باران هجومِ خاطره هایی نگفتنی ست/ غزلهای تازه ای از بابک دولتی
باران هجومِ خاطره هایی نگفتنی ست/ غزلهای  تازه ای از بابک دولتی
باران گرفته است،هوا تار میشود
یکباره فکرهایِ تو بسیار میشود
باران حکایتی ست که سرریز گشته است
ذهن ام به بندِ قصه گرفتار میشود
...
باران گرفته است،هوا تار میشود
یکباره فکرهایِ تو بسیار میشود

باران حکایتی ست که سرریز گشته است
ذهن ام به بندِ قصه گرفتار میشود

در دستمالِ ابر چه اشکی نهفته است!
بغضِ فرشته هاست، تلنبار میشود

باران دوباره زیر-صدایِ دقیقه هاست
با او مسیرِ فاجعه هموار میشود

باران هجومِ خاطره هایی نگفتنی ست
طوری که سقف بر سرت آوار میشود

باران صدای خلوتِ زهدانِ مادر است
در تو جنینِ یخ زده بیدار میشود

باران منم در آینه ی روزمرگی
باران تویی که این همه تکرار میشود

▪️ بابڪ دولتے ▪️
۲۷آبانماه۱۳۹۴




رنگ و رویت چه شد ای جنگل مفقود شده
آن همه شاخه چرا خشک شده دود شده

پرده ی زندگی از روی تو برداشته اند
مرگ از لای درختان تو مشهود شده

یک نفر در سر خود بذر کویر افشانده ست
ریخت در پای تو این خاک نمک سود شده

آتشی هست که با دست تو روشن گشته ست
تو برای خودت این مرتبه نمرود شده
هر چه موسیقی دیروز تو را می بینم
به کلاغی که کمی پر زده محدود شده

برگهای به زمین ریخته هی می گویند
به کجا میروی ای راه تو مسدود شده

نفس ام تنگ شد از دود دل هیزم ها
رفتم ای جنگل از دلهره نابود شده

بابک دولتی
چهارم آذر ۱۳۹۴
اطلاعات شما ذخيره شود ؟