...اتاق دور سرم چرخ می زند انگار
دهان گشوده به بلعیدنم درو دیوار
ازارتفاع خودم پرت می شوم ناگاه
چنانکه پرت شود دردهان دره، قطار
توالی شب و روزاست و مرگ تدریجی
نگاه ثانیه تلخ و دقیقه ها کشـــــــــــــدار
نشسته ایم که پایان ماجرا برسد
دوکرکس اند شب و روز، عمر مامردار!
گرفته بغض غریبی گلوی پنجره را
سکوت بر سر فریاد گشته است آوار
نریخت چشم کس آبی بر آتش جگرم
نبرد خاک مرا دست باد سمت بهار
■■■
اتاق سطل بزرگی از آشغال شده
پراست ازپاکتهای خالی از سیگار
پراست از کاغذ پاره ، ظرف های کثیف
پراست از بطری ، از پیاله های خمار
ومن مگس شدم و تارعنکبوت اتاق
اتاق آینه،من مثل لکه ای زنگار
به روی پنجره ها خاک مرگ پاشیدند
اتاق باد شدوهرچه بود مثل غبار!
■■■
غریبه آ...شبم از گریه خیس،همدم من
توالی ِ « دُ ، رُ ،می ، فا ، سُ ، لا ، سی » گیتار
■■■
غم ِ شگفت ! مرا با خودت ببر به جنون!
غم ِشگفت ! به تنهایی ام قدم بگذار !
■■■
اتاق نیست ، تو هم نیستی و من هم نیست
( تعمدی است اگر نیست می شود تکرار! )