خلاصه ­داستان کلیدر / محمود دولت آبادی / تلخیص از ژاله فتحیان
     مارال دختر جوانی از عشایر کُردِ ساکن خراسان به شهر (سبزوار) می ‌آید تا پدرش عبدوس و نامزدش دلاور را که به جرم شرکت در قتل زندانی هستند، ملاقات کند. مارال و مادرش در طول یک سالی که این دو، در زندان بوده ‌اند، بر اثر خشک­سالی زندگی دشواری را گذرانده ‌اند. مادر بر اثر یک بیماری سخت می ­میرد و مارال که تنها مانده است، تصمیم می ­گیرد پیش عمه ‌اش بلقیس، همسر کلمیشی به کلاته ­ی سوزن ‌ده برود. خانوار کلمیشی مثل بیشتر ایلیاتی‌های آن سامان بین منطقه ­ی کلیدر و قلعه ‌ها و کلاته ‌های پراکنده آن نواحی بر حسب فصل، در رفت و آمدند.
مارال درخانواده­ ی عمه به خوبی پذیرفته می ‌شود و روز بعد برای درو کردن کشتگاه کوچک خانواده، با آن­ها همراه می‌ شود. همان روز گل محمد (پسر بلقیس) با دایی خود مدیار و چند تن دیگر از اعضای خانواده همراه می‌شود، تا صوقی، خواهرزاده حاج حسین چارگوشلی را که مدیار عاشق اوست، از خانه­ ی حاج حسین بدزدند. صوقی نامزد نادعلی، پسر حاج حسین است. در این ماجرا، مدیار و حاج حسین چارگوشلی کشته می ‌شوند. در غیبت مردان خانواده، شیرو (دختر جوان بلقیس) طبق قراری که با ماه‌ درویش - جوانی که هرسال برای روضه‌خوانی و شمایل‌گردانی به سیاه‌ چادرها می‌آید -  دارد، فرار می‌کند. وقتی گل‌محمد به سوزن‌ده برمی‌گردد برای پیدا کردن شیرو تا نیشابور می‌رود و در آن­جا باخبر می‌شود که آن دو باهم ازدواج کرده‌اند و به قلعه­چمن رفته‌اند.
خانواده بعد از درو کشت دیم کم‌حاصل خود در سوزن‌ده، به چادرها برمی‌گردند ولی با بیماری گوسفندها روبرو می‌شوند. گل‌محمد برای گرفتن کمک از اداره‌های دولتی به سبزوار می‌رود، اما به او توجهی نمی‌کنند و او خسته و ناامید به چادرها برمی‌گردد و ناچار می‌شود از بابقلی بندار، مباشر ارباب آلاجاقی که در قلعه‌چمن دکانی دارد، قرضی بگیرد.
ماه‌درویش و شیرو در قلعه­چمن برای گذران زندگی، به خدمت بابقلی بندار درمی‌آیند. شیرو در کارگاهی که بابقلی بندار در زیرزمین خانه خود دایر کرده، همراه با موسی و عده‌ای از بچه‌های قلعه، قالی­بافی می‌کند. نادعلی برای یافتن نشانه‌ای از قاتل پدر خود، سیاه‌چادرها و قلعه‌های اطراف را زیر پا می‌گذارد، اما بی‌نتیجه برمی‌گردد. گورکن قلعه­ی برکشاهی به سراغش می‌آید تا به ازای روغن و گندمی که از او می‌گیرد، گور مدیار را که در شب حادثه، پنهانی در گورستان قلعه­ی برکشاهی دفن شده، به او نشان می­دهد. اما منظره­ی فجیع داخل گور بر اعصاب نادعلی اثر می‌گذارد و او سلامت روانی خود را از دست می‌دهد.
با فرارسیدن پاییز، خانواده­ی کلمیشی به قشلاق می‌روند. بر اثر مرگ و میر احشام و تنگ­دستی، گل‌محمد و بیگ ‌محمد (برادر کوچکتر) ناچار به هیزم‌کشی می‌روند. مارال که خود را در آن موقعیت سربار خانواده می‌بیند، پیشنهاد می‌دهد که گل‌محمد را در این کار کمک کند. گل‌محمد که از اولین دیدار به مارال دل‌بسته است، با آن­که زنی به نام زیور دارد، مارال را به زنی می‌گیرد. گل‌محمد در یکی از سفرهایی که برای فروش هیزم به شهر رفته است، با ستار -جوانی پینه‌دوز- آشنا می‌شود که گاه گاه برای کار به میان ایلات و به دهات اطراف می‌آید.
در غروب شبی برفی، دو امنیه برای گرفتن مالیات به چادر کلمیشی‌ها می‌آیند، اما خشک­سالی و مرگ و میر گوسفندها ، امکان پرداخت مالیات را از بین برده است. امنیه‌ها خیال دارند گل‌محمد را با خود به شهر ببرند. گل‌محمد و خان‌عمو (برادر کلمیشی) آن دو را می‌کشند و جسدهاشان را از بین می‌برند. چند ماه بعد وقتی که کلمیشی‌ها دارند خود را برای کوچ، به طرف کلیدر آماده می‌کنند، از آمدن چند امنیه به میان سیاه‌چادرها با خبر می‌شوند. گل‌محمد و خان‌عمو چادرها را ترک می‌کنند و به بیابان‌های اطراف می‌گریزند.
بابقلی بندار، شیرو را طبق وعده‌ای که به ارباب آلاجاقی داده است، به شهر، به خانه­ی او می‌فرستد. چندی بعد بلقیس که برای کاری به خانه­ی ارباب آلاجاقی به سبزوار رفته است، شیرو را با خود می‌آورد، اما هیچ‌یک ازمردان خانواده با شیرو از در آشتی درنمی‌آیند و او تنها و دل­شکسته به قلعه‌چمن برمی‌گردد. چند روز بعد جهن‌خان بلوچ که با بابقلی بندار معامله­ی قاچاق تریاک دارد، برای وصول مطالبات خود از او، با چند سوار به قلعه‌چمن می‌آیند. بابقلی بندار در قلعه چمن نیست و جهن خان، ماه‌درویش را که حاضر نمی‌شود جای او را نشان بدهد، از بالای پشت‌بام به حیاط خانه پرت می‌کند. ماه‌درویش از آن به بعد علیل و زمین­گیر می‌شود. جهن‌خان، شیدا پسر کوچک بابقلی بندار را به عنوان گروگان، با خود می‌برد. همان روز موسی که از شهر برگشته است به گودرز بلخی -یکی از ساکنان قلعه­چمن که ستار با او رفت و آمدهایی دارد- خبر می‌دهد که ستار در پی حادثه‌ای در شهر دستگیر شده است.
خان‌محمد، پسر بزرگ­تر بلقیس که چندسالی در زندان بوده، آزاد می‌شود. همان شب گل‌محمد و خان‌عمو برای دیدن او به چادرها می‌آیند. صبح روز بعد استوار اشکین و امینه‌هایش که در تعقیب گل‌محمد هستند، به آن­جا می‌رسند و او را دستگیر می‌کنند. گل‌محمد در زندان با ستار هم‌بند است. ستار نقشه‌ای برای فرار گل‌محمد و چند تن دیگر می‌کشد. نقشه با موفقیت انجام می‌گیرد. وقتی گل‌محمد به چادرها می‌رسد، مارال پسری به دنیا آورده است. همان شب گل‌محمد همراه با خان‌عمو و بیگ ‌محمد، به رباط کالخونی به سراغ پسرخاله‌شان علی‌اکبر حاج‌پسند می‌روند و چون مطمئن هستند که علی‌اکبر حاج‌پسند، گل محمد را لو داده است او را می‌کشند و گوسفندهایش را با خود می‌برند.
فردا خبر حمله­ی آن­ها به رباط کالخونی، به ستوان غزنه می‌رسد و او با سرعت به طرف کالخونی راه می‌افتد. موسی که با تشکیلاتی که در شهر است، ارتباط دارد، اعلامیه‌هایی را با خود می‌آورد و در دهات اطراف به دست بعضی از دهقانان می‌رساند. این روزها در اغلب روستاها، بحث‌هایی موافق و مخالف بر سر گرفتن املاک ارباب‌ها درگرفته است. در همین روزها شیدا که موفق به فرار شده، به قلعه‌چمن می‌رسد و بابقلی بندار برای حفظ جان شیدا، او را به پناهگاه گل‌محمد می‌فرستد.
گل ‌محمد و همراهانش شبی به قلعه­ی سنگرد می‌روند و از نجف ارباب می‌خواهند که تفنگ‌ها و فشنگ‌های خود را به آن­ها بدهد. وقتی به قلعه میدان برمی‌گردند، با حمله­ی استوار اشکین و امنیه‌های او مواجه می‌شوند اما گل‌محمد و مردانش موفق می‌شوند آن­ها را بکشند. گل‌محمد گوش دو نفر از امنیه­ها را می­برد و به شهر روانه­شان می‌کند، از آن روز به بعد، آوازه­ی شجاعت و قدرت گل‌محمد در دهات و قلعه‌های اطراف می‌پیچد.
چندی بعد سرگرد فربخش، ستار را از زندان آزاد می‌کند و او را پیش گل‌محمد می‌فرستد تا به او بگوید که مایل است گل‌محمد را ملاقات کند. فربود رئیس تشکیلات موافقت می‌کند که ستار پیغام سرگرد را به گل‌محمد برساند. ستار در راه به امنیه‌هایی برمی‌خورد که برای پیدا کردن گل‌محمد به قلعه­چمن می‌روند. عباسجان پسر کربلایی خداداد - پیرمرد ثروتمندی که زندگی گذشته را از دست داده است - به تازگی به خدمت بابقلی بندار درآمده است و همان شب پیام‌هایی از ارباب آلاجاقی برای او می‌آورد. آلاجاقی از بابقلی بندار خواسته است گل‌محمد را از آمدن امنیه‌ها باخبر کند و سعی کند امنیه‌ها را به راه­هایی بفرستد که موفق به یافتن گل‌محمد نشوند. علاوه بر آن سرگرد فربخش هم به بابقلی بندار پیغام داده که نمی‌خواهد بین گل‌محمد و خان‌نایب، رئیس امنیه‌ها درگیری و برخوردی پیش بیاید.
آن شب ستار مخفیانه با گودرز بلخی و موسی و چند تن دیگر از دهقانان، دور هم جمع می‌شوند و در مورد مطالبات جدی خود از ارباب‌ها بحث‌هایی می‌کنند و قرارهایی می‌گذارند. روز بعد ستار به سراغ گل‌محمد می‌رود، در راه دسته­ی خان‌نایب و امنیه‌هایش را در آن حوالی می‌بیند. نزدیک‌های غروب، گل‌محمد و دیگران، از مخفی­گاه ، حمله­ی خان‌نایب را به سیاه‌چادرهای ملامعراج، می‌بینند. گل‌محمد ستار را نزد ملامعراج که در این حمله زخمی شده، می‌فرستد و خود و یارانش، خان‌نایب را دنبال می‌کنند و او و امنیه‌هایش را می‌کشند.
در قلعه­چمن، یک شب قبل از شروع کار دسته‌جمعی درو، دهقانان در مورد گرفتن حق خود از ارباب‌ها هم‌قسم می­شوند. عباسجان خبر این جلسه را به بابقلی بندار می‌رساند. روز بعد، قدیر (برادر عباسجان) که برای اولین بار به کار درو گماشته شده، نمی‌تواند پا به پای دیگران کار کند و اصلان پسر بابقلی بندار، او را اخراج می‌کند. قدیر همان شب خرمن‌ها را آتش می­زنند. فردای آن روز، ارباب آلاجاقی و امنیه‌هایی که از شهر می‌آیند، گودرز بلخی و یاران او را به بهانه­ی آتش زدن خرمن‌ها به باد کتک و شکنجه می‌گیرند.
گل‌محمد با شهرتی که به دست آورده، به صورت پناهگاهی برای رعیت‌ها درآمده، در قلعه میدان مستقر می‌شود. مردم از دهات و کلاته‌های اطراف به سراغ او می‌آیند و مسایل خود را با او در میان می‌گذارند و از او کمک می‌خواهند. در یکی از همین روزها دو امنیه از طرف سرگرد فربخش نامه‌ای برای گل‌محمد می‌آورند: به او پیشنهاد شده، از دولت درخواست تأمین کند یا آن­که رضایت بدهد تا سرگرد فربخش همراه با نماینده‌ای از مشهد، به دیدار او بیاید و با هم برای دیدار دوستانه‌ای نزد فرمانده به مشهد بروند. گل‌محمد در پذیرفتن این پیشنهاد درتردید می‌ماند. ستار هم نمی‌تواند راهی پیش پای او بگذارد.
به دنبال شکایت‌هایی که از نجف ارباب شده، گل‌محمد به قلعه­ی او (سنگرد) می­رود. در آن­جا حاجی‌ خان خرسفی را می‌بیند و دختر او لیلی را برای بیگ محمد، خواستگاری می‌کند. حاجی خان خرسفی که خیال دارد لیلی را به نجف ارباب بدهد، بعد از رفتن گل‌محمد و یارانش، با همدستی نجف ارباب، انبار کاه خود را آتش می‌زند تا آن را به گردن گل‌محمد بیندازد و بتواند از او شکایت کند.
وقتی گل‌محمد به قلعه میدان برمی‌گردد، قربان بلوچ -یکی از کارگزاران بابقلی بندار- را می‌بیند که از طرف او آمده است تا گل‌محمد را به جشن عروسی پسرش اصلان دعوت کند. قرار است آلاجاقی و فربخش هم به این جشن بیایند. آلاجاقی برای گل‌محمد پیغام فرستاده است، که این جشن بهترین فرصت برای گرفتن تأمین است. و او می‌تواند در برابر گرفتن صدهزار تومان، برای او تأمین بگیرد. قربان بلوچ همچنین از جهن خان پیغامی برای قرار ملاقاتی با گل‌محمد آورده است. گل‌محمد در پذیرفتن این دعوت‌ها مردد و سرگردان می‌ماند.
قربان بلوچ که روزگاری در قیام افسران خراسان با آن­ها همراه بوده و حالا اعتماد گل‌محمد را جلب کرده و در صف مردان او درآمده است، معتقد است که چون کارهایی که گل‌محمد می‌کند، به نفع ارباب‌ها نیست، این دعوت‌ها ممکن است دامی برای گل‌محمد باشد. ستار هم در بحث‌هایی که با گل‌محمد دارد، به او هشدار می‌دهد که به جای این­که در میان ارباب‌ها و رعیت‌ها قرار بگیرد و با هردو طرف دوست باشد، باید طرف مردم را بگیرد، زیرا مردم او را صادقانه دوست دارند، در حالی که دوستی ارباب‌ها با او صادقانه نیست و نمی‌شود به آن­ها اعتماد کرد. گل‌محمد با احساس مسئولیتی که به مردم دارد، در قبول دعوت‌ها مرددتر می‌شود.
نزدیکی‌های صبح، حیدر پسر ملامعراج، خبر خراب­کاری‌های نجف ارباب را به گل‌محمد می‌رساند. گل‌محمد و یارانش به سنگرد می‌روند، نجف ارباب را دستگیر می‌کنند و او را دست‌بسته با خود می‌آورند. در همین موقع کسی از طرف رئیس امنیه‌ای که مأمور تعقیب گل‌محمد است، از راه می‌رسد و از گل‌محمد می‌خواهد از آن­جا دور شود و خبر می‌دهد که سیدشرضا و نوذربیگ که هردو تا چندی پیش یاغی بودند و حالا به خدمت دولت درآمده‌اند، داوطلب دستگیری او شده‌اند. این پیغام‌ها گل‌محمد را گیج‌تر می‌کند،‌ با این همه به خان‌عمو می‌گوید که خیال دارد نجف ارباب را دست‌بسته به عروسی اصلان ببرد و از خطری که ممکن است در کمین او باشد، پروایی ندارد.
روز بعد گل‌محمد با جهن‌خان ملاقات می‌کند. گل‌محمد که گمان می‌کرد جهن‌خان از او می‌خواهد تا پولی را که از بندار و آلاجاقی طلب دارد، از آن­ها بگیرد، با کمال تعجب می‌بیند که جهن‌خان که تا چندی پیش یاغی بود، خودش را تسلیم کرده و حالا به خدمت دولت درآمده و از او می‌خواهد که خودش را تسلیم کند. گل‌محمد به او جواب رد می‌دهد.
پس از آن گل‌محمد و نزدیکانش به عروسی اصلان به قلعه چمن می‌روند. آلاجاقی و سرگرد فربخش همراه با بابقلی بندار از او استقبال می‌کنند. آلاجاقی با وجود عدم رضایت حاجی خرسفی، در میان جمع، قرار عروسی لیلی، دختر او را برای بیگ محمد می‌گذارد و ضمن صحبت‌هایی پنهانی از گل‌محمد می‌خواهدکه نجف ارباب را آزاد کند و از دولت درخواست تأمین کند. گل‌محمد جواب مثبتی به پیشنهادهای آلاجاقی نمی‌دهد و بی‌آن­که در شام عروسی شرکت کند، با یاران خود از قلعه‌چمن می‌رود.
روزی که قرار است بیگ ‌محمد همراه با خان‌عمو به خواستگاری لیلی بروند، سواری از طرف سیدشرضا تربتی برای گل‌محمد خبر می‌آورد که به او دستور داده شده هرچه زودتر زنده یا کشته­ی گل‌محمد را تحویل دهد. گل‌محمد و برادرش به این نتیجه می‌رسند، که ممکن است عروسی بیگ محمد، حیله‌ای برای کشتن او باشد. با این همه بیگ محمد همراه با خان‌عمو طبق قرار، با چند سوار به خرسف می‌روند و وقتی به آن­جا می‌رسند، متوجه می‌شوندکه اهالی ده، به دستور حاجی خرسفی، از ده بیرون رفته‌اند. خود او هم به مشهد رفته و از گل‌محمد شکایت کرده است. خان‌عمو خشمگین از توهینی که به آن­ها شده، دستور می‌دهد مردم انبارهای غله حاجی خرسفی را خراب و آن­ها را غارت کنند و وقتی مردم از ترس ارباب دست به این کار نمی‌زنند، غله‌ها را به کمک بیگ ‌محمد به نهر آب می‌ریزد و خشمگین از آن­چه پیش آمده و پشیمان از آن­چه کرده است، نزد گل‌محمد برمی‌گردد. در همین موقع قربان‌بلوچ از طرف سرگرد فربخش پیغام می‌آورد که فربخش مایل است او را ببیند. در این ملاقات فربخش خبر می‌دهد که از مدت‌ها پیش حکم قتل گل‌محمد را به او داده‌اند وچون این کار را نکرده است، به جرم بی‌لیاقتی می‌خواهند او را منتقل کنند. اما جانشین او حتماً این کار را خواهد کرد. فربخش دوستانه از گل‌محمد خداحافظی می‌کند.
فردای آن روز، ستار که به شهر رفته با فربود بر سر احتمال کشته شدن گل‌محمد بحث می‌کند. ستار تصمیم دارد پیش گل‌محمد برگردد اما فربود معتقد است که این کار فایده‌ای ندارد. ستار حرف‌های فربود را قبول دارد، اما ترجیح می‌دهد برای یاری گل محمد خودش را به او برساند. آخرین پیشنهاد فربود این است که تشکیلات می‌تواند گل‌محمد را مدتی مخفی نگه دارد.
همان روز (۱۵ بهمن ۱۳۲۷) خبر سوء قصد به شاه از رادیو پخش می‌شود. ستار در بحثی که با یکی از رفقا دارد، به این نتیجه می‌رسند که از این به بعد سخت­گیری و دیکتاتوری شدت خواهد خواهد یافت. در جلسه‌ای که شب همان روز در باغ فرمانداری سبزوار با حضور آلاجاقی و اعیان شهر تشکیل می‌شود، برنامه‌ای برای تظاهرات بر ضد حزب توده، به وسیله­ی زندانیانی که آزاد می‌شوند و روستاییانی که آلاجاقی از دهات اطراف خواهد آورد، ریخته می‌شود. ستار مصمم می‌شود خود را به گل‌محمد برساند.
سیدشرضا تربتی پنهانی به سراغ گل‌محمد می‌آید تا به او بگوید که در اوضاع فعلی که حکومت قدرت گرفته است و دارد همه­ی مخالفان خود را از بین می‌برد، او مجبور است بنا به دستور، مرده یا زنده­ی گل‌محمد را تحویل بدهد و گل‌محمد باید بین تمکین، گریز یا مرگ، یکی را انتخاب کند. گل‌محمد تأکید می‌کند که چون اهل تمکین و گریز نیست. مرگ را انتخاب کرده است. درهمان حال سرهنگ بکتاش فرمانده­ی جدید نیز پیغامی برای او می‌فرستد و از او می‌خواهد تا فردا شب خود را تسلیم کند وگرنه، جنگ شروع خواهد شد. حیدر، پسر ملامعراج از طرف پدر به سراغ گل‌محمد می‌آید تا اگر او بخواهد، کمک‌هایی برایش فراهم کند. اما گل‌محمد همه­ی پیشنهادهای کمک را رد می‌کند. تفنگ­چی‌هایش را به خانه‌هایشان می‌فرستد و آخرین پیشنهاد ستار را برای نجات خود نمی‌پذیرد. روز بعد به گل محمد خبر می‌دهند که علاوه بر گروه‌های سردار جهن و سیدشرضا تربتی، برای مقابله­ی با او، ارباب آلاجاقی هم گروهی به سرکردگی بابقلی بندار فراهم کرده است.
گل‌محمد برای اینکه کسی کشته نشود، با یاران نزدیکش شبانه به کوه می‌روند تا جنگ به کوه کشیده شود. صبح همان روز، زیور پنهان از همه خود را به اردوی جهن‌خان می‌رساند و از آن­ها خواهش می‌کند که با گل‌محمد جنگ نکنند. زیور دستگیر می‌شود. ساعتی بعد، جهن‌خان و بابقلی بندار با چند تفنگ­چی به قلعه میدان می‌آیند و از بلقیس و مارال محل استقرار گل‌محمد را می‌پرسند و چون جوابی نمی­دهند آن­ها را به اسارت می‌برند.
شب آن روز، حیدر؛ پسر ملامعراج خبر اسیرشدن زن­ها را به گل‌محمد می‌رساند و از گل‌محمد می‌خواهد که موافقت کند تا در کنار او بجنگد. گل‌محمد او را نزد پدرش برمی‌گرداند. زیور امنیه‌ای را می­کشد و خود را به گل‌محمد می‌رساند. جنگ آغاز می­شود وسرانجام نبردی طولانی، خان‌عمو، گل‌محمد، بیگ ‌محمد، ستار و زیور کشته می‌شوند. جنازه‌های گل‌محمد، بیگ محمد و خان‌عمو را در سبزوار چندروزی به نمایش می‌گذارند و بعد در گوری دسته‌جمعی دفن می‌کنند.
مارال جنازه­ی زیور را سوار بر اسب با خود می‌برد. نادعلی اسبش را به قربان بلوچ می‌دهد تا او بتواند خود را نجات دهد.
 
گل محمد ؛ قهرمان حماسه و عشق در کلیدر
ژاله فتحیان، کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
چکیده
      رمان ده جلدی و زیبای کلیدر، بزرگ ­ترین رمان اجتماعی ادبیات معاصر ایران از مشروطیت تا امروز است. دولت آبادی کلیدر را بر اساس شناخت خویش از فرهنگ، جامعه­شناسی و روان­شناسی مردم ایران و به ویژه ساخت سنتی و روستایی آن نوشته است .
گل­محمد قهرمان اصلی رمان است. او از طایفه ­ی میشکالی، در خانواده­ ی کلمیشی به دنیا می ­آید.گل محمد چوپانی آرام، نازک ­دل، کم ­حرف ولی پخته و باتجربه است که از راه چوپانی به همراه خانواده، زندگی را می ­گذراند. گل محمد مرد جنگ و خون می­ شود؛ مرد مقاومت و ستیز؛ ستیز در گله، در بیابان، در جنگ و در زندگی.
گل­محمد در آغاز برای کمک به خانواده و رهایی از تنگ­دستی از اربابان و دولت درخواست کمک می­کند. اما وقتی همه دست رد به سینه­اش می­زنند، راهی جز راهی که کلیدر پیش پایش می­گذارد برایش باقی نمی­ماند. او قدم در راه بی­بازگشت می­گذارد، حکومت او را یاغی می­نامد اما مردم اورا به سردار گل محمد می­شناسند.
مقدمه
    محمود دولت آبادی نویسنده ­ی رمان بلند کلیدر در سال ۱۳۱۹ در دولت آباد سبزوار متولد شد. نخستین داستان چاپ شده­ی او به نام ته ­شب در سال ۱۳۴۱ در مجله­ ی آناهیتا در تهران منتشر شد.
      از برجسته­ ترین آثار او می­توان از «کلیدر»، «آوسنه بابا سبحان»، «عقیل عقیل»، «جای خالی سلوچ»، «گاواره­بان»، «لایه­های بیابانی»، «آهوی بخت من گزل»، «کارنامه­ی سپنج»، «در اقلیم باد»، «سلوک»، «روزگار سپری شده مردم سالخورده»، «تنگنا » و « خم چنبر» را نام برد.
دولت­آبادی نگارش رمان سه هزار صفحه­ای کلیدر را از سال ۱۳۴۷ آغاز کرد، و در ۲۰ فروردین سال ۱۳۶۲ - بعد از ۱۵ سال کار مداوم - به پایان رساند. رمان کلیدر در رده­ی رمان­های اجتماعی با ابعاد تاریخی قرار می­گیرد، که در آن سیمای جامعه­ی انسانی به تصویر کشیده شده است.
ما در لابه­لای رمان با حدود شصت شخصیت آشنا می­شویم، که تعداد زیادی از آن­ها را روستائیان تشکیل می­دهند. می­توان گفت : کلیدر داستان مبارزه­ی این شخصیت­ها با طبیعت و با یکدیگر است. داستانی که در آن عشق و رنج با هم به تصویر کشیده می­ شود. « چنان که در خود رمان مشهود است ، ماجرای داستان به رویداد­ها و حوادث دوره­ای مشخص - سال­های بیست و پنج الی بیست و هفت - در پاره­ای از شهرهای خراسان مستند است ؛ یعنی می­توان آن را نوعی «ادبیات مستند » دانست که آدم­هایش دارای واقعیت اجتماعی و سرنوشت تاریخی­اند. » ۱      
هسته­ی مرکزی داستان، سرگذشت خاندان کلمیشی است که گل محمد قهرمان اصلی آن است. در این مقاله شخصیت گل محمد، از نظر ویژگی­های ظاهری و فرهنگی و جایگاه اجتماعی و نحوه­ی رفتار وی بررسی می­شود.
 
گل­محمد
۱- مشخصات ظاهری گل­محمد
دولت آبادی قهرمان رمانش را یک­باره در مقابل دیدگان خواننده ظاهر نمی­کند. بلکه ترجیح می­دهد، ما آرام آرام با او آشنا شویم. اولین توصیفش را از زبان پیرخالو و به طور غیرمستقیم می­شنویم، که از او برای مارال چنین می­گوید: «گل محمد آرام بود،خاموش نشسته و سرش را پایین انداخته بود. تا نیمه­های شب که خفتیدند، گل محمد یک کلام هم گپ نزد. لب نجنبانید. به نظرم که برای خود مردی بود.» ۲
چند صفحه بعد نویسنده چشمان سیاه و نافذ او را بر ما آشکار می­کند. زمانی که از لابه لای شاخه­های لزران نی، تن برهنه­ی مارال را در آب می­نگرد. او را از چشم مارال چنین می­نگریم: « در شاخه­های لرزان نی، چشمان مرد، دو لکه­ی سیاه و گدازان، گیر کرده بود... مرد از نیزار دور شد، و رو به شتر رفت. مارال توانست شانه­ها و شیار عرق نشسته­ی پشت و خط موهای سیاه پس گردنش را ببینید. قامتش چندان بلند نبود. تنبان سیاهی به پا داشت، و جلیقه ای به همان رنگ روی پیراهن سفید و بلندش به تن؛ و مثل بیشتر مردان بیابانی خراسانی، تسمه­ای به کمر و زنجیره­ای حمایل شانه داشت. و پاشنه­های سلمکی نشده­ی گیوه­هایش ورکشیده بود.» ۳
مدتی بعد، زمانی که مارال در خانه­ی عمه اش بلقیس جای می­گیرد، صاحب آن چشمان سیاه نیزار را می­بیند. و متوجه می­شود، که او کسی نبوده جز گل محمد، پسر عمه­اش. آنگاه نویسنده از نگاه مارال چنین حکایت می­کند. «چشم­ها این­جا بودند. رودررو. همان اولین نگاه، مارال را لرزانیده بود...دو تکه زغال به آتش در گرفته. همین چشم­ها او را غارت کرده­اند . تاراج... به راستی که گزنده بودند. تیز و درخشان کمین کرده در کاسه­های گود چشم­خانه­ها، زیر ابروهای نوک تیز در چهره­ای کشیده. چانه ای نه چندان پهن، اما سخت. سنگ خارا. بینی راست، تیغ کشیده با نوک کمی خمیده. بی هیچ برتری به مردان دیگر. بی یال و کوپال. چه بسا ریز­نقش­تر از دیگران. اما چالاک و چربدست. بزکوهی. دستی به چوب و پایی به راه و عصبیتی خفته به زیر پوست کشیده­ی صورت. نشانی از مادر. جذبه­ای که در آغاز پس می­زد. چکیده­ی سختی. مردی به هیات سنگی. پر شکستگی و لاخ لاخ. تیز و ناهموار. شانه­ها، زانوها، دست­ها، گونه­ها، پیشانی. استخوان­های به هم گره خورده و تیز،کم گوشت.» ۴
از توصیفاتی که درباره­ی گل محمد، خواندیم چنین برمی­آید که او مردی ۲۶ یا ۲۷ ساله بوده که بر خلاف قهرمانان سایر داستان­ها و اسطوره­ها، به جز چشمان سیاه و نافذش، ویژگی ظاهری برجسته­ی دیگری ندارد.
و این نیز یکی دیگر از هنر نمایی­های دولت آبادی است. که قهرمان داستانش را از میان مردم عادی برمی­گزیند؛ بی هیچ برتری ظاهری دیگری نسبت به دیگران.
 
۲- ویژگی­های فرهنگی و جایگاه اجتماعی گل­محمد
اصل گل­محمد از کُردهای کُردستان بوده است. در دوران صفویه نیاکان او را با اهداف سیاسی در دشت­های خراسان ساکن کرده بودند تا به کمک آن­ها مرزهای شرقی را از هجوم تاجیک­ها حفظ کنند. این افراد در مراتع خراسان به ییلاق و قشلاق و چوپانی می­پرداختند. و گل محمد از طایفه­ی میشکالی، در خانواده­ی کلمیشی به دنیا آمد. پدرش کلمیشی و مادرش بلقیس نام داشتند. و خان محمد، بیگ محمد و شیرو از اعضای خانواده­ی او بودند.
او در نوجوانی برای خدمت سربازی به آذربایجان می­رود و پس از بازگشت- برخلاف نظر خانواده- با بیوه­ی دوستش به نام زیور ازدواج می­کند.
خانواده­ی کلمیشی علاوه بر چوپانی، در روستای سوزن­ده به کشاورزی دیم نیز مشغولند. اما گل محمد تن به کشاورزی نمی­دهد. او خم شدن روی زمین و چیدن خوشه­های کم­بار گندم را کاری درخور مردان نمی­داند: «گل محمد مرد چوب و چادر و گله بود، مرد اسب و بیابان، مرد گرگ و سگ و ستیغ تیز کوه­های خراسان؛ نه مرد کشت و کشتزار و دیم. مرد ایل بود. مرد راه و خاک و رود و اُفت و خیز، نه مرد لانه مورچه­ای چون سوزن­ده.» ۵
با آن­که هنوز کلمیشی پدر گل محمد زنده است و کار می­کند؛ اما همه­ی خانواده -حتی کلمیشی- به نظر او احترام می­گذارند و در همه­ی کارها او را در رأس امور قرار می­دهند. در نظر پیرخالو گل­محمد بزرگ­تر از سنش به نظر می­آید، آن­جا که از او نزد مارال حرف می­زند. «به نظرم آمد که برای خود مردی بود. نمی­دانم توملتفت شده­ای یا نه، که بعضی از مردها از عمری که دارند پیرترند، چه می­گویم. نه که پیرتر؛ پخته­ترند. به سن بیست و شش، بیست و هفت بیشتر نبود، اما به نظرم خیلی سردو گرم چشیده می­آمد. چه معلوم که همو آدم خاموش در جنگ آذربایجان سر چهل مرد را نبریده باشد؟!» ۶
پس گل­محمد مردی است، در اوج بلوغ و سرشار از روح سرکش ایلیاتی، قدرتمند و گشاده­دست، میهمان­نوار و چالاک که در تلاشی دیدنی موفق می­شود، اسب یکه­تاز مارال؛ یعنیقره­آت را زیر پای خود رام کند. توصیف دولت آبادی از رام کردن قره­آت به وسیله­ی گل محمد، بسیار شنیدنی و زیباست:
«قره قرار بریده بود. به غیظ برافروخته و شعله­ور بود. بی­پروا، گوش­ها تیز کرده، تن به تاب می­داشت و به گل محمد می­تاخت... گل محمد سر تا پا آتش بود. داغ و گداخته و بی­مجال، به تنگنا چنان در افتاده که اگر یک چشم برهم زدن دیر بجنبد زیر سم­های لخت قره کوبیده می­شود... قره شیهه می­کشید، گردن به هر سوی می­تکاند. مگر بتواند مرد را از یال خود وابکند... مرد را در هوا می­تاباند. و از دور اگر می­نگریستی؛ گل محمد انگار نیم تنه­ای بود، که در باد می­چرخید... بی­درنگ گوش قره رها کرد. و چنگ در قاچ زین انداخت و در جهیدن و به خود پیچیدن اسب توانست نشیمن در خانه­ی زین جا بدهد و لگام چنان بکشد، که گردن تیز و ترخت قره کمانه بردارد. اینک سوار بر قره بود. » ۷
گل­محمد مرد جنگ و خون است، مرد مقاومت و ستیز، ستیز در گله، در بیابان، در جنگ و در زندگی. او از آن مردانی نیست، که آسوده بخورند و آسوده بخوابند. روح سرکش و آزاده­ی او در رختخواب نرم مردن را ننگ می­داند. آن­گاه که خبر مرگ شوهر اول زیور را به او می­دهند. چنین می­گوید:« شما زن­ها شاید دلتان بخواهد که مرد پیر شود، ناخوش بشود و در رختخواب پرپشمش بمیرد، همین را می­خواهید، نه؟ اما نه! نه ما مردهای پای کرسی هستیم، نه پدر هایمان این­جور بوده­اند. خاک این سرزمین، در همه­ی روزگارها با خون ما مردم آبیاری شده، ما ایلیاتی هستیم. نمی­بینی چه جور زندگی می­کنیم، چه جوری زندگی کرده­ایم؟ عزیز دردانه نیستیم ما. مرد جنگ و جدالیم. اشک­هایت را پاک کن! گریه و زاری دیگر بس. حالا وقت کار است. » ۸
دولت آبادی این غیرت و مردانگی را در قهرمان رمانش از همان آغاز در توصیف اندام لاغرش بر ما آشکار می­کند. او می­گوید:« مردم خراسان به مردی نشان بی­غیرتی می­دهند، که گوشتش بر استخوان بچربد. گوشتش بیش از استخوانش باشد. گل محمد چنین نبود. استخوان بر گوشت می­چربید. » ۹
عشق در گل­محمد قبل از آشنایی­اش با مارال، خوار و بی­جرأت است. او به زندگی با بیوه زنی چون زیور که به سن و سال از او بزرگ­تر بوده و نیز به دلیل نازایی نمی­تواند صاحب بچه ای شود، راضی شده است. اما بعد از ورود مارال، عشق خفته در قهرمان کلیدر بیدار می­شود. وهمین سیر تکاملی عشق مارال در اوست، که گل محمد را به قهرمانی عدالت­خواه و دوستدار ضعیفان تبدیل می­کند. او با مارال ازدواج می­کند و از او صاحب پسری به نام «مد گل» می­شود. تا نسل قهرمان بلند آوازه­ی کوه­های کلیدر باقی بماند.
گل­محمد در آغاز برای کمک به خانواده و رهایی از تنگ­دستی، از اربابان و دولت درخواست کمک می­کند. اما وقتی همه دست رد به سینه­اش می­زنند، راهی جز راهی که کلیدر پیش پایش می­گذارد برایش باقی نمی­ماند. او قدم در راه بی­بازگشت می­گذارد. او « اگر چه به کندی و با گم­گشتگی، اما سرانجام از یک یاغی سرکش به قهرمان اجتماعی رشد می­یابد» ۱۰
دولت آبادی، سواد گل­محمد را برای خواننده روشن نمی­کند اما لباس و نحوه­ی سخن گفتن او را به طور کامل شرح می­دهد. او مثل بیشتر مردان بیابانی خراسان، پیراهنی سفید بر روی شلواری سیاه، تسمه­ای به کمر و زنجیری حمایل شانه و گیوه­هایی ورکشیده شده به پا داشته است. حرف زدنش مثل همه کُرد­های ایلیاتی، مقتدر، باصلابت، گاه لبریز از مهربانی و گاه سرشار از خشم و نفرت، و در هر حال قاطع و محکم است.
در پایان داستان، شخصیت گل­محمد در دو سطح قابل بررسی است: در یک سطح ما گل­محمد را فقط از دور می­بینیم. او مردی است که مردم درباره­ی او افسانه­ها می­سازند و چون یک قهرمان حماسی کارهای خارق عادت به او نسبت می­دهند. در عین حال داستان در سطح دیگری نیز ادامه می­یابد. در این سطح گل­محمد، شخصیتی است واقع­گرایانه. ۱۱
او انسانی با تجربه و پخته است، که توانایی­اش فقط در حل مسایل روزمره است. و چون می­داند که سردار گل­محمدهاست بنابراین تمام توان خود را صرف امور مردم می­کند. و به تعبیر ستار او آدمی است، که دیگر متعلق به خودش نیست. زیرا برای آسودگی دیگران تلاش می­کند. وهمچنین مرگ او نیز در دو سطح قابل بررسی است؛ یکی مرگ یک یاغی و دیگری مرگ نمادین یک قهرمان محلی و حماسی.
 
۳-   نحوه ­ی رفتار گل­محمد
      وابستگی به ایل و طایفه، شغل چوپانی و زندگی در صحرا و بیابان از گل محمد فردی دلیر، آرام و بردبار ساخته است. او انسانی پاک­طینت و به دور از شرارت­ها و هوس­رانی­های مردان دیگر مانند شیدا و قدیر است. در تأیید این سخن می­توان به رفتار گل­محمد زمانی که مارال را در حال آب تنی دید، اشاره کرد. او از صحنه­ی گناه گریخت و تن به آلودگی آن نداد. یکی دیگر از خصلت­های گل محمد، مهمان نوازی اوست. او و خانواده­اش با آغوش باز از مارال استقبال و او را در هرچه دارند با خود شریک می­کنند و بر سر سفره­ی خویش می­نشانند. «سفره­ی بی­رونق. زبان گل محمد باز شد: دختر خالو، خودت که می­دانی، امسال سال خشکی بود. سفره از اینه که رنگی ندارد. ما را به کرم خودت ببخش. » ۱۲
گندم­هایی که گل محمد کاشته بود. بسیار نازک و بی­ثمر بودند. دیدن چنین محصولی، خشم و اندوهی دل­آزار را در وجودش ایجاد می­کرد. اما به هر حال باید محصول را - اگر چه کم باشد- از زمین برداشت. و چیدن این محصول بر گل محمد سخت می­آمد. بر مردی« برناخوردار از قناعت روستایی. اندکی زیاده­خواه. گشاده­دل و گشاده­دست. ناآرام و فروزان، چشم به جهان درآینده، آرزومند... راهی کوهستان و صحرا شدن، بیابان در نوردیدن، پای در پاوزار پیچیدن، چالاک و بی­پروا دل به دریا زدن... گوزن دشت­های کلیدر. » ۱۳
زمانی که علی اکبر حاج پسند برای بردن گل محمد به نزد مدیار، که می­خواهد صوقی را بدزدد می­آید. گل محمد از رفتن در چنین راهی طفره می­رود و با گلایه می­گوید:« حالا نمی­شد خالو مدیار در همچین سال تنگی دست از عشق و عاشقی وردارد؟» ۱۴
زیرا گل­محمد در حال درو محصول است. و علی اکبر به او می­گوید که چرا مثل رعیت­های پیر حرف می­زند. اما سرانجام با او می­رود. در این اتفاق مدیار؛ دایی گل محمد و حاج حسین؛ دایی صوقی، کشته می­شوند. این اولین جایی است که می­بینیم گل محمد تفنگ به دست می­گیرد و می­جنگد.
واکنش گل­محمد در فرار خواهرش شیرو نیز سنجیده و پیرانه است. او خطاب به بیگ­محمد که سرشار از خشم و خروش است، می­گوید :«خروش مکن. آرام بگیر. نباید بگذاریم کسی بفهمد ناچاریم وانمود کنیم شرعی و خدایی بوده. دختر را به دلخواه خودمان داده­ایم به شوی. » ۱۵
زمانی هم که مرض در گله­ی گوسفندها می­افتد، گل محمد برای درمان آن­ها، به شهر می­رود تا از دامپزشک کمک بخواهد. دامپزشک برای معاینه­ی گوسفندها می­آید و می­گوید که باید به آن­ها واکسن زد. بنابراین گل محمد باید برای خریدن واکسن به مشهد برود. در آن­جا کسی حاضر نمی­شود به او کمک کند. سپس به پیشنهاد برادرش، خان­محمد به دیدار علی اکبر حاج سپند - پسر خاله­اش- می­رود و از او تقاضای کمک می­کند. اما جواب رد می­شنود. در آخر گل محمد ازبابقلی بندار کمک می­خواهد. در این­جا رفتار دورویه­ی گل­محمد را می­بینیم، که برای نجات خود و خانواده، تحقیر و خواری خود را تحمل می­کند. گل­محمد « که به وقت سیری کمترین تحقیر را، ازسوی تواناترین کسان بر خود روا نمی­دانست؛ که غرور خشماگینش در برخورد­ها، برخود و بر خویشانش آشکار بود، که در توانایی برسر آبگاه و آب­بها - چه بسا- که کارش به زد و خورد کشیده بود؛ همو که نایب آشپزخانه را جلوی صف سربازها از زمین بلند کرده و با سر میان دیگ آش تپانده بود، اینک جلوی بابقلی بندار، خردی و خواری خود را آشکار می­توانست ببیند. می­دید و دم برنمی­آورد. نیازمند بود.» ۱۶
بنابراین، عوامل و حوادثی چون خشکسالی و بزمرگی، ماجرای مدیار برای ربودن صوقی، فرار شیرو با ماه­درویش و بی­قراری­های بلقیس و زیور باعث می­شود گل محمد- که ازفقر و نداری به تنگ آمده است-به خوی ایلیاتی­اش بازگردد و زیر فشار شرایط و اوضاع و احوال، دست به جنایت بزند. پس ازمدتی دستگیر شده، اما از زندان می­گریزد. و با دیگر مردان قبیله سر به طغیان برمی­دارد. و در این راه جان خود را از دست می­دهد. و نام خود را به تاریخ خطه­ای از ایران پیوند می­زند.
این است قصه­ی کلیدر، قصه­ی چگونگی تبدیل گل محمد آرام به عیاری که خواب ستمگران را بر هم می­زند تا هیچ کودک معصومی از سرما و گرسنگی نگرید و غصه­ی نان، قصه­ی شبانه­ی مادران برای کودکان نباشد. او به دنبال آرمان­شهری است که در آن از بیداد و ستم و فقر و تنگ­دستی خبری نیست.
گل­محمد نحوه­ی برخورد خود با حوادث را که در نهایت به مرگ او می­انجامد، چنین بیان می­کند: « کار من اول با ناچاری سر گرفت، بعد از آن با غرور دنباله یافت، چند گاهی است که با عقل حلاجی­اش می­کنم. و در این منزل آخر هم خیال دارم، با عشق تمامش کنم.» ۱۷
 و درجای دیگر نیز به این عشق اشاره می­کند. زمانی که خطاب به خان­محمد می­گوید: « بیا وداع کنیم. اگر بنا باشد یکی از ما بماند. همان به که تو بمانی، کینه­ی تو به کار این دنیا بیشتر می­آید تا عشق من.» ۱۸

نتیجه ­گیری
در کلیدر شخصیت­های برجسته­ی بیشتری را می­توان یافت، اما بی­شک گل­محمد قهرمان اصلی رمان است. او مردی است، به سن ۲۶ یا ۲۷ سال که برخلاف قهرمانان سایر داستان­ها و اسطوره­ها، به جز چشمان سیاه و نافذش، ویژگی ظاهری برجسته­ی دیگری ندارد.
در پایان داستان شخصیت گل­محمد در دو سطح قابل بررسی است. در یک سطح ما گل­محمد را فقط از دور می­بینیم. یک مرد ساده­ی چادر نشین که یاغی شده و در ذهن مردم به مقام یک قهرمان افسانه­ای می­رسد. و سطح دوم، گل­محمد، شخصیتی است واقع­گرایانه. او انسانی با تجربه و پخته است، که توانایی­اش فقط حل مسایل روزمره است. و چون می­داند که سردار گل محمدهاست، بنابراین تمام توان خود را صرف امور مردم می­کند. او دیگر متعلق به خودش نیست. زیرا برای آسودگی دیگران تلاش می­کند. همچنین مرگ او نیز در دو سطح قابل بررسی است. یکی مرگ یک یاغی و دیگری مرگ نمادین یک قهرمان محلی و حماسی.
                  
پانویس:
۱. بهارلو، محمد ، (۱۳۶۹)، کلیدرسرگذشت نسل تمام شده ،تهران: نگاه، ص ۷
۲. دولت آبادی، محمود، (۱۳۸۶)، کلیدر، تهران: فرهنگ معاصر، ص ۲۴
۳. همان، ص ۳۴
۴. همان، ص ۶۲ و۶۳
۵. همان، ص ۷۷
۶. همان، ص ۲۴
۷. همان، ص ۹۲و۹۳
۸. همان، ص ۴۸
۹. همان، ص ۶۲
۱۰. نواب­پور، رضا، (۱۳۶۹)، سنت­­های ایرانی ادبیات عامه در کلیدر، کلک، شماره ۷ ، ص۲۹
۱۱. قانون­پرور، محمد رضا، (۱۳۶۷)، عروج یک یاغی، ایران­نامه، سال هفتم، شماره ۲، ص۱۴۵
۱۲. دولت آبادی، محمود، ص۶۳
۱۳. همان، ص۷۸و۷۹
۱۴. همان ، ص۸۹
۱۵. همان ، ص۲۰۸
۱۶. همان ، ص۳۵۱
۱۷. همان ، ص۲۱۲۶
۱۸. همان ، ص۲۷۷۵
نظرات [۱]
شنبه، ۱۰ بهمن ۱۳۹۴ :: ۱۴:۲۰
من از روستاها ی اطراف سوزن ده هستم شبها ی زمستان ما با داستان گل ممد خاتمه می یافت که پدر بزرگم که بارهابا گلممد رابطه داشته برای ما تعریف میکرد الان هم با ایل وتبار گلممد ها در ارتباط هستیم
اطلاعات شما ذخيره شود ؟