این عطر تن کیست که در باد گذشته است / امین شیرزادی . اسلام آباد غرب
 این عطر تن کیست که در باد گذشته است / امین شیرزادی . اسلام آباد غرب


مادیانها یله در دشت،سواران ، زخمی
غرق خون ، غرق عطش ، پیکر یاران ، زخمی
ابرها خسته ز باریدن خون ، در آتش
شیشه ها از خط هاشوری باران ، زخمی
آنطرف ایل تبر ، خسته و خمیازه کشان
اینطرف ، قامت رعنای چناران ،زخمی
...



ذهن ما حجم حقیری است خیال تو بزرگ
کی رسد فصل غم انگیز وصال تو بزرگ
ای شب نقره ای حیرت دریا که شده است
ماه در برکه ی چشمان زلال تو بزرگ
می رود کودک خورشید به استقبالت
می شود آینه از شوق جمال تو بزرگ
نام تو با پَر و پرواز چنان همزاد است
کآسمان ها شده از وسعت بال تو بزرگ
ای غزل برکه ی اندوه زلال تو بزرگ
ذهن ما حجم حقیری است خیال تو بزرگ



مادیانها یله در دشت،سواران ، زخمی
غرق خون ، غرق عطش ، پیکر یاران ، زخمی
ابرها خسته ز باریدن خون ، در آتش
شیشه ها از خط هاشوری باران ، زخمی
آنطرف ایل تبر ، خسته و خمیازه کشان
اینطرف ، قامت رعنای چناران ،زخمی
از سر ناخن شیون که ز خون بسته حنا
گونه ی چون گل زیبای نگاران ، زخمی
دست پاییز در این باغ شبی تیغ کشید
تا شود گونه ی گلگون اناران ، زخمی
گاه یک زخم ، تحمل ببرد از دل کوه
مانده در سینه ی این دشت ، هزاران زخمی ...


رود تو ...
رود تو از ده ما رد شد و راهی شد و رفت
ده ما بعد تو درگیر تباهی شد و رفت
هر شبِ دهکده پر بود ، پر از جلوه ی ماه
ماه افتاد به تور تو و ماهی شد و رفت
بعد تو هیچکسی همنفس نور نشد
بی تو ایام همه رنگ ، سیاهی شد و رفت
بودم امید ، پس از پیرهنش می آید
یوسفم خاطره شد ، کفتر چاهی شد و رفت
یوسف باز نگشت آینه ی یونس شد
این یکی چاهی و آن طعمه ی ماهی شد و رفت
و چنین بود که بعد تو تمام ده ما
غرق گردابترین خشم الهی شد و رفت
***
حتم دارم دل تو میل به برگشتن داشت
گر چه درگیر بخواهی و نخواهی شد و رفت ......




وقتی که خاک از ردّ گاوآهن تهی بود
سالی گذشت و قریه از خرمن تهی بود
دهقان پیر از وحشت پاییز دق کرد
وقتی که خاک از غیرت شیون تهی بود
سالی که سبزی ، درخیال باغ گم شد
سالی که باغ از شاخ آبستن تهی بود
تنها عطش روئیده بود از بستر دشت
صحرایمان از عطر آویشن تهی بود
چشم انتظار شیهه اسبان ایل است
خاکی که از سُم ضربه توسن تهی بود




این عطر تن کیست که در باد گذشته است
چون خاطره ای خیس که از یاد گذشته است
حیف است چنین خفته و خاموش بماند
این بغض که از کوچه فریاد گذشته است
در فصل جنون هیچکس انگار نفهمید
دردی که بر این روح غزل زاد گذشته است
در کلبه ی متروک ، کسی منتظرت نیست
یک عمر از آن وعده و میعاد گذشته است
این بغض که سرشار سکوت است و عقیم است
فصلی که مرا زمزمه می داد گذشته است
امروز کسی درد تو را درک نکرده است
خاموش بمان ، فرصت فریاد گذشته است
با رقص جنون می گذرد از دل طوفان
این شعله که از معرکه ی باد گذشته است




کنار پیکر غلطان به خاک ماهیها
کسی نشسته به قصد هلاک ماهیها
غروب و سایه ی وحشت ،هجوم زورق ها
شبیه رود ، دلم سینه چاک ماهیها
صدای شوم قدوم کدام خرچنگ است!
که پا نهاده به دنیای پاک ماهیها
چه آسمان قشنگی که از شب و مهتاب
نشسته خوشه ی پولک به تاک ماهیها
تو ای زلال صمیمی! به حسرتم شاید
شبی چنان بشناسم ترا که ماهیها....
چه بی نشانه گذشتی به رود پیوستی
پلاک گمشده حالا پلاک ماهیها
و چند سال پس از آن که منتظر ماندم
نیامدی ، شده بودی خوراک ماهیها

نظرات [۴]
پنجشنبه، ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ :: ۰۳:۲۸
با رقص جنون می گذرد از دل طوفان/ این شعله که از معرکه باد گذشته است عالی؛زیبا و پر از نقش امید .آفرین استاد!
جمعه، ۰۲ مرداد ۱۳۹۴ :: ۰۳:۱۱
این عطر تن کیست که در باد گذشته ست درود بر شما اما چرا اشعار عنوان ندارند
دوشنبه، ۱۵ دی ۱۳۹۳ :: ۱۲:۲۵
سلام استاد فه ره خوه ش حالم ک نه مردمو دواره شعره یل نابدان خوه نم ده سدان خوه ش-قه له مدان پربار-سایه دان مسته دام
یکشنبه، ۰۶ مهر ۱۳۹۳ :: ۱۱:۱۷
شعرهای امین شیرزادی کم نظیرند با تصاویر بکر و زیبایی که دارند درود بر جناب شیرزادی، شاعری که شعرهایش را بسیار دوست دارم.
اطلاعات شما ذخيره شود ؟