بی خوابی
نسرین هاشمی فر
سالهای گریه
سالهای کوچ
سالهای تب
هنوز اما طغیان های آب ونعره های باد
با ماست
وسالها طول می کشد که بفهمیم
آزادی تنها خم شدن مختصر زانوان است
و لب بر لب مرگ می ساید
***
شاید گناهکارم کسی چه می داند
از پنجره به دماوند عقیم می نگرم
دماوند زخمی
دماوند پیر
دماوند خسته
می دانم
هنوز قوت آتشی در دل دماوند خاموش /هست
باور نمی کنی
برق میمیرد
تاریکی رنگ غریبی دارد
به یاد چشمان غمبارت می افتم
به همین چشمها نگاه کردم
وبا همین نگاه قرار داد دو جانبه را
امضاء کردیم
بس است دیگر نیمه شب است
تا ساعتی دیگر شیپور شامگاه را می زنند
ومن هنوز
در انتظار چشمان جادویی توام