خلاصه چند داستان صادق هدایت
بوف کور
تمامی رمان از زاویه دید اول شخص روایت می‌شود و از دو بخش نسبتاً جدا از هم ساخته شده‌ است. این دو بخش گاه با استفاده از شباهت توصیف‌ها و اشاره‌ها به هم مربوط می‌شوند.
خلاصهٔ بخش نخست
کتاب با این جملات مشهور آغاز می‌شود «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید».
در این بخش اول شخص - که ساکن خانه‌ای در بیرون خندق در شهر ری است - به شرح یکی از این دردهای خوره‌وار می‌پردازد که برای خودش اتفاق افتاده. وی که حرفهٔ نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده‌است به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان می‌کشد که عبارت است از دختری در لباس سیاه که شاخه‌ای گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشسته‌است هدیه می‌دهد. میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد.
ماجرا از اینجا آغاز می‌شود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانه‌اش - که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشته‌است - منظره‌ای را که همواره نقاشی می‌کرده‌است می‌بیند و مفتون نگاه دختر (اثیری) می‌شود و زندگی‌اش به طرز وحشتناکی دگرگون می‌گردد تا اینکه مغرب‌هنگامی دختر را نشسته در کنار در خانه‌اش می‌یابد. دختر چندهنگامی بعد در رخت‌خواب راوی به طرز اسرارآمیزی جان می‌دهد. راوی طی قضیه‌ای موفق می‌شود که چشم‌های دختر را نقاشی و آن را لااقل برای خودش جاودانه کند. سپس دختر اثیری را قطعه قطعه کرده داخل چمدانی گذاشته و به گورستان می‌برد. گورکنی که مغاک دختر را حفر می‌کند طی حفاری، گلدانی می‌یابد که بعداً به راوی به رسم یادگاری داده می‌شود. راوی پس از بازگشت به خانه در کمال ناباوری درمی‌یابد که برروی گلدان (گلدان راغه) یک جفت چشم درست مثل آن جفت چشمی که همان شب کشیده‌بود، کشیده شده‌است.
پس راوی تصمیم می‌گیرد برای مرتب کردن افکارش نقاشی خود و نقاشی گلدان را جلوی منقل تریاک روبروی خود بگذارد و تریاک بکشد. راوی براثر استعمال تریاک به حالت خلسه می‌رود و در عالم رویا به سده‌های قبل بازمی‌گردد و خود را در محیطی جدید می‌یابد که علی‌رغم جدید بودن برایش کاملاً آشناست.

خلاصهٔ بخش دوم
بخش دوم ماجرای راوی در این دنیای تازه (در چندین سده قبل) است. از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایه‌اش می‌شود که شکل جغد است و با ولع هرچه تمام تر هرآنچه را راوی می‌نویسد می‌بلعد. راوی در اینجا شخص جوان ولی بیمار و رنجوری است که زنش (که راوی او را به نام اصلی نمی‌خواند بلکه از وی تحت عنوان لکاته یاد می‌کند) از وی تمکین نمی‌کند و حاضر به همبستری با شوهرش نیست ولی ده‌ها فاسق دارد. ویژگی‌های ظاهری «لکاته» درست همانند ویژگی‌های ظاهری «دختر اثیری» در بخش نخست رمان است. راوی همچنین به ماجرای آشنایی پدر و مادرش (که یک رقاصهٔ هندی بوده‌است) اشاره می‌کند و اینکه از کودکی نزد عمه‌اش (مادر «لکاته») بزرگ شده‌است.
او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّاله‌ها اشاره می‌کند و از ایشان ابراز تنفر می‌کند. وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجاله‌هاست. رجّاله‌ها از نظر او «هریک دهانی هستند با مشتی روده که از آن آویزان شده‌است و به آلت تناسلی شان ختم می‌شود و دائم دنبال پول و شهوت می‌دوند».
پرستار راوی دایه‌ٔ پیر اوست که دایهٔ «لکاته» هم بوده‌است و به طرز احمقانهٔ خویش (از دید راوی) به تسکین آلام راوی می‌پردازد و برایش حکیم می‌آورد و فال گوش می‌ایستد و معجون‌های گونه‌گون به وی می‌خوراند.
در مقابل خانهٔ راوی پیرمرد مرموزی(= پیرمرد خِنزِرپِنزِری) همواره بساط خود را پهن کرده‌است. این پیرمرد از نظر راوی یکی از فاسق‌های لکاته‌ است و خود راوی اعتراف می‌کند که جای دندان‌های پیرمرد را بر گونهٔ لکاته دیده‌است. به علاوه راوی معتقد است که پیرمرد با دیگران فرق دارد و می‌توان گفت که یک نیمچه خدا محسوب می‌شود و بساطی که جلوی او پهن است چون بساط آفرینش است.
سرانجام راوی تصمیم به قتل لکاته می‌گیرد. در هیئتی شبیه پیرمرد خنزرپنزری وارد اتاق لکاته می‌گردد و گِزلیک استخوان ای را که از پیرمرد خریداری کرده‌ در چشم لکاته فرومی کند و او را می‌کشد. چون از اتاق بیرون می‌آید و به تصویر خود در آیینه می‌نگرد می‌بیند که موهایش سفید گشته و قیافه‌اش درست مانند پیرمرد خنزرپنزری شده‌است.

***

خلاصه داستان «زنده به گور»
شخصیت اصلی و راوی داستان، مردی است که از زندگی خود بیزار است و از همه بدش می‌آید؛ حتی از خودش. او در این فکر است که خودکشی کند و خودش را از بین ببرد. برای این کار، دست به کارهای مختلفی می‌زند.
اول تصمیم می‌گیرد که در خیابان خودش را جلو ماشین بیندازد. اما موفق نمی‌شود. بعد می‌خواهد که بیمار شود و بمیرد. ولی با اینکه جلو پنجره باز می‌خوابد و خودش را خشک نمی‌کند، سرما نمی‌خورد و مریض نمی‌شود. عاقبت به این نتیجه می‌رسد که سم بخورد. اما سم هم در بدن او تأثیر ندارد. سراغ تریاک می‌رود و تریاک می‌خورد. چون یادش می‌آید، زمانی که جوان بودو در ایران زندگی می‌کرد، روزی برای خرید تریاک به مغازه‌ای رفته بود. صاحب مغازه به او تریاک نداده بود، چون فکر می‌کرد جوان است و ممکن است تریاک را برای خودکشی بخواهد. اما با خوردن تریاک هم نمی‌میرد.
در پایان داستان متوجه می‌شویم که مرد، دیوانه بوده، و این مطالب از یادداشتهای او بر جا مانده؛ و او مرده است.

خلاصه داستان «حاجی مراد»
حاجی مراد مردی است که در بازار مغازه و آبرو و اعتبار دارد و همه با او احترام می‌گذارند. اما او در زندگی، از زن شانس نیاورده است. بچه‌دار نمی‌شود. زنش مداوم به او غر می‌زند. مردم به او می‌گویند که زن دیگری بگیرد و بچه‌دار شود. اما او زن اولش را دوست دارد.
حاجی به زنش بدبین است. به او اجازه بیرون رفتن از خانه را نمی‌دهد و گاهی هم زنش را کتک می‌زند. روزی حاجی از مغازه به خانه برمی‌گردد و با خودش خیالبافی می‌کند. ناگهان احسس می‌کند زنش از کنارش گذشت و به اواعتنا نکرد. خونش به جوش می‌آید و دنبال زن می‌رود. از حاشیه سفید چادر به یقین می‌رسد که زن خودش است. دیگر تردید نمی‌کند. جلو می‌رود و به زنش توپ و تشر می‌زند که چرا بی‌اجازة او بیرون رفته است، اما زن اعتنا نمی‌کند. حاجی مراد، کشیده‌ای به صورت زن می‌زند. زن داد و بیداد می‌کند و مردم جمع می‌شوند. معلوم می‌شود که خانم، همسر او نیست. کار به شکایت می‌کشد. حاجی را به نظیمه می‌برند و در آنجا محکوم می‌شود. حاجی مراد که حس می‌کند، آبرویش رفته، زنش را طلاق می‌دهد.

خلاصة داستان «اسیر فرانسوی»
راوی تعریف می‌کند که روزگاری در یکی از شهرهای فرنگ زندگی می‌کرده است. 
روزی، وقتی پیشخدمت مهمانسرا به اتاقش آمده تا آنجا را تمیز کند، چشمش به کتابی می‌افتد ک درباره جنگ است و تازه منتشر شده است. کتاب را برمی‌دارد و نگاه می‌کند. از راوی می‌خواهند که کتاب را برای مطالعه به او بدهند. این مسئله باعث می‌شود که آنها با هم درد دل کنند.
پیشخدمت تعریف می‌کند که وقتی آلمانیها به فرانسه حمله می‌کنند، او همراه عده‌ای سرباز اسیر می‌شود بعد فرار می‌کند. اما او را دستگیر می‌کنند و به نقطه‌ دیگری می‌فرستند؛ و در آنجا چقدر به او خوش می‌گذرد. پیشخدمت به خلاف انتظار، حسرت آن سالهای اسارتش را می‌خورد و آن دوره را بهتر از دوره زندگی آزاد در کشور خودش می داند.

خلاصه داستان «داوود گوژپشت»
شخصیت اصلی جوانی است به نام داود، که به داوود گوژپشت معروف است. همه او را قوزی صدا می‌کنند. به خاطر قوزی که دارد مسخره‌اش می کنند و سربه‌سرش می‌گذارند. روزی نزدیک غروب، آهسته‌آهسته از شهر خارج می‌شود و در حاشیه شهر قدم می‌زند و بدبختی خودش فکر می‌کند. اینکه همه او را مسخره می‌کنند و هیچ کس حاضر نیست با او حرف بزند و همصحبت شود. هیچ دختری حاضر نیست با او ازدواج کند. و .... داوود به سگی می‌رسد که بیمار، افتاده است. از سگ می‌گذرد و در تاریکی اول شب به دختری می‌رسد که گوشه‌ای نشسته و عینک دودی به چشم دارد.
دختر نابینا، وقتی صدای پای داوود را می‌شنود فکر می‌کند نامزدش آمده. داوود فکر می‌کند می‌تواند با این دختر نابینا حرف بزند. اما دختر به او می‌گوید که منتظر نامزدش است. ناامیدی داود به نهایت می‌رسد. برمی‌گردد تا با آن سگ بدبخت همنشین شود. اما وقتی به سگ می‌رسد و سر او را بغل می‌گیرد، می‌بیند سگ مرده است.

خلاصة داستان «مادلن»
جوانی ایرانی تعریف می‌کند که در فرانسه برای تفریح لب دریا رفته بوده، که با دختری به نام «مادلن» آشنا شده است. این آشنایی ادامه پیدا کرده و چندین بار این دختر و پسر، یکدیگر را دیده‌اند. دختر، پسر را به خانه‌شان دعوتت کرده است. پسر روی صندلی نشسته، مادر و دختر از او پذیرایی می‌کنند. در گوشه‌ای هم پیانو گذاشته‌اند.
مادر پشت پیانو می‌نشیند و شروع به نواختن آهنگی می‌کند. پسر یاد سرود می‌سی‌سی پی می‌افتد که در روز آشنایی‌شان دختر خوانده بود. در همان لحظه دختر بلند می‌شود و همراه با آهنگ پیانوی مادرش، همان سروده می سی سی پی را می‌خواند. این نشان می‌دهد که آنها از نظر احساس یکی شده‌اند.

خلاصه داستان «آتش پرست»
در اتاق مهمانخانه‌ای در پاریس، مردی ایرانشناس به نام فلاندن، با دوستش صحبت می‌کند. فلاندن تازه از ایران برگشته است. او می‌گوید: روزگاری که من در ایران مشغول کاوش باستانشناسی بودم، هرگز فکر نمی‌کردم به اینجا برگردم و بتوانم در چنین جایی بنشینم و موسیقی گوش کنم و ... اما حالا برگشته‌ام، دوباره دلم هوای ایران کرده است.
فلاندن شروع می‌کند به تعریف از آنچه که در ایران دیده و برایش جالب بوده است. تعریف می‌کند: یکبار نزدیک غروب مشغول کاوش در نزدیکی نقش رستم بودم و به کتیبه‌ها نگاه می‌کردم که دو پیرمرد تاجر یزدی که از هند می‌آمدند و به یزد می‌رفتند سر راهشان نزدیک نقش رستم چوب جمع کردند و آتش روشن کردند. کنار آتش اوستا خواندند و نیایش کردند. من این مجلس واقعی را با آن نقشی که به صورت کتیبه بالای کوه نقش رستم بود مقایسه کردم. انگار زمان به سالها قبل برگشته بود. انگار شاه را می‌دیدم که کنار آتش ایستاده بود و نیایش می‌کرد ناخودآگاه جاذبه‌ای در من پیدا شد، که من هم بروم و کنار آتش، خدا را نیایش کنم. و این کار را هم کردم.

خلاصه داستان «آبجی خانم»
آبجی خانم، داستان بعدی است. داستان سرگذشت دختری است که چهره قشنگی ندارد. از چهار ـ پنج سالگی معلوم است که این دختر زشت است. مادرش هم اعتقاد دارد که او روی دستش می‌ماند. به عکس، نگاه مردم، مادر و دیگران به خواهرش، ماهرخ، مثبت است.
آبجی خانم خواستگاری پیدا می‌کند به نام کل حسین. او هم آبجی خانم نمی‌پسندد و می‌رود. آبجی خانم به کلی ناامید می‌شود. نا امیدی‌اش در ازدواج، او را به طرف دعا و نماز و روضه‌خوانی و مذهب می‌کشد؛ و دایم در این گونه مجالس شرکت می‌کند. تا زمانی که برای خواهرش، ماهرخ، خواستگار می‌آید. مادر آبجی خانم در تدارک عروس کردن ماهرخ است. اما آبجی خانم هیچ کمکی به مادرش نمی‌کند. 
روز عروسی هم از خانه بیرون می‌رود و تا شب برنمی‌گردد. وقتی به خانه می‌آید، عروس و داماد در اتاقی تنها هستند. مادرش به او می‌گوید که برود و عروس و داماد را ببیند. اما آبجی خانم با بدخلقی به اتاقش می‌رود.
نیمه شب، همه از سر و صدایی از خواب بیدار می‌شوند. اول فکر می‌کنند که گربه است. اما وقتی برمی‌گردند، دمپاییهای آبجی خانم را کنار آب انبار پیدا می‌کنند. وقتی به آب انبار نگاه می‌کنند، می‌بینند که جنازه آبجی خانم روی آب افتاده است. بعد هم نویسنده یک طعنه‌ای در آخر داستان می‌زند به این عنوان که: «او رفته بود به بهشت.»

خلاصة داستان «مرده‌خورها»
در اتاقی دو ـ سه زن نشسته و دارند با هم حرف می‌زنند. زنی به نام منیژه، با بی‌بی خانم دربارة شوهرش، مشهدی رجب، حرف می‌زند. نرگس، زن دوم مشهدی رجب ـ که چند ساعت پیش مرده است ـ در رفت و آمد است. او برای منیژه و بی‌بی خانم قلیان می‌آورد. منیژه برای بی‌بی تعریف می‌کند که خیلی به مشهدی رجب رسیدگی می‌کرده و او را دوست می‌داشته؛ و حالا که مشهدی مرده، بیچاره شده. نرگس به وسط حرفهای منیژه می‌پرد و با او جر و بحث می‌کند، تا نشان بدهد که حرفهای او دروغ است.
مادر نرگس از راه می‌رسد و با منیژه دعوایش می‌شود. بعد، شیخ علی می‌آید. یعنی کسی که رفته بود مشهدی را خاک کند. مرده در قبرستان مانده و شیخ علی، برای گرفتن پنج تومان، به خانه برگشته است. 
منیژه، با کلی آه و ناله، پنج تومان به او می‌دهد. بعد از رفتن شیخ علی، منیژه و مادر نرگس، دوباره دعوا می‌کنند. که یکدفعه، مشهدی رجب، با سر و روی خاکی از راه می‌رسد، و بی‌بی خانم، از ترس غش می‌کند.
منیژه از ترس، صد تومان پولی را که از مشهدی دزدیده، پرت می‌کند، و نرگس هم، دندانهای عاریه‌ای مشهدی را جلو او می‌اندازد.

خلاصة داستان «آب زندگی»
پینه‌دوزی سه پسر دارد: حسن قوزی، حسین کچل و احمدک. وقتی پسرها بزرگ می‌شوند، پینه‌دوز به آنها می‌گوید: شما باید بروید. من دیگر نمی‌توانم خرج شما را بدهم. بروید اما اگر وضع زندگی‌تان خوب نشد، می‌توانید پیش من برگردید. آن وقت، طوری با هم زندگی می‌کنیم.
پسرها راه افتادند. در راه، برادرهای بزرگ‌تر می‌گویند که احمدک زرنگ است، و ممکن است کلکی به ما بزند. برای همین، دست و پایش را می‌بندند و او را داخل غاری می‌اندازند و جلو غار سنگی می‌گذارند، تا او نتواند بیرون بیاید. بعد هم پیراهن احمدک را خونی می‌کنند و برای پدرشان می‌فرستند و می‌گویند: «گرگ او را خورده است.»
حسن و حسین راه می‌افتند و آن قدر می‌روند تا به یک سه راهی می‌رسند. یکی به طرف مشرق می‌رود و دیگری به طرف مغرب.
از اینجا به بعد، قصة هر کدام، جدا نقل می‌شود: حسن می‌رود، تا آب و نانش تمام می‌شود. غروب به جنگل می‌رسد و از دور شعله‌ای می‌بیند. می‌رود و پیرزنی را می‌بیند که ظاهراً جادوگر است. از او آب و غذا می‌خواهد؛ پیرزن از او می‌خواهد شمعی را داخل چاه افتاده، در آورد.
حسن به داخل چاه می‌رود و شمع را می‌آورد. وقتی به دهانه چاه می‌رسد، پیرزن شمع را می‌خواهد بگیرد. حسن نمی‌دهد. پیرزن طناب را رها می‌کن. 
پسر به ته چاه می‌افتد. آنجا با شمع، چپقی را که ته چاه است روشن می‌کند. دود چپق، تبدیل به یک غول می‌شود. غول به پسر می‌گوید: «تا می‌توانی، از آب زندگانی پرهیز کن.» 
حسن می‌رود تا به شهری می‌رسد که خاکش از طلاست. اما مردم، شهر کورند. با استفاده از این شرایط، به زودی حسن پولدار می‌شود. بعد، از اعتقادات مردم سوء استفاده می‌کند و خودش را پیغمبر معرفی می‌کند. او آن قدر سرگرم کارهای خودش است؛ که پدرش را فراموش می‌کند.
در اینجا نویسنده حسن را رها می‌کند و به سراغ حسین می‌رود. حسین، راهی را که انتخاب کرده است می‌رود، تا به بیشه‌ای می‌رسد. آنجا، از خستگی، زیر سایة درختی می‌خوابد.
سه کلاغ روی شاخة درخت می‌نشینند و با هم حرف می‌زنند. اولی می‌گوید: «چه خبر تازه‌ای داری؟» کلاغ دوم می‌گوید: «باید شکمبه گوسفندی را روی سرش بکشد، برود به آنجا. فردا بازی را رها می‌کنند. آن باز، روی سر هر کسی بنشیند، او شاه آنجا می‌شود.»
حسین، همان لحظه راه می‌افتد. بزغاله‌ای را می‌کشد و شکمبه‌اش را می‌کشد روی سرش و به شهر ماه تابان می‌رود. 
بار اول که باز را رها می‌کنند، روی سر حسین می‌نشیند. اما مردم قبول نمی‌کنند. حسین را در اتاقی حبس می‌کنند و دوباره باز را رها می‌کنند. باز، از پنجره وارد اتاق می‌شود و روی سر حسین می‌نشیند. مردم قبول می‌کنند.
حسین را به حمام می‌برند. لباس فاخر تنش می‌کنند، او را به کاخ می‌برند و می‌گویند: «تو شاهی.» حسین، از مردم و سلطنت، سوءاستفاده می‌کند، و حسابی پولدار می‌شود.
شهر حسین گندم دارد و شهر حسن، طلا. از سرزمین کورها طلا می‌آورند و در عوض گندم می‌گیرند. به این وسیله، این دو سرزمین با هم ارتباط پیدا می‌کنند.
حسین هم وقتی به شاهی می‌رسد، پدرش را فراموش می‌کند.
در اینجا قصة حسین رها می‌شود و سراغ احمدک می‌رود که در غار حبس شده است.
احمدک در غار بیهوش افتاده، که درویشی از راه می‌رسد. درویش دستهای او را باز می‌کند و با هم از گذشته حرف می‌زنند. درویش به او پیشنهاد می‌کند که به کشور همیشه بهار برود و آب زندگانی را پیدا کند، تا بدبختها را نجات بدهد. احمدک به طرف کوه قاف حرکت می‌کند. می‌رود تا به درختی می‌رسد. اژدهایی می‌خواهد جوجه‌های پرنده‌ای را بخورد. احمد اژدها را می‌کشد. سیمرغ از راه می‌رسد و به خاطر نجات جوجه‌هایش، احمدک را بر پشت خود سوار می‌کند و به سر چشمه آب زندگانی می‌برد. بعد یکی از پرهایش را می‌کند و به احمدک می‌دهد، تا اگر احتیاج داشت، آن را آتش بزند.
سیمرغ می‌رود. احمدک در کشور همیشه بهار، پیش یک دوافروش می‌رود. آنجا کار می‌کند، تا اسم داروها را یاد بگیرد. او به این وسیله می‌خواهد مردم را درمان بکند. بعد، به طرف سرزمین کورها می‌رود. با آبی که از چشمه حیات برده، چند نفری را بینا می‌کند. اما عده‌ای می‌آیند و احمدک را زندانی می‌کنند و به سیاهچال می‌اندازند. در سیاهچال، پر سیمرغ را آتش می‌زند؛ و به سرزمین همیشه بهار برمی‌گردد. سرزمین ماه تابان و کشور کورها ـ زرافشان‌ ـ با هم متحد می‌شوند و به جنگ احمدک می‌آیند. احمدک پیروز می‌شود، و برمی‌گردد پیش پدرش، و با او به سرزمین همیشه بهار می‌رود

*به نقل از سایت صادق هدایت 
نظرات [۱]
پنجشنبه، ۱۵ مرداد ۱۳۹۴ :: ۱۵:۰۲
خیلی ممنون
اطلاعات شما ذخيره شود ؟