کیفی پر از خیال / سبحان تابش / بخش صالح آباد ایلام
 کیفی پر از خیال / سبحان تابش / بخش صالح آباد ایلام
داستان(کیفی پر از خیال) «تعلیق» (suspense)خوبی دارد همین عنصر؛ موجب جذابیت اثرشده و فضاسازی نسبتاً مناسب و قابل قبولی هم برای اثر انجام داده است. شخصیت های اصلی و فرعی را هم با ذکر توصیف های ظاهری و گاه از زبان راوی اول شخص(first person narrative) در زمان گذشته، به خواننده معرفی کرده است...

سرویس ادبیات کودک ونوجوان بلوط/ مرتضی حاتمی:«سبحان» نوجوانی است که تازه کفش های جوانی را پوشیده و علاقه ی زیادی به نوشتن و مطالعه دارد.اواهل «صالح آباد»، بخشی کوچک در استان ایلام است و معمولاً هر ماه چند نامه و اثر برایم می فرستد و گاه در «آفرینش های ادبی» اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان، با هم و گاه با سایر دوستان، درخصوص نوشته هایش ، گفت وگو و آموزه های لازم نوشتم را به او منتقل می کنم و بعضی اوقات فرصتی باشد، به صورت مکاتبه ای داستان ها و نوشته هایش را بررسی و راهنمایی های لازم را برایش می نویسم و گاه که لازم بوده باشد، از واسطه های پیامک و تلفن هم، برای آموزش استفاده کرده ام.
از ویژگی های بارز او؛ پشتکار و مداومت در نوشتن و تلاش برای پیداکردن سوژه هایی زیبا و غیرقابل پیش بینی است.او معمولاً دغدغه های زیادی برای انتخاب سوژه و موضوع برای نوشتن دارد.
سبحان، سال ۹۲، نوشتن را در قالب«فیلم نامه» را شروع کرد و با مطالعه و دانش افزایی و به کارگیری راهنمایی ها و نقد و بررسی هایی که بر کارهایش داشته ام، گام هایی ارزنده و رو به کمال در این قالب و «داستان کوتاه نوجوان» برداشته است.
داستان(کیفی پر از خیال) «تعلیق» (suspense)خوبی دارد همین عنصر؛ موجب جذابیت اثرشده و فضاسازی نسبتاً مناسب و قابل قبولی هم برای اثر انجام داده است. شخصیت های اصلی و فرعی را هم با ذکر توصیف های ظاهری و گاه از زبان راوی اول شخص(first  person  narrative) در زمان گذشته، به خواننده معرفی کرده است.زبان(language) نوشتاری داستان، دچار لغزش هایی است که نویسنده ی تازه قلم ،می تواند با بازنویسی و دقت در انتخاب و گزینش کلمات، این مشکل را برطرف نماید. پایان(ending) داستان هم زیباست.
سبحان تابش، اگر همت و تلاش و تمرین زیاد در نوشتن داشته باشد و فعلاً از تجربه کردن در قالب های دیگر ادبی پرهیز کند و آموزه های نوشتاری را خوب گوش بگیرد و انجام دهد، می تواند از استعدادهای ادبیات داستانی باشد و می توان در آینده به او و نوشته هایش امید بست. به امید آن روز
داستان (کیفی پر از خیال) را با هم می خوانیم.بازهم از داستان های سبحان با هم خواهیم خواند.
***
- کریم! کریم! خودشه!
- کی خودشه؟
- همونی که گفتم دیوانه! حواست کجاست؟
- اِاِاِ، معلومه خیلی پولداره حمید.راس میگی!
- آره، ما هم پولدار می‌شیم.
-یعنی می‌شه؟
-چرا که نه.
خیابان خیلی شلوغ نبود. ساعت دو بعدازظهر بود و همه‌ی مغازه‌دارها به خانه‌هایشان رفته بودند  فرصت طلایی بود برای یک سرقت جانانه. آخ جون! خیلی وقت بود،که چنین فرصتی گیرمان نیامده بود. مردی که زاغ سیاهش را چوب می‌زدیم، لاغر بود ولی نه زیاد.کت و شلواری تمیز می پوشید. عینکی طبی بر چشم می گذاشت و ما بیشتر دو چشمی، نه هزار چشمی نظاره‌گر، کیف چرم دستش بودیم. خیلی سبک به نظر می رسید.حتماً پر بود از تراول های خوش رنگ.چه بهتر کار ما را راحت‌تر می‌کرد.با این سر و وضعش معلوم بود یا دکتربود، یا کارمند بالارتبه ی بانک، که البته این پول‌ها چیزی برایش نبودند.
از همان زمانی که پیک موتوری محله‌شان شدم. نامه‌ های زیادی را می بردم در خانه اش. خانه اش خیلی مجلل و بزرگ بود. توی این مدت هی می آمدیم پشت این دیوار و منتظر بودیم تا از خانه بیرون بیاید. این چند روز آخر متوجه شدیم که بسته‌ای را به خانه می‌برد.
امروز کریم را  با خودم آوردم تا همان کاری را انجام دهیم که مدت هاست درباره اش فکر می کنیم. با همان لباس‌های شیک و تمیز در حالی که با همان کیف چرمی،از خانه بیرون زد.
-چرا نمیشه؟
-اگه گیر بیفتیم چی؟
-نترس.گیر نمی افتیم.تازه... اون پیاده‌ست و تنها، ما دو نفریم و موتور هم داریم.
حمید، موتور را روشن کرد و  گفت:
-سوار شو!
موتور خیلی آرام حرکت کرد و از کنار خانه‌ اش گذشتیم... یکی دو متر مانده، یک دفعه با سرعت زیاد کیف چرم را از دستش قاپید. حمید از شیشه‌ ی بغل به مرد نگاه می‌کرد. مرد به جای این که داد و فریاد راه بیندازد، یا دنبال مان بدود،سر جا ایستاده بود و لبخند می‌زند، فقط لبخند.خیلی تعجب کردم.مگر ممکن بود کسی کیفش را بدزدند و او بدون هیچ واکنشی، فقط لبخند بزند.
-آخ جون پولدار شدیم.
-پولدار، میلیاردر...
از چند خیابان و کوچه عبور کردیم. کریم کیف چرم را محکم به سینه اش چسبانده بود و گفت:
- بریم اطراف باغ؟
گفتم:
-اونجا خیلی شلوغه، شاید مردم ما رو  ببینن و شک برشون داره.
- نه بابا بریم همون جا.خیلی دنجه!
- باشه.من از یه چیز تعجب می‌کنم!
- از چی؟
- وقتی  که کیفش رو زدیم ،داد و هوار را ننداخت.
- آره.منم تعجب کردم.
-تازه... بهمون لبخند هم زد.
- خوب لابد یا یه دیوونه ی پولداره، یا اینکه خودش شرایط ما رو درک کرده و دلش به حالمون سوخته!
به همان  باغی رسیدیم که پاتوق دزدی هایمان بود. سر و صدای چند کلاغ بازیگوش به هوا بلند بود. از موتور پیاده شدیم و گوشه ای روی علف های کوتاه نشستیم.
کریم گفت:
-بازش کن!دارم می میرم از خوشحالی و ذوق...زودباش!می‌خوام ببینم چقدر پولدار می شیم؟راستی حمید!با سهمت می‌خوای چیکار کنی؟
جواب دادم:
- یه ماشین می‌خرم، دیگه از موتور خسته شدم.
کریم گفت:
- من... یه... یه ماشین می‌خرم،شاید یه پراید.موتورم دیگه عمرشو کرده، مال دهه‌ی شصته.
- راستی الان صاحب این کیف چرمی چه حالی داره؟
- نمی‌دونم.
با هم به راه افتادیم.... به اطراف مان خوب خوب نگاه کردیم.کسی آن دور و بر نبود.می توانستیم با خیال راحت کیف را باز کنیم...
کریم گفت:
-می‌دونی چیه؟اصلاً این پول حق ماست.
گفتم:
-خب یه جورایی آره. حالا بازش کن!
- خداکنه فقط برای اون چیزی که می‌خوام کافی باشه.
-یعنی چقدر؟
- به اندازه‌ی یه زندگی. تامین یه زندگی خوب و راحت و بی دغدغه.
-حالا بیا و کیف را بازکن.
یک دفعه هر دو متوجه رمزی بودن کیف چرمی شدیم.
کریم گفت:
-اصلاً متوجه نبودیم کیف رمز داره.حالا چیکار کنیم؟
- با یه سوزن یا سنجاق قفلی می تونم بازش کنم.
کریم سنجاقی از جیب شلوارش بیرون می‌آورد و به من داد.
-نگران نباش!الان بازش می‌کنم.
 با سنجاق قفلی با رمز کیف، ور رفتم.کریم بی صبرانه گفت:
- به کیف آسیبی نرسه ها! اندازه موتوره می‌ارزه.
گفتم:
- باشه.نگران نباش!
بعد از چند دقیقه،به آسانی رمز کیف را بازکردم...اول باری بودکه رمزکیفی چرمی را به راحتی باز می کردم.کریم گفت:
-زود باش دیگه! جونمو بالا آوردی!
کیف را بازکردم.چند لایه کاغذ داخل کیف به ما دهان کجی کرد.تمام کاغذها را بیرون ریختم.کیف را سر و ته کردم و تمام کاغذهای و تکه های ریز و درشت آن را بیرون تکاندم...دریغ از یک سکه ی سیاه. دو سه ورق قرص ((آتِنولول)) و ((پروپرانولول۵۰)) و چند مداد نوک تراشیده و یک خودنویس قدیمی و پرجوهر. همین!تمام پول و تراولی که در ذهن مان تصور کرده بودیم...
حمید با عصبانیت و ناراحتی تمام برگه‌های سفید داخل کیف را به هوا پرت کرد و با صدای بلند به خودش و شانسش فحش داد و گفت:
-اینها چیه؟ این خرت و پرت ها چیه؟پس کو پول؟پس تراول ها کو؟ اینها دیگه چیه؟
با ناامیدی و تمسخر گفتم:
- تراول سفید. دسته چک های سفید! و امضا شده.بیا ببریمشون بانک!
کریم با ناراحتی و نفرت، برگی از کاغذها را برداشت و با صدای بلند خواند:
- «چرک‌نویس داستان کوتاه/نوشته ی :...
و دوباره با ناراحتی و بغض گفت:
- پس پول‌ها کو؟این مسخره بازی ها چیه؟ خودمون رو گذاشتیم سرکار.
گفتم:
- من که باورم نمی‌شه.الان فهمیدم چرا این طور بهمون لبخند می‌زد.شاید داشت به حماقتمون می خندید...
کریم گفت:
- آره.راس میگی.خیلی تو دلش بهمون خندیده.مرتیکه ی بی خاصیت!
کاغذ‌های سفید و نوشته شده را جمع کردم  و گفت:
-کریم! این یارویی که کیفشو دزدیدیم، نویسنده بوده.
کریم با تعجب پرسید:
- نویسنده؟نویسنده دیگه چه جور آدمیه؟!
گفتم:
- آره،این کاغذها همشون روشون نوشته «داستان کوتاه»،«چرک‌نویس»،«رمان»و...نمی دونم ازاین جور چیزها.
کریم گفت:
- ما چقدر بدشانس هستیم، یادته بهت گفتم چقدر پولدار می‌شیم الان.
- آره، دیگه پراید رفت هوا...
- زندگی رفت هوا...
۰دوباره پرسه زدن تو خیابونها
-دوباره زاغ سیاه مردم رو چوب زدن ها...
-گرسنگی
-بیکاری
-بدبختی
-دربه دری...
کریم تمام برگه‌های سفید را داخل کیف چرمی قرار داد.
پرسیدم:
- داری چکار می‌کنی؟
-هیچ چی...اینها دیگه به دردمون نمی‌خورن.
-به نظرم پسشون بدیم به صاحبش
-چه بی عقلی!اون وقت میان و میگیرن مون و میندازنمون زندان.
- نه.بابا زندان چرا؟ از رو دیوار خونه‌اش پرت می‌کنیم داخل خونه.
- چرا باید این کارو انجام بدیم؟
- چون که احساس می‌کنم گناه داره، اینا تمام زندگی یه نویسنده است.
- ما گناه نداشتیم امروز رو علاف شدیم؟
- من که میگم گناه داره.
-...
با هم تصمیمی گرفتیم..کیف را برداشتیم و از جای مان بلند شدیم.سوار موتور شدیم و از باغ زدیم بیرون. از خیابان نیمه خلوت گذشتیم. وارد کوچه شدیم.گربه ی چاقی با دیدن ما از جایش بلند شد و به سرعت از دیواری بالا رفت. به خانه اش نزدیک شدیم.با خشم و عصبانیت کیف را به آن سوی دیوار پرتاب کرد و به سرعت از پیچ کوچه گم شدیم.
 
صالح آباد/نوشته شده در تاریخ: ۱۶/۱۰/۹۳
پاک‌نویس مجدد در تاریخ: ۲۹/۱۱/۹۳
 
نظرات [۳]
پنجشنبه، ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ :: ۰۵:۱۱
خیلی خوب افرین
یکشنبه، ۲۲ آذر ۱۳۹۴ :: ۱۴:۱۵
تبریک به سبحان
دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ :: ۱۰:۴۵
آفرین به سبحان موفق باشی
اطلاعات شما ذخيره شود ؟