شاید این روزهای بارانی آرزوی مسافری باشد / شش غزل معروف از رضا حساس



HASAS21.jpg


۱
اینجا بدون تو همه ی روزهای من تنهاتر از غروب غم انگیز بندرند
دیگر چگونه یاد توباشم چگونه آه وقتی تو را ز یاد من از یاد می برند

باهم غریبه اند دراین شهرلعنتی حتی فریب چهره یشان را دگر مخور
این مردمان برای رهایی یشان زشب خورشیدرابه قیمت شمعی نمی خرند

آغشته است خاطره های زلال من با خاطرات مبهم این سایه های زشت
یخ بسته است روح غزل خیز من دریغ این واژه ها درآمدی از فصل آخرند

تصویر شیشه ای تو در قاب سنگی ام باهم گره نمی خورداین سرنوشت ما
ترجیح میدهم که فراموشتان کنم حتی اگرکه نام شما را بیاورند

کش میدهم تمام سخنهای ساده را دیگر مجال از توسرودن نمانده است
دیگر چقدر از تو بگویم به دیگران وقتی که دیگران همه از جنس دیگرند

فردا تمام مردم این شهر بی گمان وقتی که شعرهای مرا بشنوند آه
تنها به جرم اینکه تو را یاد کرده ام من را بسوی جوخه ی اعدام می برند...



۲
خورشید را به شانه ی خود وصله می زنم
تا بشکند طلسم زمستانی تنم

من آن بهار بی چمدانم که چارفصل
از غنچه های پیرهنت دل نمی کنم

گلهای پشت پنجره سیراب می شوند
باران اگر ببارد از ابر سترونم

شادی اسیر چرخه ی تکرار می شود
یک شب اگر که سر بگذاری به دامنم

پرواز آرزوی غریبی ست بی گمان
وقتی به میله های قفس پنجه می زنم

دارد غروب می شود و شانه های من
خاموش می شوند به هنگام رفتنم

فردا شبیه زورق در هم شکسته ای
خورشید را به ساحل دریا می افکنم...                                              



۳
این روسری چقدر به چشم من آشناست
این منظره چقدر شبیه خود شماست
 
این صندلی همیشه خودش را نشسته است
آن پنجره همیشه نگاهش به کوچه هاست
 
با دست باد خسته ورق می خورد غزل
تنها صدای مبهم خانه همین صداست
 
دارد کسی به سمت تو نزدیک می شود
این تازه ابتدای غم انگیز ماجراست
 
امشب چقدر از تو به رویا رسیده ام
این مهربانترین شب یلدایی خداست
 
حسی شبیه تازه شدن می وزد تو را
حسی که از حوالی خواب اقاقیاست
 
شب در کمین نشسته به فنجان فال من
عمر سیاه روشنی ام رو به انتهاست
 
***
انسان چقدر زود فراموش می شود
انسان چقدر لحظه به لحظه در انزواست...



۴
شاید این روزهای بارانی آرزوی مسافری باشد
شاید آغوش سبز فروردین سهم مرغ مهاجری باشد

شاید این کوچه ای که دلتنگ است در غروبی شبیه هر شب من
در فراسوی انتظاری تلخ فکر دیدار عابری باشد

پشت سوسوی چشمهای شما پشت پرچینی از غزلهاتان
بی گمان هر شب خدا باید بارو بندیل زائری باشد

آرزو مانده در دل این شهر روزی از روزهای سبز خدا
در پس این سیاهی مطلق تکه خورشید لاغری باشد

کوله بار سفر ببند ای دوست شوق ماندن در این حوالی نیست
شاید این واژه های بغض آلود توشه راه شاعری باشد




۵
سر قرار نیامد دلم به شور افتاد
 دوباره این دل وامانده کار دستم داد

و کوچه کوچه‌ی بن بست برگریزان بود
همان مکان قدیمی ، محله‌ی میعاد

پلاک خانه همان ... نه ! عوض شده انگار
پلاک ۱۷ سابق شده ۱۷۰

چقدر پنجره ها ..... دیر شد کجا مانده !؟
و کوچه را دو سه باری قدم زدم در باد

مرا ببخش که بعد از سه سال و چندین ماه
دوباره آمده ام با ترانه  با فریاد

و باجه ی سر کوچه ، خدای من آخر
کی این شماره‌ی اشغال می شود آزاد ؟!
Θ
دو سایه از بغلم رد شدند  یک زن و مرد
زنی شبیه گذشته ملیح و ساده و شاد
ΘΔΘ
هوای ابری پاییز و نم نم باران
کسی به ساعت خود خیره شد و رفت از یاد ...





۶
همیشه دلخوش از اینم که ماهتابی هست
برای رخوت این تن مجال خوابی هست
 
هزار شکر که از تاک خاطرات شما
برای لحظه ی تنهایی ام شرابی هست
 
چه غیر آینه باید جوابگو باشد
سوال پنجره ها را اگر جوابی هست؟!
 
کلید شهر اساطیریان به دست من است
هنوز فرصت دلخواه انتخابی هست

هنوز می شود این زندگی ورق بخورد
هنوز بر سر این برکه ها حبابی هست
 
همیشه در پس پیراهن زمستانها
نشان قامت لرزان آفتابی هست
 
***
و این گناه قشنگ تمام گندمهاست
به جرم سر زدن از خاک آسیابی هست...


 

نظرات [۴]
جمعه، ۳۰ بهمن ۱۳۹۴ :: ۱۳:۴۵
درود بر آقای حساس عزیزکه اشعارشون سرشار از صمیمیته. زنده باشید
جمعه، ۰۲ مرداد ۱۳۹۴ :: ۰۳:۰۸
متشکرم بی نظیر و بکر
چهارشنبه، ۰۱ بهمن ۱۳۹۳ :: ۱۰:۰۳
درود. بسیا زیبا بود.....
چهارشنبه، ۰۱ بهمن ۱۳۹۳ :: ۰۴:۵۳
رضا بی نظیره...
اطلاعات شما ذخيره شود ؟