ده غزل معروف از بابک دولتی / خاتون خودم کتیبه ای از آهم، دیگر ز تو ملال نمی خواهم
ده غزل معروف از بابک دولتی / خاتون خودم کتیبه ای از آهم، دیگر ز تو ملال نمی خواهم
پلک بر هم می نهم نظم زمان گم می شود
پلک بر هم می نهم طرح جهان گم می شود
چشم بر هم می نهم در قرن پنجم مانده ام
در کتابی یک وزیر مهربان گم می شود
چشم را وا می کنم در یک اتاق کوچکم...


۱
خاتون خودم کتیبه ای از آهم، دیگر ز تو ملال نمی خواهم
حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد، من واژه های لال نمی خواهم
تردیدی آنچنان که تو می دانی، مثل خوره به جان من افتاده ست
چیزی بگو که دلخوشیم باشد، تقدیر و احتمال نمی خواهم
با اینچنین  تبسم کمرنگی برگشتنت قشنگ نخواهد بود
 سیب آنزمان که سرخ شود سیب است، من هدیه های کال نمی خواهم
روزی دلت گرفت و گمان کردی وقتش رسیده است که برگردی
پای همان درخت اساطیری، تقویم ماه و سال نمی خواهم
من دلخوشم به اینکه کنار تو یک عمر آشنای قفس باشم
پرواز را ز یاد نخواهم برد اما دوباره بال نمی خواهم
آری! اگر به خویش قبولاندم تو رفته ای و باز نخواهی گشت
دل میدهم به هرچه که باداباد! از مرگ هم مجال نمی خواهم .


۲
راه همان جبر مطلقی که رقم خورد
راه ِوجودم به کوره راه  عدم خورد
فرش پُر از رنج  پا گرفتن من بود
کودکی" از این تلاش آن همه غم خورد"
مرگ در آن راه  دور همسفرم بود
مرگ به جان تمام شهر قسم خورد
جوجه ی من قد کشید، مُرد، غذا شد
مادرم از آن غذای غم زده کم خورد
یا پدرم - مرد کودکیم - که قدش
مثل درختان  توی باغچه خم خورد
کوچه تهی از کسی که رفت و نیامد
دختر همسایه پشت  پنجره سم خورد
راه به جایی مرا کشاند که این سَر
صاف به آن سنگها که حدس زدم خورد
کودکی ام در مسیر باد به هم ریخت
مثل تکانی که خواب ساده ی بم خورد
کودکی ام در حیاط  مدرسه گم شد
آن همه بازی  ناتمام به هم خورد


۳
آواز میگوید به "گلنار"ی که گم شد
تکرار خواهد گشت ادواری که گم شد
ساز  مخالف می زند این ساعت  پیر
تا روز و شبهای سبکباری که گم شد
چشمم شبیه   کودکی ها بیقرار است
چیزی شبیه   آخرین باری که گم شد
یکمرتبه از روی دیوار   دبستان
بالا زده لبخند   بسیاری که گم شد
تکلیف ها امشب به سرعت ته کشیدند
حال و هوایی داشت خودکاری که گم شد
از ترس  خانه تیله ها را خاک کردم
پیش  درختی ، پای دیواری که گم شد
یک بار  دیگر بوی نان  تازه آمد
برگشته بابا از سر   کاری که گم شد
مادر پریشان ، در اتاق   پشت   ایوان
مادربزرگ   پیر و بیماری که گم شد
یک پیرمرد  خسته در ایوان نشسته
پُک میزند به چوب - سیگاری که گم شد

۴
آدم همیشه دیده ی مبهوت می خرد
از ترسˏ روز فاجعه تابوت می خرد
اینجا هزار-حجره ی بازار ِ مردن است
انسان فقط وسایل ِ فرتوت می خرد
یک مرد می رود پیِ روحش - که زخمی است-
از دکه های صف شده کمپوت می خرد
چشمان ِ او تبلور خشمی نهفته است
با یاد وقت ولوله باروت می خرد
درویشی از وجود خودش رنج می کشد
با این امیدِ تلخ که لاهوت می خرد
اینجا یکی اسیرِ زمان گذشته است
هی سکه های دوره ی طاغوت می خرد
شاعر همین که قافیه اش تنگ می شود
از یک کتاب ، واژه ی منحوط می خرد
اما جدا از این همه تشویش، سایه ام
دارد برای کودکی اش توت می خرد

۵
پلک بر هم می نهم نظم زمان گم می شود
پلک بر هم می نهم طرح جهان گم می شود
چشم بر هم می نهم در قرن پنجم مانده ام
در کتابی یک وزیر مهربان گم می شود
چشم را وا می کنم در یک اتاق کوچکم
ذهنِ من در نورهای نیمه جان گم می شود
پلک بر هم می نهم تا قرن ِ هفتم می روم
شهر ِ سردم زیر کفشِ ایلخان گم می شود
چشم را وا می کنم؛ در تیک تاک ساعتی
فکرهایم چون صدای مردگان گم می شود
پلک می بندم زمان ِ سستی قاجارهاست
هر زمان یک شهر از آن آستان گم می شود
چشم را وا می کنم در کوچه جز شبگرد نیست
آن صدای خسته در متن اذان گم می شود
پلک بر هم می نهم آرام خوابم می برد
سطرهای دیگری از داستان گم می شود


۶
چرا لج می کنی؟ این ابر بارانش همین قدر است
چه فکری کرده ای؟ اینجا زمستانش همین قدر است
چه آشوبی؟ به زحمت شاخه هایی را بجنباند
که اینجا شهر خاموشی ست، طوفانش همین قدر است
گروهی دور شهر ات را حصار کوه می چینند
دیار کوچک ات پیدا و پنهان ات همین قدر است
سراسر چهره هایی خسته را تکرار خواهد کرد
چه باید کرد؟ معنای خیابانش همین قدر است
چه در هم می روی؟ پیراهن ات پاکیزه خواهد شد
بیا بگذر که آن گنجشک عصیانش همین قدر است
جدا ماند از زمین و ریشه اش در خویش می لولد
چه رشدی؟ این گل بیچاره گلدانش همین قدر است
به لطف قهوه خانه ذهن تو آرام می گیرد
به هر جایی که باشی عمر قلیانش همین قدر است
زمانی می رسد در بودن ات تردید خواهی داشت
ملالی نیست، انسان گاه پایانش همین قدر است


۷
کابوس خورده است دل روشن مرا
چون موریانه ها صفحات ِ تن مرا
حتی میان خواب گرفتارِ وحشت ام
ترسانده است بازی جن ها ،زن ِمرا
من خواب دیده ام که همه دشمنان من
فهمیده اند پارگی ِ جوشن ِمرا
من خواب دیده ام که تن ام مثل سایه هاست
از من گرفته اند  تمام  ِ"منِ"  مرا
هی می دوند مورچه ها توی خواب من
تا گم کنند آینه ی روشن ِمرا
کابوس ها به خانه ی من زنگ می زنند
پوسانده اند حوصله ی آهن ِمرا
تا آفتاب از کلماتم سفر کند
گِل می زنند خانه ی بی روزن ِمرا
بیچاره مادرم ! که دل اش شور می زند
آماده کرد قافیه ی شیون مرا
انگار گفته اند که این صبح ِآخر است
کِل می زنند پنجره ها مردن ِمرا


۸
این روزها خورشید را تاریک می بینم
و مرگ را چون اتفاقی نیک می بینم
چندی ست کابوسم درختانی ست افتاده
و زیستن را شاخه ای باریک می بینم
در جان ِ اشیا زندگی و مرگ را با هم
یک جمع ِ غیر قابل تفکیک می بینم
گندیدگی را در تن ِ یک میوه ی تازه
پوسیدگی را در لباسی شیک می بینم
من مرگ را هنگام ِ نقاشی ِ یک کودک
در رنگهای تند ِ یک ماژیک می بینم
این روزها من مرگ را مثل سلاحی گرم
بر گردن ام آماده ی شلیک می بینم
حس میکنم از ترس ِ مردن زنده می مانم
این روزها من مرگ را نزدیک می بینم


۹
از این سپیده صدای فریب می شنوم
صدای آمدنی با صلیب می شنوم
من از مصاحبت ِ کیف ِ بچه مدرسه ها
هزار قصه ی آدم فریب می شنوم
چقدر زلزله در ذهن رادیو جاری ست
چقدر زمزمه های عجیب می شنوم
دوباره عرصه به همسایه تنگ ترشده است
صدای ناله ی "امن یجیب" می شنوم
و خواب دیده ام انگار در محاصره ام
صدای شیهه ی اسب ِ رقیب می شنوم
غروب از صفحات کتابخانه ی خود
صدای گریه ی مردی غریب می شنوم
زبان آینه جز در پی ملامت نیست
چقدر طعنه از این نانجیب می شنوم
اگر که زنده بمانم فقط به خاطر توست
هنوز منتظرم ؛ بوی سیب می شنوم


۱۰
ازسنگ ها مپرس که خاموشند ازسنگها مگیرکه بیمارند
این سنگها درست شبیه من با هرغروب خاطره ای دارند
این سنگها خلاصه ی  یک کوهند تصویرعاشقانه ی اندوهند
اندوه اینکه بعدهزاران سا ل زندانیان چرخه ی تکرارند
درروزهای سرد فراموشی دراوج بی قراری وخاموشی
آوازمنجمد شده را خواندند دیگرنهال واژه نمی کارند
هرسنگ از بدایتِ ایجادش بُغضی مجسم است ٬ برای او
فرقی نمی کند که چرا امروزاین ابرها دوباره نمی بارند
تیپا خور زمانه شدن دردی ست باری به غیرکینه نخواهد داد
آن روزها به شیشه وفا کردند این روزها تجسم آوارند
وقتی کسی زعشق نمی گوید وقتی تورا هنوزنمی فهمند
باید به سنگ بودنشان حق داد باید قبول کرد که ناچارند


نظرات [۵]
شنبه، ۱۴ تیر ۱۳۹۳ :: ۰۹:۰۶
چه پروازی می کند احساس وقتی آسمان غزلها روشن است. و من از این اوج سپاسگزار بابکم و سپس سایت بلوط که مرا به اینجا خواندند و رساندند.
پنجشنبه، ۱۲ تیر ۱۳۹۳ :: ۱۳:۳۰
کار ی نو که با زمان و مکان شاعر الهام گرفته ولی ضرر اهنگی که در غزل عادت کردیم ندارد و از بلوط هم ممنونم برای ارایه و معرفی شعرا و هنرمندان موفق باشید.
چهارشنبه، ۱۱ تیر ۱۳۹۳ :: ۲۰:۰۹
با سلام وآرزوی بهروزی برای شما سایت بلوط با شعرهای بابک آذین شود ما رابس است لاجرم هر روز بسراغتان می آیم و انتظار خوشه ای ، ره توشه ای تازه تر که بر بندم و بیارایم ذهنم را با شعرهایی چون "خاتون خودم کتیبه تای از آهم ... با درود فراوان و سرفرازی بابک عزیز
دوشنبه، ۰۹ تیر ۱۳۹۳ :: ۲۳:۲۵
سایت بلوط رابا انتخاب ودرج شعرهای خوب می پسندم موفق وپایدار باشید
دوشنبه، ۰۹ تیر ۱۳۹۳ :: ۰۲:۲۶
سایت بلوط را با انتخاب ودرج شعرهای خوب می پسندم موفق وپایدار باشید
اطلاعات شما ذخيره شود ؟