فرهنگ و هنر غرب کشور ( زیر نظر هفته نامه ی صدای آزادی )
امروز: پنجشنبه، 18 شهريور 1389 مطابق با Thursday, September 9, 2010 ساعت 5:58 PM
قبلی »
خبر
« بعدی
کتاب دیگری از رضا موزونی به چاپ دوم رسید

کتاب دیگری از  رضا موزونی به چاپ دوم رسید
رضا موزونی شاعر و پژوهشگر نام آشنای کرمانشاهی که صاحب چند کتاب در حوزه ی کودک و نوجوان نیز هست ، اخیرا یکی از کتابهایش با نام « مورچه و گلوله کاموا » به چاپ دوم رسیده است . این کتاب که به اهتمام انتشارات علمی و فرهنگی تهران روانه ی بازار نشر شده ، در شمارگان سه هزار نسخه در اختیار طالبان ادبیات کودک و نوجوان قرار گرفته است . از موزونی کتابهای دیگری هم به چاپ رسیده که در حوزه ی ادبیات کردی می توان ره « یه ی شه و ئه گه ر بچیدن » و « میمگه جارو برقی » اشاره کرد . این پژوهشگر خوب کرمانشاهی کتاب دیگری نیز با نام« ترانه های ماندگار زاگرس »  آماده ی چاپ دارد که به ترانه های عامیانه ی کردی در حوزه ی جغرافیای زبانی کلهر دارد و در آینده ی نزدیک وارد بازار نشر خواهد شد.
کتاب مورچه و گلوله ی کاموا داستانی شیرین و کودکانه است که خواندن آن برای بزرگسالان نیز می تواند لذت بخش باشد . با هم این داستان را می خوانیم :


گلوله ی کاموا و مورچه
نویسنده : رضا موزونی
تصویر گر: سارا خرامان

گلوله کاموا زیر درخت نشسته بود.
مورچه کوچولو گریه کنان به او رسید.
کاموا گفت: « مورچه کوچولو چی شده، چرا گریه می کنی؟»
-راه خانه ام را گم کرده ام.
- نترس ، من کمکت می کنم.
از این ور برود!
جنگل پوشیده از علف های بلند بود.
موچه کوچولو ترسید.
راه خانه خیلی خیلی دور بود.
به کاموا نگاه کرد.
کاموا باز هم دلش سوخت.
به مورچه کوچولو گفت:« با من بیا!»
اما کاموا ایستاد.
به مورچه های دیگری فکر کرد که راه را گم می کنند.
برگشت.
مورچه کوچولو تعجب کرد.
کاموا دُم ِ خودش را به درخت بست و درحالی که از هم باز می شد با مورچه کوچولو به راه افتاد.
کاموا راه می رفت و باز می شد.
راه می رفت و باز می شد
مورچه کوچولو گفت: « وای ! داری کوچک می شوی!»
کاموا همراه مورچه به خانه مورچه ها رسید.
مورچه کوچولو گفـت: « چقدر کوچک شده ای ! از من هم کوچکتر! ممنونم که مرا به خانه رساندی.»
مورچه به راهی که آمده بود نگاه کرد؛
مورچه های زیادی شاد و  خوشحال از کنار خط کاموا به خانه بر می گشتند.
همه مورچه ها بیرون آمده بودند.
و به کاموا نگاه می کردند که جاده ای شده بود میان راه خانه تا جنگل !
مورچه کوچولو به جاده نگاه کرد و با خوشحالی گفت: « وای کاموا! نگاه کن چه جاده ی درازی!»
و بعد با نگرانی گـفت: « کاموا! کاموا
توکجایی؟
کجا رفتی؟»
و صدای کاموا را شنید:
« من همین جا هستم ؛ پیش خودت؛
نگاه کن ! حالا من جاده ام، جاده ی مورچه ها؛ تا دیگر راه را گم نکنند....»

نظرات [2]
نیک یار    یکشنبه، ۲۷ تیر ۸۹ :: ۲:۲۲ بعدازظهر
سلام دوست بزرگوار با غزلی به روزم.


روح!!!!    شنبه، ۲۶ تیر ۸۹ :: ۵:۵۵ بعدازظهر
اردشیر کشاورز، چندان نیازی به معرفی ندارد. چه آنکه رسانه های محلی استان اعم از دیداری، شنیداری و مکتوب به فراخور از تحقیقات و نظرات او استفاده می کنند. او محققی است که روایت تاریخ کرمانشاهان است. تاریخی که اینک می رود با تلاش امثال کشاورز از فاز شفاهی درآید و مکتوب شود. اردشیر کشاورز تا منون کتابهای متعدد تاریخی را به طبع رسانده است که از آن جمله می توان به گرد کرد، کرمانشاه ما به دورنمای قدیم شهر، رجال و مشاهیر کرمانشاه، کرمانشاهان در جنگ جهانی اول و ... اشاره کرد. گفت و گو با اردشیر کشاورز در خلوتگاه استاد که انبانی از کتابهای نفیس و عکس های منحصر به قرد قاب گرقته از رجال محلی است صورت گرفت.
Email:
URL:





اطلاعات شما ذخيره شود ؟
RSS 1.0 :: RSS 2.0 :: RSD :: ATOM
تمامي حقوق اين سايت متعلق به مجله اينترنتي بلوط است.
هرگونه اقتباس يا برداشتي بدون ذکر ماخذ ممنوع است.
دایر شده توسط نگاه نرم