ﻣﺎ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﺷﮑﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ / شعرهایی از محمد عسکری. کرمانشاه
ﻣﺎ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﺷﮑﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ / شعرهایی از محمد عسکری. کرمانشاه
محمد عسکری ساج متولد فروردین ۱۳۶۴ و فارغ التحصیل در مهندسی کامپیوتر است . از شاعران با استعداد و خوش آتیه ی کرمانشاهی که آثارش گواهی می دهند حرف های بسیاری می تواند در آینده داشته باشد.این شاعر جوان کرمانشاهی کتابی در دست چاپ دارد با نام «مزارع پنبه ی شیلی» که برگرفته از یکی از شعرهای کوتاه اوست. چند اثر محمد عسکری را با هم می خوانیم :









محمد عسکری ساج متولد فروردین ۱۳۶۴ و فارغ التحصیل در مهندسی کامپیوتر است . از شاعران با استعداد و خوش آتیه ی کرمانشاهی که آثارش گواهی می دهند حرف های بسیاری می تواند در آینده داشته باشد.این شاعر جوان کرمانشاهی کتابی در دست چاپ دارد با نام «مزارع پنبه ی شیلی» که برگرفته از یکی از شعرهای کوتاه اوست. چند اثر محمد عسکری را با هم می خوانیم : 


من,
پرنده ای آبی رنگ
در جنگل های بارانی
برای بومیان خسته آواز می خواند
تو,
صدفی ساکن
در عمیقترین لحظه ی دریا
یا تو بال در بیاور
یا من قید بال هایم را میزنم





از مزارع پنبه ی شیلی
تا کارخانه ی شماره ۱۷ شانگهای
و زیر چرخ خیاطی زنی ترک
پیراهنی بودم
که به تو فکر می کردم






ﺷﻌﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﻝ ﺍﺳﺐ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﯾﮑﺮﻭﺯ 
ﺳﺮ ﺍﺯ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﮔﺎﻭﯼ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﺵ ﺧﺸﮏ ﺷﺪﻩ
ﺍﺯ ﻭﯾﺘﺮﯾﻦ ﮐﻔﺶ ﻓﺮﻭﺷﯽ
ﻭ ﻫﺮ ﻓﺮﺵ ﺩﺳﺘﺒﺎﻓﯽ
ﺭﻭﺯﯼ ﮔﻠﻪ ﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺷﺎﺩﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﻣﺮﮒ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﻃﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺑﺎﺷﺪ !
ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺳﻨﮓ ﺭﯾﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺪﻥ ﻃﻼ
ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭﯾﺸﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ
ﺳﯿﻨﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻧﺖ ...
ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ:
ﺭﻭﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺳﺐ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯾﺪ؟ 






ناعادلانه است این گلدان
که هروز
خاکستر سیگارم را در آن می تکانم
و گل هایش هر صبح
شباهتشان به تو بیشتر می شود
 این خیابان
که آدم هایش لباست را می پوشند
عطرت رامیزنند
مثل تو راه می روند
و با چهره ات در صورتشان
اصرار دارند کس دیگری هستند
 این تاکسی
این اتوبوس
این قطار
که با مسافران زیادی از تو
ایستگاه را ترک می کند
جهان
بدل های زیادی رو کرده است
تا این جنگ ناعادلانه پیش برود
وقتی 
هر طرف از آن که می ایستم
این نعش من است
که در تابوت میبرند!



ﻣﺎ ﭼﺎﻗﻮﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ
ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ
ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺩﺭ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺒﺎﺷﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ
ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩ
ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩ
ﺭﻓﺘﻦ در آمدن ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩ
ﺟﻤﻌﯿﯿﺖ ﺩﺭ ﺟﻤﻌﯿﯿﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩ
ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ 
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮐﻔﺶ
ﻣﯿﺎﻥ این همه ﭘﯿﺮﺍﻫﻦ
میان این همه تنهایی
ﻣﺎ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺩﺭ ﺷﮑﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ
ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﯾﻢ
ﻭ ﺑﺎ ﺧﺮﺍﺵ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﺐ ﻫﺎﻣﺎﻥ
ﻭ ﺑﺎ ﺧﺮﺍﺵ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎ
ﻭ ﺑﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺒﻮﺩ
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﯾﻢ
ﻭ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ




می دانست
روزی با تو روبرو می شویم
و این پرنده ی کوچک
پرواز را به یاد خواهد آورد
برای همین
در سینه هایمان قفس ساخت!
نظرات [۹]
چهارشنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ :: ۲۰:۱۸
اشعارتون عالی....
چهارشنبه، ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ :: ۲۰:۰۶
با سلام وعرض ادب ..اشعارشما عالی ..کاش در اشعارتون من های جامعه فدای من عاشقانه نمیشد
جمعه، ۰۱ بهمن ۱۳۹۵ :: ۱۴:۴۰
سلام خدمت استاد بزرگوار متناتون واقعا عالی هستنـــــــــــد تبریک میگم بهتون
سه شنبه، ۰۲ شهریور ۱۳۹۵ :: ۰۱:۱۱
سلام اقای عسگری خواستم احوالی بگیرم ازتون خوبید که ایشالله .عزتی
جمعه، ۰۲ بهمن ۱۳۹۴ :: ۱۹:۰۷
شعرهای قشنگی بود! تبریک به ساج که خوب شروع کرده و با آرزوی موفقیت
شنبه، ۱۹ دی ۱۳۹۴ :: ۱۴:۴۰
شعرهای جناب ساج منِ پر از خالی رو به دنیایی میبره که شرط میبندم هیچ کس تجربه ش نکرده...و هنوز هم غبطه میخورم بخاطر از دست دادن اون دنیا...به امید روزی که کتاب ایشون رو با امضای خودشون ازشون بگیرم!!!
پنجشنبه، ۱۷ دی ۱۳۹۴ :: ۱۵:۳۰
آبی ترینم بودی در میان اینهمه آبی کبود کجائی
چهارشنبه، ۱۶ دی ۱۳۹۴ :: ۰۵:۳۸
شعرهای ساج من رو به جایی میبره و دستم رو رها می کنه اونجا من با اندیشه هام تنها هستم....
سه شنبه، ۱۵ دی ۱۳۹۴ :: ۲۲:۲۰
سپاس از مهربانی جناب آهنگرنژاد که همیشه حامی ادبیات و فرهنگ بوده اند
اطلاعات شما ذخيره شود ؟