماده ی چاپ کرده ام. رمان کوتاه ارتفاعات دو پا زن چند سالی است که در اختیار بنیاد است اما هنوز چاپ نشده است. مجموعه ی بازیهای محلی هم آماده ی چاپ است.
* چطور به حوزه ی صنایع دستی آمدید؟
- زمانی که آموزش و پرورش بودم با بچه ها، کارهای دستی هم کار می کردیم. از مدرسه که می رفتم خانه با چاقوی قلم تراشی، سرمدادها را می تراشیدم ویک شکلی مثل کله ی یک آدم ایستاده، از آن در می آوردم. این مداد را به دانش آموزی که زرنگ بود؛ می دادم. شاید بهترین دوستان من، دانش آموزان دوران تدریسم باشند.
همیشه به صنایع دستی علاقه و با آن ارتباط داشته ام. منتها مدتی که به ارشاد رفتم. فاصله افتاد.
*چرا رفتید ارشاد/
- با بجه ها انجمن های هنری ایجاد کرده بودیم. دوستان اصرار داشتند که من رئیس انجمن باشم. از همان ارتباطات شکل گرفت و از من خواستند به ارشاد بروم که تجربه ای شد. احساس غرور می کردم که در خدمت هنرمندان باشم. چون از دوران دانش آموزی با هنرمندان ارتباط داشتم البته متاسفانه، بمبارانهای مرتب، اسلام آباد توسط عراق ، زمان وفضا را برای کار هنری از ما گرفته بود.
* جایی بود کلاس بروید؟
- نه متاسفانه، جنگ فرصت را از ما گرفت. ولی شخصا روزنامه ای پیدا می کردم یا به کرمانشاه ، برای خرید کتاب و و مدادهای طراحی می آمدم. یادم می آید می آمدم پشت گالری های نقاشی کرمانشاه و ساعت ها از پشت شیشه نگاه می کردم . واقعا زیباترین لحظات بود.
*نگاه کردنتان همراه با حسرت بود؟
- چهار چشمی می رفتم توی شیشه ! اصلا نمی دانستم اطرافم چه می گذرد.
* صاحبان گالری کنجکاو نشدند که شما کی هستید؟
- من متوجه نبودم.
* سراغتان نمی آمدند که پسر چه می خواهی؟
- وقتی می رفتم داخل طوری نگاهم می کردند که مجبور می شدم بیایم بیرون. ولی همیشه دوست داشتم گالری بسته باشد تا من راحت از پشت شیشه نگاه کنم. واقعا حظ می بردم.
* می گویند گنجینه ای از مثل ها و حکایات کردی هستید؟
- فرهنگ ما، حتی یک ذره اش، خرافات نیست. تمام ضرب المثل هاش، روایات و کنایه های ما، پشتوانه عمیق علمی وروانی دارد. فرهنگ ما بسیار غنی است و من علاقمند به جمع آوری آن هستم. به کمک دوستان مجموعه ای جمع آوری کرده ایم هر جند در تکاپوی قسمت دیگر آن هستیم . متاسفانه کارهای پژوهشی بسیار اندک بوده است. البته اساتیدی مثل پروفسور حمزه ای، دکتر پاپزن ودیگران زحمت کشیده اند و کارهای ارزشمندی انجام داده اند ولی این حوزه آن قدر عمیق است که بخش زیادی از آن مغفول مانده است. بخشی از فرهنگ ما حالا به صورت سنگ نبشته ، کتاب و .... ماندگار شده ، اما بخشی از آن در ذهن افراد قدیمی بوده که آنرا با خودشان برده اند و محو شده است. احساس می کنم برای تثبیت این بخش فرهنگ، که به دل کتابخانه ها برود باید کاری کرد.
* یعنی در حال جمع آوری مجموعه ای از فرهن وادبیات شفاهی منطقه هستید؟
- بله، یکی از آنها بازیهای محلی وضرب المثل ها است. حتی ناگفته های صنایع دستی کهن نیز در همین مورد است. کتاب داردم از یک انگلیسی که 15سال در کرمانشاه بوده است. این کتاب با کاغذ گلاسه و خیلی قطور چاپ شده است. من حسرت خوردم که چگونه یک نفر می آید گذری از اینجا رد می شود و کتابی می نویسد ولی ما که در بطن آن بوده ایم هیچ کاری نمی کنیم.
* ممنون از شما. صحبت خاصی دارید؟
- نمی دانم در چه موردی...
* ما شاا... از نقاشی و هنرهای نمایشی و تئاتر...
- ما با نقاشی، هنرهای نمایشی، مجسمه سازی و به خصوص صنایع دستی بزرگ شده ایم. فرضا روی شان خوابیده ایم، زیرانداز یا رو انداز بوده اند نه تنها آلایندگی زیست محیطی نداشته اند بلکه سلامتی و نشاط در آن بوده و از همه مهتر روحیه و کار و تلاشی که امروزه، متاسفانه در جامعه کمرنگ شده است.