چکاندن تمامِ یک لیمو/ به یاد سپانلو / آرش سنجابی
چکاندن تمامِ یک لیمو/ به یاد سپانلو / آرش سنجابی
شانزده ساله ام. خیابان دبیر اعظمِ کرمانشاه، پاتوق کتابفروشانی ست که بساط شان را کنار پیاده رو عَلم می کنند و کمابیش همه جور کتابی در چنته شان پیدا می شود و من مانده به اوضاع مالی ام، «مشتریِ یک خط در میان»شان هستم. قدری طول می کشد تا می بینمش: سندباد غایب... کمی آنسوتر از طرح جلد عجیبی که دارد؛ نوشته شده: م. ع. سپانلو....


۱
شانزده ساله ام. خیابان دبیر اعظمِ کرمانشاه، پاتوق کتابفروشانی ست که بساط شان را کنار پیاده رو عَلم می کنند و کمابیش همه جور کتابی در چنته شان پیدا می شود و من مانده به اوضاع مالی ام، «مشتریِ یک خط در میان»شان هستم. قدری طول می کشد تا می بینمش: سندباد غایب... کمی آنسوتر از طرح جلد عجیبی که دارد؛ نوشته شده: م. ع. سپانلو.
پیش تر برخی شعرهایش را در کتابِ صدای شعر امروز خوانده ام. معطل نمی کنم؛ می خرمش. 

۲
بیست و پنج ساله ام. درگیر کتاب شناختنامه ی علی اشرف درویشیان هستم؛ فهرستی از مهمترین شاعران و داستان نویسان معاصر را برای سفارش مقاله و گرفتن گفتگوهای احتمالی تدوین کرده ام... به سپانلو که زنگ می زنم، استقبال می کند و می گوید: «دلم می خواهد توی این پروژه باشم. پنج شنبه بیا خانه تا گفتگویی حضوری داشته باشیم... ضبط صوتی، واکمنی چیزی هم با خودت بیاور... ». 
پنج شنبه می روم به خانه ای که ته بن بستِ سرو است؛ خانه ی معروف سپانلو. «چای می خوری یا... آبِ خنک؟... گمانم دوغ هم داشته باشیم!»... یک ساعت تمام راجع به درویشیان گپ می زنیم؛ می گوید: «کمی از من رنجیده... برای همین می خواستم که حتمن توی شناختنامه اش باشم. می گوید به من گفته ای روضه خوان!». بیرون که می آیم غروب است.

۳
بیست و هفت ساله ام. با وجود مجوز نگرفتن شناختنامه ی درویشیان و دولت آبادی، هنوز منِ خوش خیال و نشر مروارید به ادامه ی پروژه امیدواریم!... انتخاب بعدی ما محمد علی سپانلوست. روزهای زیادی به خانه اش می روم برای گرفتن گفتگو و اسنادی که به کارمان می آید. سپانلوی تازه ای در ذهنم زاده می شود.

۴ 
بیست و نه ساله ام. «آبی که از شناختنامه گرم نشد... ببینم با فیلم چه می کنی». از چندی قبل پیش تولید ساخت یک سری فیلم  مستند درباره ی چهره های ادبی و سینمایی را آغاز کرده ایم که قرار است به قول خودمان سینمایش قوی باشد و با نسخه های مشابه پیشین اش توفیر داشته باشد. با آقای اردهالی (تهیه کننده و سرمایه گذار مجموعه) قرار گذاشته ایم تا شماره ی اول به آقای دولت آبادی اختصاص داشته باشد و شماره ی دوم به آقای سپانلو. 
دورادور شنیده ام که سپانلو بیمار است و منِ از دنیا بی خبر توی این چند مدت به تماس های ماهی یک بار بسنده کرده ام. « می بینی که بیمارم... حرفی ندارم فیلمت را بساز... اما از من توقع زیادی برای همکاری نداشته باش»... بی آنکه توقع زیادی برای همکاری داشته باشم، پروژه ی فیلم مستند آقای سپانلو را کلید می زنیم و اسمش را هم می گذاریم : نام تمام مردگان یحیاست. درست همزمان با روزهای فیلمبرداریمان است که وجه دیگری از کاراکتر چند وجهی سپانلو برایم آشکار می شود: محبوبیت. به هر هنرمندی که زنگ می زنم با روی گشاده پذیرایمان می شود. حتا عباس کیارستمی می گوید: «من هرگز پیرامون هیچ شخصیتی جلوی دوربین حرف نزده ام... فقط احمدرضا احمدی بوده که آنهم دلایلش را می دانید... اما به خاطر سِپان (دوستان سپانلو به این اسم صدایش می زنند) حاضرم گفتگو کنم.» 

۵
سی ساله ام. برای نخستین اکران نام تمام مردگان یحیاست منزل آقای اردهالی را در نظر گرفته ایم. بازهم به هر هنرمندی که زنگ می زنیم نه نمی گوید: «خانم بهبهانی توی همین روز وعده ی میهمانی داشتند» و خانم بهبهانی در تکمیل صحبت آقای مجابی می گوید:« به خاطر فیلم سپان عقبش انداختم.». صندلی خالی نمانده است. آقای دولت آبادی که می آید در آخرین ردیف کنار نوذر آزادی و بهارلو می نشیند و می پرسد: «سپانلو کجاست؟»... می گویم ایشان از همه زودتر آمده اند؛ مثل همیشه باوقار و زیبا - گیرم با عصایی در مشت - کنار میهمانان نشسته اند.

۶
سی و یک ساله ام. در نخستین روز فیلمبرداری پروژه ی مستند مسعود کیمیایی هستیم. سوی صحبتمان به سپانلو کشیده می شود که تهمینه میلانی می گوید: « سپانلو بود که بخش بزرگی از تاریخ گذشته را به من آموخت. روزهایی که به دفتر کیمیایی می آمد؛ مثل یک معلم مجابم می کرد تا تاریخ بخوانم و گذشته را بشناسم... توی یکی از فیلم هایم کاراکتری دارم که مدام به دختر جوان، مطالعات تاریخی را گوشزد می کند. آن شخصیت را از خود واقعی سپانلو الهام گرفته ام.»

۷
همین روزها... با پرسشی مهم روبه رو هستم: «چرا سپانلو؟... اینهمه شاعر و نویسنده و فیلمساز... چرا سپانلو را برای فیلمت انتخاب کردی؟». خیلی فکر نمی کنم. گمانم توی این چند ساله، آنقدر فکر کرده ام که درجا می توانم پاسخ هایم را به بندهای زیر تفکیک کنم:
الف: تداوم حضور... نزدیکای پنجاه سال است که سپانلو در سطح اول ادبیات - فارغ از خوب بودن و بد بودن آثارش - حضور فعال دارد.
ب: اینهمه واژه ی تازه به شعر آورده... دایره ی واژگانی کمتر شاعری به این وسعت بوده. سوای این ها... او شاعر تهران است!
پ : کارهای مهمی در بخش ترجمه داشته... یکی از بهترین مترجمانِ گراهام گرین بوده و ترجمه اش بر آناباز عالی ست.
ت: باز آفرینی واقعیت اش از مهمترین آنتولوژی های منتشر شده در ادبیات ایران است. 
ث: هنرمندی به راستی چند وجهی ست... چندی قبل توی کتاب هفته،  سه چهار داستان کوتاهِ خوب خواندم... نوشته ی سپانلو بود. انگار بر هر آتشی دستی داشته است.
ج: آرامش در حضور دیگران نمایی دارد که در آن سپانلو - در هیئت دکتر -  با نگاهی مات از حیات خانه ای بزرگ عبور می کند. این نمای کوتاه را در فیلم نام تمام مردگان یحیاست آورده ام... با دیدن دوباره اش به این می رسیم که انگار سپانلو فقط می خواهد عبور کند و بس. گمانم حضور سپانلو در سینما را می توان در همین تک نما توجیح کرد. 
چ: کهربا.... (درباره اش چه بگویم؟)
ح: احیای ادبیات کهن در غالب انتشار آثاری همچون چهار شاعر آزادی و کارهایی از این دست.
خ: خیلی از آثاری که توی این سال ها رویشان دست گذاشته و نقدی بر آنها نوشته ، جوایز مهم ادبی - اعم از گلشیری و ... - گرفته اند و این نشان از تاثیر گذاری سپانلو بر ادبیات امروز دارد.

۸
به این فکر می کنم که بهترین تعریفِ از سپانلو را آیدین آغداشلو ارائه کرده: « سپانلو زندگی را مثل یک لیمو، تا آخرین قطره چکیده است»

                                               آبان ۹۱- آرش سنجابی

نظرات [۶]
دوشنبه، ۰۴ خرداد ۱۳۹۴ :: ۰۶:۵۹
مرگ سپانلو انگار آوای پر طنین ناقوسی بود که ما را به شناخت وی و باز آشنایی با او فرا خواند.تا پیش از این برای من اسمی بود در رده هنرمندان و شاعران جرگه مدرن از سنخ احساس و لطافت.اکنون دانستیم که او در فضای شعر معاصر ایران حضوری محسوس و اثرگذار داشته است و یکی از مهم ترین هاست که می توان و باید از دیدگاه او به زندگی به ایران و تهران نگریست و آموخت.
پنجشنبه، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۱۵:۲۴
عالى
یکشنبه، ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۶:۵۲
درود بر شما
شنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۹:۱۶
مطلب جالبى بود ممنون
شنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۰۴:۲۹
بد نبود ولی میشد از این بهترهم باشد. به هرحال دست آقای سنجابی درد نکند: افسانه ی طلایی رنگی ست/ جربا که زیر شعله ی خورشید می دود/ سپانلو
جمعه، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۲۰:۲۰
دمت گرم
اطلاعات شما ذخيره شود ؟