فرهنگ و هنر غرب کشور ( زیر نظر هفته نامه ی صدای آزادی )
امروز: پنجشنبه، 18 شهريور 1389 مطابق با Thursday, September 9, 2010 ساعت 6:02 PM
قبلی »
گفتگو
« بعدی
صداي ادبيات کودک شنيده نمي شود

گفتگو با شهرام اقبال زاده مترجم، منقد و نویسنده کرمانشاهی:
صداي ادبيات کودک شنيده نمي شود

***

سعيد رضايي سعيد: شهرام اقبال زاده در زندگي فرهنگي و ادبي خود، به صورت همزمان چند نقش را برعهده گرفته است. اقبال زاده_ي مترجم، اقبال_زاده_ي پژوهشگر، اقبال زاده_ي منتقد و... و آن چه كه طي ايفاي اين نقش_ها پررنگ_تر به نظر مي_رسد جديت واستمرار فعاليت او در حوزه ادبيات كودك و نوجوان است.
اقبال زاده اگر چه اكنون در سطح ايران و در محافل ادبي کشور چهره اي شناخته شده و كارنامه اي قابل دفاع دارد، اما در زادگاه خود -كرمانشاه- ناشناخته مانده است، چنان كه حتي نام او براي مخاطبان جدي ادبيات استان كرمانشاه تازه مي_نمايد. 
گفتگويي كه در ادامه مي_آيد، كندوكاوي است در زندگي شخصي، فعاليت_ها و آراء و نظرات شهرام اقبال زاده، كه در يكي از گرم_ترين روزهاي خرداد ماه امسال، جايي حوالي چهارراه اجاق انجام شد.

***

شهرام اقبال زاده در يك نگاه
 - متولد اول تيرماه 1333-كرمانشاه
- فارغ التحصيل ادبيات انگليسي از دانشگاه تهران (ورود به دانشگاه 1353)
- دبير و سخنگوي انجمن نويسندگان كودك و نوجوان
- سردبير فصلنامه فرهنگ مردم
- عضو كميته جوايز شوراي كتاب كودك
- دبير هيئت داوران جايزه ادبي مهرگان- بخش نوجوان
- عضو هيئت موسس و امناء بنياد نادر ابراهيمي
- 3 سال عضويت در شوراي  تخصصي ادبيات ترجمه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
- عضو شوراي مباحث نظري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
- دبيري هيئت داوران جشنواره كتاب برتر- انجمن فرهنگي ناشران كتاب
كودك (2 دوره)
- برترين منتقد ادبي كشور- برگزيده در چهارمين جشنواره نقد 1386
 - دبير مجموعه رمان و داستان كوتاه (داستان جهان و جهان داستان)- انتشارات قطره
- ترجمه كتاب »بي_نظمي نوين جهاني«- تزوتان تئو دورف- انتشارات اختران 1386/ با همكاري پرويز علوي
- ترجمه كتاب ‌»گاندي«- داستان مصور- ويژه نوجوانان- كانون پرورش فكري كودكان ونوجوان/ باهمكاري پگاه اقبال زاده
- تأليف كتاب »روانشناسي خواندن و ترويج كتابخواني«/ با همكاري دكتر اكرم پدرام نيا- انتشارات قطره 1387.
- تأليف كتاب »روانشناسي نوجوان «/ با همكاري دكتر اكرم پدرام نيا- انتشارات قطره 1388.

***


* شما اصالتا اهل كدام منطقه_ي كرمانشاه هستيد؟
منطقه اي در كرمانشاه هست كه به آن پشت دربند مي_گويند،كه شامل بيلوار و كليايي مي_شود. من در واقع  اهل اين منطقه هستم ،گر چه در كرمانشاه بزرگ شده_ام.
* زاده_ي كجاييد؟
متولد كرمانشاه هستم. اما در شناسنامه محل تولدم يكي از روستاهاي بيلوار درج شده است. در بيلوار دو روستا به نام "وِندِرني عليا" و "وِندِرني سفلي" وجود دارد كه در شناسنامه من "وِندِرني سفلي" آمده است. جالب اينجاست كه تا 43 سالگي_ام جزو كرمانشاه بود.، ولي وقتي شناسنامه_ام را جهت تعويض ارسال كردم ديدم نوشته كردستان. يعني در تقسيمات جديد كشوري، "وِندِرني" از توابع كامياران و سنندج محسوب مي_شود. اين منطقه در حد فاصل مناطق سني نشين و شيعه نشين قرار دارد، كه در آن شيعه و سني بدون هيچ اختلافي با هم زندگي مي كنند.  اين آزاد انديشي سنتي در بيشتر مناطق كرمانشاه وجود دارد. منظور از آزاد انديشي، آزاد انديشي بعد از رنسانس يا عصر روشنگري نيست. بلكه در ذاتِ فرهنگ مردمي اين منطقه وجود دارد.
*"وِندِرني" يعني چه؟
پدرم مي گفت اين"وَن دَر نِي" است.به زبان كردي يعني جايي كه در آن ني هست. چون نيستان و نيزارهاي فراواني در كنار رودخانه روستا بوده است، احتمالاً از همين بابت به آن "وِندِرني"  مي_گويند.
* آخرين بار كي به "وِندِرني"  رفتيد؟
آخرين بار دوسال پيش گذرم به آنجا افتاد. چون ما در "وِندِرني"  اقامت نداشتيم. حتي تابستان_ها هم كه به روستا مي_رفتيم،آن روستا "وِندِرني" نبود. يعني ييلاق تابستاني ما در بيلوار منطقه"خران- ديزگران" بود. 20 سال تمام تابستان را در خران گذراندم.  هنوز هم فكر آنجا يك حس دوست داشتني همراه با غم غربت كه امروزه به آن نوستالژيا مي_گويند، در من ايجاد مي_كند. حسي تلخ و شيرين كه مزه__ي گسي دارد. در 30 سال اخير حتي يك شب هم در آنجا نخوابيدم
* تهران شما را مجذوب كرد يا گرفتار؟
جامعه_ي ما از لحاظ اجتماعي و فرهنگي، يك جامعه__ي چند ساختاري است كه اين ساختارها از نظرتاريخي هم زماني فكري ندارند. يك بافت سنتي روستايي و بافت نيمه شهري همراه با فرهنگ جهاني كه اين دو را احاطه كرده، در هم تنيده شده_اند. من ريشه در روستا دارم و پا در شهر كرمانشاه داشتم و حالا سرم در تهران است! احساسم هنوز همان احساس بچگي_ام است و آن را ترجيح مي_دهم. خانواده من چون"خان" بودند و خان_ها معمولاً از لحاظ سطح فرهنگي در منطقه  خودشان سطح فرهنگي بالاتري داشتند و كتابخوان و روزنامه خوان بودند، به تحصيل فرزندانشان اهميت مي_دادند. در كرمانشاه دانشگاه نبود. پدرم به اين كه 6 فرزندش دانشگاه بروند اهميت مي داد. به همين خاطر از سال 45 به تهران مهاجرت كرديم و آن جا زمين گير شديم، نه مجذوب.
*خيلي اسم" علي اوسط خان امجدي" را به واسطه خصلت هاي انسان دوستانه و ويژگي هاي اجتماعي_اش شنيده ايم. علي اوسط خان دايي شما بود. او چقدر در زندگي شما نقش داشت؟
ما از طايفه اي به نام بيگوند هستيم. هم پدر و هم مادر من از اين طايفه اند.  مادر من از كل سفيد كليايي و امجدي بود. علي اوسط خان يكي از 13 برادر او بود.روابط خانوادگي ما بيشتر با بستگان پدري و بيلواري ها بود. اما مادرم ما را هر چند وقت يك بار به منزل دايي علي اوسط مي برد. در بچگي كه رابطه_ي من با اين دايي_ام صرفا عاطفي بود. مي_دانستم كه اهل موسيقي و كتاب است. در همين حد؛ آن موقع دانش آموز ابتدايي بودم. تا اين كه به تهران رفتيم و بعد از ما آن ها هم به تهران آمدند. بعد از فوت مادرم خيلي كمتر او را مي ديدم. تا دوران دانشجويي كه در ستارخان با دايي علي اوسط هم محله شديم. در آن فضاي سياسي سال هاي 53 كه وارد دانشگاه تهران شدم، فهميدم كه بين دايي_هايم، دايي علي اوسط آدمي سياسي است. به ايشان نزديك شدم و رفت و آمدهاي من به منزل او اين دلبستگي عاطفي را به يك دلبستگي عاطفي و فكري تبديل كرد. مخصوصاً كه فهميدم كه علي اوسط خان از منافع طبقاتي خود گذشته بود و با توجه به خطراتي كه تهديدش مي_كرد، دوستان اهل فكر و فرهنگي داشت. در محفلي كه به محوريت منزل دايي ام شكل گرفته بود، انسان_هاي فرهنگي زيادي رفت و آمد داشتند. ابراهيم يونسي يكي از دوستان نزديك او بود. جعفر جاويد فر (اقتصاددان و مترجم) و يكي از افسران كرمانشاهي به نام آقاي ارتشيار كه جزو سازمان افسران بود و 15 سال زندان كشيده بود از اين افراد بودند.يكي از افراد اين حلقه محمدعلي مهميد محقق برجسته در زمينه  مسائل سياسي بود كه  مقالات ادبي_اش در مورد شاهنامه و تحليل_هاي اجتماعي_اش از آن درخشان بود. نكته قابل توجه اين بود كه يونسي پس از رفتن به فرانسه هميشه موضعي منتقدانه نسبت به دوستانش داشت، اين برايم جالب بود كه اين ها در عين اختلاف عقيده با هم دوست و هم محفل هستند. علي اوسط خان تا آخر عمر صاحب خانه نشد و در خانه_ي اجاره_اي درگذشت. من يادم هست كه در روزهاي آخر عمرش به من گفت: "من مُردم و سقوط رژيم شاه را نديدم." مسئله_اش كينه__ي فردي نبود. با استبدادي كه مانع رشد و تحقق اجتماعي و فرهنگي شده بود، مشكل داشت.
* رفت و آمدها به اين محفل چقدر روي شما اثر گذاشت؟
فرهنگ دوستي، انسان دوستي و كتابخواني_اش خيلي مرا تحت تأثير قرار مي_داد. در هر زمينه اي كه صحبت مي_كرديم، سريع كتابي رو مي_كرد و مي_گفت: _"اين كتاب را بخوان. كتاب خوب هم گيرت آمد بيار ما بخوانيم.". ، ايشان رابطه را از يك رابطه_ي دايي خواهرزاده به يك رابطه_ي دوستانه تبديل كردند. گاهي مي_گفت اين كتابي كه آوردي، خيلي چيزها از آن ياد گرفتم يا مثلاً مي_گفت اين حرف تو خيلي برايم نو بود. نگاه وسيع و دموكراتيكي داشت. هرگز درمقام برتر نمي نشست كه خودش را معلم من بداند. وارد گفتگو مي_شد و اهل فكر و نظر بود.
* خودش هم چيزي مي_نوشت؟
نه، اما مادرم تعريف مي_كرد كه علي اوسط خان صداي بسيار خوبي داشت، ولي از بس كه محجوب و متين بود، كسي اطلاع نداشت.  فرهنگ سنتي اجازه نمايان شدن به اين شخصيت ها كه اهل فرهنگ هستند را نمي_دهد.
* پس آن محفل بر چه اساسي حول شخص علي اوسط خان امجدي شكل گرفته بود؟ 
جاذبه_هاي شخصيتي، نوع دوستي و فرهنگ_پروري او. همچنين بحث_هاي فكري جدي در مورد آثار ادبي و سياسي اجتماعي راه مي_انداختند.
* از كي احساس كرديد كه بايد به سمت كتاب و ادبيات ونوشتن و... برويد؟
پدر من اهل كتاب و روزنامه بود. چند روزنامه را مشترك بود. اطلاعات و كيهان و مجله شكار و طبيعت به سردبيري اسكندر فيروز هميشه در دسترس ما بود. من با علاقه به خصوصي شكار و طبيعت را مي_خواندم. يكي از برادران من هم اطلاعات كودكان و كيهان بچه_ها را مرتب تهيه مي_كرد.كميك استريپ خيلي من را جذب مي_كرد و بدين ترتيب يكي از خواننده_هاي دائمي اطلاعات كودكان و كيهان بچه_ها شدم. وقتي كه مسائلي در مورد اعزام تيم ايران به المپيك و ماجراي تختي پيش آمد، برادرم كيهان ورزشي مي_گرفت و من به شدت به كيهان ورزشي علاقمند شدم. يك ستون در كيهان ورزشي  به اسم "اگر از ما مي_پرسيد"وجود داشت كه در اين ستون به سؤال_هاي ورزشي بر مبناي جامعه شناسي پاسخ _داده مي_شد. اين ستون را دو نفر به نام_هاي دكتر داريوش اسدالهي و كاظم گيلان_پور مي_نوشتند. من از طريق اين ستون به مسائل اجتماعي علاقمند شدم. اما هنوز كتابخوان حرفه_اي نشده بودم. در پستوي خانه ما يك يخدان چوبي بود كه هميشه درب آن قفل بود. ما هم جرأت نمي_كرديم از والدين خود بپرسيم كه توي اين يخدان چيست. يك روز اتفاقي درِ پستو و يخدان باز مانده بود. سراغ يخدان رفتم. داخل يخدان پر از كتاب بود. كتاب هاي رويي را برداشتم.هنوز اسم آنها را به ياد دارم. دو كتاب نوشته محمد مسعود بود، "تفريحات شب" و" در تلاش معاش" و سه كتاب ديگر نوشته "آندره كرسون" ،در زمينه تاريخ فلسفه و با ترجمه كاظم عمادي بود. يكي از اين سه كتاب در مورد حضرت علي بود. مترجم جمله_اي در ابتداي كتاب نوشته بود كه براي من جاذبه، ابهام و ايهام خاصي داشت. او ترجمه كتاب را به همه مبارزان راه عدالت و آزادي تقديم كرده بود. من مي_دانستم اين كلمه خيلي مهم است و علت اين كه اين كتاب ها پنهان شده_اند، همين است. دو كتاب ديگر در مورد" سقراط" و "ميشل مونتني" بود. من اين ها را دزدكي برداشتم و با علاقه شروع به خواندن كردم.
* اين روند كتابخوان شدن شما بود، اما از كي فكر كرديد كه خودتان كتاب بنويسيد؟ 
خيلي جدي به اين مسأله فكر نكرده بودم. ادبيات و فرهنگ در كشورهاي استبداد__زده سياسي مي_شوند. در واقع در سايه سياست قرار مي_گيرند. زمان دانشجويي داستان و شعر خيلي مي_خواندم ولي باز هم به دنبال سياست بودم، اما هرگز سياست زده نشدم. به اين اعتقاد داشتم كه سياست بايد در خدمت فرهنگ باشد. بيشتر مي خواندم.  يادداشت هم زياد مي_نوشتم. به اين اميد كه روزي كتاب شود. اما با شروع انقلاب آن قدر هيجانات زياد شد كه مسائل فرهنگي رنگ باخت.
من 2 واحد درس نقد ادبي و سخن سنجي را با دكتر اسلامي ندوشن گرفتم. دكتر ندوشن با همين 2 واحد روي من اثر جدي گذاشت و نگاه حرفه_اي به ادبيات را به من آموخت. هنگام پايان ترم گفت هر كسي يك كتاب انتخاب كند و نقدي در موردش بنويسد. ترجمه اشعار برتولت برشت با نام "من ،برتولت برشت" را انتخاب كردم. براي نقد اين كتاب 60-50 كتاب ادبي و فلسفي و اجتماعي و همه آثار برشت را كه ترجمه شده بود خواندم؛ همچنين كتابهايي در مورد نقد ادبي و مقايسه شعر ايراني و فرنگي. اين نقد حدود 140 صفحه شد. دكتر اسلامي ندوشن از اين نقد خيلي خوشش آمد. ايشان با يك روان نويس قرمز در حاشيه كار نوشته بود: "اين نه يك كار دانشجويي كه اثري_است محققانه و نشان از آينده درخشان نويسنده آن دارد." بماند كه اين پيش بيني هرگز به تحقق نپيوست. اين جمله خيلي براي من مهم بود، آن هم از آدمي مثل محمد علي اسلامي ندوشن كه حق استادي بر گردن من دارد و خوشبختانه هنوز در قيد حيات است و هنوز هم مي نويسد و مؤثر هم مي نويسد. تقريبا تمام كتابفروشي هاي روبروي دانشگاه من را مي شناختند. اين قضيه را براي يكي از اين كتاب فروشي ها تعريف كردم. گفت كه اين نقد را منتشر مي_كند. او مدير نشر پيوندمعروف به علي آقا بود. علي آقاكار را به اكبر نعمتي داد تا آن را بخواند. اكبر نعمتي بعد از خواندن نقد "من، برتولت برشت" گفته بود اين قابل چاپ نيست، ببرد مخفي_اش كند.
* اين اتفاق مربوط به چه سالي بود؟
 سال 54 بود. اين قدر اين قضيه روحيه_ام را خراب كرد كه ديگر چيزي ننوشتم.
* همين يك اتفاق شما را از انتشار كتاب دور كرد؟
فضاي استبدادي استعداد را كور مي كند. بعد هم انقلاب شد و ادبيات و فرهنگ به حاشيه رفتند. نگاه كنيد ببينيد بعد از انقلاب چند شاعر بزرگ داريم. باز در داستان نويسي رشدي داشتيم. هم قد و قامت شاملو، اخوان و حتي سپهري كيست كه در ايران به عنوان شاعر شناخته شود؟ شاعر درجه 2 آن روزگار مشيري بود، كه مشيري هم براي خودش كسي بود. بعد از انقلاب سياست به صورت شعار_زده و هيجاني مسلط شد. سياست هيچ وقت در ايران به صورت ريشه_اي و مدني پا نگرفته است. ما نه در سياست توانستيم پيش برويم ،نه در فرهنگ. دكتر غلام حسين صديقي (از ياران مصدق) مي گويد: "نه سياست گذاشت كه به علم برسيم/ نه علم گذاشت كه به سياست برسيم." دكتر رضا منصوري رئيس انجمن فيزيكدانان ايران هم مي گويد: "در غرب به سياست هم علمي نگاه مي كنند، در ايران به علم هم سياسي نگاه مي كنند."
من نمي گويم ما نبايد نسبت به مسائل سياسي اطرافمان حساس باشيم. اما درعرصه ادبيات سياست زده نشويم، نه اين كه سياسي نباشيم.
* ادبيات بايد كجاي اين جهان بايستد؟
ادبيات طوري به مسائل روز نگاه مي_كند كه آن را جاودانه كند. اگر در ادبيات با مسائل روز و مسائل انساني درست برخورد نكنيد ، ديگر ادبيات نيست، مي_شود ژورناليسم سطحي. البته خود ژورنالسيم هم كه واژه_اي شده براي فحاشي، پشتوانه علمي ونظري دارد و ژورناليسم حرفه اي جزو ادبيات خوب است.
* در اين سال هايي كه مي گوييد ادبيات و فرهنگ به حاشيه رفتند، بيشتر با چه كساني دمخور بوديد؟
انقلاب با بيرون آمدن ما از دانشگاه همزمان شد . خط و خطوط سياسي پر رنگ شد و محفل هاي ادبي و فرهنگي تقريبا از بين رفت. من هم با ازدواج، گرفتار معيشت و مسائل زندگي شدم ولي همچنان كتابخواني_ام به صورت شخصي ادامه داشت. كمتر با كسي در تماس بودم، تا اين كه در سال 75 طيف هاي فكري مختلف احساس كردند كه اين دشمني_ها بي خود است. نزديك به فضاي دوم خرداد، پيشنهاد شد كه هم دوره_اي_هاي دانشگاه جمع شويم. يكي از بچه ها به نام بيژن محمدي رستوراني داشت به نام گلبانو، كه محل قرارهايمان شد. چند نفر از دوستان ما نويسنده شده بودند، آن هم  در حوزه كودكان. مثلاً بهزاد غريب پور كه تصويرگر برجسته اي شده بود ، از هم دانشكده اي هاي ما بود كه بعداً به دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران رفت. محمدرضا يوسفي، مصطفي رحماندوست، كمال بهروز كيا، حسين ابراهيمي كه علاوه بر هم دانشكده اي، هم رشته و از دوستان نزديك من بود، از اين افراد بودند. دوستان ادبياتي  به من مي_گفتند كه ما كه اندازه تو مطالعه نداريم، ولي ببين كه چه قدر كار كرده_ايم . ما را هل دادند. به شوراي كتاب كودك ونوجوان رفتم. با گروه نقد كتاب كودك و نوجوان آشنا شدم و همكاري كردم و نهايتا عضو انجمن نويسندگان كودك و نوجوان شدم. با حسين ابراهيمي در خانه_ي ترجمه براي ادبيات كودكان و نوجوانان همكاري افتخاري كردم و ... يك دفعه ديدم كه در گود ادبيات كودك افتادم . تمام وقتم  از آن هنگام صرف ادبيات كودك شده_است.
* ورود شما به عرصه ادبيات كودك فقط به خاطر حضور دوستان شما در اين حوزه بود يا خودتان علاقه_ي خاصي داشتيد؟
- به هر حال تأثير كيهان بچه_ها و اطلاعات كودكان و يكسري كتاب ها كه در مورد ادبيات كودك بود، تأثير داشت. گر چه من بيشتر ادبيات بزرگسال را مي خواندم؛ محور كار من ادبيات كودك نبود. اما هم دوره اي_هايم  در جهت دهي من به سمت ادبيات كودك مؤثر بودند.مخصوصاً حسين ابراهيمي كه خانه ترجمه را تأسيس كرده بود و از من خواست كه همكاري كنم. در انتخاب كتاب هاي نظري و نقد در زمينه ادبيات كودك و شناسايي كتابهاي خارجي آنجا فعال بودم. يا در گروه نقد شوراي كتاب كودك توسط محمد رضا يوسفي معرفي شدم و به اين صورت فعاليتم در اين حوزه مستمر شد.  اولين نقد من كه در ماهنامه كتاب كودك منتشر شد با استقبال فراواني روبرو شد و از آن به بعد براي نشست هاي نقد ادبيات كودكان دعوت شدم.
* در زمينه ي ترجمه "بي_نظمي نوين جهاني" تزوتان تئودورف را ترجمه كرده ايد. چرا باز به سراغ مسائل سياسي و اجتماعي رفتيد؟
من هم در حوزه بزرگسال كار مي كنم و هم در حوزه كودك و نوجوان و در هر دو عرصه بيشتر در مسائل نظري. تزوتان تئودورف در ايران به عنوان يك نظريه پرداز ادبي فرماليست در ايران معرفي شده است. چون كتاب هاي سال هاي جواني او را ترجمه كرده_اند كه مربوط به چهل و چند سال پيش است. آن موقع كه اين كتاب بي_"نظمي نوين جهاني" راديدم فكر كردم، تئودورف ديگري آن را نوشته است، چون از عنوانش معلوم بود كه سياسي است. فرماليست_ها معمولاً كاري به سياست ندارند. كتاب را كه باز كردم ديدم كه خود تزوتان تئودورف است. اين كتاب را به علت وقت كمي كه داشتم به صورت مشترك با دكتر پرويز علوي ترجمه كردم. من يك موخره روي اين ترجمه نوشتم با عنوان سير تحولي فكري تزوتان تئودروف. از جواني كه فرماليست بود تا وقتي كه به ادبيات نگاهي بسيار گسترده پيدا كرده بود. تئودورف در واقع دو طيف را نقد مي_كند. يكي آن_هايي كه ادبيات را كلا سياسي مي_كنند و ديگر كساني كه از ادبيات سياست زدايي مي_كنند. تئودورف ادبيات را  انساني ترين و ژرف_ترين پديده_ي بشري مي_داند و معتقد است سياست و اقتصادو روانشناسي و... در آن حل مي_شوند. موقعي كه اين كتاب ترجمه شد، تئودورف براي اولين بار به ايران آمد. گفت: »چه عجب! بالاخره كسي تئودورف را معرفي كرد. آن تئودورف كه تا كنون مي_شناختيد، مربوط به چهل و چند سال پيش است كه دانشجو بودو ادبيات را به فرم محدود مي_كرد. آن هم به اين علت بود كه در بلغارستان فقط يك نوع سياست حاكم بود،كه به برداشتي سطحي از كمونيسم محدود مي_شد. من دوست داشتم ادبيات را گسترده تر ببينم و به تحليل فرم روي آوردم. بعد كه به فرانسه مهاجرت كردم. از فرم_گرايي محض به ساختارگرايي رسيدم و از ساختارگرايي به نگاه گسترده_ي انساني-جهاني در مورد ادبيات رسيدم. «
* كمي درباره ادبيات كودك صحبت كنيم. احساس نمي_كنيد كه وجود اين گونه از ادبيات اصلاً حس نمي_شود؟ 
واقعا همين طور است. دوستان من مي_گويند اگر اين وقت را كه در ادبيات كودك صرف كردي،براي ادبيات بزرگسال مي_گذاشتي الان همه ايران تو را مي_شناختند.اين حرف_ها به خاطر اين است كه ادبيات كودك در حاشيه است. امروز مهم ترين شاخص دموكراسي توجه به كودك و حقوق كودك است. اقشار و طبقاتي كه به آنها ستم مي_شود، مي_توانند اتحاديه، صنف و حزب تشكيل دهند و از خودشان دفاع كنند. اما كودك نمي تواند از خودش دفاع كند. نه حزب دارد، نه مي_تواند حكومت تشكيل دهد و نه مي_تواند حكومت عوض كند. پس بنابراين اگر ما مي خواهيم آينده را بسازيم بايد روي بچه_ها سرمايه گذاري كنيم. فكر خلاق و تفكر خلاق را در آن ها بپرورانيم. ما اگر نظريه پرداز اقتصادي و سياسي و فيلسوف نداريم به خاطر اين است كه روي اين قشر به صورت گسترده و استراتژيك كار نكرده_ايم. تفكر خلاق و نقاد از بچگي بار مي_آيد. حالا استثنائاً بر اثر سخت_كوشي، افرادي به صورت تك ستاره_هايي در آسمان ايران مي درخشند. همه جريان_ها در غرب به صورت محفل_ها و گرايش_ها است. از محفل سورئاليست_ها داريم تا محفل فرماليست_ها؛ و نحله_هاي فكري و فرهنگي و ادبي مختلفي وجود دارند. اما اينجا هيچ نحله، حلقه يا محفلي وجود ندارد. يك آقايي مي شود مرجع ادبيات و عده_اي نوچه پرورش مي_دهد، نه اهل فكر. اين نوچه_ها در مطبوعات انحصار به وجود مي_آورند تا كسي را راه ندهند. اما در غرب هر نحله_اي از خودش دفاع مي_كند و با ديگران دشمني ندارد. به همين خاطر ادبيات كودك صدايش شنيده نمي_شود. هر وقت ادبيات كودك و نوجوان پر رنگ شود، يعني كشور به سمت توسعه در حركت است.
* آيا نويسندگان كرمانشاهي در زمينه ادبيات كودك كار چشمگيري ارائه داده اند؟
 اگر بخواهيم به دوره_هاي مختلف ادبيات كودك در ايران نگاه كنيم- از مشروطه كه ادبيات مكتوب ايران شروع مي شود و نطفه هاي ادبيات شكل مي_گيرد تا كنون-  از دهه_ي 40 ما كم كم چند نويسنده و شاعر ادبيات كودك مي_بينيم، كه از تك اثرها فراتر مي_روند. يميني شريف، پروين دولت آبادي، محمود كيانوش و صمد بهرنگي كه به عنوان يك نقطه عطف مطرح است. جالب اينجاست كه دو نفر از كساني كه به اين حوزه وارد مي شوند و خوب و جدي هم وارد مي شوند، كرمانشاهي هستند. يكي علي اشرف درويشيان و ديگري منصور ياقوتي. به تبع شرايط روز ادبيات كودك ايران هم تحت تأثير فضاي سياسي آن روز قرار مي گيرد. ادبيات كودك هم به نوعي سياسي مي شود، اما باز هم ادبيات است.
* به صورت مشخص مي شود در مورد اين آثار واژه ادبيات كودك را استفاده كرد؟ 
بله. آثار منصور ياقوتي و علي اشرف درويشيان جزو آثار خوب ادبيات كودك زمان خودشان هستند و امروز مي_توانيم نقدهايي بر آن ها وارد كنيم. اما اين كه الان به آثار آن_ها ادبيات شعاري و سياسي اطلاق كنيم، درست نيست. اينها جزو ادبيات كودك است. در شرايط شوره زار شما نمي توانيد گلستان داشته باشيد. به خاطر همين، قدر تك گل هايي كه به بار مي_آيد را بايد دانست.
* هيچ كس نمي تواند خدمات فراوان كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان را ناديده بگيرد، اما فكر نمي كنيد براي مقابله با همين جريان نويسندگان كودك مخالف دولت به وجود آمد؟
در يك تحليل سياسي صرف مي توان اين طور نتيجه گرفت. اما در يك تحليل تاريخي و گسترده در دهه 40 دو نهاد شكل مي گيرند كه يكي حكومتي است. يعني كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كه زير نظر بنياد پهلوي فعاليت مي_كند و در رأس آن ليلي امير ارجمند است كه به دربار  نزديك است. امير ارجمند تيمي را درست ميكند كه اهل فكر و فرهنگ هستند. مثلا فيروز شيروانلو در كانون پرورش فكري، از روشنفكران اپوزيسيون و چپ افراطي بود و گرايشات كنفدراسيون مائوئيستي داشت، جزو تواب هاي سياسي مي شود. اما در واقع يك حركت آگاهانه مي كند و به جاي اين كه يك فرد سياسي منفعل باشد، تبديل به يك مدير فرهنگي فعال و جريان ساز مي شود. او راه را براي روشنفكراني كه اپوزيسيون هستند باز مي_كند. در كانون پرورش فكري با نام هايي مثل محمد قاضي، دولت آبادي، م. آزاد و طاهباز برمي_خوريم. آن روزها احمدرضا احمدي را سياسي ها كاملا نفي مي كردند اما امروز از منظر ادبيات كودك آثار احمدرضا احمدي جايگاه ويژه_اي دارد. به موازات اين جريان اولين نهاد مدني ادبيات كودك به همت بانو توران مير هادي شكل مي گيرد و هيچ_كس نمي_تواند بگويد كه ايشان حكومتي است. ميرهادي مدني و آگاهانه مي_آيد. او مسائل نوين تربيتي را در فرانسه خوانده، ادبيات كودك جهان را مي شناسد و نيازهاي ادبيات كودك را مي_داند. اينها به صورت سازمان يافته وارد ادبيات مي_شوند و مهمترين نقطه عطف ادبيات كودك در آن دهه مي شود.
اما انقلاب به شدت ادبيات كودك را سياسي مي_كند. ادبيات كودك مانند خيلي چيزهاي ديگر در حاشيه سياست قرار مي_گيرد.  يا ادبيات شعار_زده و مذهبي دولتي است يا ادبيات شعار_زده و سياسي_زده_ي اپوزيسيون كه در واقع ادبيات كودك را محل سربازگيري و چريك پروري مي دانند، كه با فرهنگ خلاق و نقاد منافات دارد. فرهنگ خلاق مي_گويد كودكان را بايد انديشه_ورز و نقاد بار آورد. ادبيات كودك خودش يك محور استراتژيك است. آسيب هاي ما به اين علت است كه اين را نمي_دانيم.
* چه قدر فرهنگ فولكلور كرمانشاه قابليت تبديل و تداوم در ادبيات كودك را داراست؟
اولين كسي كه به صورت علمي در ايران روي فولكلور كار كرد، صادق هدايت بود. چند سال پيش ما در فصلنامه فرهنگ مردم يك ويژه_نامه ادبيات شفاهي و ادبيات كودك منتشر كرديم. فولكلور براي ادبيات به صورت عام، بسيار منبع و منشأ غني و پرباري است،  كه به دو صورت وجود دارد. يكي جمع آوري و ثبت و ضبط است و ديگري استفاده از اين گنجينه و بن مايه_هاي آن است. همانطور كه از ادبيات كهن نوشتاري هم مي_توانيم بهره برداري_هاي امروزي بكنيم. جايگاه فولكلور محفوظ است، اما نمي_شود در گذشته ايستاد. چون قطار تاريخ در حال حركت رو به پيش است، اما اين محموله ها را نمي_توان كنار گذاشت. مثل اين كه بگوييم امروز ما شهري شده_ايم و خربزه نمي خوريم. فرآورده_هاي جديد و صنعتي از ميوه_ها به صورت كنسرو و كمپوت قابل استفاده است. يعني فرآوري فرهنگي و استفاده از اين گنجينه غني به مراتب پيچيده_تر است. چون فرهنگ نامحدود است. در غرب پديده هاي بشري را به طبيعت (nature) و فرهنگ (Culture) تقسيم مي_كنند. طبيعت كه سرجايش است و بايد از آن درست استفاده كنيم. اما فرهنگ همواره در حال تحول است. در ايران يكي از غني_ترين مهدهاي فرهنگي از لحاظ موسيقي_ها ، بازي_ها و قصه_ها فرهنگ كردي و فرهنگ كرمانشاه است. قصه_ها را در اين منطقه "راز" مي گوئيد. ريشه يابي بكنيد كه چرا به قصه ها مي گويند "راز"؟ اين نشان از جايگاه والاي قصه در اين ديار دارد.
فولکلور به_ويژه ادبيات شفاهي و قصه_ها و شعرهاي ريتميک، فولکلوريک به دليل اينکه متعلق به کودکي بشر هستند و سادگي و گيرايي تخيل سرشار آن با ذهن و زبان و تخيل کودک هم خواني دارد ، مي_توان به صورت_هاي مختلف از جمله گردآوري و ضبط و ثبت آنها به همان صورت اوليه، بازنويسي امروزين و متناسب کردن آن با ذهن و زبان بچه_هاي امروز، يعني بازنويسي خلاق و در نهايت بازآفريني و بهره_گيري از اين بن مايه_ها در داستان_ها و رمان_هاي کودک و نوجوان بهره برد.
* پلوراليسم سنتي و نهادينه شده_اي در منطقه_ي كرمانشاه، بدون اين كه مردم از مفهوم آكادميك آن چيزي بدانند، وجود دارد. اين قابليت و ظرفيت چقدر مي_تواند به ادبيات كرمانشاه بيفزايد؟
- آزاد انديشي سنتي به علت تنوع فرهنگي در اين جا وجود دارد. از اهل حق، شيعه، سني، آسوري، يهودي در كمال آزادي از ديرباز با هم زندگي كرده_اند. من هرگز نديدم كرمانشاهي_ها آسوري ها را مسخره بكنند. البته گاهي متأسفانه درگيري فرقه اي شيعه و سني ديده مي شد، كه نسبت به شهرهاي مركزي كه اين قضيه به صورت جنگ حيدري و نعمتي و جود داشت، ناچيز بود و اصلاً گم بود. اين آزادانديشي سنتي بايد به آزادي خواهي مدرن تبديل شود. همه فرهنگها و مذاهب حق ابراز وجود دارند. من منظورم اين نيست كه همه به يك اندازه درست مي_گويند. اين آزادانديشي سنتي كم_كم دارد رنگ مي_بازد، بدون اينكه يك فرهنگ دموكراتيك مدرن و گسترده جاي آن را بگيرد، اين خاصيت فرهنگي را بايد امروزي كرد. ما در مقابل نوشابه_ي بي_خاصيت و مضر غرب، دوغ داريم كه مفيد است. امروز آمده_اند كار خوبي كرده_اند، كه آن را به صورت بهداشتي عرضه كرده_اند. يا مثلاً لواشك كه توي خاك و خل به عمل مي آمد؛ الان صنعتي شده است. بچه ها هم به جاي آن كه پفك بخورند، از اينها استفاده _مي_كنند. ما پفك هاي فرهنگي غربي كم نداريم. خيلي چيزها را از غرب ياد گرفتيم و بايد از فرهنگ و تكنولوژي و دموكراسي آن ها بياموزيم، اما مجذوب نشويم.
* به عنوان كسي كه نزديك به نيم قرن است درمركز فعاليت هاي ادبي ايران قرار داريد، آيا آينده اي را براي فعاليت هاي فرهنگي و ادبي كرمانشاه متصور هستيد؟ 
جوان_هاي فعالي را مي_بينم كه واقعا اميدوار كننده است. اما بايد به جاي پراكنده كاري و فردي كاري، تشكل_ها و حلقه_هاي فكري-فرهنگي به وجود بيايند. نسل امروز به بهانه گذر از نسل اتوپيايي و اسطوره_اي گذشته كاملاً ريشه_دار و پيشينه_هاي فرهنگي خودشان را نقض مي_كنند. درخت از ريشه تغذيه مي_كند.ريشه_ها براي توليد محصولات جديد است. بايد بر جايي ايستاد و به جلو حركت كرد. اين حركات بايد به صورت تشكل هاي مدني، صنفي به وجو بيايد تا داد و ستد، انتقاد پذيري و انتقال تجربه اتفاق بيفتد. اما نمي_شود به آينده بدون نگاه سالم و انتقادي به گذشته و جذب عناصر بالنده نگاه كرد. حركت هايي دارد مي شود اما كافي نيست. تنگ نظري و خود محوري را بايد از خودمان دور كنيم. تشكل_هاي مدني مي_توانند ما را از اين وضعيت نجات دهند.


 
نظرات [1]
   جمعه، ۲۲ مرداد ۸۹ :: ۹:۱۱ بعدازظهر
سلام شهرام خان.خیلی خیلی خوشحال شدم که با شما آشنا شدم.خواستم بپرسم که علی اوسط خان واقعا بخاطر استبداد شاه آرزوی مرگ اورا داشت یا بخاطر انقلاب سفید و اصلاحات ارزی. در ضمن شما پسر مرحوم عسگر خان هستید یا نوه ی او. و نیز دکتر اقبال زاده استاد دانشگاه رازی-دانشکده ی مهندسی چه نسبتی با شما دارد. من نوه ی میرزا عباس هدائی هستم که پدرش مباشر مرحوم عسگر خان بود.--باسپاس مهندس علیرضا هدائی از کرمانشاه.
Email:
URL:





اطلاعات شما ذخيره شود ؟
RSS 1.0 :: RSS 2.0 :: RSD :: ATOM
تمامي حقوق اين سايت متعلق به مجله اينترنتي بلوط است.
هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ ممنوع است.
دایر شده توسط نگاه نرم