شاکه و خان منصور به روایت دکتر علیرضا خانی
شاکه و خان منصور نام دو تن از شاعران بزرگ و کردی سرای استان ایلام است که چون شیر و شکر به هم آمیخته اند و معجونی مفرح و شگفت ساخته اند وه به اصطلاح نحویین چونان « ترکیبی مزجی» نمی توان از هم جدایشان کرد.
همسرایی شاعران پیشین این دیار منحصر به این دو نبوده است؛ ترکه و نجف تالی این دو اند و خبرهایی از همسرایی شاعران دیگر به ما رسیده است که کما این که شعری در دست است که در طی آن چهار شاعر نام آور یعنی: ترکه و نجف و خانه و نوره در موضوع واحدی مشترکا به شکر افشانی پرداخته اند. به هر حال عهد عجیبی بوده که شاعران هم عهد برخلاف امروز، با دیگر شاعران دوست و قرین و همسرا بوده اند و به یک دیگر عشق می ورزیده و وفاداری می کرده اند.
در باب سالزاد خان منصور گفته اند: به سال ۱۱۰۵ هجری قمری در منطقه ی « جوزر» ایوان امروزی پای به عرصه ی وجود نهاده است.
ظاهرا دقت و قاطعیت این تاریخ را بابد با تردید تلقی کرد و درست تر آن است که او در سال های نزدیک به این تاریخ متولد شده است. واین سال ها مقارن بوده است با حکومت صفویه و پایان پادشاهی شاه سلیمان ( ۱۰۷۷- ۱۱۰۶) و آغاز سلطنت سلطان حسین صفوی ( ۱۱۲۵-۱۱۰۶ )
در اشعار شاعر، تنها یک قرینه ی تاریخی دیده می شود و آن واقعه ی جنگ قندهار است واین جنگ به سال ۱۱۴۶ آغاز و ۱۱۵۰ پایان پذیرفته است که در سطور دیگر به آن خواهیم پرداخت. با این نشانه، مشخص می شود که خان منصور در این جنگ در کسوت یکی از فرماندهان نیروهای محلی و ایلی در رکاب نادر شاه افشار بوده و حدود چهل پنجاه سالی سن داشته است. مرگ او را بین سال های ۱۱۷۵و ۱۱۷۷ هجری قمری ذکر کرده اند.
او از شاعران و شهسواران ایل بزرگ و معروف کرد یعنی کلهر بوده و به نقل از منابع شفاهی، خان منصور پسر میر میدان، پسر منصور خان اول، پسر محمد جعفر گیو، پسر محمد حسن خان ، پسر اسد خان بوده است که بعد از واقعه ی « قلعه ی شمیران» به حکومت ایوان و حوالی آن رسیده و با اقتدار و خوشنامی ریاست و سیادت می کرده است. 
واقعه ی قلعه ی شمیران آن بوده که حاکم ایوان که گویا نام او علی خان بوده از پرداخت مالیات به دولت مرکزی سرباز می زده و باعثمانی ها زد و پیوندی داشته و شاه صفوی و یا به روایت ضعیف تر نادر شاه نسبت به او بی اعتماد بوده است؛ لذا نیروهایی را برای منکوب کردن این حاکم متمرد گسیل داشته و به پشتیبانی عناصر محلی که خان منصور یکی از آن ان بوده، حاکم و طرفدارانش را در قلعه ی شمیران محاصره می کنند. نهایتا این درگیری به نابودی کامل محاصره شوندگان می انجامد و خان منصور حاکم بلا منازع ایوان می شود و بر مسند ریاست آن خطه تکیه می زند.
خان منصور پس از رسیدن به سیادت و سروری ، فرصت ها و فراغت هایی داشته که به کار حاکم شاعر و شاد خوار و کامران و کامکاری چون او می آمده است. گشت کوه های بلند و پر از شکار مانشت و بنکول و سیر تفریحگاه های خرمی چون سراب بازان و سراب خوران از دلبستگی های او بوده و سخت به این گونه زیستن که همانا اغتنام فرصت و شاد زیستن بوده، تعلق خاطر داشته است.
خان منصور حاکم، یاوران و دلاورانی داشته که در عرصه ی اداره ی امور و دفع دشمنان، یاری اش می داده اند اما او همسرا و همسخنی در میان همنشینان نمی یافته تا با او نرد شعرببازد و آینه های رو به ررویی برای هم باشند تا این که به گفته ی معروف که گاه با روایات مختلفی بیان می شود، همسرا و یار خود را می یابد و او شاعر بینوا و دوره گردی به نام « شاکه» بوده است که کسی طبعا سال تولدش را به یاد نداشته و همین قدر در باره ی او نقل شده است که از ایل بولی از توابع بخش چوار امروزی بوده است.
او در هیئت فروشنده ی خرده پا و دوره گردی در اطراف و اکناف می گشته و کسب معاش می کرده است شرح پیوستن شاکه به خان منصور جالب و شنیندنی است که البته در این مختصر نمی گنجد اما حاصل بحث آن است که او فی البداهه ابیات خان منصور را پاسخ گفته و شگفتی او را برانگیخته است که خود آغازی بوده است بر دوستی و برادری و همسرایی این دو شاعر خوش ذوق؛ و این واقعه مصداق این بیت طبیب اصفهانی است که گفته اند: 
بنارم به بزم محبت که آن جا
گدایی به شاهی مقابل نشیند
پس از این ماجرا، شاکه چونان یکی از خویشاوندان و محارم، قرین خان منصور بوده است و با هم به سیر و سیاحت در کوه و دشت پرداخته و از فرصت ها بهره ها گرفته و اشعار همدیگر را جواب گفته و اشعار همدیگر را جواب گفته و یا تکمیل می کرده اند. این همسرایی چنان بوده که یا مصراع های هم را کامل می کردند یا معماهای هم را پاسخ می گفته اند. پاره ای از این اشعار چنان به هم آمیخته اند که نمی توان از هم تمیزشان داد، اما استقلال بخشی از شعرها آشکار است؛ مثلا شعری که خان منصور به یاد و دیار در زمان محاصره ی قندهار سروده، مسلم است که از اوست و شعری که شاکه در مرگ خان منصور سروده طبعا زاده ی طبع وی می باشد. 
خان منصور اگر چه اغلب ایام را به کامروایی سپری کرده اما زندگی اش خالی از وقایع و سوانح رنج آور نبوده است. او به مثابه ی یکی از حاکمان مورد اعتماد صفویه و افشاریه می بایست در جنگ ها و لشکر کشی ها عند اللزوم شرکت کند و به ماموریت هایی که به او واگذار می شده، برود. راویان و منابع شفاهی دو حادثه را روایت کرده اند که منجر به احضار شدن او به پایتخت و غیبت هفت ساله اش شده است. یکی از این وقایع را بیگانه ذکر کرده اند که نهایتا خان منصور در حضور پادشاه ایران این پهلوان را به شیوه ی مبارزه ی محلی رایج در ایلام و معروف به « جریت وازی » از پای در می آورد . آن نوع مبارزه چنان بوده است که دو مبارز سوار بر اسب به تاخت مشغول می شدند و گرزهایی را در حین تاخت به سو ی هم پرتاب می کرده اند.
واقعه ی دیگر که جدی تر می نماید، ماجرای شرکت جستن خان منصور در محاصره ی شهر قندهار است که وی سمت فرماندهی ایل کلهر را در این نبرد بر عهده داشته است. شرح جنگ قندهار در کتاب « تاریخ ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه » و به قلم استاد اقبال آشتیانی چنین آمده است: « نادرشاه پس از آن که از جانب نواحی شمال و مغرب ایران آسوده خاطر شد، به سمت مشرق توجه کرد و اول به فکر برانداختن آشیانه ی افاغنه ی غلجایی یعنی قندهار که گوکانیان هند نیز از آن جا پیوسته در خاک ایران حرکت می کردند ، افتاد و این شهر در این تاریخ در دست حسین غلجایی برادر محمود افغان بود.
پس از رسیدن نادر به چای حصار قندهار پون دانست که گشودن آن جا به حمله میسر نیست، تصمیم گرفت که با طول دادن محاصره محصورین را از پای درآورد. به همین نیت در مقابل قندهار شهری تازه به نام نادر آباد ساخت و مراوده ی قندهار را با خارج قطع نمود و تا یک سال آن جا را در حصار داشت. عاقبت دید که افاغنه به واسطه ی داشتن آذوقه ی کافی هنوز می توانند تا مدتی مقاومت کنند. این بود که حکم به حمله داد و بختیاری های همراه نادر یکی از برج های شهر را به حمله گرفتند و قندهار در ۲۳ ذی الحجه ۱۱۵۰ از پای در آمد.
به احتمال نزدیک به واقع ماجرای غیبت هفت ساله ی خان منصور مربوط به این واقعه است؛ چه، در رکاب با نادر شاه به جنگ در اطراف و اکناف مشغول بوده است.
شاکه در این ایام چون مصیبت زده ای در محلی به نام « کن که و» می نشسته و چشم انتظار برگشتن خان منصور بوده حتی چنان در این کار افراط می کرده که مورد تمسخر دیگران قرار می گرفته است.
در شعر قندهار که شاید بکرترین شعر خان منصور باشد، از دوری اهل و عیال و خاصه همسر مهربانش« شاهپرور « بسیار اظهار دلتنگی کرده و غم غریبی جانکاه دانگیرش شده است. او به دیدن کوه های سر به فلک کشیده ی هندوکش به یاد بانکول و مانشت افتاده و آرزو کرده که کاش چون پرنده ای می شد و از فراز بانکول ایوان را تماشا می کرد. او امید چندانی به زنده ماندن و برگشت نداشته و با این وصف از سر میهن پرستی گفته است، اگر در این جنگ کشته شدم،  جانم فدای ایران باد. و خواسته کسی در سوک او گریه نکند و شخصی را با نام دارابگ که لابد از بستگان و معتمدان او بوده، جانشین خود در ایوان اعلام کرده است.
در بخشی دیگر از این شعر افغانیان ابدالی را خونخوار و خونریز معرفی کرده و آنان را مانند جن هایی دانسته که روزهای در میان درختان پنهان می شوند و شب ها به جنگ مشغول می شوند. در جایی دیگر از این شعر گفته که امروز به بزم سرداران و بزرگان رفتم و زیبا رویان مجلس را دیدم و با دیدن آن ها به یاد اهل و عیال افتادم.
به هر روی ، خان منصور پس از هفت سال که در رکاب نادر شاه افشار به اعاده ی امنیت و آرامش به ایران مشغول بوده و با دشمنان ایران به نبرد پرداخته ، به زادگاه مراجعه می کند و پیر و جوان از بازگشتنش خوشحال می شوند و البته خوشحال ترین در این میان همانا « شاکه» است. 
شاکه و خان منصور چونان دو شاخه از یک رود، بعد از فترتی هفت ساله بار دیگر آغوش به روی هم می گشایند و در پیوندی دیگر ، بازار شعر  وشاعری را گرم می کنند؛ بار دیگر به شکار می پردازند؛ چشمه ها و سیاحتگاه های خوران و بازان را سیر می کنند؛ از فراز بانکول و مانشت به ایوان می نگرند؛ آب تنی دختران را در میان چشمه ها و رودخانه ها دزدانه می نگرند و با زبانی سرشار از زیبایی و طراوت و پاکیزگی وصف می کنند، از هیاهوی کوچ و آوای شبانان و زندگی ایلی و عشیره ای لذت می برند و عناصر شعری خود را از اجزای طبیعی پیرامون خود می گیرند، تشبیهات و استعارات و توصیفاتشان اغلب حسی و عینی است. چندان به مفاهیم انتزاعی و عقلی نمی اندیشند؛ معشوق و زیبا رو ر ابه آهوی پیشاهنگ گله، مرغابی، بزکوهی ، گل سرخ، قرص قمر و ... تشبیه می کنند. گاه در توصیفات جزء نگر هستند و مثلا به نوع پوشش زیبا رویان و ذکر نام آن ها می پردازند و حتی حرکاتشان را لحظه به لحظه گزارش می دهند.
گذشت زمان و نشستن گرد پیری بر سر و روی آنان، گاه مرگ اندیششان می کند و برگذشته ی خویش حسرت می خورند و از پیری و بی رونقی بازار عشق ورزی شان شکوه می کنند.
خان منصور احتمالا در شب نشینی ها و در حضور یاران و بزرگان جهت تفریح اوقات ، معماهایی دشوار طرح می کرده و شاکه احتمالا به این معماها پاسخ هایی شیرین می داده و حاضران را به شگفتی وا می داشته است . گویا بزرگان گاه خان منصور را به این سبب که دوره گرد گمنامی را رفیق گرمابه و گلستان خود کرده سرزنش می کردند و از او می خواستند که شاعری دیگر را از سرشناسان و معروفان ایل، یار شعرخود کند و طرح این معماها برای اثبات این نکته بوده که کسی واقعا جز شاکه این اهلیت را ندارد.
چنان که رسم روزگار است کام خان منصور و طبعا شاکه گاه از مصائب و درد هایی تلخ می شده است . یکی از این تلخکامی ها مرگ« شاهان» فرزند  برومند و مورد علاقه ی خان بوده است . گفته اند خان منصور شاهان را در بازی مبارزه گونه ی « جریت وازی» که بیشتر به آن اشاره شد، ناخواسته بر اثر برخورد حربه ای کشته است و از این بابت احساس رنج و درد مضاعف می کرد . خان منصور با دیدن گل های شکفته و آوای پرندگان خوشخوان به یاد شاهان می افتد و دردمندانه می گوید: شاکه شاهان کو؟ و شاکه برای کاستن از کوه اندوه خان متذکر می شود که دنیا تا به حال به کسی وفا نکرده و هرکه آمده ، رفته و در این سرای سپنج هیچ نشانی از شاهان و پیغمبران و بزرگان نمانده و البته شاهان نیز از این امر مستثنی نیست.
خان منصور سرانجام تن به مرگ می سپارد و دنیا را با همه ی زیبایی هایش ترک می کند و شاکه را به سوی خود می نشاند که شرح این سوگواری از مرثیه سوزناکی که در مرگ خان گفته نمایان است. گویند شاکه سال ها پس از خان منصور زنده بوده است.
آن چه اشعار این دو شاعر بزرگ باقی مانده ، قطعا نه کل آثار آنه ها ونه دقیقا عین آن آثار است. اشعارشان سخت مورد توجه مردم بوده و « گورانی « خوانان و « هوره خوانان» غرب کشور، اشعار شان را به مناسبت های مختلف می خوندند. صیت جمیل شعر شاکه و خان منصور از تنگنای ایوان و حلقه ی ایل کلهر گذشته، پشتکوه و کرمانشاه و کردستان و لرستان و نواحی کرد نشین عراق خاصه خانقین و مندلی را در نوردیده بود و البته طبیعی است که شعرهاییی از این دست که از صدها صافی ذوق و ضمیر می گذرند به مرور زمان از اصالتشان کاسته شده و به رنگ راویان در آمده باشد.
تا آن جا که مطلعیم نسخه های کهنی از این اشعار شاکه و خان منصور در دست نیست و آن چه محققان تحت عنوان اشعار شاکه و خان منصور فراهم کرده اند، از سینه ی راویان و صفحه ی کتاب نقش بسته است . با این وصف اصالت پاره ای از اشعار که به نام این دو شاعر اشاره شد، با متضمن قرینه ای تاریخی چون جنگ قندهار است. انکار ناشدنی است باری مجموع اشعاری که به قطع یم توان از اکه و خان منصور دانست یا انتسابشان پذیرفتنی باشد، کمتر از ۲۵۰ بیت است. در مابقی اشعاری که به نام آن دو ضبط شده است رد پای آشکار شاعران دیگر دیده می شود چنان که شک نیست ، بخشی از آن ها کلا متعلق به شاعر دیگری است.
متاسفانه ناسخان و با سوادان غرب کشور مخصوصا مناطق شعیه نشین به دلایل ملا پیشگی و تربیت و تعصب مذهبی تنها اشعار دینی و مذهبی را ضبط و ثبت می کردند و به دیگر شعرها همچون شعرهای عاشقانه و توصیفی چندان توجهی نداشتند و حتی گاه با اکراه به آن ها نگاه می کردند و اگر شعری از این طیف بر جای مانده و به دست ما رسیده ، کاتب و حافظ آن سینه های صاف و بی غش توده ی مردم بوده است. این بی توجهی و کم ذوقی که  معلول تلقی نادرست و بیمار گونه از مفهوم شعر بوده است، باعث شده تا گنجینه های عزیزی از کف برود و با مرگ هر حافظی چیزی از حافظه ی ما کم شود.
نظر به این اشعار شاکه و خان منصور از صدها صافی و ذوق و ذهن گذشته، خواه ناخواه به مرور زمان تا حد زیادی شکل اشعار تغییر یافته و لذا نمی توان به قطع در باب زبان شعری آن ها قضاوت کرد، گر چه گهگاه رگه های اصیلی از زبان کهن در شعرهایشان نمایان است و اشتراک زبانی شان را با زبان غالب و معیار شعری اکثر کردها موسوم به گورانی ( هورامی) نشان می دهد. پیشتر در باب این زبانی شعر سخن گفته ایم و این جا تکرا ر نمی کنیم . آن چه در این مقام گفتنی است، آن است که روایان و حافظان اشعار شاکه و خان منصور را که به سبک غالب آن زمان یعنی کردی گورانی بوده با عناصر بیشتری از ازبان محاوره و گویش های محلی آمیخته اند و بدین خاطر امروزی و نوتر به نظر می رسند.
شاکه و خان منصور، از آرایه های لفظی و معنوی در حد اعتدال استفاده کرده اند و از آن میان تشبیه و واج آرایی و انواع جناس ها چشمگیرتر است و از دیگر آرایه ها چون استعاره ( بیشتر مصرح) ، اغراق، تلمیح، مراعات نظیر و ... نیز به فرا خور موضوع سود جسته اند و البته به ظرفیت ها و ظرافت های علم معانی بی توجه نبوده و احوال مخاطب را نیز از نظر دور نداشته اند.
راز زیبایی و گیرایی اشعار شاکه و خان منصور اعتدال لفظ و معنی ، مضامین خوشگوار، تصویر گرایی معقول و موسیقی آفرینی گوشنواز در کلام است. آن ها خوشبختانه چندان توجهی به مضامین مورد علاقه ی اهل چون و چرا و زاهدان عبوس و صوفیان آرمان گرا و دور اندیش نداشته اند و شاید هم با عالم آن ها بیگانه بوه اند وا ین باعث شده مفاهیم و مضایمن غریب و انتزاعی در شعرشان راهی نیابد و به دام مغلق گویی و مبهم سرایی نیفتند و به جای وهم اندیشی و ذهنیت گرایی عینیت ها را بیان دارند و شعرشان سرشار از رنگ و بو زمزمه و موسیقی باشد.
باری، شاکه و خان منصور به مثابه ی آغاز گران واقعی شعر کردی جنوبی در استان ایلام  و شاید در دیگر مناطقی که به این شاخه از زبان کردی سخن می گویند، جایگاهی در خور دارند و می توان رودکی های شعر کردی جنوبی شان نامید گرچه پیش از آنان حنظله ها و بوسلیک هایی هم بوده باشند.