داستان کوتاه:آن مرد با باران آمد. نوشته : ملوک(شاهدخت) هاشمی
داستان کوتاه:آن مرد با باران آمد. نوشته : ملوک(شاهدخت) هاشمی
داستان کوتاه (آن مرد با باران آمد.) اثر:خانم هاشمی، در زمره ی (ادبیات مهدوی) قرار دارد وبه زبانی مناسب نوجوان نوشته و پرداخته شده است.پردازش به ادبیات مذهبی در قالب های داستان و شعر و... ویژگی های خاص خود را داراست و بی شک «موضوع»آثاری که در همین راستا نوشته و پرداخته می شود،...

سرویس ادبیات کودک ونوجوان بلوط/مرتضی حاتمی:
داستان کوتاه (آن مرد با باران آمد.) اثر:خانم هاشمی، در زمره ی (ادبیات مهدوی) قرار دارد وبه زبانی مناسب نوجوان نوشته و پرداخته شده است.پردازش به ادبیات مذهبی در قالب های داستان و شعر و... ویژگی های خاص خود را داراست و بی شک «موضوع»آثاری که در همین راستا نوشته و پرداخته می شود،برای مخاطبان؛ ((لو)) رفته و جنبه های آشنا و تکراری دارد، که می بایست با به کارگیری از برخی فاکتورها و نمادهای کددار و خلاقیت هایی ادبی، به گونه ای که به «تحریف و دست کاری مذهبی»منجر نشود ، این گونه آثار را آفرید و نوست.
نویسنده ی این اثر، توانسته با بهره گیری از برخی فاکتورها ونمادهای مهدوی، اندیشه و مفهومی که در نظر داشته را به مخاطب منتقل نماید.
«گلبرگ های گل نرگس، آمدن آن مرد در باران، نور سبز و...»الگوهایی برای شناختن نمادهای برای ادبیات مهدویت است .انتخاب زبانی ساده و روان و بی پیرایه هم از نقاط قوت این داستان کوتاه است ونوجوان مخاطب می تواند به راحتی با مضمون ومحتوا و اندیشه ی حاکم در آن ارتباط برقرار کند.پایان بندی این اثر هم زیباست.
***
سرم به شدت درد می کند و گوش هایم چیزی نمی شوند. فکر می کنم همه اش تقصیر آن شب بارانی بود. اگر به حرف بابا گوش می دادم و بدون چتر بیرون نمی رفتم به این شدت سرما نمی خوردم. چه شب عجیبی بود. انگار سقف آسمان سوراخ شده بود و همه ابرها تصمیم داشتند، فقط آن شب تمام داشته و نداشته های بارانی شان را روی سر و صورت شهر بریزند. خیابان خیلی شلوغ بود و مغازه ای که خریدهای همیشگی را در آن جا انجام می دادیم، تعطیل شده بود.
فردا امتحان نهایی املا داشتیم. خانم معلم گفته بود که این املا با همه امتحان های دیگر فرق دارد. حالا چه فرقی داشت، من نفهمیده بودم. اگر از امتحان فردا نمره خوب نمی گرفتم، آبرویم حسابی پیش خانم معلم و بچه ها می رفت. شاگرد اول کلاس بودن هم گاهی وقت ها دردسرهایی برای آدم دارد. خانم معلم دوست صمیمی مامانم است. برای همین خیلی بد می شد اگر نمره خوبی نمی گرفتم.
مادرم می گوید: امروز مدرسه نرو. از خانم مدیر برایت مرخصی می گیرم. به فریبا (خانم معلم) هم زنگ می زنم، اما خیلی بدتر می شود. حتماً بچه ها فکر می کنند که از امتحان ترسیده ام. از ترس امتحان فردا نمی توانم حتی یک لقمه شام بخورم. مادر هی به من دارو می دهد. بابا می خواهد مرا به اورژانس ببرد. می گویم خوبم، چیزی نیست. آن ها نمی دانند بیش ترین ترس و دلهره من از امتحان املای فرداست، نه سرماخوردگی شدید. کتاب فارسی ام را باز می کنم. کلمات جلوی چشم هایم بالا و پایین می روند. صفحه امتحان را باز می کنم:«آن مرد در باران آمد..»
سرم را بلند می کنم. مادرم را می بینم که چادر نمازش را پوشیده و نمازش را هم مثل همیشه، خوانده. صورتش مثل ماه شده، روشن روشن. به به! چه بوی خوبی از چادرش می آید. فکر می کنم همان عطر یاس است که موقع نماز به چادر و لباسش می زند. سر نماز برایم دعا کرده که هم زود زود خوب شوم و هم تو امتحان فردا نمره خوب بگیرم. مادر مهربانم من....
کتاب را از من می گیرد و به دقت به صفحه امتحان املا نگاه می کند. بعد از چند لحظه می رود. خیلی عجیب است. اولین بار است که مادر با دقت به درس «آن مرد در باران آمد» نگاه می کند. دفتر املایم را باز می کنم. کاش آن مرد را می شناختم. کاش می توانستم به او بگویم که فردا امتحان املا دارم و اصلاً آمادگی هم ندارم. کاش می شد که آن مرد در باران نمی آمد. اصلاً چرا در باران آمده؟
چشم هایم خسته می شوند. آن مرد را تار می بینم. باران می بارد. از شدت درد و سرفه های پی در پی، چشم هایم کز کز می کند. تمام بدنم به شدت می لرزد. اصلاً دست خودم نیست. همه جا تاریکِ تاریک است و ترس در تمام بدنم پیچیده است. احساس گم بودن می کنم. فریاد می زنم. جیغ می کشم. دارم از ترس می میرم. چشم هایم را می بندم. ناگهان نسیمی گرم به صورتم می خورد. احساس خوبی به من دست می دهد. چشم هایم را باز می کنم. نوری سبز به آرامی وارد چشم هایم می شود. سایه ای را که چتری بزرگ به دست دارد، در کنارم حس می کنم. صورتش را نمی توانم ببینم. بوی خوبی در هوا و زیر باران پخش شده است. حس می کنم او را می شناسم. دستی به سرم می کشد و مهربانانه مرا به سینه اش می فشارد. نمی توانم حرف بزنم. زبانم کلید شده.
صبح شده است. چشم هایم را باز می کنم. همه جا روشن شده. مامان و بابا بالای سرم ایستاده اند. مادر مرا بغل می کند. بابا پیشانی ام را می بوسد. بی اختیار سراغ کتاب و دفتر املایم را می گیرم. حالم خوب خوب شده. احساس خیلی خوبی دارم. انگار نه انگار که دیشب مریض بودم. کتاب فارسی را که باز می کنم، چشمم به درس آن مرد در باران آمد، می افتد. صفحات کتاب کمی چروک شده. چند گلبرگ تازه گل نرگس لای کتاب است. بوی یاس فضای اتاق را پر می کند.
نظرات [۳]
پنجشنبه، ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ :: ۰۶:۵۹
جالب بود موفق باشید وسلامت حاج مرنضی
جمعه، ۱۰ مهر ۱۳۹۴ :: ۲۲:۵۱
موفق باشید . . .
دوشنبه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۱۹:۴۹
خسته نباشی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟