نوشته های خلاق دختران نوجوان ایلامی
نوشته های خلاق دختران نوجوان  ایلامی
خانم «رسمیه چکاوک»،مربی امورفرهنگی «مرکز فرهنگی هنری شماره یک» اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان ایلام است و بیش از ۱۹ سال در این مجموعه ی فرهنگی، سابقه ی کار دارد....

راز گلستان
نوشته های خلاق اعضای دخترنوجوان مرکز شهدای کودک(مجتمع) ایلام/مربی مجری:رسمیه چکاوک
سرویس ادبیات کودک و نوجوان بلوط/مرتضی حاتمی:خانم «رسمیه چکاوک»،مربی امورفرهنگی «مرکز فرهنگی هنری شماره یک» اداره کل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان ایلام است و  بیش از ۱۹ سال در این مجموعه ی فرهنگی، سابقه ی کار دارد.
ایشان در زمینه های پژوهش و اقدام پژوهی و نقد و بررسی کتاب های کودک و نوجوان(گزارمان) فعالیت جدی دارد و تاکنون در این راستا اقدامات مفید و رتبه هایی برگزیده در سطح ملی نیز کسب کرده است.
این مربی خوش ذوق و اهل قلم، در تابستان امسال، با استفاده از «نقوش قالی های کردی ایلام» با اعضای نوجوان دختر مرکز فرهنگی هنری شهدای کودک (مجتمع) کانون استان ایلام فعالیت ادبی انجام داده و در ادامه تلاش و زحمت نامبرده به همراه آثار ادبی نوجوانان خوش ذوق این مرکز، ارائه می شود. 
ضمناً آثار ادبی اعضا بدون ویرایش ادبی سرویس ادبیات کودک و نوجوان بلوط منتشر می شود.
امید است که قلم های این نویسندگان آینده، لبریز از تعالی و اندیشه های والا باشد و علاقه مندان به حفظ میراث فرهنگی ، بیش از پیش بر مدار توفیق و تعالی باشند.ان شاالله 
***
مقدمه :
حفظ میراث فرهنگی و معنوی از وظایف مهم متولیان امور فرهنگی است.تقویت زبان، ادبیات و فرهنگ بومی و محلی ازطریق فعالیت های مناسب گروه سنی نوجوان در کانون هم به صورت انفرادی و هم گروهی قابل اجرا است.  اجرای این فعالیت ها مخاطب را نقاد، جستجوگر، آزاد اندیش و کنجکاو بار می آورد و باعث می شوندکه مخاطبان نسبت به پیرامون خود حساس تر شوند. با اجرای این فعالیت ها مخاطبان می آموزند که با به کار گرفتن شیوه های صحیح تفکر شناخت خود را نسبت به محیط افزایش و از امکانات و شرایط طبیعی اطرافشان بیشتر استفاده کنند. نقش اعضا در انجام فعالیت های کانون این است که با اجرای شیوه های نو و جذاب در مخاطب میل، رغبت و علاقه ایجاد کنند.
فرهنگ و هنر هر جامعه ای،سند و شناسنامه ی همان جامعه است. فرهنگ هر منطقه ی جغرافیایی تابع شرایط طبیعی و اقلیمی همان منطقه است.که در ایلام این تنوع بسیار است. قالی بافی از جمله هنرهای اصیل و ارزشمندی است که سابقه ای طولانی دارد که با فرهنگ کهنسال این مرزو بوم پیوندی ناگسستنی دارد.این پیوند بین آثارتاریخی و طرح ها و نقش ها نوآوری و خلاقیت ویژه ای به وجود آورده که با شرایط زیست محیطی هر منطقه و باورها و اعتقادات آن گره خورده است.با توجه به علاقه مندی اینجانب به فرهنگ و هنر ایلام درسه سال گذشته علاوه بر مطالعات کتابخانه ای،مطالعات زیادی به صورت میدانی و فیش برداری با موضوع قالی های کردی ایلام انجام دادم.مردم این منطقه به دلیل سنت ها و آداب و رسوم قومی و قبیله ای و عشایری دارای فرهنگی خاص بوده که این فرهنگ در صنایع دستی به خصوص در طرح های قالی محلی به وضوح دیده می شود. نقوش مورد استفاده در قالی های کردی شامل:
 نقوش حوضی،گل هشت پر،گل شطرنجی،چنگکی،بوته سه گل،بته جقه و حیوانی بوده که این نقوش با باورها اعتقادات و افسانه ها و ادبیات شفاهی این مرزوبوم در ارتباط است.
 درنقوش قالی های کردی ایلام فرم دایره و خطوط شرکت ندارند و فرم های متنوعی که هرکدام نماد انتزاعی عنصر و یا ماجراهایی است که تنها با تلفیق مربع و مثلث ایجاد شده است که در میان رنگ های مورد استفاده رنگ قرمز بیشتر جلب توجه می کند که  خصوصیت این رنگ را در القای هیجان و شهامت و تحریکات خاص روحی و روانی می توان جست و جو کرد.
کادر یا حاشیه بافته های کردی،علائم معماری و علائم و نمادها و ریزه کاری های خاص دیگری است که در این نقش مایه ها با شفافیت کامل قابل لمس است.پس با دیدگاهی نو این بار با شیوه ای متفاوت کار را با اعضای  دختر نوجوان مرکز کار را آغاز کردم.
شیوه ی کار/قصه گویی و قصه نویسی:
بیان هنرمندانه ی قصه ها،افسانه ها،حکایات و... به منظور انتقال پیام ،انتقال مفاهیم اخلاقی و اجتماعی،آشنایی با آداب و رسوم و برانگیختن و تقویت احساسات و عواطف انسانی برای اعضا گفته می شد.
ابتدا با رجوع به منابع و پیشینه ی فرهنگی وهنری ایلام که طی چندین سال تحقیق میدانی گردآوری و مکتوب کرده بودم، کار را شروع کردم از نقوش قالی های کردی ایلام بود. نقوش قالی های کردی ایلام همگی شامل نقوش مختلفی هستندکه در اشکال هندسی،تقریباً غیر واقعی به نظر می رسند که در صورت نشناختن آنها برای اکثریت مردم نا آشنا باقی می مانند اما با معرفی این نقوش می توان به هنر هنرمندان این مرزوبوم پی برد.

  قصه ی راز گلستان بر گرفته از این نقوش است که مربی به صورت خلاقه و باابزار بازبانی ساده در قالب یک داستان و با بوجود آوردن شخصیت هایی که همگی در نقوش قالی موجود هستند سعی در معرفی و شناساندن این نقوش به نوجوانان دارد. در مرحله ی بعد اعضا با الهام از نقوش ، خود داستانی نو خلق کرده و به قصه گویی قصه ها می پرداختند.آنچه لازم به ذکر است قصه های اعضا به قلم خود و بدون هیچ ویرایش انجام شده است.
***
آثار ادبی اعضای نوجوان
راز پنهان/ نازنین نظریان  
در یک جنگل بزرگ و قشنگ  یک قلعه ی بسیار زیبایی بود در این قلعه مادر و پسری زندگی می کردند. وروبه روی قلعه پر بود از گل های وحشی سه پر و هشت پر رنگارنگ و بسیار خوشبو  وزیبا در وسط حیاط قلعه حوض بزرگی وجود داشت که پر از آب بود. یک روز پسر در حیاط قلعه قلعه قدم می زد و از دیدن گل های زیبای وحشی رنگارنگ لذت می برد و با خودش فکر کرد بهتر است که یک دسته گل را به مادرش هدیه دهد وقتی که مشغول چیدن گل ها شد لاکپشتی را میان گل ها دید آن را بیرون آورد و کنار حوض گذاشت و رفت گل ها را را به مادرش تقدیم کند. مادرش مشغول پختن غذا بود که عقرب سیاهی به مادرش نزدیک شد.پسرجوان عقرب را کشت و جان مادرش را نجات داد صبح روز بعد وقتی پسر حوض حیاط را تمیز می کرد یک دفعه احساس دردی در پای خود کرد وقی پایش را از آب بیرون آورد خرچنگی پای او را گرفته بود و خرچنگ را از پایش جدا کرد و آن را پرتاب کرد در این هنگام پسر عقابی را بالای قلعه دید عقاب با خود فکر کرد خرچنگ را برای او پرتاب کرده تا آن را بخورد پس سریع آن را صید کرد و خورد و برای تشکر روی شانه ی پسر نشست و به گردن خود اشاره کرد پسر وقتی گردن عقاب را دید نگین بسیار زیبایی روی آن آویزان بود پسر نگین را به عنوان هدیه از عقاب قبول کرد و آن را به مادرش داد .مادر تا نگین را دید شروع به گریه کرد  از یک طرف خوشحال شد چون آن نگین،نگین گوشواره ای بود که سال ها پیش همسرش که پادشاه آن سرزمین بود به او هدیه داده بود و سپس پیرزنی بدجنس نگین گوشواره را کنده و دختر پادشاه همسابه را به لاکپشتی تبدیل کرده بود. از قرار معلوم از آن جا که دختر، عروس آینده ی سرزمین می شد با حیله طلسم شده بود. سپس به پسرش گفت سریع نگین را در دهان لاک پشتی که غذاهای خود را از گل های سه پر و هشت پر می گیرد بگذار . پسر نیز این کار را کرد و لاک پشت تبدیل به یک دختر زیبا شد و با هم ازدواج کردند و عقاب که همان پیرزن بدجنس بود به حالت اول درآمد و به خدمت خانواده مشغول شد.


داستان پسر کوچولو / رویا جلیلیان 
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. توی یک جنگل سبز یک خانواده ی سه نفره زندگی می کردند.یک پسر یک مادر و یک مادربزرگ خیلی خیلی پیر مادربزرگ توی جنگل به گل ها و درخت ها آب و به پرنده هایی که به آن جا می آمدند دانه و آب می داد. پرنده ها و حیواناتی که در آن جا که در آن جا زندگی می کردند خیلی مادربزرگ را دوست داشتند. چرا؟ چون مادر بزرگ به آن ها آب و غذا و و.. می داد و به آنها محبت می کرد یک روز از روزها ی تابستانی که پسر کوچولو می خواست نماز ظهر را بخواند به بیرون از خانه رفت و کنار حوض نشتست و وضو گرفت در همین حال که وضو می گرفت با خودش زیر لب حرف می زد و می گفت: "کاش می شد یک دوچرخه داشته باشم که بتوانم بازی کنم کاش می شد یک لاک پشت کوچک داشته باشم تا بتوانم رازها و حرف های دلم را باو بگویم . " داخل حوض یک نگین کوچک وجود داشت که مادربزرگ قبلا" به پسرکوچولو گفته بود که آن نگین می تواند همه کاری بکند و آرزوهای مردم را برآورده کند . پسرکوچولو وضویش را گرفت و به داخل خانه رفت که نماز بخواند. کنار سجاده یک لاک پشت کوچک و ناز بود پس با خوشحالی مادر و مادربزرگ ش را صدا کرد تا لاک پشت را ببینند. مادر و مادربزرگ با عجله پیش پسر آمده و از اوپرسیدند که لاک پشت اینجا چه  می کند؟ مادر بزرگ گفت این همان لاک پشتی است که آرزو کرده بودی پسر گفت اما این لاک پشت از کجا آمده من آرزو کردم ولی چه طوری به این زودی به اینجا آمده مادر بزرگ گفت: پسرم یادت است یک روز به تو گفتم یک نگین داخل حوض قرار دارد و می تواند آرزوهای مردم را برآورده کند الان لاک پشت آن نگین را برای تو آورده پسر گفت: خب مادر بزرگ من یک دوچرخه آرزو کرده بودم پس آن دوچرخه کجاست ؟مادر بزرگ گفترپسرم صبر کن دوچرخه را هم یک روز دیگر می آورد پسر گفت می خواهم نمازم را بخوانم بعدا" در این مورد با هم حرف می زنیم . مادر و مادر بزرگ رفتند و مادر به مادر بزرگ گفت مادر َآن نگین می تواند یک سماور برایم بیاورد . مادر بزرگ البته که می تواند فقط کافیه بروی کنار حوض واز نگین بخواهی. مادر کنار حوض نشست و به آرامی گفت: ببخشید نگین کوچک می توانی یک سماور برایم بیاوری؟ این را گفت و داخل خانه شد مادربزرگ گفت کمی صبر کن امیدوارم به خواسته ات برسی. پسر کوچولو نمازش را خواند لاک پشت را برداشت و به جنگل رفت تا لاک پشت را به دوستانش نشان دهد. وارد جنگل شد و داد زد و گفت: خرچنگ،عقاب عقرب ،حشرات بیاید اینجا می خواهم چیزی به شما نشان دهم آنها سریع آمدند و گفتند چه چیزی را؟ پسر کوچولو!پسر گفت یک لاک پشت آنها با تعجب  گفتند فقط  یک لاک پشت عقرب گفت آن را از کجا آورده ای؟ پسرک هم نشست وهمه ی داستان را برای آنها گفت وقتی که حرف هایش تمام شد گفت: راستی اسمش را چه بگذارم؟ خرچنگ گفت: لاکی لاکی اسم خوبی است. پسرک هم از این اسم خوشش آمد و گفت خیلی ممنون بعد خداحافظی کرد و به خانه به راه افتاد . به خانه که رسید وارد شد و کنار مادرش رفت و گفت من و دوستانم همفکری کردیم و اسمی برای لاک پشت انتخاب کردیم مادرش گفت بله اسم خوبی است . چند روز بعد گذشت یک روز کنار حوض رفت که سرو صورتش را بشوید دید یک دوچرخه کنار حوض است باور نکرد دست هایش را به چشم هایش مالید و به کنار حوض رفت به آن دست زد دید واقعی است داد زد و گفت آخ جون واقعی است و مشغول بازی با دوچرخه شد خیلی خیلی خوشحال شد و به خانه رفت تا آن را به مادر و مادربزرگ ش نشان دهد .


بیماری پردردسر/ سانیا منوچهری
یکی بود یکی نبود روزی در یک قلعه ی بزرگ اتفاقی افتاده بود مادر شاهزاده ی قصه ی ما مریض شده بود پسر سریع رفت و حکیم را خبر کرد حگیم گفت که باید بروی و گل سه پر و هشت پر را بیاوری پسر گفت باشد فقط مادرم را نجات بده پسر از قصر بیرون رفت و در دشت های پر گل به دنبال گل سه پر و هشت پربود که ناگهان عقربی جلوی پایش ظاهر شد عقرب گفت چه می خواهی پسر گفت به دنبال گل سه پر و هشت پرهستم که مادرم را از بیماری نجات دهم عقرب گفت اما از این همه گل فقط دو تا گل باقی مانده است که آنها مال من هستند پسر گفت  خواهش می کنم آن گل ها را به من بده عقرب که سال هاست به دنبال نگین سبز رنگی ست گفت یک شرط دارد باید بروی و برای من یک نگین سبز رنگ بیاوری پسر گفت از کجا می توانم آن را بیاورم عقرب گفت اگر می دانستم به تو نمی گفتم پسر گفت باشد و حرکت کرد و عقرب فریاد زد شنیده ام در این نزدیکی ها یک رود است مطمئنا" آن نگین در آنجاست پس به سوی رود رفت و ناگهان چشمش به یک نگین سبز افتاد خواست آن را بردارد ول یک خرچنگ آمد و گفت چکار می کنی این نگین سال هاست مال من است یک شرط دارد تا نگین را به تو بدهم. باید بروی و برای من یک حوض زیبا و دلنشین درست کنی تا آن را به تو بدهم. ناگهان خرچنگ گفت. این نگین را می خواهی چکار؟ پسر ماجرای بیماری مادرش و قضیه ی گل سه پر و هشت پر را برایش تعریف کرد. خرچنگ هم گفت قبول می کنم و شرط آن برجاست. پسر بلند شد تا برود سنگ بیاورد و حوض را درست کند. در بین سنگها سنگ سنگینی را برداشت صدایی آمد. آخ جان دارم پرواز می کنم. جدم گفته بود که روزی با دو مرغابی پرواز کرده است من نیز می توانم پرواز کنم . پسر تا صدا را شنید به دنبال صاحب صدا گشت . لاک پشت نگاهی به اطراف انداخت پسر لاک پشتی را دید ک سر از لاک بیرون آورده و در...هست. لا کپشت پرسید مرا کجا می بری؟ پسر گفت گمان کردم سنگی هستی تا باتو حوضی برایب خرچنگ درست کنم. من سال هاست که از ترس جانم سر از لاک بیرون نیاورده ام و منظره ها ی اینچنینی ندیده ام. پسر دلیلش را از لاک پشت پرسید: او از عقابی شکایت کرد که قصد جانش را می کرد و سال ها بود که با او دشمنی می کرد. پسر رفت تا با عقاب حرف بزند وقتی عقاب رسید ماجرا را تعریف کرد اما عقاب سنگ دل به او گفت در ازای اذیت نکردن لاک پشت باید برای او گوشت بیاورد پسر رفت تا در قصر مقداری گوشت بیاورد. عقاب قبول کرد و قول داد تا با لاک پشت دیگر کاری نداشته باشد. پسرک نفس زنان نزد لاک پشت رفت و لاک پشت هم جای سنگها را به پسر نشان داد پسر سنگها را برد و حوض خرچنگ را درست کرد خرچنگ هم نگین سبز رنگ را به پسر داد پسر نگین را برداشت و دوان دوان به سوی عقرب دوید. عقرب نیز اجازه داد تا گل ها را بردارد و پسر با خوشحالی از پیدا کردن گل ها به قصر برگشت حکیم باشی گفت تا الان به خیر گذشت زود برو و آن گل ها را بجوشان و بیاور. پسر رفت و از سماور آب جوشیده در قوری ریخت و گل ها را جوشاند و جوشانده را به حکیم داد بعد از خوردن جوشانده مادر پسر سلامتی خود را بازیافت. و مادر برای دستمزد حکیم ناچار شد گوشواره ی خود را به او بدهد. مادر رو به پسرش کرد و گفت به خاطر این زحمات به تو دستور می دهم تا افرادقصر  ماجرای به دست آوردن گل ها را به صورت  قالی ببافند تا به یادگار باقی بماند.


پسر شجاع/ نسیم بدرخانی
در یک جنگل سیاه و تاریک مادر و پسری با هم زندگی می کردند که پر از گل های وحشی سه پر و هشت پر بود توی جنگل سیاه جادوگری پلید حکمرانی می کرد و هرکس از فرمان او سرپیچی می کرد او را زندانی می کرد و به اذیت و آزار و شکنجه حیوانات و انسان هایی  که آنجا مشغول بودند می پرداخت .یک روز مادر و پسر در جنگل به دنبال غذا برای حیوانات می گشتند. که ناگهان جادوگر آنها را دید و مادر را با زور به همراه خود به قلعه برده و اورا زندانی کرد.
پسر برای آزاد کردن مادر تصمیم گرفت که با جادوگر پلید بجنگد،برای همین سوار بر لاک پشت عظیم جنگل شد و به راه افتاد،به حوض آبی پر از خرچنگ و پشه رسید.
از خرچنگ ها مخفیگاه جادوگر را پرسید و آنها قلعه ی جادوگر را به او نشان دادند. تا اینکه بالاخره به قلعه ی جادوگر رسید که عقاب ها از قلعه محافظت می کردند.
پسر به آرامی و یواش یواش وارد قلعه شد داخل قلعه سماور بزرگی قل قل می جوشید و عقرب زیادی وجود داشت که سربازان جادوگر بودند.
پسر به جنگ با آنها رفت و آنها را شکست داد و مادرش را آزاد کرد و سوار بر لاک پشت عظیم شدند و به خانه باز گشتند.


به دنبال الماس سبز / سایان هواسی
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود پسری با مادرش توی یک خانه ی بزرگ که پر از گل های سه پر و هشت بود زندگی می کردند. توی این خونه یک حوض بزرگ بود آن قدر بزرگ که اگر همه ی مردم ده از آن آب می بردند، باز هم در آن آب باقی می ماند. این حوض طوری بود که یک چشمه زیر آن بود سال پیش جادوگری حسود که دور از روستا بود توی یک قلعه زندگی  می کرد آن را طلسم کرده بود . که هیچ وقت از او آبی بالا نیاید آن ها می دانستند که یک الماس سبز در زورخانه ای که از روستایشان دور است وجود دارد که اگر آن را بیاورند و در داخل حوض بگذارند و در داخل حوض بگذارند چشمه باز مثل همیشه پر آب می شود. پسر به دنبال الماس سبز افتاد او دوستی به نام لاک پشت داشت آن لاک پشت در رودخانه زندگی می کرد می خواست به او بگوید که از رودخانه برای او الماس سبز بیاورد وقتی به لاک پشت گفت لاک پشت قبول نکرد و گفت به همین سادگی ها نیست که من بروم آن الماس را برای تو بیاوردم شرط دارد پسر گفت چه شرطی من توی رودخانه تنها هستم و تو باید برای من دوستی پیدا کنی تا من تنها نباشم و الماس سبز را برای تو بیاورم پسرک دست خالی و خسته به خانه باز گشت او مقداری آب از رودخانه برای خانه آورده بود مادرش برایش با سماور قدیمی چای درست کرد و ماجرا  را برای مادرش تعریف کرد و مادرش خوب فکر کرد که چه دوستی برای لاک پشت مناسب است که او را انتخاب کنند مادر به فکرش افتاد که خرچنگی که توی حیاطشان دارند که تنهاست و همیشه غمگین است را نزد لاک پشت ببرند. لاک پشت گفت یک شرط دیگرهم دارد  که یک خانه بیرون از رودخانه برای ما بسازی پسرک تا عصر به خانه نرفت و برای آنها خانه ساخت لاک پشت و خرچنگ با کمک هم الماس را برای پسر آوردند. پسر با خوشحالی به خانه رفت وقتی که وارد خانه شد دید که مادرش از شدت درد به خود پیچیده است پسر الماس را کنار گذاشت آ ب آن رودخانه جادویی بود هر که مریض می شد او را به رودخونه می بردند. پسر دوان دوان مادرش را به رودخانه برد و از آن آب به مادرش داد و شب به خانه برگشتند. دید الماس که توی حیاط بود پرنده ها آن را برده اند سه روز تمام به دنبال الماس می گشتند. تا او را توی لانه ی گنجشکی که روی درخت پایین افتاده بود پیدا کرد محکم آن را گرفت و به طرف خانه دوید آن را سریع توی حوض انداخت کم کم آب آن بالا آمد و طلسم جادو گر را شکست پسرک و مادرش با خوبی و خوشی به زندگی خود ادامه دادند.


افسانه ی گل پر/هستی پیرانی
روزی بود و روزگاری در یک روستای زیبا زن و شوهری زندگی می کردند زن نان می پخت و مرد سرزمین مزرعه کار می کرد در یک روز بهاری که مرد داشت خود را برای بردن گوسفندها آماده می کرد و زن وسایل مرد را حاضر  کرد ناگهان عقاب های غول پیکری از سوی آسمان آمدند بچه ها ی روستا را دزدیدند. زنان می ترسیدند و جیغ می زدند مردان دست به کار شده و با پرت کردن چنگک به سوی آسمان سعی می کردند عقاب ها را به سوی زمین بفرستند اما کار آنها نتیجه ای نداشت در این هیاهو سگها پارس می کردند. و همه ی اهالی در تلاش آن بودند که بچه هایشان را بازپس گیرند. دست به دعا شدندو و خدا را طلب کردند در میان دعا کردن نور طلایی همه جا را گرفت اهالی روستا نتوانستند چیزی را ببینند که ناگهان پرنده ی بزرگی روی زمین مزرعه نشست بلندی اش اندازه ی سه کوه استوار بود.مردم ترسیدند و هر کس یک جان پناه گرفت.مرد جوان آرام آرام قدم برداشت و نزدیک سیمرغ شد چاقوی خود را درآورد سیمرغ صدای عجیبی مانند جیغ در آورد ترسید و عصبانی شد بال هایش را باز کرد و به مردجوان حمله کرد مرد جوان ترسید و فرار کرد پیر روستا که مرد دانا و حکیمی بود با دیدن سیمرغ خوشحال شد عین دیوانه دور سیمرغ می چرخید . مردم گفتند که او عقلش را از دست داده و گفتند حکیم خجالت بکش این کارها از تو بعید است پیرمرد همچنان در حال دویدن دور سیمرغ بود. دست بر روی سیمرغ کشید و آن را آرام کرد سیمرغ به حرف درآمد و گفت من از سوی خداوند آمده ام خداوند من را به یاری شما فرستاده. حالا یک نفرتان بشیند و قضیه را برایم تعریف کند زن در حالی که گریه می کرد برای سیمرغ توضیح داد سیمرغ گفت چاره اش پیش من است من دو گل به شما می دهم یکی پنج پر دارد و دیگری سه پر و پنج پر  وقتی به جنگ جادوگر رفتید آن را می کارید در دل خاک پنج سلاح به سراغ شما می آید و می توانید با آن بجنگید. گل پر وقتی به مرد گفتند. گل اول مرد بزرگ و چاقی می آید و می تواند تمام عقاب ها را بخورد مرد دومی زور زیادی دارد و می تواند شما را ار شر عقاب ها خلاص کند. در قلعه را که خیلی سنگین است را کند. گل پر سوم دارویی است که هیچ وقت تشنه نمی شود. مردها آماده ی جنک با جادوگر و عقاب ها شدند. سیمرغ به پرواز درآمد و در یک چشم به هم زدن ناپدید شد مردها چنگک و بیل های خود را تیز کردند و زنان غذاو آذوقه را و آب فراهم کردند و قرار شد وقتی خورشید درنیامده مرتب کنند و تا سه روز بعد به کلبه ی جادوگر بروند. دم دمای صبح مردها بیدار شدند و راه افتادند و زنان گریه می کردند و آرزوی موفقیت برایشان داشتند. مردها از صخره ها می گذشتند. مردان تشنه بودند یاد حرف سیمرغ افتادند یکی از گل  پرها را به خاک سپردند یکی دو قطره آب مانده بود آن را کاشت یک گیاه عجیب و غریب بود رنگ های عجیبی داشتند گه هیچ کس آنها را ندیدده بود ورنگ آنها قابل وصف نبودند گیاه را خوردند و به راه افتادند. دیگر هیچ وقت تشنه نشدند و خدا را شکر گزاری کردند.در راه به یک جنگل رسیدند در جنگل میوه های خوشمزه آب بود آن جنگل مصنوعی جادوگر ساخته بود تا مردها را گول بزند.مردها زن و بچه هایشان را دیدند خوشحال شدند طرف آنها را دویدند ناگهان ناپدید می شدند. بعضی از مردها گرسنه بودند طرف میوه ها رفتند. میوه ها تبدیل به مار می شدند مرده ترسیدند و از خدا یاری می خواستند. خدا به آنها کمک کرد و از شر آن جنگل خلاص شدند. فعالا" دور گذشته بود یک روز دیگر مانده بود شب در یک غار سرد خوابید و صبح شد مردها هم یک جور دل شوره در دل داشتند و هم یک جور خوشحال بودند . بعضی شاد و بعضی هم ناراحت ولی هرجور بود به راه افتادند دیگر هیچ راه پرپیچ و خمی نبود مستقیم راه را ادامه دادند. هرچه به سوی جلوتر می رفتند هوا تاریک شده بود هئا خیلی داغ بود . عقاب ها در آسمان پرواز می کردند گل اول گل های سه پر را که دو پر باقی مانده بوود. مرد چاق آمد انگار خیلی گشنمه بود نشست همه ی عقابها را قورت دادو پس مانده های آن شبیه پشه درآمد و فرار کردند. سپس گل پر دوم را کاشت او مرد زورمندی درآمد و درقلعه را باز کرد جادوگر خبیث ترسید و با عصایی که داشت جانورهایی مثل عقرب و خرچنگ و مار را به سوی مردها فرستاد مردها خواستند گل پنج پر را بکارند اما خاکی پیدا نکردند یکی از مردها داوطلب شد که برود خاک پیدا کند همه امیدوار به او بودند جادوگر گل را از او می برد و گل راپرپر می کند و آنها امیدشان را از دست دادند.ولی مرد داشت به جادوگر می خنددید. انگار جادوگر گل را اشتباه پرپر کرده بالاخره از داخل حوض کمی آب و کمی خاک پیدا می کند. و آن را می کارد و پنج سلاح در می آید. نیزه ،تیرکمان،منجنیق خنجر پنج مرد هیکلی رفتند و جنگیدند عقرب ومارو و خرچنگ از بین رفتند و مورچه هایی که در زمین می خوردند تبدیل به به بچه های خودشان شدند بله جادوگر آن ها را طلسم کرده خود جادوگر تبدیل به یک کرم کوچک درآمد مردها در حوض بزرگ یک مروارید دیدند و آن را برداشتند. و همراه بچه ها به خحانه رفتند. زن ها خوشحال از شوهران و بچه هایشان استقبال کردند و چایی داخل سماور کردند. و چایی خوش طعم را خوردند.


نگین و مرد دلیر/ عاطفه یاری
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود .توی یک دشت قشنگ که  .. اون گل های سی پر بود زنی با شوهرش زندگی می کرد زن قصه ی ما باردار بود زن و مرد دوست داشتند بچه شان را زودتر ببینند. زن و مرد دلشان می خواستند بچه شان دختر باشه و زن می گفت اگر دختر باشد اسمشو می ذارم روناک و قالی بافی به او یاد می دهم آنها این روزها خیلی خوشحال بودند و روزهای خوب زود سپری می شد. تا این که یک روز که مرد داشت سرکار می رفت از مردم شنید که یک جادوگر بدجنس آن طرف تر توی یک قلعه زندگی می کند که به محض یه دنیا آمدن بچه ها آنها را می کشد مرد خیلی ترسید و سریع برگشت و موضوع را به زنش گفت زن به مرد گفت مرد کاری کن تو که نمی خوای بچه مون بمیره بعد یک جفت گوشواره به مرد داد و گفت سعی کن از آن استفاده کنی . مرد سریع به طرف رودخانه  دنبال دوستانش که کبوتر و عقاب و خرچنگ و لا کپشت بودند رفت . وگفت آهای لاک پشت آهای خرچنگ بیرون بیاین بعد رو کرد به کبوتر و گفت کبوتر برو عقاب را خبر کن پرنده هم رفت وقتی همه جمع شدند مرد ماجرا رو برای آنها تعریف کرد آنها به راه افتادند تا به قلعه رسیدند. توی حیاط قلعه بک حوض بود و توی حوض یک نگین وجود داشت مرد که همان طور به نگین خیره شده بودند بعد صدای ترسناک ی به گوش رسید و می گفت در قلعه ی من چکار می کنید مرد نگاهی به جادوگر انداخت و من من کنان گفت : جادوگر من می خوام با تو شریک بشم جادوگر گفت شریک توی چه چیزی ؟ آهان توی کار جدیدم مرد زیر لب گفت یه جوری می گه کار خودم انگار کشاورزی می کنه جادوگر گفت چی می گی  مرد گفت هیچی داشتم فکر می کردم جادو گر گفت بیا تو مرد هم رفت و به دوستاش گفت بیرون منتظر بمونین . دوستاش چیزی نگفتن مرد داخل قلعه شد جادوگر گفت به نظر آدم باعرضه ای به نظر می رسی من تو را به عنوان همکار جدید قبول می کنم بعد جادوگر گفت جلو بیا من می خوام یه رازی به تو بگم می دانی من خودم واسه ی یک نفر کار می کنم و او به من گفت اگر به آن نگین توی حوض دست بزنی به یک موجودی تبدیل می شوی که فکرش را هم نمی کنی پس تو هم نباید به آن نگین دست بزنی در آن صورت من از بین می روم مرد خوشحال شد و به روی خودش نیاورد جادوگر گفت من خوابم ی آید می روم کمی استراحت کنم. در همین لحظه صدای گریه ی بک بچه به گوش رسید جادوگر رو به مرد کرد و گفت راستی این هم که شنیدی یک رازه مرد گفت رازت چیه؟ گفت من به خونه ی این بچه حمله کردم و مادرش را کشتم و این بچه رو آوردم و حال می خواهم او را بکشم مرد غمگین شد جادوگر رفت و همین که مرد مطمئن شد جادوگر خواب رفته سراغ حوض و با کلنگی که توی حیاط بود اون نگین را شکست و بعد با دوستانش تمام اتاق های قلعه را گشتند. تا بچه را پیدا کردن موقع بیرون آمدن از قصر یک پشه ی ریز که بوی بدی هم می داد جلوی پاشون غلتید مرد فهمید که اون همان جادوگر هستش آن را زیر پاش له کرد و به گوشواره ها نگاه کرد و گفت حیف که به کارم نیومد بچه را بغل کرد و منتظر بودکه به خانه برود و چایی را که زنش روی سماور درست کرده بود بخورد ولی همین که در خونه رسید یک چیز بهتر شنید که پدر شده سریع رفت داخل خانه و تمام ماجرا را برای زنش تعریف کرد و آنها آن پسر را مثل دختر خود دوست داشتند. آنها اسم دختر را فاطمه و اسم پسر را محمد گذاشتند و محمد به هردوی آنها گفتن دو قلو هستند و مادرشان دوتا قالی درست کردن که رویش نقش های مرد‌،عقاب ،خرچنگ لاک پشت بود تا همیشه یاد و خاطره ی دلیرمردیش باقی بمونه و بچه  ها بدونند چه بابایی داشتند.

نظرات [۲]
شنبه، ۰۳ بهمن ۱۳۹۴ :: ۲۱:۴۹
کاری قابل تقدیر لست
جمعه، ۲۵ دی ۱۳۹۴ :: ۰۵:۲۶
کارهای خوبی نوشته اند.آفرین
اطلاعات شما ذخيره شود ؟