
هفته نامه ی صدای آزادی : این مصاحبه حدود دو ماه پیش حاضر شده بود و دبیر وقت سرویس ادبی « علیرضای حکمتی » زحمت آن را کشیده بود . اما او رفت و هر کجا هست آسمانش آبی باد و روزگارش خوش . تا دبیر سرویس تازه تر با محیط و کارهای مانده ی بسیار آشنا شد ، زمان می خواست . امروز مصاحبه ی شاعر نام آشنای کرمانشاهی آقای مسعود صادقی بروجردی را می خوانیم با این امید که حرف تازه ای برای مخاطبان شعر و ادب داشته باشد .
سرویس ادبی
آقای بروجردی بی مقدمه ازخودتان و ازشعر بگویید.
شعر قسمتی از زندگی من است مثل نفس کشیدن و قسمتی از هویت من، مثل طاقبستان، با شعر زندگی میکنم، مثل خانواده ام. این شعر است که بی هراس و بی پرده مرا می گوید مثلاً وقتی اول برج حقوق گرفته ام و قرض و قسط هایم را جدا کرده ام غفلتاً از گوشه ای ظاهر می شود و مثل نسل پلنگ های منقرض شده ی زاگرس را به من هجوم می آورد یا تیشه ای به دستم می دهد و روانه ی بیستون می کندو...
و کتاب صدای سوخته برآیند شعر شماست؟
هرگز، هرگز، وطن من در صدای سوخته کمرنگ است . من هویت و شناسنامه ی ملی ام را در این کتاب پیدا نمی کنم ؛ بین «فرخی سیستانی» و «فرخی یزدی» تفاوت بسیار زیاد است، من احساس غرور می کنم که فرخی سیستانی نیستم اما غمگینم که چرا فرخی یزدی نشدم. قصد من از این مثال شاعرانگی شاعران یا جغرافیای شعر نیست، رستم هم سیستانی است که هیچ کس جز در افسانه هایمان رستم نشد. من حرفی دارم که بغض است و در کتاب صدای سوخته فقط خاکستری از آن باقیست.
چرا اسم «صدای سوخته» را برای کتابتان انتخاب کرده اید؟
همانطور که حتماً ملاحظه کرده اید، روح این کتاب عاشقانه است و عشق در این روزگاران صدای سوخته است .عاشقانگی تربیت مقدسی است برای دریافت زیبایی از هستی، گریز از زشتی است در مسیری که پوشیده از لذت و آرامشی رازگونه است.
عشق یعنی، درکِ صدای خوش، درک زیبایی گلسرخ، درک عطر بهارنارنج و ذره ذره بدل شدن به آن، عشق یعنی تسلیم به«الله لا اله الا هو، له الاسماء الحسنی». ما عادت کرده ایم به عطر یاس بی تفاوت باشیم، گلسرخ را لگد کنیم و از کنار غروب بی اعتنا بگذریم. زیبایی ها را در چشم های همشهریانمان انکار می کنیم و خدای ناکرده گاهی فقط دنبال لغزشی هستیم که...عشق در این روزگاران صدای سوخته است، سوخته، سوخته، که اگر خاکسترش بر سرت بنشیند متهم هستی که شعر عاشقانه می گویی، پیرمرد هم که باشی گناهت سنگین تر است، به قول غریبه ای خجالت نمی کشی با این سن و سال شعر عاشقانه می گویی.
شما در کتاب «صدای سوخته» اشعار مناسبتی و اشعار اجتماعی هم دارید، شعرهایی که در مورد حضرت مولا(ع) یا امام رضا و شعرهایی که بیان شکلی متفاوت از ادبیات جنگ است.
من به جز شعر عاشقانه نمی گویم، شعر خرید و فروش نیست ، دوست من.شعر شرافت ماندگار شاعر است. پدر بزرگ من پنجاه سال پیش فوت کرده است اما کتاب شعر او تا شاعرانگی پا بر جاست، باقی خواهد بود. من به حضرت مولا، امام حسین و سرزمینم، عشق می ورزم. جزء بسیار کوچکی از خاک و اعتقادات و تاریخ سرزمینی هستم که در اصل به باور من عاشقانه خلق شده اند. شعر اگر شعر باشد وقتی با آن به جنگ می روی باید عاشقانه باشد؛ درست مثل «شهادت» که جنگ است و عشق است وبی عشق هیچ مرگی شهادت نیست.در این کتاب پای هیچ زنی در میان نیست، از هیچ زنی سخنی به میان نیامده است. اما روایت های عاشقانه اند، آنطور که... .
من عاشقم ولی خودم از معشوق، باورکنید هیچ نمی دانم
معجون عاشقانه تری هستم از آنچه که گرفته گریبانم
در صحبت هایتان چندبار به کلمه ی «هویت» اشاره کردید، هویت یک مفهوم کلی است، به نظر شما هویت شعر چیست؟
به لحاظ ایرانی بودنم، با کوروش بابل را فتح کرده ام، با خشایار به دریا تازیانه زده ام، در رکاب بابک چنگیده ام ، امپراطوران روم را اسیر کرده ام. به لحاظ اینکه کُرد هستم، طبیعت و موسیقی را دوست دارم، چوپی می کشم، آواز می خوانم، در گردنه ی پاتاق یک تنه ارتش انگلیس را متوقف می کنم و اولین امپراطوری جهان را طرح می ریزم. به لحاظ اعتقاداتم، در آتش اساطیرم می سوزم تا چون ققنوس افسانه ای سرا ز عشق امام حسین درآورم به حضرت مولا اقتدا کنم و....منتظر باشم که...
همه ی اینها در شعر ایرانی ، باید به هم بیامیزد و با فردیت ، هنر و تکنیک وتخیل و خلاقیت شاعر یکی شود، تا هویت شعر آشکار باشد. شما به اصطلاح «گرمه شین» توجه کنید. این جمله چقدر هویت دارد و چقدر با طبیعت و تاریخ و مردم زاگرس هماهنگ است. این جمله شعر است.
در مقدمه ی کتابتان آمده است که « پرده در پرده در ناخودآگاه ذهن ، شعور و خیال چرخیده ام شایداندیشه های با شکوه ایرانی را پرده سرایی کنم». در شعر شما کلماتی مانند « عریان، برهنه، لخت» آیا واگوی اندیشه ای است؟
به خاک نگاه کنید، قد برمی افرازد و شاخه می شود. رگ می گیرد و تنفس می کند و برگ می شود.بدل می شود به ظرافت و زیبایی ، اسمش می شود گلسرخ و بازهم از حرکت نمی ایستد، خاک عطر می شود و به مشام طبیعت سلام می کند. در خاک رازی است.
تو قصه شنیدی و زمین راز مگو را،
یعنی که تو مو دیدی و او پیچش مو را!
تا فاش شود راز زمین پیش تو باید
از خاک هلو پی ببری طعم هلو را.
خاک رازی است که به انسان بدل می شود و به عشق اما این نهایت «شدن» نیست، هستی رازهای نگفته اش را یرای کسانی که دوستش می دارند و عاشقانه دوستش می دارند آشکار می کند.
بی تو مثل یک شعر ناسروده غمگینم،
واژه های سرگردان می کنند نفرینم
بین ما بدون شک انتخاب عریانی است،
هرچه خواستی تن کن من برهنه می بینم
یک «تو» یک وجود مقدس و بالاتر از وهم و گمان در هستی وجود دارد، با قوانینی که فقط عقلِ عشق قادر به ادراک آن است و ایستاده است بر بلندایی افراشته از ابهام و زیبایی با شکوهی بالاتر از خیال. او چشم دلِ کسانی راکه عاشقانه هستند باز می کند به رازهای هستی، خاک سینه می گشاید، عریان می شود و نهفته هایش را آشکار می کند. عریانی برهنگی و آشکار شدن آدم برای هستی نیست ، لخت شدن هستی برای آدم است، آدمی که ذات با شکوه عشق، او را دوست دارد. وقتی می گوییم باباطاهر عریان، سادگی است که تصور کنیم حضرت طاهر با آن اندیشه های روشن و عرفانی، آدم برهنه ای بود که مثل بعضی از جوانان امروز پشم و پیله ی سینه اش را بیرون می ریخت و شلوار کوتاه می پوشید و یا احیاناً با یک شلوارک راه می افتاد در کوچه پس کوچه های همدان و در ضمن دوبیتی هم می گفت که از بعضی شاعران امروز عقب نماند. عریانی لحظه ی متفاوتی از عقل ماده است، که در آن لحظه رازهای هستی در چشم دل آشکار می شوند و در پسِ صورت، معناهای تازه، عریان می شوند.
کسی که راز گل سرخ را بلد باشد
سکوت می کند و عاشقانه می میرد.
اگر موافق باشید فضای مصاحبه را عوض کنیم.
هرچه شما بفرمایید قربان.
شما شاعر پر کاری هستید چرا فاصله ی چاپ دو کتاب شما ده سال طول کشید؟
کتاب « وقتی که می کشد به سرم عشق شانه ای را» با عجله چاپ کردم و بعد پشیمان شدم و در سال 1384 مجموعه ی «غروبی و گلسرخی» را آماده ی چاپ کردم که شامل دو مجموعه ی «رنج و نارنج» -شعرهای عاشقانه و اعتقادی- و «آرش و زمان»-شعر های عاشقانه و ملی-من بود اما مجوز چاپ پیدا نکرد و در سال 1386 به وسیله ی تلفن و از طریق مسئول وقت حوزه ی چاپ کتاب اداره ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی این موضوع به من رسماً اعلام شد. در همان سال مجموعه ی «صدای سوخته» را تنظیم کردم و به تهران فرستادم . این کتاب دو بار اصلاح شد و بالاخره در سال 1388 مجوز چاپ آن صادر شد و کلی هم طول کشید که چاپ شد و ...
ذوق آزمایی در شعر آزاد را تجربه کرده اید؟
شعر آزاد را بسیار مشکل می دانم کارهای متعددی هم در این زمینه دارم اما هنوز جز در جمع دوستان جرأت نکرده ام آنها را بخوانم. شعر آزاد دنیایی بسیار وسیع است، باید شاعر بتواند موسیقی را از متن به درون شعر انتقال دهد آنطور که موسیقی درونی آهنگ شاعرانگی را حفظ کند و این هنری است حیرت آور که من هنوز به آن دست پیدا نکرده ام.
با این حساب خیلی از شعرهای آزاد امروز قبول ندارید.
عادت ندارم در مورد دیگران صحبت کنم. نظریات شخصی من فقط می تواند برای خودم معتبر باشد . حق ندارم آنچه را که فکر می کنم به دیگران تعمیم دهم، عاشقانه نیست.
یک جمله می پرسم. پس چطور در مورد شعر و عشق و ... آنطور با حرارت و گرمی و قاطعیت حرف می زدید؟
دوست عزیز اینکه گریه می کنی و اشکت سرازیر می شود، نظریه شخصی نیست، قانون هستی است. قوانین هستی هم به نظر من وشما بستگی ندارد آنها در جریان هستند، چه به آنها معتقد باشیم و چه نباشیم. آنچه در عشق و عریانی و غربت صورت می پذیرد قوانین هستی است و برای کسی که دلی برای سپردن داشته باشد، مثل حادثه ی غروب طبیعی است. این حرفها، حرف من هم نیست، راز زندگی آدمهایی است که « میخ های زمین» هستند، آدمهایی که هزاران مثل من در گوشه ای از کرشمه یشان گم می شود.
فرم غزل شما نشان می دهد که نخواستید در خلق آثاری که امروز پست مدرن نامیده می شود سهیم باشید. چرا؟
پست مدرن مکتب با شعوری است. حاصل گذر انسان از عصر مدرن است. بازی با کلمه و خیلی چیزهای دیگر نیست. پست مدرن نوعی زندگی و اعتقاد است و به نظر من در زمان و مکان حادث می شود. در من این قدرت و توان نیست که از زمان و مکان خودم فراتر بروم. من کسانی را که پست مدرن واقعی را زندگی می کنند و شعر می گویند تحسین می کنم و برایشان به شدت احترام قائلم. آنها به طور قطع از زمان و مکان خود جلوتر هستند اما من اینطور نیستم. من فقط کرمانشاهی هستم در 22بهمن زندگی می کنم، نان سنگک می خورم و...من بلد نیستم، نمی توانم.
منتقدان شعر را چگونه ارزیابی می کنید؟
هنرمندان بزرگی هستند که باید به طور قطع از شاعران بیشتر بدانند و هرگز آنها را درک نکنند. من فکر می کنم اگر هنرمندی شاعری را درک کند، دلش نمی آید کمتر از گل به شعر او بگوید. این نظریه کاملاَ شخصی است.
پس اگر شاعری جوان پیش شما بیاید و شعری بخواند که مثلاً اشکال وزنی دارد شما تأیید می کنید؟
هر شعری چون عاطفه ی یک انسان است . زیبایی هایی دارد، زیبایی ها را یادآوری می کنم و بعد در مورد وزن صحبت می کنم و آن شاعر اگر اهل شعور باشد زیبایی های شعرش را می بیند و عیب آن را هم می فهمدو...
آیا برای آینده کتابی آماده ی چاپ دارید؟
«یک نیمه از سرزمین من » مجموعه ی 200 غزل بدون تاریخ و بدون ا سم است که شکلی از نگاه افزون طلب من به سرزمینم در طول پنجاه سال اخیر است. امیدوارم بتوانم دیر یا زود این مجموعه را به چاپ برسانم.
فضای شعر کرمانشاه را چگونه می بینید.
فضا بسیار صمیمی است.مدتی است دوباره شعرخوانی و نقد شعر در پارک ها شروع شده است...
برای بهتر شدن این فضا چه پیشنهادی می کنید.
باید تعامل با شاعران خوب بقیه ی شهرها، بسیار بیشتر شود.اینترنت در این زمینه می تواند خیلی کمک کند. اینکه شاعران کرمانشاه بخصوص در غزل و مثنوی و رباعی توانمند هستند شکی نیست اما هر شهر فضای شاعرانه ای متفاوت دارد . در یک سال اخیر فرصت هایی پیش آمده اند تا از نزدیک با شعر استانهای شیراز، اصفهان و مشهد آشنا شوم ؛ در همه ی این شهرها فضای شاعرانه، شیوه ی نقد، شکل ارتباط ذهنی شاعران با یکدیگر متفاوت است. شناخت این تفاوت ها می تواند به توانمندی و خلاقیت شاعر کرمانشاهی برای حضور قویتر در شعر ایران کمک کند.
و کلام آخر
بعضی در طبیعت پروانه اند، می چرخند و زیبایی را پیدا می کنند، خودشان زیبا هستند و زیبایی را می نوشند. بعضی ها مگس هستند، می چرخند و آلودگی ها را تغذیه می کنند و انتشار می دهند . اما گروهی چشمه سارند، جریان دارند، می گذرند، انتخاب نمی کنند بلکه انتخاب می شوند . آدم ساده ای می آید خودش را خسته می کند و چشمه ای را گِل آلود، چشمه جریان دارد، پایین تر زلال است . در مسیرش سنجاقکی آب می نوشد، پرنده ای پر می شوید، درخت ها سایه می گسترانند و چشمه سار همچنان می گذرد، زلال می گذرد زیرا می داند هر چیزی که حرکت می کند روزی خواهد مُرد حتی نسیم.