زندگینامه منصور یاقوتی / داستان نویس کرمانشاهی

چکیده ای از  زندگینامه  منصور یاقوتی
۱۳۲۷-۱۳۵۷
قطره ، دریاست ، اگر با دریاست...
yaghooti25.jpg
انتشار در هفته نامه صدای آزادی، شماره ۴۰۷، آبان ماه ۱۳۹۳

به قلم منصور یاقوتی: چکیده ی یک زندگینامه که آغشته به زهر هلاهل است و بیشتر از دو هزار صفحه گنجایش شرح و بیان دارد ،به راستی دشوار است که در این صفحات محدود ارائه شود...
این همه نویسنده ی بی درد که فقط  درد تکنیک دارند و این همه آدم مُدعی انقلابیگری بوده و هستند بی آنکه گامی کوچک در راستای انقلاب برداشته یا هزینه کرده  باشند و این همه افرادی که با تظاهر به انقلابگیری حق شکنجه دیدگان ،زندان کشیده ها و تازیانه خورده ها  را می خورند و سیر هم نمی شوند و سیلاب این همه دروغ و ادعای کذب که از دهان ها و قلم ها جاری می شود  آنهم بر نقش قربانیان انقلاب .... اگر به حُرمت چند تن جان شریف نمی بود ،همین چند سطر هم نوشته نمی شد ،چرا که پاداش آن زجرها و مرارت ها و گوشه نشینی در کُنج سلول ها نباید پایکوبی بر جراحت زخم دیدگان می شد...
منصور یاقوتی متولد پنجم اسفند ۱۳۲۷ است از کرمانشاه ،از روستای «کئَونان» یا همان کیوه نان که در تقسیمات کشوری گذشته جزو کرمانشاه بود اینکه چرا امروزه جز حوزه سنقر شده خدا می داند !...تا هفت سالگی در کیوه نان بودیم
اسد خان ،پدر یاقوتی ،مباشر فتاح خان امیری است و سی روستا در منطقه کُلیائی را مدیریت می کند.فتاح خان مردی با فرهنگ ،اروپا رفته ،نجیب و شرافتمند بود که منزلش توی کوچه ای نرسیده به میدان مصدق بود.من ایام نوروز سلطانی همراه پدرم به دیدار فتاح خان می رفتم.
چه تحولاتی پیش می آید و چه وضعیتی که اسد خان مجبور می شود که خانه و زمین زندگی را جا بگذارد و به شهر کوچ کند ،هنوز چندان معلوم نیست.از اینجا به بعد را که من کودکی شش ساله بودم به خاطر دارم و می توانم خودم روایت کنم و از چشم دانای کُل نگاه نکنم.
فتاح خان به راستی انسان شریفی بود. بعد از نزدیک به هفتاد سال تصویر آن چهره ی نجیب و بخشنده با سیمای آرام و قامت میانه و رنگ پوست سفید را فراموش نمی کنم.بخشی از خاطرات این دوران در کتاب «کودکی من »نوشته شده که همراه با داستان های دیگر اخیرا انتشارات شباهنگ همراه با شش کتاب دیگر تحت عنوان «داستان های آهو دّره »منتشر کرده و به بازار ایران فرستاده است که نایاب شده . باز گویی، کار بی فایده ایست.
گفته می شود که فتاح خان مردی دمکرات منش ،تحصیل کرده و اروپا رفته بود و املاک یا سهم خود را با یک خان ِ دیکتاتور عوض می کند و در این تغییر و تحول و جابجایی قدرت،زندگی ما ،در زیر اقتدار دیکتاتور می افتد. پدرم به مادرم که خود یک جنگجو و دلاور بود می گوید: - زبانت را نگهدار ،ما گیر یک آدم بی رحم افتادیم.به ما رحم نمی کند. 
اما مادر که «دختر بس »نام دارد و با مشت به هر مردی می کوبید از زمین بلند نمی شد ،زبانش  را نگه نمی دارد .گویا همین موضوع خانواده را جا کن و آواره شهر می کند:
□بار مه کَه ،بار مه کَه ،ئه گه ر بار ئه کی روی وه شار مه کَه 
□ بار سفر مبند ،کوچ نکن ، اگر هم کوچ کی کُنی رو به شهر نرو
خانه ای که من در آن به دنیا امده بودم و کودکی هایم در زوایای آن شکل گرفته بود را جا گذاشتیم ،زمینی را که روی آن پدر کشت می کرد با عطر گَل های خشخاش جا گذاشتیم .همراه با گاوها ، بیشتر از ده گاو ،دّره به دّره ،پای پیاده آهنگ دوزخ شهر کردیم ، آهنگ ِ جهنمی  که انتظار ما را می کشید که هستی ما را بسوزاند .که سوزاند.وفای سگ زرد را بنازم که همه ی آن دّره ها و کوه ها را طی کرد تا در خانه آشنایی زنجیر شد که بنالد و بموید.
□ 
نه! ، نمی شود نزدیک هفتاد سال زندگی را این طوری نوشت .هزار صفحه بیشتر می طلبد. اَی قلم، خاموش شو و زبان فرو بند!بگذار خاطرات منصور یاقوتی هم مثل تاریخ سه هزار ساله ایران زیر خاک برود! از بیست سال مبارزات بابک خّرمدین چه چیزی باقیمانده ؟اگر فردوسی شاهنامه را نمی نوشت،همان مقدار هم زیر خاک می رفت .
از زندگی کُورش بنیانگذار ایران جز اوراق پراکنده به قلم گزنفون  و چند تن دیگر که دوست ایرانیان نبودند ،چه باقیمانده ؟
همان بهتر این که چکیده زهر و رنج در کوچه های کرمانشاه به زیر خاک برود و دنیا به کام کاسه لیسان و چرب زبان و لافزنان دروغگو بچرخد .دنیا همین را می خواهد.

□تصاویری گذرا از عناوین زندگی منصور یاقوتی

yaghooti015.jpg
اگر این تاریخ درست باشد،روز پنجم اسفند ۱۳۲۷ در روستای «کِئوَنان» که کیونان گفته می شود و تا قبل از بهمن ۱۳۵۷ جزو شهر کرمانشاه بود، به دنیا آمدم .در تقسیمات من درآوردی جدید،این روستا که به کرمانشاه بسیار نزدیک است ،به علت نبودن راه ارتباطی در حوزه شهر «سُنقُر »قرار گرفته!... «کَئو»در گویش کردی کُلیایی، به معنای کوه است. کِئوَنان،یعنی کوه ها.روستای کِئوَنان در احاطه رشته کوه ها و ارتفاعات زاگرس قرار گرفته و به «کامیاران» خیلی نزدیک است.دره ایست بهشتی با باغ ها و چشمه ها و رودخانه و کشتزارانی که تا امروز بافت کهن خود را حفظ کرده است. مردم روستا شیعه دوازده امامی هستند و کُرد که با گویش «کُریایی » صحبت می کنند.[کُلیایی] نادرست است و رنج بسیار کشیده ام و پژوهشی جدی و سخت انجام داده ام تا متوجه شده ام «کُریا»یی بوده و در طول تاریخ ،در اثر تحول زبانی و دگرگونی های آن«کُریا» به «کُلیا »تبدیل شده است. کُریایی از بستر یک پیشینه ی بسیار کهن و دیرینه سال شکل گرفته :آنالیز «کُریا»اثبات کننده این موضوع است .
تا هفت سالگی زندگی من توی آن دره بهشتی گذشت که تصاویر پراکنده ای از آن در خاطرم باقیمانده از جمله در حین خرمنکوبی سوار«چان» شده بودم و با ترکه ای  گاوهای نر را هدایت می کردم که زیر دندانه های آهنی دستگاه خرمنکوب افتادم، گاوها نمی دانستند که باید بایستند و تیغه های فلزی و سنگین از روی اندام نحیف من می گذشتند.
گویا-مادرم می گفت- یک دستم شکسته بود و مادرم مرا به دوش انداخته و با پاهای برهنه مسافتی تاحدود «قروه» را طی کرده  بود که مرا برای شفا به زیارتگاه «باباگُرگُر»برساند  که در همانجا جلال الدین خوارزمشاه شهید شده بود. دلیرمردی،شاهزاده ای که مردانه در برابر یورش مغول و سپاه چنگیز ایستاده بود .
ماری در خانه ما زندگی می کرد که مادرم می گفت «فرشته ی خانه است.» و کسی مزاحم او نمی شد.کبوتر های چاهی فرشته بودند و «شانه به سر» یا هُدهُد عروسی بود که در پای دیگ شیر ،و جوشیدن و کف کردن و سر ریز کردن شیر،به اثر پرخاش مادر شوهر و نفرین او ،تبدیل به شانه به سر شده بود که بگوید آن چیزی که ریخته شده بوده شیر نبوده و کف بوده !
مادرم می گفت :به همین سبب شانه بر سر می خواند :
کف بود...کف ...بود ...کف ... 
افسانه ها و قصه هایی که مادرم در شب های پر برف زمستان برایم نَقل می کرد، غیر از آنها که اصالت ایرانی داشتند،بعدها متوجه شدم که مربوط به «ایلیاد» و «اودیسه» بوده و یادآور حضور بیشتر از یک قرن نفوذ فرهنگ و تمدن یونانی در ایران بعد از اسکندر و در زمان جانشنیان او.
دّره باغی در قسمت شمالی روستای کئونان وجود دارد،تابستانی که زردآلوها همچون یاقوت زرد می درخشیدند،به همراه پدر[بابا اسد] به دره باغ رفتیم .گُرگی روی تپه روبرو نشسته بود و با چشمانی پر از مهر کودک و پدر را می نگریست.زیر درخت کهنسال زرد آلویی ایستادیم .پدر از درخت بالا کشید و اندکی بعد باران زردآلو بود که روی من می ریخت.هر کسی می توانست بیاید و بردارد و بخورد .گویی سوسیالیسم مزدکی تا ژرفای اندیشه و باورهای مردم رسوخ داشت.
دّره باغ ،مالکیت همگانی داشت. هنوز هم در زادگاه من ،در خانواده های اصیل از محصول باغ به قدر خوردن هر کس می تواند بردارد.
خدایا اهریمنی که حضور پیداکرد و پدر را واداشت که دِه را ترک بکند،از کجا آمد و چرا آمد؟
نمی خواهم نام آن خان دیکتاتور را ببرم،به خاطر خانواده و فرزندان و نوه هایش  که احساس سرشکستگی نکنند.اما خان آن قلعه سنگباران در قصه امیر ارسلان  شباهت تام داشت ،خانه و زندگی ما را تصرف کرد و ما مجبور شدیم آواره دوزخ شهر بشویم .ما را مجبور کرد چون از بابا اسد بهانه گرفته و خواسته بود که برایش «بیگاری»  کند. اسدخان هم پی بُرده بود که خان می خواهد در منطقه او را سر شکسته کُند ،آوارگی شهر را بر بردگی ترجیح داده بود.
۲
شاه با همه ی خدماتی که به مردم ایران کرد اما ،در جریان اصلاحات ارضی ،مامورانش زیر نفوذ خان های روستا قرار گرفتند و کوچکترین قدمی به سود «اسدخان»فرزند«کیانی» برنداشتند.
با وقوع ۵۷ چیزی که در سخنرانی شاه گفته شد«صدای انقلاب شما را شنیدم.» و انقلاب می خواست دست خان ها را از زندگی مردم روستا کوتاه کند ،خان های روستای «کئَونان» خود را به انقلاب چسباندند که منافع و زمین هایشان محفوظ بماند ،و برای اینکه شکوائیه ها و فریاد دادخواهی بابا اسد فرزند کیانی به جایی نرسد ؛انگشت اتهام به سوی فرزند او که من بودم دراز کردند که: بله!...او سوسیالیست است!...
که زمین های ما را ببرند که بُردند و با اینکه تمام کهنسالان آبادی ،زن و مرد ،انگشت گذاشته و امضا کرده و گواهی داده بودند که بیشتر از بیست هکتار زمین خان متعلق  به اسد فرزندکیانی است ،اما تیغ ارباب ها کار آمدتر بود و شکوائیه های اسدخان را همگی باد بُرد. اسدخان دُرُست است که مباشر مرد شریفی بنام فتاح خان بود اما مباشر حکومت که نبود.
آیا به همین ترتیب می شود زندگینامه منصور یاقوتی نوشته شود؟ مطمئنا که خیر !بنابراین جز فهرست نویسی ،هیچ راهی برای پژوهشگران باقی نمی ماند که ارزش ندارد.
۳
حضور در شهر ،محله پُشت بدنه 
باران ،ریز و دُم گاوی می بارید و کالسکه ها و دُرُشکه ها در تنها خیابان کم عرض کرمانشاه رفت و آمد می کردند که در محله پشت بدنه ،روبروی کوچه «کَل ِ هواس»،نزدیک خانه پسر عمه ام که همجوار «مُرده شور خانه»بود مستاجر خانه ای شدیم که طویله داشت.
پسر عمه ام، بعدها به مدت بیست سال مسئول پاسگاه پاتاق شده و برای خودش حکومتی بود.
من در مدرسه «داریوش» با مدیریت «مدیر عباس کامکار» و فرزندانش ،نام نویسی کردم و تا اول دبیرستان در آن مدرسه ماندم .یعنی از کلاس اول ابتدایی تا  پایان سال نهم .
اما تابستان جهت یادگیری قرآن و فراگیری آموزش های مذهبی ،در مسجد نواب به معلمی یک روحانی ،می رفتم .بساط «فلک» جهت تنبیه هم در مدرسه برقرار بود.در واقع «فلک» پایه شکنجه مدرن امروزیست که آنرا امروز «جوجه کباب» می گویند.آنوقت با چوب ِ خیس ِ انار و یا بِه به کف ِ پاها می کوبیدند و می باید غرق خون می شد 
پیش از آنکه در بزرگسالی با مفهوم شکنجه آشنا شوم ،در کودکی و مدرسه داریوش ،انواع ِ شکنجه های قرون وسطایی را تجربه کرده بودم.
از کلاس پنجم ابتدایی با قصه آشنا شدم :
((امیر ارسلان)) ،((چهل طوطی)) و((حسین کُرد شبستری)) را در همان سال خواندم. همچنین کتاب های دیگر .سال بعد همراه با دوستم «ابراهیم» که سر پُل حاج مَمد تقی، آب آلو و آب انجیر می فروخت،با یک کتابخانه قدیمی در جلوخان آشنا شدیم که شبی یک ریال کتاب کرایه می داد .کتاب های بسیاری داشت،پلیسی ،پاورقی های تاریخی ،... که همگی را خواندیم.
کلاس هفتم سراغ کتابخانه ای در چهار راه شیر خورشید رفتیم که شبی دو ریال کتاب کرایه می داد .«آخلیل» نامش بود.همه ی کتاب های آن کتابخانه را که خواندم رفوزه شدم...  این خواندن ها پایه و زیر بنای نویسندگی شد .
مدیر مدرسه در سال نهم ،آقای اَسودی بود،همسر «فخری خوروَش» بازیگر معروف تئاتر.فتاح خان مدت کوتاهی به ما درس داد .آقای«صادقی » و آقای «اپکاهی » آموزگاران تاثیرگذار آن دوران بودند،همچنین زنده یاد «امیر کامکار»که قصه گو و بازیگر تئاتر بود و با قصه ها و داستان هایی که سر کلاس تعریف و اجرا می کرد،در شکل گیری شخصیت قصه گوی آینده تاثیر گذار بود .منوچهر کامکار هم به خوبی «قَرَه نی» می زد و موسیقی تدریس می کرد.
چقدر دلم می خواهد در این سال های پایانی عُمر ،لحظاتی در حیاط مدرسه داریوش بگردم و بوی کودکی های خود را حس کنم در مدرسه ای که اکنون تبدیل به خانه شخصی شده است.در محله ی بَرزه دماخ.
۴
دبیرستان کزازی 
شاید اراده تقدیر بود که من پا به دبیرستان کزازی بگذارم که در آن روزگار[دهه ی چهل]،گروهی از بهترین آموزگاران کشور در آنجا حضور داشتند 
●عباس سرمدی -دبیر فلسفه  و منطق
●مسعود گلزاری-دبیر تاریخ
●اصغر واقدی -دبیر ادبیات طی یکسال
●آقای فرحپور -دبیر ادبیات
●آقای علایی -دبیر ادبیات به مدت یکسال
●حاجی بشیری -مدیر دبیرستان و آگاه به ادبیات کلاسیک 
هر کدام از این چهره ها در سطح ملی آگاهی داشتند و برخی به چهره های ملی و ماندگار تبدیل شدند .
به کوشش عباس سرمدی بود که نخستین مجموعه شعر نو ایرانی در سطح کشور منتشر شد .عباس سرمدی دیدگاه های سوسیالیستی داشت و عنصر پیشتاز  زمانه بود .رُمان «مادر» اثر ماکسیم گورکی که قدغن بود او بود که به من داد که بخوانم و قصه «باد،باد مهرگان » از نادر ابراهیمی که بسیار تاثیرگذار بود و در نشریه «پیام نوین » [نشریه مشترک فرهنگی ایران و شوروی] منتشر شده بود .بیشتر از بیست بار آن قصه  را خواندم.
مسعود گلزاری همانوقت در رادیو تاریخ را شرح می داد و صاحب تالیفات بسیار ارزنده ای شد و به مقام پروفسوری رسید.
اصغر واقدی با انتشار مجموعه شعر «جرقه» ،در سطح ایران ،جرقه ای شد در تاریکی و شاعر ملی شد.بعد هم دکترای ادبیات گرفت و مجموعه شعر «آواز عاشقان قدیمی » را منتشر  کرد.شخصیتی بود بسیار فروتن و نجیب .
آقایان فرحپور و علایی و حاجی بشیری ،از ادبیات کلاسیک با قدرت دفاع می کردند و صاحب نظر بودند. فرحپور«کلیله و دمنه» تدریس می کرد ،علایی عاشق سعدی بود .و حاجی بشیری مخالف سر سخت شعر نو یا نیمایی * .
بی تردید در سطح ملی ،آموزش و پرورش ایران ،با حضور چنین شخصیت های آگاه و مقتدر و دلسوزی  بود که تعریف  می شد .آموزگارانی در مدارس آن سالها در خیابان سعدی و حوالی سینما آزادی تدریس می کردند که اسطوره های میهن پرستی بودند .رزمندگان جبهه های نبرد با دشمن نابکار در جنگ هشت ساله ،تربیت شده این آموزگاران میهن پرست و آگاه و فرهنگدوست بودند. شاعرانی همچون فروغ فرخ زاد و سیاوش کسرایی و نادر نادرپور ...و اخوان ثالث و شاملو در بافت آموزش و پرورشی تربیت شدند که امثال فروزانفر ،غنی -قزوینی ،ملک الشعرای بهار ،رشید یاسمی ،و دیگر اساتید نام آور آن را هدایت می کردند...
هر کسی که عاشق فرهنگ و ایران بود معلم می شد نه ...
منصور یاقوتی در مکتب تعلیم و تربیت چنان آموزگارانی بود که شخصیت او شکل گرفت... 

yaghooti016.jpg
در سال های ۴۶ و ۴۷ ،از در بزرگ دبیرستان کزازی که اکنون به موزه تبدیل شده ،دو دوره زندانی سیاسی روانه زندان شهربانی شد  نخستین گروه ما بودیم .من و ارژنگ و صادق شمسی و امیر کَرَم که شهر تکان خورد.
دانش آموزان دبیرستان کزازی هرگز روزی را فراموش نمی کنند که دو تن از ماموران ساواک [سازمان امنیت و اطلاعات کشور] با عینک های دودی و کراوات های پهن کادیلاک دراز مشکی را جلو مدرسه گذاشته و داخل فضای مدرسه شده بودند که منصور یاقوتی را بازداشت کنند. دانش آموزی که همیشه جیب و دست هایش پر از کتاب های غیر درسی بود ،و کتاب های قاچاق و غیر قانونی می خواند مثل:خر مگس ،مادر ،بشر دوستان ژنده پوش ،پاشنه آهنین ...و البته بیشتر رمان و داستان .چرا که تقدیر این گونه اراده کرده بود که او قصه گوی ِ رنج های سرزمینش  باشد ،سرزمینی به نام ایران که منصور جوان عاشق و شیفته آن بود.
۵
همزمان با دستگیری دانش آموزان دبیرستانی کزازی ،«ساواک»،گروهی کارمند مالاریا، آموزگار ،دفتر دار ،کتابفروش را به بهانه خواندن کتابِ «تضاد» اثر« مائوسته دون » رهبر چین با اسامی ذیل دستگیر کرده بود:
●جاهد-کتابفروش سه را پهلوی [شریعتی امروز] نام کتاب فروشی روستا یا کشاورز بود
●سیاوش صلح جو-آموزگار
●یحیا رحیمی -آموزگار
●آقای معنوی -کارمند اداره مبارزه با مالاریا[نام کوچکش را به یاد نمی آورم که نمی نویسم]
●نقی  حیدری-کارمند ادره مبارزه با مالاریا
●معلمی که شاعر بود که کلا نامش فراموش شده
●دفتردار دبیرستان کزازی 
پلیس امنیتی برای اینکه در آستانه عید نوروز پاداش کلان و ترفیع مقام بگیرند ،کار خودش  را چنین مهم جلوه داد که دو گروه را به یکدیگر وصل کند و با انگ و برچسب ِ رایج آن روزگار یعنی «داشتن عقیده اشتراکی»[یعنی اعتقاد به سوسیالیسم ] بعد از یک دوره بازجویی طولانی که یک ماه طول کشید،همگی را به زندان شهربانی کرمانشاه فرستاد که بعدها در  دادگاه نظامی واقع در میدان لشکر محاکمه کند.
همین طور هم شد .در آن زمان یعنی ۱۳۴۶ زندان سیاسی وجود نداشت.بعد از کودتای ۲۸ امُرداد،ما نخستین گروه زندانیان سیاسی کرمانشاه بودیم. این است که اتاقی نمناک کنار دستشویی و دیوار به دیوار بازداشتگاه کودکان زیر ۱۸ سال [دارالتادیب] برای ما تهیه دیده بود.قبلا مامورین ساواک رفته و به کودکان گفته بودند:
«یک مشت جنایتکار حرفه ای را می آوریم با آنها مطلقا تماس نگیرید»!،زندگی آن کودکان نگون بَخت بعدها دستمایه نوشتن داستان بلند«پاجوش » شد که نشر آینده ،علی سبیل معروف به علی توده ای ،ده چاپ آنرا در تیراژ هر بار سی هزار نسخه بیرون آورد .
خاطرات زندان خود کتابِ مفصلی می شود .بعدها ،قدیمی ها ،وکیل مدافع گرفتند : «سروان نوری» که در واقع دفاعیات این سروان شریف در دادگاه نظامی باعث شد که ما حبس های طولانی نگیریم.
من در آن روزگار نقاشی می کشیدم .رنگ و روغن .برای برخی خانه های قدیمی هم ،پیش تاقچه، تصاویری از صحنه های شاهنامه فردوسی خلق می کردم.کارم بد نبود.شعر هم می گفتم. شعری بلند با ریتم هجایی سروده بودم و درآن شعر توده های مردم را توصیف کرده که به خیابان و میادین می ریزند و مجسمه های شاه را پایین می کشند!... [شگفتا که این پیش بینی در بهمن ۵۷ عملا تحقق پیدا کرد] خبرچینی مفهوم این شعر را گزارش داده بود و اتهام من سرودن شعری با این موضوع بود که در دادگاه ،از زبان رئیس دادگاه ،مطرح شد.
من متهم شماره ۹ بودم. در دادگاه به جای آن شعر ،یک شعر طولانی و بسیاری پُر تحرکُ ریتیمک و عاشقانه از شاعر نامدار معاصر نصرت رحمانی خواندم که دادستان ،هیات منصفه ،رئیس دادگاه ، منشی ،وکیل مدافع را به شدت به خنده انداخت.
پیش از  آنکه  با یک سال مردودی به خاطر زندان ،دیپلم ادبی ام را بگیرم .باید بگویم که تابستان ها کار می کردم.از همان اوان کودکی.خاطر ه ی کار در نانوایی سنگگی خیابان پهلوی (شریعتی)در کتاب «زخم» به صورت داستانی کوتاه منتشر شده است. مدرک کلاس نُه را که گرفتم پدرم مرا به میدان لشکر بُرد که استخدام ارتش شوم ،اما چند ماهی کسر سن داشتم و نپذیرفتند.ما در موافق ادامه تحصیل بود اما پدر همان مقدار را کافی می دانست و نظر بر اینکه پسر عمه ام رئیس پاسگاه پاتاق بود،می خواست جذب ارتش شوم.
از سن ۱۴ سالگی زیر تاثیر ادبیات داستانی پلیسی،چند تا قصه پلیسی نوشتم و برای نشریاتی در تهران فرستادم که البته منتشر نشد. مضمون یکی آن قصه را هنوز به یاد دارم: مستخدم یا باغبان خانه ای اربابی ،دسیسه ای برای قتل ارباب می چیند که تابستان در نقطه ای که او به تماشای باغچه زیر طارمی توی حیاط بر صندلی تا بدار نشسته ،تخته سنگی لق شده ای را از بهار خواب روی سرش می فرستد که مرگ طبیعی جلوه کند!... 
دیپلم را با خون دل گرفتم ، «سپاه دانش» شدم . ۶ ماه تعلیمات نظامی در پادگان همدان طی شد .یادش به خیر سروان افشین !...و بعد ،ما را تقسیم کرده و به آذربایجان شرقی ،شهرستان هشترود[سر اسکندر] فرستادند و روستای آق داغ که در واقع تبعیدگاه بود نصیب من شد. رمان «ژان کریستف » اثر «رومن رولان» با ترجمه «به آذین» را در آنجا خواندم ،همچنین «مانیفست حزب کمونیست» اثر مشترک مارکس و انگلس .
بخشی کوچکی از خاطرات آن دوره در کتاب «یادداشت های یک آموزگار ،نشر پیوند با مدیریت آقای علی نیکدست منتشر شد که مخاطبان فراوان یافت. 

yaghooti011.jpg
۶
مجموعه داستان « زخم » را نوشته بودم و داشتم تلاش می کردم که آن را منتشر کنم و پولی در جیب نداشتم .منتقدین کتاب -غیر از یک نفر -بقیه دوستان خودم و بچه های دبیرستان کزازی بودند یعنی :
□عبدالعلی مستشاری[دوست با وفا و ثابت قدم من که معلم شد]
□غلامعلی گرگین پاوه  [معلم شد و بعدها مثل ماهی سیاه کوچولو به دریا پیوست]!
□غلام... او هم معلم شد
من هم به سادگی و بدون مطلقاً هیچ گونه گزینش یا سؤال و جوابی معلم شدم و مرا به شهرستان سنقر منطقه «کُلیایی» تحویل دادند و از آنجا مرا راهی روستایی کردند به نام «چوارمِلان» یعنی چهار گردنه .به فاصله کوتاهی به زادگاهم نزدیک بودم و مردم آنجا پدرم را می شناختند .
سال ۱۳۵۰ من در استخدام رسمی وزارت آموزش و پرورش ایران در آمدم و آموزگار کودکان یک مدرسه ۵ پایه ای شدم یعنی باید کلاس های اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم را در یک کلاس و ،زیر یک سقف ،درس می دادم و تربیت می کردم. شرایطی که هرگز تصور آن را نمی کردیم و در پادگان آموزشی همدان ،کسی به ما نگفته بود که کلاس پنج پایه ای  چیست و در برخورد با چنین پدیده عجیبی چه باید کرد؟
بسیاری از معلمان ،در عمل، از زیر بار پذیرفتن تعلیم و تربیت شاگردان در چنان شرایطی شانه خالی کرده و می گذاشتند که کودکان دنبال گوسفند چرانی یا قالیبافی بروند یا در حیاط مدرسه به بازی سرگرم شوند. اما من با یک آرمان آموزگار شده بودم که کودکان کُرد زبان و هموطن ام را آموزش دهم و تربیت کنم .بنابراین در فکر بودم که با ابتکار یا صرف ِ انرژی بسیار و ساعت ها اضافه تدریس مجانی و کار داوطلبانه ،نقص و نارسایی در سیستم آموزشی را جبران کنم که تشریح آن نیازمند نوشتن یک کتاب است .
اما ،در شرایط آن روزگار ،در سطح کشور نشریات وزین و گوناگونی منتشر می شد مثل:  «سپید و سیاه»،«تهرانمصور»،«جهان نو»،«نگین»،«فردوسی»،«آرش»،غیر از کیهان و اطلاعات و آیندگان ... نشریه تهرانمصور صفحاتی ادبی داشت با عنوان «دریچه» که حسن شهرزاد آنرا مدیریت می کرد .نخستین داستان با عنوان «ماشالاخان» که درباره تارزن پیری بود که در منطقه تفریحی-تاریخی «تاقبستان » تار می زد، در صفحه دریچه منتشر شد. همچنین قطعات ادبی ابتکاری و کوتاهی می نوشتم ،که بدیلی در ادبیات نداشت،چیزی شبیه به اشعار «سپید» یا «آزاد» که بعدها مرسوم شد.
اما همچنان روی مجموعه داستان «زخم» کار می کردم و سرانجام  با یاری دوست همکلاسی ام «عبدالعلی مستشاری» کتاب در مهرماه ۱۳۵۲ در ویترین کتابفروشی های ایران بود. چاپ دوم آن در دی ماه ۱۳۵۴ منتشر شد.کتاب تاریخ ۲۴/۶/۱۳۵۰ را  در پایان کتاب دارد.
کتاب را محمدباقر مومنی و ناصر رحمانی نژاد پیش از چاپ خوانده و تایید کرده بودند.ناشر آن هم شبگیر ، با مدیریت زنده یاد ولی محمدی بود که روزهای انقلاب با گلوله مزدوری شهید شد.
من از سال ۱۳۵۰ تا اواخر ۵۲ در روستای «چارمِلان» آموزگار مدرسه پنجم پایه بودم. روستایی در دامنه های رشته کوه زاگرس با کوه ها و تپه ها و باغ ها و رودخانه ای که از پایین ده می گذشت و دره وحشی زیبایی به نام «کانی پَری»-چشمه پری-.توصیف مناظر بکر این روستا با پوشش برف در زمستان و مردم بسیار مهربان و مهمان نواز و خوب که همچون تعدادی پَری و فرشته در آنجا زندگی می کردند، در بیشتر آثار داستانی من آمده است .طی آن چند سال مجموعه  داستان«گُل خاص» ،«داستان های آهو دره »، «سال کورپَه» ...از من منتشر شد.
علی اشرف درویشیان نویسنده نامدار ایرانی، به این روستا می آمد .
مجموعه داستان «زخم » که منتشر شد،«ملکه صنیعی » شاعره ی کرمانشاهی طی نامه ای تشویق و قدردانی کرد و یک روز جوانی که می گفت اهل «خوی» است به روستا آمد  با تحلیلی از داستان «بَدبَده». با هم به دره «چشمه پری» رفتیم و سرودهای انقلابی به زبان تَرکی خواند و از من هم می خواست که سرودهای کُردی بخوانم. بعد به «قروه» رفت . عجیب این است که معتقد به تئوری «مائوتسه دونگ» بود. یعنی محاصره ی شهرها از طریق روستاها .خیلی ساده بود و ساده نگر و از من می خواست که به یاری روستائیان شهر را محاصره کنیم !!
مهرورزی بیکران روستائیان «چار مِلان» و اینکه ناهار و شام و صبحانه ی مرا می آوردند سبب شد که به آنها بگویم :اگر می خواهید اینجا بمانم بگذارید صبحانه و ناهار و شام را خودم تهیه کنم.نپذیرفتند .از من پافشاری و از آنها هم پافشاری .آنها انسان تر از آن بودند که بپذیرند ،انسانیت روستائیان «چار مِلان»  مرا مغلوب کرد و من هم لج کردم و در میان گریه و شیون و زاری مردم روستای محبوبم و مردم نازنین چار مِلان را ترک کردم.
دانش آموزان و مردم به فاصله چند کیلومتر با گریه مرا بدرقه کردند. من هم که از اشک پیراهنم خیس شده بود 
در کتاب «مردان فردا» تکه هایی از زندگی من روایت شده آنجا که سیل آمده بود و جویباری را که زندگی مردم به  آب آن وابسته بود کنده و بُرده و دره ای عمیق ایجاد کرده بود که اگر جویباری دیگر کنده نمی شد ،مردم ناگریزی می شدند به شهر مراجعت و کوچ کنند .من به یاری شاگردان عزیزم و مردم خوب و مهربان چوار مِلان تپه های شنی و ناهموار را صاف کردیم و کانالی حفر کردیم که هنوز مورد استفاده مردم است .
سال ۵۲ هم ،در شرایطی که یک هفته بود برف می بارید و در ژرفای آن انسان تا گردن توی برف می رفت، راهنمای تعلیماتی سوار بر قاطر، آمد و نامه ای را به من داد که فوراً خودم را به مدیرکل کرمانشاه معرفی کنم.
بعد مشخص شد که «ساواک»  احضارم کرده .داستانش طولانی است و در بیوگرافی مفصل زندگی ام ،جلد اول ،با نام  «پاییز و پروانه » آمده و تعهدی کتبی از من گرفتند که اگر روستائیان را تحریک به شورش کنم «از خدمت آموزش و پرورش اخراج شوم» چرخ بازیگر را بنگر که این تعهد در شهریور ۱۳۵۸ عملاً اجرا شد!
آن زمان رسم بود که ۶ ماه پس از کار در مدرسه ،حقوق و مزایا می دادند .یک روز قبل از عید به کار گزینی آموزش و پرورش سُنقُر برای دریافت حقوق مراجعه کردم و گفتند:
- نام تو با یک معلم در شهر «صَحَنَه »،«سَئَنَه» عوض شده و عذر خواهی...و پس از سه ماه آوردند و بُردند و سرانجام مشخص شد که «ساواک»، پلیس امنیتی و مخفی شاه ،دارد فشار می آورد که داوطلبانه مدرسه را رها کنم...
اما من عاشق کار معلمی و عاشق بچه ها بودم. در کتاب پائیز و پروانه آمده که چگونه موفق شدم که بر ترفندها و شِگرد های ساواک پیروز شوم و در مدرسه بمانم .داستانش طولانی است...
مهر ماه سال بعد ،برای تدریس عازم «روستای میدان» شدم ،روستایی در شمال سنقر و روبروی «مادی کوه» که روستائیان «مادیان کوه» می گفتند. مِلکِ «علی اوسط خان امجدی» ، مردی بزرگ . انسانی بسیار با فضیلت و وارسته .سوسیالیستی که تمام زمین هایش را داوطلبانه بین کشاورزان و روستائیان تقسیم کرده بود و هیچ چیز برای خود نگذاشته بود ....
مردی بود لاغر ،با پوست سفید،عینکی و کم حرف .این جابجایی تنها حسنی که داشت این بود که با علی اوسط خان امجدی آشنا شوم و داستان بلند «چراغی بر فراز مادیان کوه» را بنویسم که با استقبال گسترده کتاب خوانان در سر تا سر ایران مواجه شد و زنده یاد«ولی محمدی » مدیر انتشارات شبگیر آن را منتشر کرد .اما انتشار این کتاب در منطقه ،موجب شد یکی از خوانین که مامور ساواک هم بود ،توسط مباشرش پیام تهدید آمیزی برایم بفرستد که :
- این کتاب ها چیست که می نویسی؟
در تنها خیابان شهر کوچک «سنقر» بالاتر از مسجد ،مردی روستایی خودش را به من رساند و پیام خان را ابلاغ کرد .من هم گفتم:
- «برو به خان بگو از این پیام های تهدید آمیز برای من نفرستد ،چون مجبور می شوم ،با زبان خودش با او برخورد کنم.»
روستائیان میدان ،به علت گندکاری های معلم پیشین ،نمی خواستند مرا بپذیرند .اما من ماندم.فشارهای ساواک شدت گرفت تا جایی که توسط راهنمایی تعلیماتی ،هر روز کنترل می شدم.مجبور شدم که سرانجام یقه اش را بگیرم و از او بپرسم که چرا هر روز سپیده دم در اتاق من حاضر می شود بی آنکه سر کلاس برود و وضعیت درسی آنان را جویا بشود؟
گفت که ساواک خواسته که مرا تحت کنترل بگیرد.
یک نیمه شب ِ برفی و  سرد زمستانی ،تنها مامور شناخته شده ساواک در شهرستان سنقر به قصد غافلگیرکردن من که آمد ، -داستانش طولانی ست -مجبور شدم پا بر روی تمام دلبستگی هایم بگذارم و ناگهان روستای «میدان» را ترک کنم .همان مردمی که روز نخست نمی خواستند آموزگار جدید را ببیند ،خودشان را جلو چرخ های تراکتور انداختند که روستای میدان را ترک نکنم.
مدت چند ماه در دبستان «احمدیه» شهرستان سنقر درس دادم اما خان به دستور ساواک پیگیر زندگی من بود  .مجبور شدم که شهر «سنقر» را هم ترک کرده و به کرمانشاه بیایم و در دبستان « گویا» -حسین علی گویا-مشغول به تدریس شوم.
رُمان «پا جوش » هم طی همین مدت منتشر شد که با استقبال وسیع خوانندگان روبرو شد و تا چاپ دهم رسید.
در ادامه کتاب هایی که از دانش آموزانم منتشر کرده بودم یعنی «قصه های کاظم آباد» و«پُشتِ دیوار برف »،تا سال ۵۷ دو کتاب دیگر از دانش آموزان منتشر شد تحت عناوین «یه جور زندگی» و«بچه های کرمانشاه»
این حرکتی کاملاً نو در تاریخ ایران بود که به قلم خود دانش آموزان آثاری تاثیر گذار و پُخته با ویراستاری این قلم منتشر می شد که جامعه را در بُهت و حیرت فرو برد. هیچ کس باور نمی کرد که به قلم دانش آموزان ابتدایی ،آن آثار نوشته شده باشد !
موج ِ پاکسازی آموزگاران بعد  از بهمن ۵۷ ، دامنگیر نویسنده این سطور هم شد و با نوشتن کتاب «خداحافظ آقا معلم » که در انبار انتشاراتی پیش از انتشار جمع آوری و تبدیل به خمیر شد ، یک دوره از حرکتی فرهنگی که می رفت شکوفا شود ، به مُحاق تاریکی فرو رفت.
اما ،تا پیش از بهمن ۵۷ ، پیش از اینکه تظاهرات تبریز آغاز شود ،با یاری تعدادی از دانشجویان دختر و پسر،نمایشگاه کتابی در یک مدرسه برگزار کردیم . من از مدیرکل وقت جناب آقای «ساعدی» مجوز استفاده از سالن مدرسه را گرفتم. داشتیم کتاب می فروختیم که تبریز شلوغ شد. رادیو مسکو همان شب اعلام کرد : «مُشتی اراذل و اوباش و ساواکی ساختمان ها را تخریب  و به آتش کشیده اند.» چند روز بعد  ریختند و نمایشگاه کتاب را هم به هم بریزند که با مدیریت و برخورد درست این قلمزن ،حمله آنها به شکست کشیده شد .
قم و تهران که شلوغ شد و اعتصاب کارگران پالایشگاه نفت آبادان کشور را فلج کرد ، در کشور حکومت نظامی اعلام شد و سرهنگ یا سپهبُد «اَزهاری» به عنوان فرمانده حکومت نظامی انتخاب شد.
پیش از حکومت نظامی،«کانون نویسندگان ایران » جلسه ای با حضور همه ی اعضای کانون در تهران به صورت مخفی تشکیل داد .من هم که عضو کانون نویسندگان بودم ، به همراه فریدون تنکابنی در جلسه حضور بهم رساندیم.قرار بود نامه ای برای شاه ایران نوشته شود و تقاضا شود که مطبوعات ،کتاب ،قلم ،احزاب سیاسی .آزادانه فعالیت کنند . در آن جلسه  همه ی شاعران و نویسندگان طراز اول ایران حضور داشتند از جمله مهدی اخوان ثالث ، غلامحسین ساعدی ،هوشنگ گلشیری ،هما ناطق ،به آذین ،و بقیه ... متنی تهیه شد و به امضای اعضا رسید که برای شاه فرستاده شود. این متن در یک کتاب تاریخی به همراه اسامی امضا کنندگان آمده از جمله امضای نویسنده این سطور.

yaghooti014.jpg
اما ،خیلی فشرده و کوتاه متن «قطره ای از دریا» را این گونه به پایان برسانم که روز اول حکومت نظامی ،ماموران ساواک با فرماندهی سرهنگ «فرخ »-نام مستعار- به خانه ام ریختند و کتابخانه ام که حاصل زندگیم بود بار یک وانت شد و من هم دستبند به دست به پادگان بیستون منتقل شدم که بعد به زندان شهربانی کرمانشاه و از آنجا به تهران فرستاده شوم ، به «کمیته مشترک ضد خرابکاری » و سلول انفرادی .
تا روی کار آمدن دولت شاهپور بختیار، در زندان ماندم و با آزادی همه ی زندانیان سیاسی من هم تک و تنها به کرمانشاه برگشتم. مردم با گل و شیرینی کوچه را با حضور خود متبرک کردند. به اعتصاب آموزگاران که از کرمانشاه آغاز شد و به زودی ، تحت یک شرایط مناسب ، تمام کشور را فرا گرفت ....
فقط جهت ثبت در تاریخ است که گفته می شود [وگرنه امروزه هیچ افتخاری ندارد یا هیچ ارزشی، شاید هم باعث شاد و پشیمانی شده] اگر بگویم که کمیته اولیه اعتصاب آموزگاران با گردهمایی و گفتگو فقط سه نفر در خانه ای واقع در وکیل آقا ،کوچه چمن ،پلاک ۲۰ ،منزل زنده یاد استوار خشنودی[ پسر عمه این قلمزن] نطفه بسته .به زودی ، خیلی سریع ، آن تعداد حدود بیست نفر رسید که زنده یاد هرمز گرجی بیانی را به خاطر نفوذ و قدرت بیان به عنوان سخن گو انتخاب کردند.
قرار شد کمیته اعتصاب در دو بُعد کار کند و به حرکت خود ادامه دهد :
●بُعد علنی،با حضور افراد مشخص 
 ● بُعد مخفی - زیرزمینی - با حضور افراد بخصوص 
و کسانی رابط تشکیلات مخفی و زیرزمینی  باشند.
«خانه ی معلم » که امروزه در بلوار تاقبستان قرار دارد و آن وقت ساختمان بسیار ساده ای بود، محل تجمع کسانی شد که در بُعد علنی و قانونی کار می کردند و وظیفه داشتد که منشور کانون معلمان کرمانشاه را بنویسند.هنوز شاه پشت تلویزیون نیامده بود که آن متن معروف را بخواند که به دستش داده بودند.متنی که به وسیله آن خطاب به مردم ایران اعلام کرد: «مردم ،صدای انقلاب شما را شنیدم.»
تا آن وقت ما جدل داشتیم که از واژگان «نهضت» استفاده کنیم که شاه در آن خطابه ی سرنوشت ساز ،واژه «انقلاب» را تثبیت کرد.
این چند سطر پایانی ،فقط برای رو کم کنی از افراد فرصت طلبی نوشته شده است
۱۹ دی ماه ۱۳۹۳ کرمانشاه


بخشی از آثار منتشر شده  منصور یاقوتی ۱۳۵۲-۱۳۹۳

□داستان های آهو دره [هفت کتاب در یک کتاب ] مجموعه داستان
 □توشای ،پرنده غریب زاگرس - مجموعه داستان
□آتش و آواز - مجموعه داستان
□تنها تر از ماه - مجموعه داستان
□خط مرزی  - مجموعه داستان
□چشم هیچکاک - مجموعه داستان
○پاجوش - داستان بلند
○زیر آفتاب - داستان بلند
○ چراغی بر فراز مادیان کوه - داستان بلند
○دهقانان - رُمان
○بُن بست - رُمان
●فردوسی ، اسطوره ،رئالیسم - پژوهش 
●مادیان چهل کُره - ترجمه افسانه های غرب کشور
●برزونامه - ترجمه ،شاهنامه کُردی 
●هستی شناسی فهم - نقد و بررسی رمان مسعود کیمیایی
●گامی به پیش - نقد بررسی آثار لاری کرمانشاهی
●مسعود کیمیایی و جهان رمان - نقد بررسی جسدهای شیشه ای 
□ پری چهل گیس - ادبیات کودکان و نوجوانان
و دیگر آثار ...
□نقد و تحلیل و ترجمه آثار منصور یاقوتی
○چراغی بر فراز مادیان کوه - احسان طبری ،ماهنامه دنیا ،آلمان ۱۳۵۶
○دارکوب باران خورده - اسد پیرانفر ،انتشارات یاشار ،آذر ۲۵۳۵
○تحلیل جامعه شناسی شخصیت یاغی در داستان های منصور یاقوتی 
ندا سهرابی - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
دکتر ابراهیم محمدی ،دکتر سید مهدی رحیمی ،دکتر محمد آهی 
مجله پژوهش علوم انسانی /دانشگاه ابو علی سینا،شماره ۲۷/۱۳۸۹ 
○افسانه سیرنگ-عبدالعلی دستغیب /روزنامه جام جم
آثار ترجمه شده
□کرمانج-ترجمه عزیز گردی - حکومتی هه ریمی کُردستان /۲۰۱۱ -دهقانان 
□ئه فسانه ی سیره نگ - ترجمه سلاح نیساری -انتشارات جمال عرفان-سلیمانیه -بن بست
□تووشای بالنده ...- عه زیز گه ردی - کردستان عراق ،هولیر - تو شای پرنده غریب زاگرس 
□توشای بالنده ... - حه مه که ریم - چاپخانه کرکوک ،کردستان عراق 
و ...
چکیده نظرات برخی شخصیت های فرهنگی ،ادبی درباره
آثار منصور یاقوتی: 
«منصور نویسنده ای است که از اوایل دهه ۵۰ [به غیر از وقفه ناخواسته ] همیشه حضوری فعال در سطح اول ادبیات داشته ،او به درستی معتقد است که روان هر ملتی را بخواهید مورد مطالعه قرار بدهید ، این امراز طریق  هنر ،ادبیات و اندیشه ممکن خواهد شد. همیشه کم پیش آمده داستانی بخوانم که مرا تا مرز زمینه رنگی خیال ها و رویاهایم،مرز خاطراتم ،جایی که همه پُشت رنگ هایی ،تیره و نامریی می شوند ،پیش ببرد .اما برخی داستان های منصور این کار را انجام می دهد ...
...تدبیر یاقوتی این است که سعی می کند گذر وقایع را پشت جملات داستانش ،کمی متفاوت پیش ببرد...»
نویسنده «جای خالی سلوچ » و «کلیدر»... محمود دولت آبادی
□ مسعود کیمیایی :
«همیشه خواندن آثار منصور یاقوتی حسِ خوبی به من می دهد و در روحیه ام تاثیر می گذارد .یقین دارم که منصور یاقوتی تمام ِ عمرش را با شرافت زندگی کرده است...»
سینما گر و خالق «رمان جسدهای شیشه ای»
□ جعفر مُدرس صادقی
«کمتر مخاطب ادبیات داستانی در ایران را می توان پیدا کرد که به ادبیات داستانی واقعگرا علاقمند باشد و رُمان ها و داستان های منصور یاقوتی را نخوانده و پس از مطالعه این رُمان ها از هر یک از آنها لذت فراوان نُبرده باشد. اگر روزی قرار بر نظر سنجی درباره آثار واقعگرا باشد حتما  «بن بست» و «با بچه های ده خودمان » در ردیف برترین های ادبیات ما قرار می گیرد.این هر دو کتاب در بردارنده شناخت عمیقی از تحولات انسان جامعه و شناخت روحیات اقشار مختلف جامعه است...»
استاد دانشگاه و منتقد ادبی 
□ صفدر تقی زاده :
در کردستان ،ادبیات داستانی تازه ،با نام ِ یاقوتی آغاز می شود .هیچ کس از آن خط هنوز نتوانسته با قدرتی که منصور یاقوتی نوشت و به توسط متن ،خود را میان ِ خوانندگان جدی ادبیات مطرح کرد. موفق شود .او نویسنده ای در قد قواره صادق چوبک یا غلامحسین ساعدی و احمد محمود است. من معتقدم که وقتی درباره نویسنده ای می خواهیم سخن بگوئیم ،باید ببینم که او آثارش تا چه میزان توانسته  بر نوع ِ نگاه و زندگی انسان ها تاثیر بگذارد .یاقوتی نویسنده ایست که بر بسیاری از مردم و نویسندگان هم خطه اش تاثیر گذاشته ... او بر داستان نویسی ِ دهه ۵۰ نیز تاثیر گذاشت. در کردستان دستمایه خوبی وجود دارد برای خلق آثار جاودانه و ماندگار .اما در همه سال های گذشته ،از دهه ۴۰ به بعد ،به غیر از یاقوتی ،نویسنده ای که بتواند این دستمایه ها و موضوعات را سوژه کار خود قرار دهد و آثار جاودانه بوجود بیاورد وجود نداشته .»
□ امین فقیری:
«وقتی که علی اشرف درویشیان را شناختم ،همزمان با نویسنده ای کرمانشاهی به نام منصور یاقوتی که او هم درد مردم را داشت ،توسط نوشته هایش آشنا شدم و او را نویسنده ای صمیمی و مرد می یافتم ... نوشته هایی که از او خواندم یکی مجموعه داستان«زخم» بود و دیگری رمان «دهقانان» که زندگی سخت دهقانان را به تصویر کشیده بود. من همیشه او را نویسنده ای موفق می دانستم و می دانم .دلم می خواست همیشه او را نزدیک می دیدم و تجربیات خود را با یکدیگر قسمت می کردیم... »
نویسنده خاطر برانگیز «دهکده پُر ملال »
□ یوسفعلی میر شکاک:
«منصور یاقوتی از همان «زخم» که در سال ۱۳۵۰ منتشر کرد در زمره نوگراترین و بدعت گذارترین نویسندگان ایران بود. بررسی داستان های او ،به ویژه با توجه به برهه زمانی ای که این داستان  ها در آن نوشته شدند،نشان می دهد که او از تکنیک ها و شیوه هایی استفاده کرد که دست کم تا آن زمان در ادبیات داستانی نو پای ایران سابقه نداشت. یک مصداق خصیصه نما از تلاش های یاقوتی برای فراتر رفتن از شیوه های مرسوم داستان نویسی آن زمان و ایجاد کردن چار چوب های نو را در داستان کوتاه او با عنوان «کودکی من» می توان دید .این داستان که فکر می کنم نخستین بار سال ۱۳۵۳ منتشر شد،با استفاده از تکنیک تک گویی درونی و سَیَلان ذهن نوشته شده است که در آن زمان ،دست کم در کشور ما ، [اگر چه به دلیل برخی کارها «هدایت » شناخته شده بود ]اما ،روش ِ مرسومی در داستان نویسی محسوب نمی شد .نوگرایی ادبی یاقوتی ایجاب می کرد که او از دیگر نویسندگان هم دوره اش مجزا شود...»
شاعر و منتقد ادبی 
□رضا جولایی:
«منصور یاقوتی نویسنده توانای رئالیسم است و برای همین باید گفت که خیلی با جامعه خود در ارتباط است... داستان های او صراحتا قصه ای را بیان می کند که تایید کننده عقاید او هستند .با وجود آنکه دارای زبان و نثری فخیم و استوار است اما آنچنان که در ادبیات روستایی و نثر مرتبط با آن موفق عمل می کند،در ادبیات شهری نمی تواند به این نثر محکم و گیرا دست یابد .رگه روستایی ،ایلی وسنتی کرمانشاهی در آثار او بر مضامین شهر چیرگی یافته است ...»
نویسنده داستان
□جمال میر صادقی:
«درباره یاقوتی باید گفت که در بیشتر آثارش با تاکید بر جزئیات خیلی معمول و مرسوم ، صحنه هایی از زندگی مردم عادی را به تصویر می کشد .او دردهای اجتماعی جامعه مورد نظر قرار داده و رنج مردم را در استان هایش نشان می دهد ...»
نویسنده و منتقد ادبی
□شهرام اقبال زاده :
«منصور یاقوتی در تاریخ ایران و ادبیات اقلیمی نقش جدی دارد.حتا  داستان های شهری این  نویسنده جذابیت دارد .منصور یاقوتی تداوم ارتباط دو نسل روستایی و شهری است.
جایزه شورای کتاب کودک در سال ۱۳۵۶ به کتاب«مردان فردا» ی این نویسنده تعلق گرفت. او در برهوتی که ادبیات آن زمان دچارش بود ، پس از صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان ، به این نوع خاص از ادبیات کودکان و نوجوانان توجه ویژه ای کرد... »
مترجم و منتقد و کارشناس ادبیات کودکان و نوجوانان
□شاهرخ تندرو صالح
«جناب آقای منصور یاقوتی !شما یکی از داستان نویسان خوب و شریف ما هستید  جغرافیای ادبیات مادری مان مدیون نگاه مضمون یاب و قلم شریف شما است. در داستان های شما ،صورت های واقعیت هرگز به نفع دلخوری های شخصی و شتابزدگی سلیقه ای مصادره نمی شود. چرا که شما از روبه رو شدن با تصویر مچاله شده انسان معاصر هراس زده نمی شوید.چون شما زندگی را روایت می کنید .شما دیر پایی رنج و سالخوردگی ستوه ِ انسان را در اقالیم بیهودگی مصادره نمی کنید چون واقعیت های زندگی در داستان های شما چشم انداز واقعیت های  زندگی عمومی ماست... 
در آثار شما آدم ها از آستانه فرودستی به اعماق فرومایگی نمی لغزد چرا که ادبیات شما در ستایش انسان است.این مهم ترین نکته زندگی نویسنده مستقل در جهان سوم است که باید مدام هوشیار باشد تا به نام ترسیم و روایت واقعیت  و فرودستی ،در تور و تنور خود فریبی و فرومایگی نلغزد...
شاید بتوان رئالیسم ایران را مرهون نگاه نویسندگانی چون شما دانست ،آقای یاقوتی !... چرا که شما از معدود نویسندگانی هستید که قابلیت های ادبیات داستانی را به منزله رسانه ای انتقادی در جایگاه «راوی ِ بی دروغ واقعیت » می نشانند.تولستوی بزرگ و داستایوفسکی بزرگ در این جایگاه درخششی جاودانه دارند، شما نیز ...
جناب آقای منصور یاقوتی !شما تولستوی داستان ایران هستید. واقعیت زندگی انسان ها در قلمرو رنج و ستوه برای شما قلم تان تنها انگیزه برای سیاهه نویسی نیست .شما با نوشتن به شهادت زندگی در این اقلیم برخاسته اید...»
نویسنده ،منتقد ادبی ،خطیب ِ برجسته
□ احمد تهوّری 
«منصور یاقوتی  بیش از ۵۰ سال است که می نویسد ،از درد  و رنج مردم و برای شادی و خوشی آنها  .او آثار متنوع فراوانی دارد که بیشتر شان را قبل از انقلاب منتشر کرد . شاید کمتر کسی را بتوان پیدا کرد که با وجود کتاب های بسیار،اما همواره در سکوتی معنا دار فریاد خود سر می دهد آن هم به نحوی که کسانی آن را می شنوند که با نوشته هایش ارتباط برقرار می کنند . چرا که«یاقوتی»نویسنده ایست از میان همین مردم که برای آنان می نویسد.مجموعه داستان «چشم هیچکاک » که اخیرا منتشر شده حاکی از آن است که او فضای جدیدی را در کارهایش تجربه می کند ،داستان هایی متفاوت با تکنیکی نو که مضمون هر کدام از آنها برای خوانندگان ِ علاقمند به ادبیات داستانی 
- علیرغم جذابیت - میتواند یک گارگاه آموزشی داستان نویسی باشد... »
نویسنده ،پژوهشگر و ویراستار
و....
◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

اگر دشمنان بسیار نمی داشتم.سخنان ِ مهر آمیز این دوستان را که همگی اربابان فرهنگ و معرفت ِ این سرزمین دیر نیمه سال هستند را نمی آوردم.
این بزرگان که در کار ساختن ِ فرهنگ معاصر این بوم و بر هستند [آن هم در این زمانه ی شگفت !...] و همگی میراث دار قلم و سخن فردوسی و سعدی و بیهقی و پرچمدار درفش ِ مزدک و بابک و مازیار ... با تکیه بر بزرگی خود سخن گفته و پرتوی از جمال ِ اندیشه و زیبایی درون خود را در آیینه نام ِ این قلمزن دیده اند که قلم و دست همگی را می بوسم ...
منصور یاقوتی ،دی ماه ۹۳ - کرمانشاه
منابع
□نشریه شهروند- چهارشنبه ۴ دی ماه ۱۳۹۲ ،شماره ۱۸۰
□روزنامه ایران - پنج شنبه ۱۲ تیر ماه ۱۳۹۳ 
□طبری ،احسان- ماهنامه دنیا
□پیرانفر ، اسد- کتاب دارکوب باران خورده
□سهرابی ،ندا - نشریه پژوهش علوم انسانی -دانشگاه بوعلی سینا
□گه ردی ،عزیز - کرمانج- کُردستان عراق
□عارف ،حه مه که ریم - توشای بالنده ی ...- کرکوک
□یاقوتی ،منصور - کتابخانه کرمانشاه

نظرات [۱]
سه شنبه، ۱۳ تیر ۱۳۹۶ :: ۰۰:۲۸
درود بر بزرگ مرد ادبیات معاصر ایران منصور یاقوتی. منِ کمترین با "چراغی بر فراز مادیان کوه" زندگی کرده ام.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟