... و مرگ در چمدان ِ تو،... جاده منتظر است / ده غزل معروف از محمد سعید میرزایی
محمد سعید میرزائی از غزلسرایان نام آور معاصر فارسی است و متولد کرمانشاه ۲۴ آذر ماه ۱۳۵۵.تحصیلات: دیپلم ریاضی فیزیک و کارشناسی ارشد ادبیات فارسی از دانشگاه تهران...


محمد سعید میرزائی از غزلسرایان نام آور معاصر فارسی است و متولد کرمانشاه ۲۴ آذر ماه ۱۳۵۵.تحصیلات: دیپلم ریاضی فیزیک و کارشناسی ارشد ادبیات فارسی از دانشگاه تهران
کتاب ها:
۱- درها برای بسته شدن آفریده شد (مجموعه غزل- چاپ اول ۱۳۷۶- چاپ جدید ۱۳۸۸)
۲- مرد بی مورد (مجموعه غزل-چاپ اول ۱۳۷۸- چاپ جدید ۱۳۸۸)
۳- الواح صلح(مجموعه غزل چاپ اول ۱۳۸۲)
۴- سکوت جرم قوافی نیست(چند مثنوی) (بنیاد نشر آثار امام-۱۳۸۰)
۵- گوزن سبز- مجموعه شعر کودک-۱۳۸۷- انتشارات پیدایش
۶- قصائد رضوی(مؤسسه هنر وادبیات هلال)۱۳۸۸
۷- عهد عقیق، یعنی مکاشفات گل سرخ(مؤسسه هنر و ادبیات هلال)۱۳۸۹
۸- غنچۀ قرمز (شعر کودک) مؤسسه هنر و ادبیات هلال ۱۳۸۹
۹- ماهِ سه ساله (شعر کودک) مؤسسه نهر و ادبیات هلال ۱۳۸۹
۱۰- دیروز می شوم که بیایی(گزیدۀ اشعار) چاپ پنجم- ۱۳۹۰ انتشارات تکا
۱۱- در شعاع اسم اعظم- (گردآوری اشعار مهدوی معاصر) انتشارات تکا ۱۳۸۹
عناوین و برخی فعالیتها:
۱- نفر اول مسابقات شعر کشوری دانش آموزان، در مقطع دبیرستان- رامسر ۱۳۷۴ 
۲- نفر اول مسابقات شعر دانشجویی همدان ۱۳۷۶
۳- نفر اول جشنواره های شعر رضوی مشهد ۱۳۸۰- شعر علوی ساری ۱۳۷۹و بسیاری از جشنواره ها و شب های شعر شهریور و مسابقات دیگر ۱۳۸۷ و ۱۳۷۹
۴- دارندۀ سرو بلورین اولین و دومین دورۀ جشنوارۀ بین المللی شعر فجر ۱۳۸۲و ۱۳۸۵
۵- برگزیدۀ جشنوارۀ بین المللی خوارزمی در بخش ادبیات در سال ۱۳۸۲به خاطر ارائه طرح(اجرای فرم های مدرن در قالب غزل)
۶- برندۀ اولین دورۀ جایزۀ محمد علی بهمنی بندرعباس ۱۳۸۳
۷- شرکت در مراسم شعر خوانی در کشورهای سوریه- لبنان- افغانستان از سوی جمهوری اسلامی ایران
۸- داوری مسابقات شعر کشوری از جمله جشنوارۀ شبهای شهریور سالهای ۱۳۸۰و ۱۳۸۱
۹- ارائه مقاله در کنگرۀ بین المللی «غرس بیدل» با عنوان: وجود انسانی در شعر بیدل دهلوی» 
و دیگر کنگره های علمی
۱۰- تدریس در دانشگاه پیام نور
۱۱- برگزاری کارگاههای شعر در شهرهای مختلف ایران
۱۲- سرودن قریب به ۳۰۰ تصنیف و ترانه که توسط خوانندگان کشور اجرا شده اند.
۱۳- حائز تقدیر ویژۀ سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی بخاطر اشعار حوزۀ مقاومت
۱۴- بعهده داشتن مسئولیت های مختلف فرهنگی

از جمله کتاب هایی که در آنها به سبک غزل محمدسعید میرزائی پرداخته شده است:
۱- گونه های نوآوری در شعر معاصر (کاووس حسنلی (نشر ثالث)
۲- ادبیات معاصر (شعر) دکتر محمدرضا روزبه(درسنامۀ دانشگاهی)
۳- گزاره هایی در ادبیات امروز ایران دکتر محمد استلامی
۴- شهد اما شوکران- بررسی غزل ایران از دورۀ مشروطه تا انتهای دهۀ هفتاد- مهدی مظفری ساوجی
۵- گزارش شعر دهۀ هفتاد- مهدی شهسواری و ...
۶- گزیده های شعر معاصر از جمله
غزل معاصر ایران- به کوشش(علیرضا قزوه) ترجمه شده به خط تاجیکی و زنبیلی از ترانه به کوشش (عبدالجبار کاکایی)

ده غزل معروف از محمد سعید میرزایی

۱
... و مرگ در چمدان ِ تو،... جاده منتظر است
- : نه استخاره نکن؛ تازه اول سفر است !
و پیش از آنکه بخواهی به مرگ فکر کنی
از اتفاق، دلت، مثل آنکه با خبر است
نه زود می رسد آری، نه می کند تاخیر؛
که هم دقیقه شناس است و هم حسابگر است
بدون مرگ از اینجا نمی رویم که مرگ
برای خانه ی دنیا درست مثل در است
دری که رو به روی تو باز می شود آرام
در آن زمان که هیاهوی عمر پشت سر است
و مرگ را شب ها وقت خواب می بوییم؛
که عطر پاک همان شبدر چهار پر است
و می رسد که گلی را به دستِ ما بدهد؛
همیشه مرگ، همان گلفروش ِ رهگذر است
و بهترین گل خود را تعارف تو کرد ،
چرا که دید: «به دست شما قشنگ تر است!»
و مرگ گوشه ای از عکس ِ یادگاری ما ؛
و جای خالی ِ تو پیش ِ مادر و پدر است
چقدر با عجله می روی مسافر ِمن !
به این سفر که برای تو آخرین سفر است
چه بی قرار به ساعت، نگاه دوخته ای!
نه استخاره نکن؛ چشم مادرت به در است
#
ومرگ در چمدان ِ تو بر لب جاده
و تو، که با چمدانت... وجاده منتظر است...!


۲
ـــ جـمله را که نوشتیـــد ، بچه هـا ، نقطه !
و ســبز میـشود آرام و بی صـــدا ، نقطه 
به راه می افتد کوپه کوپه ســــوت زنان ... 
قــطاری از کلمـــــات ِ سیاه تــــــا ، نقطه
و مـن کــه یک کلمه هستم از تو میپرسم 
کجـــاست اول ِ ایــن جمله و کجا نقطه ؟
و تو به گریه می افتی درون کوپه ی خود : 
ـــ نمیــرسیم منو تو به هم ، چرا نقطه ؟
قطـــار میپیچد ســمت ِ سطـــر ِ پایینی 
و بــــــاز مقصد دلگــیر ِ کـــوپه ها ، نقطه
ــ بیا به کوپه ی من ، نحو جمله را بشکن ! 
نپــرس در ســر ِ خــط مانده ایم یا نقطه
ـــ ولی اگر ته دره سقــوط کردم ، بعــــــد ؟ 
ـــ نوشته خواهد شد جای تو ، سه تا نقطه
قطار سوت زد و ایستاد با وحشت ...... 
و بــعــد هر کــلـمه اشـک ریخت ، با نقطه
و ریل خـالی و متروک ، سـطر ِ گنگی شد 
از ابتـــدا نـقطــه ، تــــا به انتهـــــا ، نقطه
و دفتر کودک مثـل آســـــمان شده بود ؛ 
کلاس ، روشـن و جای سـتـاره ها ، نقطه !


۳
بارانی از بنفشه گرفت آه ... پشت بنفشه ها تو نبودی
یا بودی و صدام نکردی، یا گریه ی مرا نشنودی
پشت بنفشه کلبه و مه بود، من خسته سمت کلبه دویدم
یا کلبه ی تو خواب مرا دید، یا در زدم، تو در نگشودی
پشت بنفشه دختری آمد، در دامنش هزار گل سرخ
یک یک به نام کوچک گل ها، پرسیدمش، ولی تو نبودی
من شاعرم، و جرم من این است، گل را به نام کوچک خواندم
گفتم چقدر اسم تو زیباست، گل گفت: هی! چقدر حسودی!
بعدا که دوست تر شدم اش، گفت: با من هزار اسم دگر هست
اصلا عجیب نیست که هرگز زیبایی مرا نسرودی
آن وقت از مکالمه ی ما یک شاخه گل در آن سوی مه ماند
دختر نبود و برف و بنفشه، آوار شد - چه خواب کبودی!
یک چشمه و هزار بنفشه؟! یک دختر و هزار گل سرخ؟!
باور نمی کنم تو نباشی، باور نمی کنم تو نبودی


۴
هزار تن ، ز درختی تناور آویزان
هزار سر ، و بدن های بی سر آویزان
به روی خاک پر از شاخه های خون آلود
ز ابر ها ، سر ِ گل های پرپر آویزان
درون جنگل شب، جغد جغد ، چشمک زن
زچنگ مرگ ، کبوتر کبوتر ، آویزان
شکسته های دو آیینه ، سرخ رنگ و سیاه
یکی ز باختر ، آن یک ز خاور آویزان
به پنج چشم زمین مانده سایه ی دستی
ز پنج انگشتش، پنج خنجر آویزان
شب است و بی تو درونم اتاق تاریکی ست
ز سقف آن جسدی سرد و بی سر آویزان
شب است و بی تو وجودم درخت تبداری ست
ز شاخ گردن ِ من ، میوه ی تن آویزان
دو بار چشم تو خندید و از نوازش اشک
شد از دو گوشه ی چشمم ، دو گوهر آویزان
شبی تو رفتی و من هر دو حلقه چشمم را
به راه آمدنت کردم از در آویزان
به شهر کوچکی خویش رفتم و دیدم
سری بریده ز پستان مادر آویزان
چه کس به جز تو پناهم شود؟ که می بینم
ز کین ِ دار ِ برادر ، برادر آویزان

۵
او دوست بود با کلمات و ستارگان
بر برجی از فلز، شب خاموش پادگان
می خواست نامه ای بنویسد، ترانه خواند
تا ماه را به خواب کند، مثل کودکان:
دلتنگ نیستم که بپرسی برای که؟
عاشق که نیستم، که بگویی چرا جوان؟
این ابرها برای تو، بالش کن و بخواب
ماه عزیز، ماه جوان، ماه مهربان!
سرباز، فکر کرد به یک روز خط خطی
سرباز، فکر کرد به شبهای امتحان
آوازهای زخمی سرباز! تا سحر
تکرار شد، ستاره ستاره! دهان دهان!
وقت سحر که بین شب و روز می کند
پوتین تا به تای خودش را به پا، جهان
سر نیزۀ هزار ستاره، به سمت او
چرخید و دست بند، زدش ماه دیده بان!
تا عصر، در ادامۀ آواز او چکید
از ابرهای سوخته، نعش پرندگان ...


۶
تقویم ، شرمسار هزاران نیامدن
یک بار آمدن وَ پس از آن نیامدن
این قصه مال توست بیا مهربانترین!
کاری بکن چقدر به میدان نیامدن؟
این خانه ی پر از گلِ پژمرده هم هنوز
عادت نکرده است به مهمان نیامدن
باران بدونِ آمدنش نیست بی گمان
مرگ است در تصور باران ، نیامدن
اما تو با نیامدنت نیز حاضری
کم نیست از تو چیزی ازین سان نیامدن
اشیاء خانه جمله ی تاریکِ رفتن اند:
آیینه ، عکس ، پنجره ، گلدان ، نیامدن

۷
دو باره دختری امشب به خواب دیده مرا 
که از زبان غزل های من شنیده مرا 
و با هزار دلیل از دلش که پرسیده 
به این نتیجه رسیده که بر گزیده مرا 
تمام خوابش را کرده است نقاشی 
کنار خود لب یک باغچه کشیده مرا 
مرا گرفته و بوسیده پر پرم کرده
ولی نگفته چرا بی اجازه چیده مرا 
جواب نامه او چیست؟ اگر آری ست 
چه طعم میدهد این میوه رسیده مرا؟ 
ندیده عاشق او میشوم. همین امشب 
رها نمی کند این شوق تا سپیده مرا 
جواب میدهم آری اگر چه می دانم 
خدا برای رسیدن نیافریده مرا


۸
پیچید،مثل باد میان درخت ها
سروی شکست، در هیجان درخت ها
شاید تبر سئوال شگفتی ز باغ کرد
که باز مانده بود دهان درخت ها
پاییزمان دوباره سر از سینه می برند!
دیگر به سر رسیده زمان درخت ها!
-نشنیده اید هیچ،تبردارهای پیر
سوگند می خورند به جان درخت ها...
تنها همین که ریشه ی آن ها به خون رسید
رنگ یقین گرفت گمان درخت ها
آن سوی جاده های مه آلوده ی غروب
با ابر بسته شد چمدان درخت ها
پس هر درخت دست تکان داد و دور شد
و روی جاده ماند نشان درخت ها...

پاییز نارسیده سر سبزشان برید
از بس که سرخ بود زبان درخت ها


۹
سر می کشم در آینه ، حیرانم از خودم
بر من چه رفته است ، که پنهانم از خودم

خود را مرور می کنم و فکر می کنم
من جز حدیث درد ، چه می دانم از خودم

عمری ست هر چه می کشم از خویش می کشم
باید دوباره روی بگردانم از خودم

باید دگر به خویش بگویم که عاشقم
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم

از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما
تا چهره ای دوباره برویانم از خودم

هر روز می روم سر آن کوچه ی قدیم
آن قدر پر شتاب که می مانم از خودم

شاید دگر نبینی ام اما برای توست
این آخرین ترانه که می خوانم از خودم

امشب چگونه از تو بگویم ،چگونه آه....
چیزی ندارم از تو ، پشیمانم از خودم


۱۰
دوباره حوض گل آلود و مرگ ماهی ها
دوباره دار ، مجازات بی گناهی ها
هزار آینه خونین ،خَمُش هزار چراغ
دوباره موسم آغاز بی پناهی ها
دوباره ، چاه ، خطر ، طرح مبهم بن بست
هراس پنجره ها ، کوچه در سیاهی ها
دوباره با غزلم واژه واژه می گریند
شکست ، دربدری ، رنج ،بی پناهی ها
دوباره حس غریبی به آتشم زد و رفت
مرا به فصل عطش ، فصلی از تباهی ها
خطوط فاصله در چشم های من جاری ست
حیاط ، حوض ترک خورده ، مرگ ماهی ها...


نظرات [۹]
دوشنبه، ۰۱ آذر ۱۳۹۵ :: ۱۹:۲۴
سلام جناب میرزایی عزیز. الهه قاسمی هم دوره دانشگاهی شما هستم در حدود ۱۶ یا ۱۷ سال پیش. شب شعرهای محشری که دکتر کاکاوند حضوری سبز داشتند و همینطور جناب آقای منوچهر قاسمی و سرکار خانم مریم محمدی نیا. شعر انار را با خط خودتان دارم. خیلی خوشحالم شاد و تندرست و سلامت هستین و مایه فخر و مباهات شعر ایران زمین
جمعه، ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ :: ۱۷:۲۶
سلام استاد بزرگوار بنده همشهری و همکلاسی جنابعالی در ارشد دانشگاه تهران بودم جهت ارسال جزوه حافظ با تدریس استاد دکترشیخ الاسلامی به محضرتان سعی فراوان کردم که خوشبختانه میسر شد اما هنوز مسترد نشده با سابقه علم و تحقیق فراوانتان که مایه غرور بنده مباشد بعید میدانم نیازی به آن یادداشت های غیر عالمانه ی حقیر داشته باشید ، صرفا جهت خفظ یادگار گستاخانه طلب می کنم اگر زحمت نباشد صمیمانه قدردان خواهم بود التماس دعا
پنجشنبه، ۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۵ :: ۲۳:۱۳
سلام ٬خوشحالم درزمانی هم که مازندگی میکنیم انسانهایی هستندکه باشعرهاشون ماروبه دنیای دیگری میبرند این شاعران هم سعدی هاوحافظان دوره ی ماهستند مثل همان بزرگان ارزشمندند.
شنبه، ۲۸ آذر ۱۳۹۴ :: ۱۵:۵۸
شعر میرزایی شعر پخته و کم نظیری است. خوشحالم که در دوره دکتری در دانشگاه فردوسی با ایشان همکلاسی شدم.
چهارشنبه، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۲۰:۰۹
من اولین بار آقای میرزایی رو در کنگره شعر و قصه بندرعباس دیدم و آشنا شدم ایشان همیشه در اوج هستند
سه شنبه، ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۱۳:۲۸
باسلام محمد سعید میرزایی یکی از غزل سرایان معاصر کشور است .امیدوارم در شعاع مهر حضرت دوست همواره جانتان آفتابی باشد.بادرود ودعا:ناصر عزیزخانی
دوشنبه، ۰۹ تیر ۱۳۹۳ :: ۲۳:۴۳
انسان به امید زنده است وامید به ما انگیزه وعشق می دهد با اینکه این اشعار قوی ومنسجم وسر شار از زیبایی است رسالت شاعر هم بیان دردها وکاستی ها وهم زمینه ساز سازه های امیدو...میباشد.از: دوباره حوض گل آلود و مرگ ماهی ها دوباره دار مجازات و بی گناهی ها لذت بردم موفق باشید
یکشنبه، ۰۸ تیر ۱۳۹۳ :: ۱۵:۵۱
غزل میرزایی غزلی فربه است.
شنبه، ۰۷ تیر ۱۳۹۳ :: ۰۳:۰۱
میرزائی،،شاعری از اهالی امرۆز را از درها برای بسته‌ شدن آفریده‌ شد می شناسم،،هرچند مرد بی مورد هم زیاد بی موردهم نبود،،اما میخوام عرض کنم هرگز حسود نبوده‌ام اما این بار حسادت میکنم که‌ کاش به‌ (زبان مادری ) هم غزل می آراست....
اطلاعات شما ذخيره شود ؟