بیا مرا برسان تا زلالِ فرداها! / دو غزل از دکتر مسعود سپه وندی
بیا مرا برسان تا زلالِ فرداها! / دو غزل از دکتر مسعود سپه وندی
دلم گرفته از این روزگارِ دلتنگی
خوشا سفر زِ مَلالِ دیارِ دلتنگی!
به گوشِ خسته ام از راه دور می آید،
صدای مُبهمِ پای سوارِ دلتنگی
به انتظارِ تو در جاده های خلوتِ دل،
...
روزگار دلتنگی

دلم گرفته از این روزگارِ دلتنگی
خوشا سفر  زِ  مَلالِ دیارِ دلتنگی! 

به گوشِ خسته ام از راه دور  می آید، 
صدای مُبهمِ پای سوارِ دلتنگی 

به انتظارِ تو در جاده های خلوتِ دل، 
مَنَم که گُم شده ام در غبارِ دلتنگی 

چو برگِ زردِ خزان، از دو چشمت افتادم، 
به دستِ پیچ و خَمِ جویبارِ دلتنگی 

 تو  از دیارِ طلوعی، پُر از ستاره  و من،
غروبِ تلخِ غریب از تبارِ دلتنگی

بیا مرا برسان تا زلالِ فرداها!
دلم گرفته از این روزگارِ دلتنگی... 


مرز فراموشی

کجایی ای از اینجا رفته تا مرزِ فراموشی؟
تو را در خواب می بینم ولی همواره خاموشی

دلت از دستِ نامردانگی ها سخت آزرده ست،
بلی می دانم ، اما نازنین خویی خطا پوشی

من از بی غیرتی در فصلِ بی برگی چه خاموشم ؟
تو چون خون در رگِ گلبوته های عشق می جوشی

منم افراسیابِ ننگ و سر تا پا وجودم رنگ
تو پاک از ننگ و معصوم از خطا همچون سیاووشی

اگر ای مَه کَرَم کردی که دیگر بار برگردی
به راهت چون فلک گسترده خواهم کرد آغوشی

نظرات [۲]
پنجشنبه، ۱۴ بهمن ۱۳۹۵ :: ۰۴:۲۹
خیلی زیبا و پر از احساسه
چهارشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ :: ۰۳:۰۳
کجایی ای از اینجا رفته تا مرز فراموشی ؟؟ تو را در خواب می بینم ولی همواره خاموشی . خیلی زیباست .
اطلاعات شما ذخيره شود ؟