مرثیه ای برای بلوط ها / حسن نجار
balout-atash.jpg
چند وقت پیش ازکوچه باغهای شمیران می آمدم.دستانم بوی آلبالوهای دماوند می دادندو تن ام سرشار بود از نسیم خنک «درکه»و عطرسبزه ای نورس دربند و جوانه های درختان قدبرافراشته ی «دارآباد». تنها چشمانم در دودی هوای تهران اشک بسته بودو تنفس ام لخته بسته بود.
روکرده بودم سمت شمال و نگاهم را دوخته بودم به دامنه ی درختان و بوته ها و جنگل های سبزپوش گلستان تا مگر پرواز پرندگان مهاجرخیال مرا از شمیرانات بکند و ببردسمت شالیزارهای نرمینه تن مازندران.دستانم بوی تن شالی گرفته بودو رنگ نرگسیها و نیلوفران پریشان خفته بر دامنه ی پرسکوت انزلی.
صدای جیغ مرغان مهاجربا لهجه های متفاوت ترانه می خواندند برگردن سنگی و صبور گردنه های پرفراز و نشیب چالوس. از پلی عبورکردم که شمایل سی وسه پل داشت و آب جاری اش مالامال ازسخاوت و هیبت زاینده رود.برمنارجنبان جنبنده ای نمی جنبید. کنارخیابان صدای مرغ عشق فالگیر و قرایت فال کافی بودکه مرا دراین تابستان گرم خدا به هوس فالوده و تعبیرفال به سوی حضرتان عشق(حافظ وسعدی) بکشاند. تا مگر به قصدرسیدن به منزل و مقصد «زاگرس» عبورکنم ازآبی آسمان خوزستان و شناور شوم در امواج خروشان و کم حوصله ی خلیج  ...
مگرمی شود در این سفر خاطره انگیز پابه پای آهوان رمنده ی دشت طلا پوش ارژن و یوزپلنگان دونده ندوم و ترانه ای نسرایم در سوگ آنچه که دیدم و کاش بر نگاهم جذام می فتاد و نمی دیدم این فاجعه را!
زنان کرد چپه چپه گیسوان شرابی و اناری شان را می کندند و دور مچشان می چرخاندند و  در هوای غبار آلود و سیاه و خفقان آور ایلام رها می کردند. مردان نان آور شهر و آبادی پای پیاده سینه ی سخت و ستبر تپه ها کوهها را می دویدند و انبوه خارهای خشک و تاول های برآمده بر کف پاهاشان دل کودکان و دختران تازه عروس را به درد می آورد.
آی مردم! چه دیدم؟ زمین می سوخت! زمان می سوخت! مرد می سوخت!زن می سوخت! تنپوش تن نوعروسان می سوخت! دلهای پرتپش تازه دامادها می سوخت! کودک می سوخت! گهواره و شیرخواره می سوخت! آب ونان شکمهای مردم می سوخت! 
آری جگر بلوط ها کباب می شد و کسی نبود! نان دهان مردم زاگرس آجرمی شد و کسی نبود! دامن دشت گر گرفته بود و کسی نبود! داشت نگاه سبزخدا می سوخت و کسی نبود! 
قره سو سراب نیلوفر گاماسیاب شرمنده ی بی آبی خویش بودند و خجل از آن که با دست و مشک خالی ازآب نمی توانستند به کمک بلوط ها بشتابند.!بمیرم برای آن لحظه ای که فقط بلوط بودکه جیغ می کشید از غم سوختن همنوع خویش. بمیرم برای آن لحظه ای که هر بلوط بیم آن داشت که تاچند دقیقه ی دیگر آتش نامردی و نامردمی دامن آنها را نیز فرا خواهدگرفت.
و این گونه شد آخر این حکایت تلخ از روایت غمگنانه ی این ولایت مغموم و مظلوم که : دنیا سوخت جهان سوخت. آسمان سوخت  و از آن سوی آبهای دور و اقیانوس های آرام و نا آرام کودکی ایلامی مقیم قلب نیوجرسی در فیسبوک برایم مسیج کرد که: آقای نجار! بخدا که من سوختم....خواستم ترانه ای سروده باشم اما ...اما....مراببخشیدکه فاجعه آنقدر عمیق و وسیع بود که نوشته ام قرارنبود اما مرثیه ای شد برای زاگرس و بلوط های عاشق و شهید زاگرس نشین.....نمی دانم روزی دوباره بلوطها از نازایی نجات می یابند؟ آیا دوباره بلوطها سبزخواهندشدتا درسایه سار آنها مردمان بنشینندودرلابه لای شاخه هاش سیره ها و بلبلهای مجنون ترانه خوانی کنند. چشمم آب نمی خورد اما امیدوارم آن بشود که همه می خواهند
نظرات [۳]
چهارشنبه، ۰۷ مرداد ۱۳۹۴ :: ۱۲:۱۸
عالی بود ،تفسیر واقعی ای بود،ممنون
شنبه، ۰۳ مرداد ۱۳۹۴ :: ۱۶:۲۸
آقای نجار بی نهایت سپاس از حس همدردان با اهالی ایلام و زاگرس نشین ها. دل آدم رابه درد می آورد. ضمنا خبرانتشارکتاب شبها دربند را در سایت چوک دیدم خیلی خوشحال شدم. لطف کنید کتاب رو به ایلام هم بیاورید. فقط برام سوال شده چرا سایت بلوط هنوز خبرانتشارکتاب کتابتان را در سایت نزده. از آقای آهنگ نژاد ارجمند خواهش میکنم که این کار رو بکنند. از همین جا از آقای آهنگر نژاد عزیز هم به خاطر سایت خوب و پربارشان تشکر می کنیم.به اتفاق تعدادی از دانشجویان دانشگاه آزاد ایلام برای شما و آقای آهنگر نژاد سلامتی آرزو می کنیم.
سه شنبه، ۳۰ تیر ۱۳۹۴ :: ۱۱:۱۲
درودبرشما. نثری مغموم و پرمحتواست. با قوت قلم و اندیشه شعریتان به شکل هنرمندانه و حرفه ای ،یک دور ،دور ایران را گشت زده تا به محل واقعه برسید. ممنون
اطلاعات شما ذخيره شود ؟